نخستین بار که تصویری رایانه‌ای از ساختمان‌های بزرگ‌راه نواب در آگهی‌های تبلیغاتی تلویزیون برای پیش‌فروش آپارتمان‌ها دیدم، احساس‌ام همان یأس آشنایی بود که ناشی از فقدان توان مالی برای خرید «چنین خانه‌های شیکی» در ذهن یک همیشه مستأجر بر می‌انگیزد. این احساس زمانی که برای اولین بار از این بزرگ‌راه گذشتم جایش را با ترسی ناشناخته و مبهم عوض کرد. چیزی نظیر هراسی که کودکان رمان سالار مگس‌ها اثر ویلیام گلدینگ احساس می‌کنند یا همان ترس پنهان شخصیت‌های روستاییِ داستان‌های غلامحسین ساعدی. بعدها دوستی در گفت‌وگویی به من کمک کرد و احساس خیابان نواب با ساختمان‌های مشابهی که مانع از تابش آفتاب می‌شود را به فضای رمان‌های کافکا- به ویژه فضاسازی اورسون ولز از محاکمه- تشبیه کرد. این امر تا حدودی به پنجره‌های کوچک و یک‌شکل، رنگ‌های سرد و بی‌روح و ترافیک همیشه‌گی و بی‌تفاوت این خیابان نیز باز می‌گشت. تا این‌که ساکن محله‌ای در غرب تهران شدم که خیلی با نواب و خیابان باریک کناری‌اش سلسبیل (رودکی) فاصله نداشت و هر از گاهی به بهانه‌های گوناگون از هر دو خیابان رد می‌شدم.

سلسبیل را خیابان باریک و یک‌طرفه‌ای در غرب تهران - که آشناییِ اندکی با آن دارم- یافتم که برای مردم منطقه نقش یک بازار مصرفی را بازی می‌کند. یعنی از آن بازارهایی که از گوشت مرغ تا جون آدمیزاد در آن پیدا می‌شود: وسایل بهداشتی، لوازم خانگی، لباس، خواربارفروشی، لوازم الکترونیکی، رستوران‌های ارزان قیمت، مسجد، بانک، کارگاه‌های کوچک نجاری و تعمیرات ماشین و...، وسایل چوبی و... همیشه هم پر از آدم است با تیپ‌های مشخصاً تهرانی که این نیازمند توضیح است، توضیحی که سلسبیل را در میان نمونه‌های مشابه - چون هفت‌حوض، ونک، پاساژهای جدید و گران (مثل میلاد نور)، تجریش، امام حسین (شهرستانی)، خراسان و...- منحصر به فرد می‌کند. مردم سلسبیل – فروشنده یا خریدار، عابر یا ساکن- عمدتا جوان (جوان‌تر از ساکنان امام حسین)، تهرانی (نه چندان «اصیل» که در تجریش)، شهرستانی (نه چنان که در خاک سفید و شمران‌نو)، طبقه‌ی متوسط به معنای عرفی و اقتصادی (یعنی نه به پول‌داری اهالی ونک و حتا هفت‌حوض و فلکه اول تهران‌پارس و نه به فقیری ساکنان خراسان و شوش)، مذهبی (کم‌تر از اهالی امام‌حسین و خراسان) و غیر مذهبی (کم‌تر از اهالی ونک و میلاد نور و هفت حوض و...) هستند. آشکار است که این آمارها مبتنی بر مشاهده‌های شخصی و در نتیجه غیر دقیق است و می‌توانید قبول نکنید.

بافت شهری سلسبیل هم سنتی است. این مفهوم «سنت» هم یکی از دردسرهای اهالی علوم انسانی در ایران است و همه‌جا نیازمند توضیح. این‌جا سنتی نه به مفهوم «نصری» کلمه و نه به مفهوم «فردیدی» آن است بلکه سنت به معناي تداوم آن‌چه هست با آن‌چه بوده، مراد شده است و اگر موجب بدفهمی نشود می‌گویم سلسبیل یک بافت کلنگی (به معنایی که دکتر کاتوزیان در کتاب‌هایش می‌گوید) دارد. توضیح آن‌که سلسبیل در تداوم همین تاریخ و در جریان زیست هرروزه‌ی مردمان و حکومت حاکمان ساخته شده است. تنها دخالتی اگر بوده، همان مدرنیزاسیون نیم‌بند پهلوی‌ها بوده است و باقی تغییراتی که مردم در چارچوب قوانین شهری اجرا کرده‌اند. بدین معنا سلسبیل نقطه‌ی مقابل نواب است که کاملاً فرمایشی و در جریان یک مدرنیزاسیون از بالا ساخته شده است. این نکته هم شایان ذکر است که مطابق تعریف ما در این‌جا از سنت، قهوه‌خانه‌ی سنتی، نه ‌آن‌هاست که پول‌دارها در معیت صدای شجریان و آب حوض، در آن‌ها چای می‌نوشند که اتفاقاً آن‌هایی است که کارگرهای ساختمانی در آن‌ها قلیان می‌کشند و خلاف‌کارها در آن‌ها تریاک و حشیش رد و بدل می‌کنند و بی‌کارها اعصابشان خرد می‌شود، همان که حمید هامون با همسرش در آن‌ دیزی می‌خورد. سلسبیل به این معنا سنتی است.

احتمالاً ‌بیشتر ما روزانه اسم نواب را به دلیل ترافیک‌های شدیدش از رادیو پیام، در تاکسی یا محل کار یا... می‌شنویم. غیر از آن یک جای دیگر هم بسامد این نام دهشتناک بالاست: صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ها. در ذهن بسیاری از شهروندان تهرانی بزرگ‌راه نواب با آن ساختمان‌های ترسناک و پله‌ای شکل‌اش- دقیقاً بر عکس مجتمعی چون آتی‌ساز که آرام در کنار چمران و در فضایی باز آرمیده است - محلی است پر از خلاف‌کار، زن‌های خیابانی، معتاد، ول‌گرد و مهاجر که امان را از ساکنان شریف و نجیب‌اش ربوده‌اند. کافی است شبی از ‌شب‌های زمستان پیاده از پیاده‌روهای این بزرگ‌راه عبور کنید تا بی‌محابا احساس کنید در یکی از آن شهرهای ویرانی که در فیلم‌های آپوکالیپتیک (آخرالزمانی) هالیوودی قدم می‌زنید که در آن‌ها جهان به پایان رسیده است و آدمیان مسخ شده‌اند و... شبیه دنیای فیلم‌هایی چون بلیدرانر و سین سیتی [شهرگناه] و ماتریکس. یعنی همان جهان تاریکی که عموماً منتقدان یا مخالفان تجدد در آثارشان نشان می‌دهند، برای به تصویر کشیدن عاقبت ماشینیسم افسار گسیخته و احتمالاً اومانیسم بدون معنویت و اخلاق!

اما نقطه‌ی تلاقی نواب و سلسبیل علی‌رغم توازی‌شان در چیست؟ احتمالاً در ساکنان‌شان. نواب به خوبی نمایان‌گر آشکار مدرنیزاسیون فرمایشی و بدریختی است که شباهت فراوانی به کاخ ساخته شده در فیلم و کتاب اسرار گنج دره‌ی جنی، اثر ابراهیم گلستان دارد، در حالی که سلسبیل تداوم همان سنت کهنی است که چون زخمی چرکین، حتا با تعویض نام (به رودکی) هم درمان نمی‌یابد. جالب آن‌که خانه‌های سلسبیل قدیمی، چه کرایه‌ای و چه اجاره‌ای ارزان‌تر از نواب است. اما در هر دو یک قماش آدم ساکن است. مردمانی تا مغز استخوان ایرانی.


* نواب صفوی یکی از شخصیت‌های مسئله‌برانگیز تاریخ معاصر است که مخالفان جمهوری اسلامی از او بد می‌گویند و موافقان آن او را تقدیس می‌کنند.

** سلسبیل رودی در بهشت است!