تجربهي مدرنيته تهران - بخش دوم و پاياني
امين بزرگيان
بخش اعظم تحولات شهري كه طي
چند دهه گذشته در جهان سوم رخ داده، آن را به نيروهايي كه شهرهاي غربي را شكل ميبخشند،
نزديك تر كرده است. مدرنيته جهاني همانگونه كه در بخش نخست بدان اشاره شد، منجر به
كارگيري شيوههاي غربي طراحي بنا، برنامهريزي شهري و ارزشهاي مصرف و رواج سبك
زندگي واقعاً همگاني از پايتخت نشيني شده است كه در آن ناحيه مركزي شهرها، همه در
تسلط آسمانخراشهاي مشابه قرار دارند.
مطالب مرتبط:
» تجربهي مدرنيته تهران - بخش اول
قارهاي به مثابه يك شهر؛ خطابهای درباره آمریکا
سعيد راعي

دربارهي آمریکا متفکران زیادی سخن گفتهاند، که از آن جمله میتوان به توکویل، وبر، بودریار، مارکوزه، آدورنو، رورتی، ریتزر و... اشاره کرد. نكته جالب در اين سخنان مغفول ماندن دلالت جغرافيايي آمريكا به مثابهي يك قاره وسيع است، تا جايي كه ادراك اين افراد از آمريكا به مثابه تجربهاي از يك شهر نمايان ميشود.
تجربهي مدرنيته تهران - بخش اول
امين بزرگيان
"همان طور كه همه چيز در فراشد بيوقفه آميزش و آلودگي
جوهر خود را از دست ميدهد، و ابهام جايگزين اصالت ميشود، شهر نيز از اين روند
گريزي ندارد. شهرهاي بزرگ كه قدرت بينظير حفظ كننده و اطمينان دهندهشان دور
كساني را كه در آرامش قلعه آنها مشغول كارند ميگيرد؛ و با تنگ كردن منظر افقشان،
آگاهيشان نيروهاي هميشه هوشيار طبيعت را ميزدايد، از همه سو مورد تهاجم روستا
قرار ميگيرد، و نه با منظر زيباي روستا بلكه بخشي كه در طبيعت آزاد از همه زنندهتر
است: زمين شخم زده، و بزرگراهها، و آسماني كه سرخي لرزان شبانه ديگر آن را نميپوشاند".
والتر بنيامين-خيابان يكطرفه
مطالب مرتبط:
» تجربهي مدرنيته تهران - بخش دوم و پاياني
شهر و حیات انسانی
شهر را میتوان در بیانی ساده و کوتاه به تجمعی از انسانها تعریف کرد. این تعریف خصیصه اساسی شهر را بیان میکند، زیرا شرط اولیه تشکیل یک شهر را که همان گرد هم آمدن آدمیان است. پرواضح است که آدمی در انزوای خود و به دور از دیگر انسانها فاقد حیات شهری است. اما تجمع انسانها به چه معنا است؟ تعریف شهر به تجمع انسانها همانقدر که گویا است گنگ و مبهم نیز هست، چرا که به روشنی نمیتوان دانست منظور از تجمع انسانها در آن چیست...
نواب* در سلسبیل**؛ برداشت شخصی از دو خیابان موازی
نخستین بار که تصویری رایانهای از ساختمانهای بزرگراه نواب در آگهیهای تبلیغاتی تلویزیون برای پیشفروش آپارتمانها دیدم، احساسام همان یأس آشنایی بود که ناشی از فقدان توان مالی برای خرید «چنین خانههای شیکی» در ذهن یک همیشه مستأجر بر میانگیزد. این احساس زمانی که برای اولین بار از این بزرگراه گذشتم جایش را با ترسی ناشناخته و مبهم عوض کرد. چیزی نظیر هراسی که کودکان رمان سالار مگسها اثر ویلیام گلدینگ احساس میکنند یا همان ترس پنهان شخصیتهای روستاییِ داستانهای غلامحسین ساعدی...
ماکس وبر در پاچنار؛ دو سه نکتهی کاملاً بیربط در مورد شهر و تهران*
1. امکان بحث فلسفی پیرامون شهر: چند فرض: اولاً اگر فلسفه-لااقل در عصر جدید و محوریت یافتن انسان به مثابهی سوژه- تبیین عقلانی نسبت انسان و هستی باشد و ثانیاً اگر جهان را همان هستی در زبانی غیر تخصصی-غیر فلسفی- تلقی کنیم و ثالثاً اگر مکان و زمان دو مقوم (constituent) اساسیِ – اگر نه انحصاریِ- جهان باشند (لااقل جهانِ جدید کانتی که جز در دو صورت زمان و مکان برای سوژه پدیدار نمیشود) و رابعاً اگر زیست-جهان ِ(بنیادیترین صورتِ پدیداریِ مکان برای سوژه) انسان در عصر جدید (مدرن) در هویتهایی به نام «شهر» و الزامات آن تقویم میشود؛ آنگاه...
شهر و هویت
مولود جابری
اولین بار توصیفی از بهار پراگ را در مقدمه کتاب تنهایی پرهیاهو (بهومیل هرابال) خواندم، پیشگفتاری از مرتضی کاخی به سفارش پرویز دوائی (مترجم کتاب)، این مقدمه نه درباره هرابال و کتابش، بلکه در وصف پراگ است شهری فاخر و اصیل که به گفته خود مرتضی کاخی به توصیف در نمیآید. با این حال با خواندن همین چند صفحه پراگ برای من از پایتخت چکسلواکی تبدیل به شهر پریان شد:* «من از پراگ و از آن چند سال که به قول اخوان غرفههای خاطرم پر چشمک نور و نوازش بود به چه زبانی بگویم؟ و چه بگویم؟ دریغا پراگ، رودخانه ولتاوا، اپرای پراگ، خیابان واسلاوسکی، اسلونا17، قصر هرادچانی، مه آبیرنگ مایل به سرمهای میان درختان در غروب، آرامش و نجابت شازدهوار بناها، کوچهها، خیابانها... چه بگویم؟ هیچ»