امين بزرگيان

 

تجربه‌ي مدرنيته تهران - بخش دوم و پاياني2. تهران، تجربه، مدرنيته

1-2)

 بخش اعظم تحولات شهري كه طي چند دهه گذشته در جهان سوم رخ داده، آن را به نيروهايي كه شهرهاي غربي را شكل مي­بخشند، نزديك تر كرده است. مدرنيته جهاني همانگونه كه در بخش نخست بدان اشاره شد، منجر به كارگيري شيوه­هاي غربي طراحي بنا، برنامه­ريزي شهري و ارزشهاي مصرف و رواج سبك زندگي واقعاً همگاني از پايتخت نشيني شده است كه در آن ناحيه مركزي شهرها، همه در تسلط آسمانخراشهاي مشابه قرار دارند.

جهاني شدن مدرنيته همان چيزي است كه ماركس از آن به "ادبيات جهاني" تعبير مي­كند. او در "مانيفيست" مي­نويسد: "به جاي خواسته­هاي كهنه كه توليدات يك كشورآنها را برآورده مي­ساخت، به خواسته­هاي جديد بر مي­خوريم كه برآوردن آنها نيازمند توليدات سرزمين‌ها و كشورهاي دوردست است. به جاي استقلال ملي و محلي كهنه ،اكنون مشاهده تعاملات در جهات گوناگون و وابستگي جهاني هستيم. اين امر نه فقط در توليدات كالايي و مادي بلكه در توليد معنوي نيز وجود دارد. آفريده­هاي معنوي يك ملت به همگان تعلق يافته است. كوته بيني و كوته نظري ملي هر چه بيشتر ناممكن مي­شود و از به هم پيوستن ادبيات محلي و ملي گوناگون، ادبيات جهاني شكل مي­گيرد" (پانيچ، 1379: 317).

فرهنگ مدرنيته جهاني كه خود را در شهرها مي­نماياند همان برنامه كامل مدرنيسم بين­المللي– تعبير مارشال برمن – است كه از زمان ماركس تا به حال در حال شكوفايي است. "فرهنگي كه داراي فكري باز و چند جانبه است و شعاع كلي آرزوهاي مدرن را بيان مي­كند و علي رغم ميانجيگري اقتصاد بازار، ملك مشترك تمامي بني بشر است" (برمن، همان: 150).

سئوال اينجاست كه آيا – آنگونه كه ماركس مي­پنداشت – اين فرهنگ عام است؟ اين فرهنگ تنها مختص به غرب نيست؟ آيا خود محوريت فرد، قطب بندي طبقاتي، خلاقيت فرهنگي كه از نوميدي اخلاقي و هرج و مرج معنوي سرچشمه مي‌گيرد، فقر همگاني، از هم گسيختن اجتماعات و گروههاي سابق و ...، ذاتي فرهنگ مدرنيته است يا مي­توان در جايي مدرنيته را داشت و از اين ناگواري­ها به دور بود؟ آيا از تناقضات و تعارضاتي كه در شهر مدرن خود را نشان مي­دهند و در بخش سوم بدان پرداختيم، مي­توان جلوگيري كرد؟

برمن مي­گويد پوپوليست­هاي روسي در اواسط قرن 19 و در خلال قيام 14 دسامبر، اولين افرادي بودند كه از صرفا غربي بودن اين تعارضات سخن گفتند و از امكان بروز "هماهنگي" دفاع كردند. آنها مي­گفتند كه: "چرا نبايد ملل و تمدنهاي ديگر تركيبي هماهنگ­تر و موزون تر از شيوه­هاي زندگي سنتي با توان­ها و نيازهاي مدرن ايجاد كنند؟

سخن كوتاه، فقط در غرب است كه هر آنچه سخت و استوار است، دود مي­شود و به هوا مي­رود. آنان اين عقيده را زماني با غرور و رضا به شكل دگماتيك ابراز كردند و زماني مضطربانه اميد بستند كه چنين باشد" (برمن، همان: 150).

اين اميد قرن نوزدهمي روسها در قرن بيستم، در كشورهاي توسعه نيافته، خود را بار ديگر احيا كرد. برمن مي­نويسد: "بسياري از نظامهاي سياسي حال حاضر، به رغم تفاوتهاي عظيم، در آرزوي پاك كردن فرهنگ مدرن از نقشه­هايشان مي­سوزند" (برمن، همان: 151) . برمن در اينجا سئوالي مي­پرسد:

اگر اين فرهنگ مختص دنياي غرب است پس چرا اغلب حكومت­هاي جهان سوم تا اين ميزان براي سركوب كردن آن تلاش مي­كنند؟ از نظر وي آنچه اين حكومت­ها به عنوان "فساد غرب" ممنوع مي­سازند در واقع پتانسيل­ها و اميدهاي مردماني است كه مي­خواهند مدرن شوند.

روح مدرنيستي امروزه خود را در همه جاي جهان و در زندگي روزمره افراد مي­نماياند. مهم اين است كه نوع و چگونگي بروز اين روح يا فرهنگ را در هر فضا، شناخت و با فضايي ديگر مقايسه كرد.

براي تبيين هر چه دقيق­تر مدرنيته ايراني كه در بارزترين شكل در تهران ظاهر مي­شود، تبار كاوي مارشال برمن از مدرنيته روسي و شهر "سن پترزبورگ" بسيار راهگشاست؛ زيرا كه از نظر خود وی، روسيه قرن نوزدهم – با ملحوظ داشتن تفاوتها و تمايزها – نمونه يا سرمشق ازلي كشورهاي جهان سوم در قرن بيستم – همچون ايران – است؛ و بالطبع، سن پترزبورگ تجسّد پيشيني جايي همچون تهران.

2-2)

 تاريخ مدرنيته در روسيه نشان مي­دهد كه اين كشور در آغاز قرن نوزدهم، يعني درست در زماني كه دنياي غرب به شكل چشمگيري در حال پيشرفت­هاي صنعتي بود، در ركود و پس روي بی نظيري گرفتار آمده بود. روسها در اين دوره به تعبير برمن، مدرنيزاسيون را عمدتاً به مثابه فرايندي تجربه مي­كردند كه رخ نمي­داد.

از نظر آنها مدرنيزاسيون فرآيندي بود مخصوص دور دست­ها كه آنان، آن را به مثابه رخدادهايي افسانه­اي از زبان هموطنانشان كه به غرب سفر كرده بودند، مي‌شنيدند.

"حتي زماني كه مدرنيزاسيون در سرزمين خودشان تحقق مي­يافت ]در دهه 1890[، آن را چونان رخدادي تجربه مي­كردند كه صرفاً به اشكالي سراپا كج و كوله، مقطعي، به وضوح نافرجام يا شديداً مخدوش و مسخ شده به وقوع مي­پيوست" (برمن، همان: 212).

آنان از اوايل قرن نوزدهم، تجربه­اي را از سر گذراندند كه مردمان و ملت­هاي جهان سومي در قرن بيستم با آن مواجه شدند.

دوره قاجار زماني است كه غربيان در اوج فرايند مدرنيزاسيون، شكاف كشورهاي پيشرفته و كشورهاي عقب مانده را سازماندهي مي­كردند. تلاشهاي روشنفكران ايراني كه بخشي از آن در انقلاب نافرجام مشروطه خود را نشان داد، درواقع كوششي بود براي پر كردن اين شكاف.

كوشش براي متجدد ساختن ايران، خالق منازعاتي ميان تجدد گرايان و سنت گرايان شد كه در نهايت به تثبيت ديكتاتوري و تا پايان قاجار، مدرنيزاسيون و تا مدتها، مدرنيته را عقب انداخت.

"ماشا الله آجوداني" در كتاب "مشروطه ايراني" منازعه ميان سنت گرايان (مشروعه خواهان) و تجدد گرايان بر سر مدرنيته را اينگونه تشريح مي­كند: "مخالفت مشروعه خواهان صرفاً به مخالفت با مباني اصولي نظام مشروطيت محدود نمي­شد، آنها با تجدد هم به جدّ سر ستيز داشتند. تنها نظام پارلماني، آزادي يا مساوات نبود كه مخالف با شرع تلقي مي­شد؛ راه آهن، بانك، مدارس جديد، تئاتر و سينما، حتي نرخ گذاري اجناس، سجّل احوال و ايجاد شناسنامه هم مخالف شرع و غير اسلامي محسوب مي­گرديد" (آجوداني، 1382: 385) .

آشنايي ما با مدرنيت و فرهنگ غربي هر چند در دوره قاجار رخ داد اما تجربه آن در شهر و به گونه­اي انضمامي تا مدتها بعد محقق نشد. مي­توان گفت كه ايرانيان از پايان قرن نوزدهم با مفهوم مدرنيته آشنا شدند اما به سبب نوع اين آشنايي، آن را معمولاً مترادف با مفاهيمي همچون "غرب زدگي" دريافتند.

3-2)

 ساخته شدن شهر سن پترزبورگ در زمان پادشاهي پطر اول در سال 1703 بسيار شبيه ايجاد تهران درمقام يك شهر مدرن – در دوره رضاخان – است. برمن مي­نويسد: "ساختن شهر سن پترزبورگ احتمالاً مهيج­ترين مورد در تاريخ كليه آن صوري از مدرنيزاسيون است كه به شيوه­­اي جبارانه از بالا، برنامه­ريزي، تحميل و اجرا شدند" (برمن، همان: 214) و بي شك تهران يكي ديگر از چندين نمونه مدرنيزاسيون جبارانه.

الگوي شهري سن پترزبورگ همانگونه كه نويسنده كتاب تجربه مدرنيته مي‌نويسد، "ونيز" و "آمستردام" و مبتني بر خطوط مستقيم بود كه از دوره رنسانس، الگوي معيار در شهرسازي غربي محسوب مي­شد. اين شيوه شهرسازي در روسيه آن دوره كه شهرهايش بر اساس الگوي مغشوش قرون وسطايي ساخته شده بود، چيزي جديد و نوين بود.

طي قرن 18، پترزبورگ به نشانه­اي براي يك فرهنگ رسمي و سكولار تبديل شد و شبيه شهرهاي جديد اروپايي گرديد. برمن مي­نويسد: "همه بناها ملزم به استفاده از نماهاي استاندارد غربي بودند. استفاده از سبك­هاي سنتي روسي با ديوارهاي چوبي و گنبدهاي پيازي صريحاً ممنوع شده بود" (برمن، همان: 217) .

تجربه­اي كه براي سن پترزبورگ در قرن هيجدهم رخ داد، در قرن نوزدهم براي تهران تكرار شد. در اواخر قرن نوزدهم تحولات معماري مهمي، تهران را كه آن موقع قريه­اي نزديك "ري" بوده است، تغيير مي­دهد. "برنارد اوركاد"، محقق فرانسوي و برجسته معماري مي­گويد: "خيلي پيش از رضاشاه ساختن بناهاي مدرن در ايران آغاز مي­شود، به خصوص ساختن كلاه فرهنگي به سبك اروپايي؛ اما اين تحولات با تغيير ساختار شهر همراه نيستند و ساختار سنتي همچنان بر پايه سه ركن اصلي يعني بازار، مسجد و ارك به حيات خود ادامه مي­دهد" (جهانبگلو، 1379: 65) .

پيدايش تهران به عنوان ساختاري مدرن، زماني است كه رضاخان با سياست مدرن سازي ايران، سعي مي­كند از بالا چهره شهر را تغيير دهد. سئوالي كه در اينجا مطرح مي­شود اين است كه چرا سياست مدرنيزاسيوني در دنياي غير غربي شكلي آمرانه به خود مي­گيرد؟ در جامعه اروپايي فرآيند مدرن سازي با رشد و گسترش تدريجي خرد نقاد، كه ملازم تحقق تدريجي خودمختاري فردي بود و با پيدايش جامعه مدني، همراه مي‌گشت اما در روسيه قرن نوزدهم و جهان سوم (يا تهران) قرن بيستم ،وضعيت برعكس بود.

در اين كشورها – برخلاف غرب-، مدرن سازي مورد استقبال ديوانسالاران و افسراني بود (همچون رضاخان كه ارتشي بود) كه منفعت حكومت خود را در مدرن سازي مي­ديدند. در اين نگاه به تجدد، حقوق فرد و تكاليف حكومت نسبت به فرد از اهميت جزئي برخوردار بود و اساساً خردنقاد مورد توجه قرار نمي­گرفت.

به عبارتي ديگر در مدرنيزاسيون دستوري آنچه اهميت داشت، مدرنيزاسيون بود و نه مدرنيته. علاقمندي ارتشيان به مدرن سازي البته محدود به ساز و كارهاي نظامي نشد.

"تورج اتابكي" در كتاب "تجدد آمرانه" در اين باره مي­نويسد: "هرچند انگيزه اصلي براي اصلاحات بي ترديد تمايل به ايجاد ارتشي كارآمد به سبك اروپايي بود، فرآيند مدرن سازي به زودي از امور نظامي صرف بسيار فراتر رفت" (اتابكي، 1385: 9).

راه آهن، شهرسازي، اتومبيل و غيره از سويي و خواست پارلمان و حكومت قانون توسط روشنفكران از سويي ديگر، نتايج مدرنيزاسيون دستوري بود كه از اوايل قرن بيستم در ايران ظهور يافت.

ارتباط ميان مدرنيزاسيون دستوري رضاخاني و تغييرات و تحولات اجتماعي به فهم اين نكته كمك مي­كند كه چرا روشنفكران بين حكومت مقتدر و اصلاحات سريع از يك سو (مدرنيزاسيون) و آزادي­هاي سياسي گسترده­تر (مدرنيته)، به حمايت از اولي گرايش نشان مي­دادند.

تحولات جهاني، استعمار و جنگ نيز كه استقلال كشورهاي ضعيف را به خطر مي­انداخت به اين باور دامن مي­زد كه هر تلاشي براي دست زدن به تغيير و اصلاح از پائين به سست شدن يكپارچگي داخلي مي­انجامد. به عنوان مثال "ملك الشعراي بهار" به عنوان يكي از مهمترين آزاديخواهان اوايل قرن در مقدمه­اش بر "تاريخ مختصر احزاب سياسي" مي­نويسد: "من آن روز و ديروز و امروز هميشه صاحب همين عقيده­ام كه بايد دولت مركزي مقتدري باشد" (بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسي: جلد اول) . او حتي شعري در مذمت ميرزا كوچك‌خان جنگلي، به عنوان كسي كه بر عليه دولت مقتدر مركزي شوريد، سرود.

همانطور كه اتابكي نشان مي­دهد، كار بست تجدد آمرانه پس از جنگ جهاني اول گوياي ناكامي تلاش­هاي اوليه­اي بود كه براي ترويج مدرن سازي در ايران صورت گرفته بود. شكست قيام مشروطه، فروپاشي سياسي و اشغال بخشي از ايران در طول جنگ جهاني اول و نيز خطر فروپاشي قريب الوقوع پس از جنگ براي روشنفكران اين گزينه را پيش روي نهاد كه به جز يك مردمقتدر و يك حكومت متمركز، مشكلات عقب ماندگي كشور حل نخواهد شد.

"سياست متمركز سازي قدرت حكومتي و اجراي مدرن سازي ]....[ به يك معنا واكنشي نسبت به اين نياز به اصلاحات آمرانه بود كه به وسعت احساس مي­شد" (اتابكي، همان: 15) .

نتيجه عيني و ملموس سياست تجدد آمرانه رضاخان را مردم بيش از هر جاي ديگر در تجربه زندگي شان در شهرها و بالاخص تهران درك كردند.

تا پيش از دهه 1320 هـ . ش نخستين نشانه­هاي مدرن شدن در ساختار شهري خود را نماياند؛ زندگي كه تا پيش از آن سالها – حتي در دوره پايتختي تهران در زمان قاجار – همواره در محله­هاي كوچك سازمان مي­يافت. اوركاد مي­گويد: "با ساخته شدن خيابانهاي بزرگ، بخشي از زندگي به خيابانهايي انتقال يافت كه در آنها اتومبيل رفت و آمد مي­كرد؛ اما بخشي ديگر در كوچه­هاي كوچك و در خانه­هايي ادامه يافت كه در آنها نظام سنتي همچنان حاكم بود و امكان حفاظت فرهنگي را به نحو بهتري فراهم مي­كرد" (جهانبگلو، همان: 65).

4-2)

 14 دسامبر سال 1825 – يعني بعد از گذشت حدود يك قرن از آغاز ساخته شدن سن پترزبورگ و بعد از مرگ الكساندر اول – قيامي پوپوليستي در روسيه و در حمايت از قانون اساسي و دوك اعظم كنستانتين رخ داد كه نمونه­هاي هم شكل آن را در قرن بعد و در جهان سوم مي­بينيم. برمن درباره اين قيام مي­نويسد: "اگر از منظر پترزبورگ و از منظر مدرنيزاسيون به قيام 14 دسامبر بنگريم، با مبنايي نو براي حس تكريم و احترام امثال هرتزن مواجه خواهيم شد. اگر به خود شهر به مثابه نوعي تجلي نمادين مدرنيزاسيون از بالا بنگريم، قيام 14 دسامبر معرف نخستين تلاش براي پافشاري بر شيوه ديگري از تحول، يعني مدرنيزاسيون از پائين است كه درمركز سياسي و جغرافيايي شهر رخ داد" (برمن، همان: 219) .

از زمان تأسيس دستوري سن پترزبورگ، حكومت بر اوضاع مدرنيزاسيون مسلط بود، اما ناگهان، مردم عليه اين وضعيت شوريدند. اين مردم همانهايي بودند كه بسياري از آنها را حكومت وادار به اقامت در اين شهر كرده بود.

قيام آنها عليه پادشاهي بود كه با قتل و ارعاب (خود كامگي)  سعي مي­كرد به اروپا – هر چه بيشتر – شبيه و منجر به پيشرفت روسيه شود. برمن از اين وضعيت تحت عنوان "مدرنيسم توسعه نيافتگي" نام مي­برد. به عبارتي ديگر اين نوع مدرنيسم خالق قيام وبرخاسته از ديدگاههايي بود كه بيشتر از آن سخن رفت و آن همان تجربه مدرنيته خارج از ادبيات جهاني بود. مدرنيسم توسعه نيافتگي شايد بهترين تعبير در توصيف تجدد آمرانه رضاخان و فرزندش محمدرضا پهلوي باشد.

رضاشاه با ساختن خيابان­هاي تازه و مغازه­ها، ويترين­ها، رستورانهاي مشرف به خيابان همچون هتل نادري و در مجموع تغيير فضاي شهري به سبك اروپايي سعي داشت فضاي عمومي را عوض كند. اين تغييرات بيروني در تهران شكاف ميان تهران و شهرستان­ها را هر روزه افزايش داد. از سويي ديگر خود تهران نيز از اين شكاف بي نصيب نماند و بين مناطق شمالي و جنوبي­اش فاصله فاحشي ايجاد شد. در سالهاي بعد و با سياست اصلاحات ارضي پهلوي دوم، كه بارزترين تجلي مدرنيزاسيون دولتي بود، بسياري از جمعيت روستايي به شهرها آمد و تهران انباشته از ناراضياني شد كه از مدرنيزاسيون و ظواهر غربي، متنفر بودند.

انقلاب توده­اي سال 57 ايران بي شك محصول نوعي از مدرنيزاسيون بود كه پيش­تر در روسيه تجربه شده بود. انقلاب شد و شهر به مثابه بستر آن تغيير كرد. شكل تهران بعد از قيام، هم برگرفته از مدرنيزاسيون دولتي و هم متاثر از انقلاب 57 شد. بعد از انقلاب، تهران توسط انقلابيوني ساخته شد كه از همه جا آمده و عليه شاه شوريده بودند. اوركاد به خوبي اين وضعيت را تشريح مي­كند: "انقلاب اسلامي سال 1357 را در تاريخ بلند مدت ايران، مي­توان اتقلابي شهري دانست. ]....[ انقلاب از شهرها شروع شد و مردم اداره شهرها را بدست گرفتند. تظاهرات و راهپيمايي­ها از يك سرشهر به سر ديگر آن به شهرنشينان امكان داد تا شهر را به اختيار خود درآورند. پديده كاملاً نويي در اينجا اتفاق افتاد كه موجب در هم آميزي دوباره جمعيت شد. ]....[ گروهي ديگر با تصاحب زمين­هاي مصادره شده، شهر را تصرف كردند و از اين طريق زيستگاه انقلابي خود را بنا نهادند. ]...[ مردم شهر را تصرف كردند و حرفشان اين بود كه شهر مال ماست. ]...[ اين پديده نماد تصرف تهران است به دست ساكنانش. تهران امروز ديگر نه شهر رضا شاه است كه با بولدوزر در آن خيابان مي­كشيد و نه شهر محمدرضا شاه كه در آن بزرگراه­هايي مي­ساخت كه از فرودگاه مستقيماً به نياوران مي­رفتند. تهران امروز شهري است كه ساكنانش آن را ساخته­اند، با تمام تناقضات و تعارضاتي كه در آن مي­توان يافت" (جهانبگلو، همان: 70) .

قيام سال 57 در ايران در مقابل با مدرنيزاسيون دولتي بود كه سعي داشت ايران را به غرب شبيه سازد و تئوري­هاي پشتيبان اين انقلاب – همچون غربزدگي – تئوريهايي بودند كه از اتصال تجربه مدرنيته ايراني به تجربه­اي جهاني (مدرنيته جهاني) اعلام بيزاري مي­كردند؛ و اين دقيقاً تجربه­اي بود كه روسيه در قيام 14 دسامبر از سرگذرانده بود.

از سويي ديگر، مجموعه اتفاقاتي كه در مورد آنها صحبت شد باعث گرديد، مدرنيته در وجدان عمومي ايرانيان به مدرنيزاسيون و مدرنيزاسيون به مدرنيزاسيون آمرانه و دولتي تقليل پيدا كند و حس تنفر را نسبت به مدرنيته و تجلي نمادين­اش، شهر، برانگيزاند.

 

5-2)

 تنفر فرهنگي از شهر كه در نتيجه تقليل مدرنيته ومدرنيسم به مدرنيزاسيون دولتي روي داد را مي­توان در ستايش عمومي از "روستا" مشاهده كرد.

در دوران بعد از انقلاب، عدم تمايل به مدرنيته در بي توجهي به شهر بروز پيدا كرد و تحت تاثير همين باور، تهران، هر چه بيشتر و روز به روز بد شكل تر و مخروبه تر گرديد. سياستهاي روستا محور دولت ونيز فرهنگ ضد مدرن روستا زده روشنفكران، خالق نهادها – وزارت جهاد سازندگي – و متوني شد كه مدرنيته و ظواهرش را طرد مي­كردند. برنامه­هاي رسانه­اي غالباً در ستايش روستا و مذمت شهر طراحي مي­شدند و مجريان از اصالت ده، سخن مي­گفتند. ادبيات توليد شده در سالهاي بعد از انقلاب، رواج حلبي آبادها بدون مقاومت دولت، متن كتب درسي و توليدات سينمايي و ... گوياي فرهنگي بود كه تنفر از مدرنيته را به سبب خاطراتي كه از مدرنيزاسيون دستوري داشت، باز توليد مي­كرد.

اين تنفر تنها مختص به سالهاي بعد از انقلاب نبود. روشنفكران و نويسندگان در دوره قبل از انقلاب نيز، هم تحت تأثير ايدئولوژيهاي خلق گرايانه كمونيستي – كه شاه و سياستهايش را غربي و ليبرال مي­دانستند – و هم تحت تأثير تئوريهاي اصالت­گرايانه – تئوری بازگشت به اصل به خصوص در انديشه‌هاي شريعتي و فرديد – سرخوردگي از مدرنيزاسيون آمرانه را با حس نفرت از شهر، انعكاس مي­دادند.

سخنراني­ها، رمان­ها، اشعار و حتي موسيقي آنان در ستايش و توصيف فضا و افرادي بود كه اساسا نيروي تحول و تغيير نبودند. در واقع انقلاب 57، قيامي در شهر – همچون هر جنبش مدرن – و با نيروي نظري نفي شهر بود. به تعبير فوكو، قيامي مدرن بر ضد مدرنيته بود. اين نكته را مي­توان با ميانجي ادبيات بهتر فهميد.

در بخش نظري اشاره شد كه لوكاچ در نظريه رمان بر اين مسأله تأكيد دارد كه ژانرهاي ادبي در هر دوره با خصوصيات واقعي و اشكال زندگي آن دوره سازگارند و اين اشكال هستند كه نوع ادبي را خلق مي­كنند. براي شناخت انضمامي هر دوره نيز راهي باقي نمي­ماند جز شناخت اجزا و عناصر آن دوره همچون ادبيات.

ستروني "رمان" در ايران به عنوان مهمترين ژانر ادبي دوران مدرن و عدم ظهور و بروز رمان­هايي در خور از يك سو و جعل داستان­هاي بلند به جاي رمان از سوي ديگر بيش از هر چيزي ديگر گوياي تنفر از مدرنيته در ميان روشنفكران ايراني است.

رمان به مفهوم لوكاچي­اش – با اغماض به غير از بوف كور هدايت – هيچگاه در ايران، شكل واقعي به خود نگرفته است. در سالهاي گذشته رمان­ها غالباً داستان­هاي بلندي بوده­اند يا در ستايش روستا و در فضايي غير شهري – به عنوان مثال كليدر محمود دولت آبادي – و يا شرح ماجراي ساده و بسيط يك عشق نافرجام يا يك قتل بد فرجام؛ بدون نشان دادن هيچ فرديت و تناقضي در زندگي مدرن.

عامل اصلي توليد اين فضاي ادبي غير مدرن جامعه­اي بود كه نويسنده و روشنفكرش نيز تنها در حال تجربه مدرنيزاسيون بودند و نه مدرنيسم.

در دوران منتهي به انقلاب، شهر تا حدودي به ادبيات نفوذ پيدا كرد، اما اين بار نيز تنها در مقام فضايي براي اعتراض و شورش و البته بيشتر در تنها ژانر ادبي قابل توجه در ايران يعني شعر. 

به عنوان نمونه "سياوش كسرايي" در شعري تحت عنوان "قصيده دراز راه رنج تا رستاخيز" كه در آذر ماه 1357 سروده است مي‌گويد:

"از خانه بيرون زدم

تنها

كه در خود نمي‌گنجيدم

چنانكه جمعيت در خيابان و

خيابان در شهر

نه

دلكاسه، حوصله دريا نداشت.

جانوري بودم

شايد اژدهايي

كه دهانم

در كار بليعيدن "شهياد" ]نام سابق ميدان آزادي[ بود و

دُمم

"پل چوبي" را نوازش مي‌كرد

هاي هايِ

افسانه از واقعيت جان مي‌گرفت.

].....[

توده‌ي تيره‌اي بوديم

خال كبود غم

برگونه شهر

و در برابر دشمنِ سربي

كوره‌اي گداخته از خشم." (كسرايي، 1380: 24)

همانگونه كه روشن است، تهران و مناطق‌اش (ميدان شهياد و پل چوبي) در اين دوره، جايي هستند براي ظهور و بروز كنش انقلابي. وضعيت آن روز به تمامي در شعر ظاهر شده و عناصر شهري با واسطه انقلاب در متن ادبي انعكاس يافته است. در اين دوره (سالهاي انقلاب) شهر به درون ادبيات وارد مي‌شود اما به گونه‌اي متأثر و ثانوي. هيچ سخني از خود شهر نيست بلكه شهر در اين متن واسطه‌اي است براي اعتراض و انقلاب،  جايي كه جمعيت در آن مي‌خروشد.

در گفتمان حاكم بر ادبيات و شعر ايراني، تنفر از تهران انعكاسِ واضح و روشني يافته است. در سالهاي بعد از مدرنيزاسيون دستوري رضاخان و نيز در دوره پهلوي دوم، روشنفكران مواجهه خود را با تهران - به عنوان تجسد مدرنيزاسيون - به گونه‌اي عيان انعكاس داده‌اند. "احمد شاملو" در شعري كه در سال 1330 سروده است، مي‌گويد:

"بدن لخت خيابان

به بغل شهر افتاده بود

و قطره‌هاي بلوغ

از لمبرهاي راه

بالا مي‌كشيد ]........[

خيابان برهنه

با سنگفرش دندان‌هاي صدف‌اش، دهان ‌گشود

تا دردهاي لذت يك عشق

زهر كام‌اش را بمكد

و شهر بر او پيچيد

و او را تنگ‌تر فشرد

در بازوهاي پر تحريك آغوش‌اش." (شاملو، 1383: 39)

شهر در اين دوره فضايي حس مي‌شد كه با انسانيت، خوبي، عشق و ... در تضاد است و به نابودي اينها مي‌انجامد.

در واقع شهر در شعر شاعران ،پلي بود كه مي‌توانست حس تنفر نسبت به مدرنيزاسيون رضاخاني و آمرانه را انعكاس دهد. شاملو به صراحت مي‌گويد:

"و معبر هر گلوله بر هر گوشت

دهان سگي است كه عاج گران بهاي پادشاهي را

در انواليدي مي‌جود.

و لقمه دهان جنازه هر بي چيز پادشاه

رضاخان!

شرف يك پادشاه بي همه چيز است". (شاملو، همان: 66)

"محمد علي سپانلو" نيز در شعري تحت عنوان "خيابان" كه در سال 1339 سروده است، مي‌گويد:

"شهر با قلب فلزي مي‌تپد آرام

تابلوهاي نئون بر سر در هر سينما هر كافه مي‌لرزد

تا نسيم خاكپوش خواب تابستان

بر جبين خانه‌هاي آجري افسانه مي‌گويد

بوي گازوئيل، بوي قهوه، بوي اسب

در شب پر دود مي‌رويد ].....[

در خيابانها گيجاگيج

مست‌ها در كار استفراغ،

سايه‌ها در حاشيه‌ها منتظر

و چراغ برق در گاز شبانگاهي ].....[

در خيابان پر از قاتل

يك نفر مأمور پيدا نيست.

با چراغ قرمزي

در سه راه شاه

(اين سه راه چار راه پوچ)

راه‌ها بسته است... ! " (سپانلو، 1369: 9)

تصوير رمانتيك نفرت از شهر، در دوره انقلاب جاي خود را به تصوير حماسي از شهر مي‌دهد. به غير از شعر كسرايي – كه اشاره شد – به نمونه شعر ديگري در اين دوره نگاهي مي‌اندازيم. شاملو در شعري تحت عنوان "بچه‌هاي اعماق" مي‌گويد:

"در شهر بي خيابان مي‌بالند

در شبكه مورگي پس كوچه و بن بست،

آغشته دود كوره و قاچاق و زرد زخم

قاب رنگين در جيب و تير كمان در دست،

بچه‌هاي اعماق

بچه‌هاي اعماق".

"در شهر بي خيابان مي‌بالند" اشاره به اين دارد كه بچه‌هاي اعماق - كه در ادامه شعر تبديل به كاوه‌هاي اعماق خواهند شد-، يعني همان انقلابيون، كساني هستند كه در خيابان نبوده‌اند، بلكه در شبكه مورگي پس كوچه‌ها و بن‌بست‌ها بزرگ شده‌اند. آنها از خيابان متنفرند و بر ضد آن مي‌شورند با تير و كمان در دست. بچه‌هايي كه آغشته به دود كوره و قاچاق و زرد زخم (نتايج منفي مدرنيزاسيون) هستند. اين بچه‌ها با حنجره خونين‌شان مي‌خوانند و اين وضعيت را كاوه وار تغيير مي‌دهند:

"با حنجره‌ خونين مي‌خوانند و از پا در آمدنا

درفشي بلند به كف دارند

كاوه‌هاي اعماق

كاوه‌هاي اعماق" (شاملو، همان: 805)

طبق تئوري‌هاي اجتماعي – روانكاوانه، هرگاه چيزي كم ارزش و تنفر برانگيز مي‌شود، چيز ديگري، آرماني و يوتوپيك مي‌گردد. آرماني ساختن روستا، بعد از انقلاب – همانگونه كه گفتيم – محصول نفرت از شهر بود كه خود را در ستايش زباني از فضاي اصيل يا دست نخورده روستا نشان داد. "بري ريچاردز" در كتاب "روانكاوي فرهنگ عامه" مي‌نويسد: "در قضيه آرماني ساختن مناطق روستايي، پيكر شهر عرصه خطر و ناپاكيزگي، يا محيط خفقان آور، يا مكاني از هم گسيخته و غير عادي، و از اين قبيل قلمداد مي‌شود. به بيان دقيق‌تر در اين فرافكنيها خصمانه‌ترين ويژگي‌ها به مناطق مركزي شهر نسبت داده شده‌اند، به نحوي كه اين بخش از شهر محل رشد بدخيمترين غده‌هايي قلمداد گرديده كه ممكن است در پيكر ملت شكل بگيرند" (ريچاردز، 1382: 109) .

عدم وجود ژانر ادبي رمان و انعكاس تنفر از شهر در شعر قرن بيستم ايران، و نيز در علوم انساني و بالاخص ستايش علوم اجتماعي ايران از روستا - تحت آموزه‌هاي جلال آل احمد- بازتاب آشنايي ما با مدرنيته است. تغييراتي كه جامعه ايران در راه رسيدن به مدرنيته از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم از سر گذرانده بود، همچون غير شخصي شدن روابط اجتماعي، ورود فرهنگ پولي و مبادله‌اي، چند و چون در ارزشهاي سنتي و ...، فرهنگ عيني جامعه را تغيير داد. در اين وضعيت فرد درون مجموعه پيچيده‌اي از روابط و مناسبت‌ها غرق مي‌شد كه با آن احساس نا مأنوسي و عدم قرابت مي‌كرد؛ به تعبيري ديگر مدرنيته و مدرنيسم براي او "ديگري" شده بود كه هر لحظه بيشتر او را از گذشته نوستالوژيكش جدا مي‌ساخت. اين وضعيت براي او سازنده خواسته‌هاي ارضا نشده‌اي بود كه از دل شرايط جديد بر مي‌خواست. خواسته‌هاي ارضا نشده‌اي همچون حس منحصر به فرد بودن و نيز يگانگي با جهان (انطباق سوژه و ابژه) كه در درون ساختار پيچيده جديد رنگ مي‌باخت، حس تنفر را نسبت به شرايط تازه در او بر مي‌انگيخت.

او در حاليكه از امكانات وشرايط دنياي جديد به واقع استفاده مي‌كرد، از آن متنفر بود و اين تنفر را در شعر و يا هر جاي ديگر و يا باهر وسيله ديگري انعكاس مي‌داد و بازگو مي‌كرد. نكته در اينجاست كه ستايش از نفرت شاملو از شهر در قالب شعر، توسط كساني صورت مي‌گرفت كه خود در شهر زندگي مي‌كردند و با اتومبيل شخصي، خيابانها را پيموده بودند تا به محل شعرخواني او حاضر شوند؛ همچون خود شاعر.

آنها همان كساني هستند كه در درون مناسبات شهري هر روز زندگي مي‌كنند و حتي لحظه‌اي حاضر نيستند به روستاها مهاجرت كنند يا سبك زندگي شهري خود را تغيير دهند. در واقع آنها ستايشگران واقعي فرهنگ عيني مدرنيستي هستند كه در انتزاع خود بر ضد آن بر مي‌آشوبند و در خيال خود با آن در ستيزند.

اين ستيز ذهني و كلامي بارها و بارها در ادبيات، فرهنگ عاميانه و در گفت و گوهاي روزمره خود را نشان مي‌دهد. اما در واقعيت، فرد را هر چه بيشتر به آنچه از آن احساس تنفر مي‌كند، مي‌چسباند. برمن مي‌نويسد: "هرقدر گوينده‌اي شهر را با شدت و حدت بيشتري محكوم كند، تصوير آن را با درخشش و شفافيت بيشتري ترسيم كرده و بدان جذابيت بيشتري مي‌بخشد" (برمن، همان:256).

به عبارتي ديگر هر آن ميزان كه فرد سعي مي‌كند خود را بيشتر از شهر جدا و منفصل سازد، به صورتي عميق‌تر با آن يكي مي‌شود و نياز حياتي‌اش به زندگي در شهر را روشن‌تر مي‌سازد. نفرت انعكاس يافته او در واقع گوياي وضعيت اوست. وضعيتي كه مالامال از عشق عيني به مدرنيته و تبلور آن يعني شهر است.

حس توأمان عشق و نفرت (موجود در زندگي روزمره) نسبت به شهر، يكي از مهمترين مظاهر وضعيت تناقض آميز زندگی مدرن ما است.

شهرنشينان همواره از مظاهر مدرنيته گله و ابزار شكايت مي‌كنند؛ ماشين‌ها، آلودگي هوا، ترافيك، خيابانهاي متعدد، بزرگ شدن شهر، آلودگي صوتي و غيره اما در واقع در همان لحظه‌اي كه لب به اعتراض مي‌گشايند و حس تنفر خود را بيان مي‌كنند، عاشقانه شهر را با تمام مشكلاتش، ستايش كرده‌اند؛ زيرا كه خود نيز جزئي از اين وضعيت‌اند و از غير از اين بودن (سنتي ناميده شدن يا روستايي بودن) در هراس‌اند.

در واقع با ارجاعي زيملي مي‌توان گفت جدايي فرهنگ عيني و فرهنگ ذهني كه در كلانشهرها به اوج خود مي‌رسد و گوياي گسست ذهن و عين مي‌باشد، از ويژگي‌هاي مهم تماس با دنياي جديد است.

اين جدائي در لايه‌هاي مختلف زندگي روزمره تمامي كساني كه مدرنيته را تجربه مي‌كنند، قابل رويت است. شناخت جزئي امر روزمره در تهران تنها راه كشف نوع و چگونگي اين جدائي است كه تفاوت تهران با ديگر فضاها را نيز نشان مي‌دهد.

تفاوت‌هاي قابل مشاهده بنياديني كه ميان مكان‌هاي مختلفي كه مدرنيته را تجربه مي‌كنند، ديده مي شود و در اشكال خاص خود ظاهر مي‌شود، بدين معنا نيست كه مدرنيته ها در تقابل با يكديگرند و يا مدرنيته ايراني در تضاد با مدرنيته غربي است؛ بلكه به اين معناست كه مدرنيزاسيون هم – به تعبير برمن – نظير تمامي فرآيندها و روندهاي اجتماعي در طول فضا و زمان به گونه‌اي نابرابر توسعه يافته است. به عبارتي ديگر در صورت اجتماعي و منطقه‌اي متفاوت، جغرافياهاي تاريخي كاملاً متفاوتي نقش بسته است؛ كه امكان تمايزگذاري را فراهم مي‌سازد.

3. نتيجه‌گيري

اگر مدرنيته را پروژه جهاني جستجوي دائمي عقلانيت، خودمختاري سياسي و حاكميت فرد بدانيم كه فرد مدرن آن را هر روز تجربه مي‌كند، ايرانيان نيز در حال تجربه آن هستند. تغييرات به وجود آمده در زندگي شهري، رويش سبك‌هاي مختلف زندگي، عادات و رفتارهاي مربوط به زندگي جديد در كنار ظهور جنبش‌هاي گوناگون اجتماعي و سياسي در تاريخ صد ساله اخير ايران، نشانگر از سرگذراندن اين تجربه است.

اين تجربه را نمي‌توان با هيچ چيز ديگري توضيح داد غير از خودش. تنها راه شناخت چگونگي و نوع اين تجربه مراجعه به زندگي هر روزه ساكنان آن فضا است. در واقع مي‌توان گفت خيابان‌ها، پاتوق‌ها و كافه‌ها، پاساژها، اتومبيل‌ها، موتورسوارها ،ادبيات و هزاران نشانه ديگر هستند كه در مجموع فهم ما را از تهران به مثابه تجسد مدرنيته ايراني، مي‌سازند.

 

 

منابع:

- آجوداني، ماشاءالله / مشروطه ايراني /  انتشارات اختران / چاپ اول 1382 / تهران

- اباذري، يوسف / خرد جامعه‌شناسي / انتشارات طرح نو / چاپ اول 1377 / تهران

- اتابكي، تورج / تجدد آمرانه: جامعه و دولت در عصر رضاشاه / ترجمه مهدي حقيقت خواه / انتشارات ققنوس / چاپ اول 1385 / تهران

- ايران و مدرنيته / گفتگوهاي رامين جهانبگلو با پژوهشگران ايراني و خارجي ... / ترجمه حسين سامعي / انتشارات گفتار / چاپ اول 1379 / تهران

- بارت، رولان / امپراتوري نشانه‌ها / ترجمه ناصر فكوهي / انتشارات ني / چاپ اول / 1383 / تهران

- برمن، مارشال / تجربه مدرنيته: هر آنچه سخت و استوار است دود مي‌شود و به هوا مي‌رود / ترجمه: مراد فرهادپور / انتشارات طرح نو / چاپ اول 1379 / تهران

- بنيامين، والتر / خيابان يك طرفه / ترجمه حميد فرازنده / انتشارات مركز / چاپ اول 1380 / تهران

- پانيچ، نئو و ليز ،كالين / مانيفست پس از 150 سال /  ترجمه: حسن مرتضوي / انتشارات آگه / چاپ اول 1379 / تهران

- تاملينسون، جان / جهاني شدن و فرهنگ / ترجمه محسن حكيمي / دفتر پژوهشهاي فرهنگي / چاپ اول 1381 / تهران

- ديورينگ، سايمون / مطالعات فرهنگي: مجموعه مقالات / ترجمه: نيما ملك محمدي، شهريار وقفي پور / انتشارات تلخون / چاپ اول 1382 / تهران

- ريچاردز، بري / روانكاوي فرهنگ عامه: نظم و ترتيب نشاط / ترجمه حسين پاينده / انتشارات طرح نو / چاپ اول 1382 / تهران

- زيمل، گئورگ /  مقاله كلانشهر و حيات ذهني / ترجمه: يوسف اباذري / نشريه نامه علوم اجتماعي / شماره سوم / بهار 1372

- سپانلو، محمدعلي / خيابانها، بيابانها / انتشارات شيوا / چاپ اول 1360 / تهران

- شاملو، احمد / مجموعه آثار: دفتر يكم شعرها / انتشارات نگاه / چاپ پنجم 1383 / تهران

- كسرايي، سياوش / از قرق تا خروسخوان: مجموعه شعر / انتشارات كتاب نادر / چاپ سوم 1380 / تهران

- لوكاچ، جرج / تاريخ و آگاهي طبقاتي / ترجمه محمد جعفر پوينده /  انتشارات تجربه / چاپ اول 1377 / تهران

- لوكاچ، جرج / نظريه رمان / ترجمه حسن مرتضوي / انتشارات قصه / چاپ اول 1381 / تهران

 

 

- Barker، C / 2003 / cultural studies theory and practice / London / sage publication / p. 32

- Mc Grew، A / 1992 / AGlobal Society? In S. Hall. D. Held and A. McGrew (eds) / Modernity and its futures / Cambridge / polity press / 61-121.

- Williams، R / 1989 / Resource of Hope / London / Verso

 

مطالب مرتبط:

 

» تجربه‌ي مدرنيته تهران - بخش اول