مولود جابری

 

اولین بار توصیفی از بهار پراگ را در مقدمه کتاب تنهایی پرهیاهو (بهومیل هرابال) خواندم، پیشگفتاری از مرتضی کاخی به سفارش پرویز دوائی (مترجم کتاب)، این مقدمه نه درباره هرابال و کتابش، بلکه در وصف پراگ است شهری فاخر و اصیل که به گفته خود مرتضی کاخی به توصیف در نمی‌آید. با این حال با خواندن همین چند صفحه پراگ برای من از پایتخت چکسلواکی تبدیل به شهر پریان شد:* «من از پراگ و از آن چند سال که به قول اخوان غرفه‌های خاطرم پر چشمک نور و نوازش بود به چه زبانی بگویم؟ و چه بگویم؟ دریغا پراگ، رودخانه ولتاوا، اپرای پراگ، خیابان واسلاوسکی، اسلونا17، قصر هرادچانی، مه آبی‌رنگ مایل به سرمه‌ای میان درختان در غروب، آرامش و نجابت شازده‌وار بناها، کوچه‌ها، خیابان‌ها... چه بگویم؟ هیچ»

باز این اواخر کتابی خواندم از ایوان کلیما، نویسنده معروف پراگی، شامل چند مقاله و مصاحبه، یکی از مقالات هم نام خود کتاب است: روح پراگ، وصفی جذاب از پراگ اما نه آن پراگ جادویی و شگفت‌انگیزی که اغلب نویسندگان/بازدیدکنندگان با ملیتی غیر چکی نوشته‌اند بلکه وصفی آگاهانه است از درون به شهری ساده که وقایع نومید‌کننده بسیاری را پشت سر گذاشته است. به عقیده‌ي کلیما، پراگ بیش از آن‌چه تحت تأثیر عمارات و کلیساهای باروک، اپراها و تئاترها و افراد سرشناس متعدد باشد به‌واسطه نبود آزادی، زندگی برده‌وار، شکست‌ها و اشغال‌های نظامی ِبی‌رحمانه شکل و روح گرفته است.

معمولا رسم بر این است که با دیدی فراتر و بیرون از گود موضوعی را ارزیابی و تحلیل کرد تا مبادا تعصبات بی‌مورد و عقاید از پیش تعیین‌شده، شبهه‌ای بر نتیجه وارد کند اما قطعاً این مسأله استثنا هم دارد و این یکی از موارد فوق است: سخن گفتن از موضوعی/چیزی که مستقیماً بخشی از هویت شخصی را تشکیل می‌دهد. در این‌صورت چه کسی بهتر از من می‌تواند درباره "من" حرف بزند؟

ابتدا بهتر است تمایزی مابین ملیت داشتن و بازدیدکننده بگذاریم. در تعریف جهانی بازدید کننده داریم: کسی که به محلی غیر از محل زندگی خود به مدت کمتر از 12 ماه سفر کند و قصدش از ماندن کسب درآمد نباشد.

بازه‌ي زمانی‌اي که تعریف می‌کنیم بسیار کوتاه‌تر از آن است که بتوان شهری را شناخت. البته منظور از شناختن به معنای دیدن بناهای تاریخی، گشت و گذار در موزه‌ها، پارک‌ها و مراکز خرید و سرگرمی نیست بلکه ارتباط برقرارکردن با شهر به عنوان فردیتی متمایز است، فردیت متمایزی که در طول زمان و در عرض مکان به تدریج پدید آمده است. مشخص است فردی که قومیتِ شهری را دارد بخش غالب آن‌چه را که در می‌یابد متفاوت از فضاهای واحد و محدودی است که یک بازدیدکننده در مدتی کوتاه می‌بیند.

کلیما در ابتدای مقاله‌ي روح پراگ گفته است زیاد سفر می‌کند و بعد از این گلایه می‌کند که معمولاً به یاد نمی‌آورد چه چیزی را کجا دیده است.** «علت این تردید ضعف حادثه نیست. علتش این است که به ندرت وقت داشته‌ام شروع به ایجاد هر نوع ارتباطی با آن شهرها کنم. شهرها به آدم‌ها می‌مانند. اگر با آن‌ها ارتباط صادقانه‌ای برقرار نکنیم هم‌چنان یک اسم، یک شکل خارجی باقی می‌مانند و کوتاه زمانی بعد از ذهن‌مان محو می‌شوند. برای چنین ارتباطی باید بتوانيم شهرها را مشاهده کنیم و خصوصیات ویژه‌ي آن "من"، آن روح، آن هویت و اوضاع و احوالی که زندگی‌اش به تدریج در فضا و زمان شکل گرفته است را درک کنیم». هویت‌بخشیِ انسانی که کلیما به شهرها نسبت می‌دهد، در خور تأمل است. همین‌که شهرها قسمت عمده‌ای از هویت انسانی"من" را تشکیل می‌دهند خود بیانگر اهمیت این موضوع است. بنابراین درست است اگر بگوییم هر شهری مانند هر انسان پیچیده، من‌های بسیاری دارد، لایه‌های درونی که به سختی قابل کشف و شناخت است.

به یاد دارم روز معارفه‌ي دانشگاه جزء چند سؤال اولی که دانشجویان از هم می‌پرسیدند این بود: اهل کجایی؟ بعضی از گفتن طفره می‌رفتند، برخی با افتخار می‌گفتند و در بعضی آن‌چنان هویت قومی در پوشش، لهجه و چهره تأثیر گذاشته بود که اصلاً نیازی به این پرسش نبود. جالب تر این بود که هم‌شهری‌ها بهتر با هم ارتباط می‌گرفتند. بین آن‌ها اشتراک مهمی به اسم "شهر" بود.

برگردیم به پراگِ پر رمز و راز. اغلب نویسندگان، شاعران و موسیقیدانانی که در وصف این شهر سخن گفته‌اند میان هویت شخصی خود و هویت شهری پراگ نقاط اشتراکی را یافته‌اند و مجذوب همانندی‌اي شده‌اند  که می‌توان با شهری داشت. آن‌ها توانسته‌اند به بخشی از این شهر رسوخ کنند و مجذوب پایداری، هماهنگی و سادگی پر شکوه پراگ شوند و شاید این‌جاست که بهتر می‌فهمیم  گفته پرویز دوایی را:*** «پراگ شهری است که پاگیر و پاسوزت می‌کند».

 

*: مقدمه تنهایی پرهیاهو

**:روح پراگ-ایوان کلیما

***: مقدمه تنهایی پرهیاهو

 

منابع:

تنهایی پر هیاهو-بهومیل هرابال-ترجمه پرویز دوایی-نشر کتاب روشن

روح پراگ-ایوان کلیما-ترجمه فروغ پوریاولی-نشر اگه