وضوح و تمايز ايدهها در فلسفه دکارت - بخش سوم و پاياني
دانلود متن كامل (pdf)
7. تجزيه و ترکيب مفهومي ايده ها وشکل دهي مبنايي يقيني براي معرفت
از آنچه تا کنون گفته شد ميتوان نتيجه گرفت دکارت در تلاش خود براي پي ريزي معرفتي يقيني ابتدا وجود خود به عنوان جوهري انديشنده و غير قابل شک را نقطه مرکزي فلسفه خويش قرار داده و پس از اثبات وجود خداوند و کمال نامتناهي او نشان ميدهد اگر ما در ذهن خود به ايده هايي غير قابل ترديد دست يابيم، کمال و خير خواهي الهي تضمين خواهد کرد که چنين ايده هايي با عالم واقع مطابقند و در نتيجه اين ايده ها حقيقي و صادق خواهند بود. اما آنچنانکه ذکر شد براي رسيدن به ايده هاي غير قابل ترديد بايد از روشي پيروي کرد. از طرفي ارزش گذاريهاي قبلي و پيشداوريهاي ما که از دوران کودکي تا کنون در ما وجود داشته اند جلوي قضاوت صحيح ما را ميگيرند و از طرف ديگر پيچيدگي تفسيري و لايه هاي مختلف معنايي يک ايده، امکان بررسي آنرا را از ما سلب ميکنند. به همين جهت دکارت در روشي دو مرحله اي پيشنهاد ميکند که اولا يکبار براي هميشه و به عنوان مقدمه اي براي پژوهش راستين، تمامي پيشداوريهاي خود را به کناري بگذاريم و ثانيا با بررسي جهات تفسيري و اجزاي مفهومي يک ايده آنرا ساده تر نماييم تا تصميم گيري در مورد آن آسانتر شود. اما آنچه در مرحله دوم اين روش اهميت دارد، و از ديد گويرث پنهان مانده، اين مسئله است که ايده ها نه تنها داراي جنبه هاي تفسيري گوناگون اند بلکه همانطور که در بخش سوم نشان داده شد روابطي از کليت بر بسياري از آنها حاکم است، بطوريکه بسياري از ايده ها در دل خود ايده ديگري دارند و ميتوان با تحليل يک ايده به ايده ها و عناصر مضمر در آن دست يافت به اين ترتيب هر چقدر اين مسير صعودي بيشتر طي شود به ايده هاي بسيط تري خواهيم رسيد.
بر اين اساس دکارت سعي ميکند با روش خود ايده ها را قدم به قدم تجزيه و تحليل کرده و لايه هاي مفهومي و تفسيري آن را بشکافد تا به بسيط ترين ايده ها دست يابد13. در اينجاست که وضوح و تمايز به ساده ترين وجه، خود را نشان ميدهد چرا که اين ايده ها، که دکارت آنرا مفاهيم يا ماهيات بسيط مينامد، به دليل همين بساطت و نداشتن جنبه هاي مفهومي متعدد، به روشني در مقابل عقل ما قرار ميگيرند و مشکوک بودن يا قطعيت آنها به سادگي تشخيص داده ميشود. بدين صورت ما با شهود عقلي ايده هاي واضح و متمايز که ايده هايي بديهي محسوب ميگردند را در خود مييابيم، ايده هايي که هيچ فردي در درستي آنها شک نخواهد کرد. البته بديهيات نزد دکارت با بديهيات ارسطويي متفاوت است همچنانکه روش او با منطق ارسطويي فرق ميکند. بديهيات ارسطويي تنها صدق صوري را مطرح ميکنند اما دکارت براي حصول معرفت يقيني روشي را پيشنهاد ميکند که علاوه بر تضمين ساختار معرفت، صدق محتوا و چگونگي دستيابي ما به آن را نيز نشان دهد. اين بر خلاف منطق و به خصوص قياس ارسطويي است که به اعتقاد دکارت تنها به کار بازگويي معرفتِ از پيش حاصل، و نهايتا تأمين صدق صوري و ساختاري آن مي آيد. دکارت معتقد است روش او در دستيابي به ايده هاي واضح و متمايز، صدق محتوايي و تطابق معرفت ما با واقعيت را نيز تضمين مينمايد.
با اينحال تجزيه ايده ها براي رسيدن به ايده هاي واضح و متمايز تنها نيمي از راه رسيدن به معرفت حقيقي در مورد اعيان خارجي است. دکارت در رساله گفتار در روش تاکيد ميکند.(HR II, 315) براي شناخت واقعيت خارجي، پس از تجزيه معرفت خود و رسيدن به عناصر يقيني، بايستي به ترکيب دوباره اين عناصر بپردازيم و معرفت خود را بازسازي نماييم. در عين حال در ترکيب عناصر همواره به اين امر توجه داشته باشيم که تنها پس از تشخيص رابطه اي ضروري بين دو عنصر، آن دو را به هم مربوط سازيم و در هنگام بازسازي معرفت خود از طريق سيري صعودي و نزولي، هيچ نکته اي را از قلم نيندازيم14. به اين ترتيب ما تمام بناي معرفت خود را بر مبناي ايده هاي واضح و متمايز قرار ميدهيم و به همين جهت کل معرفت خود را نيز واضح و متمايز يا به عبارتي يقيني ميکنيم.
شايد جالب باشد که بدانيم دکارت پس از اعمال اين روش و خراب کردن بناي معرفت و بازسازي آن، چه تصويري از عالم خارج به ما ارائه ميدهد. ميتوان اين تصوير را اينگونه خلاصه نمود: با توجه به مثالهايي چون موم، خواب و يکسان نبودن ادراک حسي ميان افراد مختلف، ايده هاي حسي و کيفي حاوي محتوايي مشکوک و نسبي محسوب ميشوند و به همين جهت تنها اموري که ميتوان آنها را به يقين به عالم خارج از خود نسبت داد، کميات هستند. بطوريکه اگر مفاهيم مرتبط به عالم را به بسيط ترين عناصر تجزيه کنيم، به امتداد و حرکت خواهيم رسيد. به همين دليل دکارت ميگويد "مکانيک من چيزي جز هندسه من نيست"(HR III, 115) و معتقد است با رياضيات و هندسه ميتوان تمام عالم جسماني حتي قوانين جسم خود را شناخت و اينگونه طرح رياضيات عام15(Universal Mathematics) خود را ارائه ميدهد. به اين ترتيب تمامي کيفيات به عالم انساني و دستگاه شناختي ما نسبت داده ميشود که از فکر و اراده تشکيل شده است و در مقابل تمامي امور مطلق و کمالي به خداوند مرتبط ميشوند.
روشن است که در اين روش جاي زيادي براي تجربه وجود نخواهد داشت چراکه کل معرفت با روشي مشابه با روش رياضي از مقدماتي يقيني به نتيجه مي انجامد و تجربه که مبتني بر ادراک حسي است نميتواند تاثير مهمي در اين روند داشته باشد، اگر چه نبايد تصور کرد که هيچ جايگاهي در فلسفه دکارت ندارد16.
8. جمع بندي نهايي
اکنون زمان جمع بندي نهايي مسائلي است که در پاسخ به سؤالات اصلي اين مقاله مطرح گشت: وضوح و تمايز چيست؟ آيا براي تشخيص اين دو ملاک در يک ايده به ملاک ديگري احتياج داريم؟ آيا وضوح و تمايز ملاکي انفسي(Subjective)، روانشناسانه و غير عيني است که نزد هر کس به شکلي ظهور ميکند؟
در نظر گرفتن ملاک وضوح و تمايز به عنوان نتيجه اعمال روشي که به شهود عقلي از عدم امکان شک در يک ايده ميانجامد، پاسخگوي دو سؤال اول است و نشان ميدهد که تا زماني که ما اين ملاک را به عنوان خصوصيتي تعبيه شده در يک ايده لحاظ کنيم و نه نشانه اي از شک ناپذيري، هميشه به ملاک ديگري براي تشخيص آن نيازمنديم و به همين دليل مفسراني که تشخيص وضوح و تمايز را وابسته به ملاکي ديگر کرده اند، با اين مشکل روبرو هستند که همچنان براي تشخيص ملاک دوم به ملاک سومي نيازمند خواهند بود.
اما در مورد عينيت اين دو ملاک بايد گفت که دکارت سعي ميکند با اين پيش فرض که ذهن انسانها ساختار واحدي دارند17، روشي عيني ارائه نمايد که هر فردي با اعمال آن به ايده هاي مشترکي برسد که امکان شک در آنها وجود نداشته باشد و به اصطلاح فلسفه کلاسيک بديهي باشد اين بدان معناست که ديگر امکان ندارد شخصي آن ايده را يقيني بداند در حاليکه شخص ديگري بتواند در آن شک کند. بنابراين دکارت تلاش ميکند تمامي معرفت ما را بر مبناي امور بديهي بنا کند بطوريکه از آن پس اگر هر معرفتي را بکاويم به مبنايي يقيني در آن دست مييابيم که قطعيت و حقيقت آن معرفت از آن مبنا تامين ميشود و ايده نهايي را به اين دليل مبنا ميناميم که قطعيت و حقيقتش وابسته به ايده ديگري نيست بلکه آنرا به خودي خود واجد است. به همين جهت امروزه اين آموزه را مبناگرايي دکارتي يا مبناگرايي راديکال مينامند.
البته همانطور که دکارت خود متذکر ميشود لازمه دستيابي به اين ايده ها بکارگيري اموري مقدماتي چون به تعليق درآوردن پيشداوريهاست و روشن است که توانايي ريشه کني پيشداوريها، متناسب با روحيات افراد مختلف، متفاوت است. دکارت تصريح ميکند افرادي که چنين توانايي را ندارند به چنين ايده هايي دست نخواهند يافت(HR I, 45) بنابراين نميتوان وجود هرگونه عنصر انفسي و روانشناسانه را در آموزه او منکر گشت؛ با اين حال وجود چنين وجوه نسبي و رواني در روش او، آموزه او را انفسي نميکند؛ چراکه اصل چنين آموزه اي عيني است و اين امور به عنوان مقدمه آن محسوب ميگردد. در واقع پيروي از اين اصول، که تنها موجب آمادگي ذهني ما ميگردند، براي همگان ممکن است اگرچه بسياري عملا هيچگاه اين آمادگي ذهني را به دست نياورده و در نتيجه از درک واضح و متمايز محروم ميگردند.
با اين حال حتي قبول عينييت داشتن اين ملاک، جاي انتقاد مهمي که منتقدان مبناگرايي دکارتي بر او وارد کرده اند را باز ميگذارد. آنها ادعا ميکنند اولا تعداد محدودي از باورهاي ما يقيني هستند، اگر اساسا باوري يقيني (شک ناپذير) وجود داشته باشد، و ثانيا آن تعداد محدود باورهاي يقيني نيز براي تضمين قطعيت کل معرفت انبوه و گسترده ما از عالم خارج، کفايت نميکند. چنين انتقادي را بايستي بطور مستقل و در مجالي ديگر بررسي کرد.
پينوشتها
* تمامي چنين ارجاعاتي به مراجع ذيل است:
-HR = the Philosophical Works of Descartes, E.S Haldane and G.R.T Ross, trans. (Cambridge: 1967), Vols. I and II
-AT= Descartes, Philosophical Writings, E.Anscombe and P.Thomas, editor and translator (London: Thomas nelson & sons, 1954)
-CA= Descartes Critical Assessments, (Routledge)
1. لفظ ايده(Idea) پيش از دکارت جنبه ذهني نداشته و به صور موجود در علم الهي اطلاق ميشده است. او آگاهانه اين لفظ را به معناي صور ذهني به کار برده که کل معرفت ما را تشکيل ميدهند. با اين حال همين تازگي استعمال ابهامات زيادي را درمورد معناي دقيق آن در آثار او به وجود آورده است.
2. يعني اين مسئله که آيا ما از جسم، روح يا ترکيبي از اين دو تشکيل شده ايم.
3. روح فريبکار(Deceitful god) فرضي معرفت شناختي است که به واسطه آن تمامي اموري که حتي امکان شک در مورد آنها وجود دارد، مشخص ميشوند. مثال مغز در خمره (Brain in a Vat) پاتنم به نوعي صورت بندي جديدي از اين فرض دکارتي است.
4. بارکلي در چارچوب فکر دکارتي اين فرض که اشيايي مستقل از ايده هاي ما وجود دارند را ناديده گرفته و منشاء آنها را علم الهي دانسته است.
5. همانگونه که مشخص است ملاک صدق در فلسفه دکارت همچون ارسطو تطابق ذهن و عين است و مسئله تنها بر سر چگونگي علم ما به اين تطابق و تضمين آن ميباشد.
6. به اين ترتيب وضوح و تمايز ايده ها تنها يک شرط معرفت يقيني است و شرط ديگر که خير خواهي الهي است بايد ابتدا اثبات گردد. همين امر شبهه دور دکارتي را موجب ميشود به اين صورت که آيا دکارت در اثبات وجود خداوند و صفات او، که شرط اعتماد به وضوح و تمايز است، از خود ايده هاي واضح و متمايز کمک گرفته يا خير؟ اين مسئله بحثهاي زيادي را ميان مفسرين او به وجود آورده است.
7. اينگونه دکارت صدق معرفت رياضي را نيز به معرفت متافيزيکي وابسته ميکند. با اينحال به نظر ميرسد که استدلال او در تضمين الهي معرفت چندان قابل دفاع نيست. شايد بتوان گره زدن معرفت يقيني به کمال خداوند را پاشنه آشيل معرفت شناسي دکارت محسوب نمود.
8. دکارت در مثال موم(HR I, 154) نشان ميدهد کيفياتي که به حس در مي آيند واقعيت خارجي شي را نشان نميدهند زيرا با اينکه اين کيفيات تغيير ميکنند شي همچنان همان شي باقي ميماند. در نتيجه آنها را ناشي از کيفيات ثابت اشيا همچون امتداد ميداند. اين مسئله مبناي تقسيم کيفيات به اوليه و ثانويه است.
9. دکارت براي نشان دادن تفاوت ايده عقلي و خيالي از شکل هزار ضلعي(HR I, 213) کمک ميگيرد و ميگويد شما با عقل خود ميتوانيد شکل هزار ضلعي را درک کنيد و حتي بسياري از محاسبات هندسي را در موردش بکار بنديد اما به هيچ وجه تصوري خيالي از آن نداريد چراکه هر تصور خيالي شما از آن با شکل هزار و يک ضلعي فرقي ندارد درصورتيکه درک عقلي و رياضي شما از آن دو متفاوت است.
10. مرسن (Mersenne) از جمله دوستان دکارت و مخاطبين اوست که نقش مهمي در شناساندن افکار دکارت به متفکران معاصرش و انعکاس انتقادات آنها به دکارت داشته است.
11. تاکيد او بر جنبه نظري به اين خاطر است که او اعتقاد دارد نبايد شک خود را به جنبة عملي و رفتاري سرايت دهيم چراکه پژوهش ما پژوهشي نظري است و تا زماني که به نتيجه نرسيده نميتوان آن را در عمل وارد نمود. به اين منظور اخلاق موقتي را مفروض ميگيرد که تا رسيدن به نتيجه بر طبق آن رفتار کند.( HR II, 89)
12. نورفطري(Natural Light) در فلسفه دکارت چيزي جز شهود عقلي نيست و در واقع تمثيلي است از پرتوافکني عقل بر ايده ها براي مشاهده بيواسطه حقيقت آنها.
13. آموزه تجزيه معرفت به عناصر غير قابل تجزبه يا اتمي آن پس از دکارت توسط فيلسوفان ديگري البته با اهدافي متفاوت به کارفته شد. بطور مثال فيلسوفي چون ويتگنشتاين در آثار خود چنين آموزه اي را بکار گرفته است.
14. نمايي که دکارت در اينجا از روش دستيابي به معرفت و عناصر سازنده آن ارائه ميکند قابل تطبيق با ديدگاه افلاطوني است که معتقد است معرفت به امر محسوس ابتدا از طريق تشخيص ميزان بهرمندي آن از مثل(Ideas) يعني امور معقول به واسطه سير عقلاني صعودي شکل ميگيرد و سپس به واسطه سيري نزولي يعني تقسيم ثنايي از امر معقول به امر محسوس بازميگرديم. با اين تفاوت که دکارت مثل را با نام ايده هاي فطري در ذهن ما جاي ميدهد.
15. دکارت معتقد است از آنجا که ميتوان تمامي واقعيات عالم خارج را به هندسه موکول نمود بايد به تاسيس علمي واحد و فراگير به نام رياضيات عام همت گماشت که علومي همچون مکانيک، پزشکي و اخلاق را دربرميگيرد و واقعيت خارجي را تبين مينمايد.
16. دکارت از چند جهت براي تجربه اهميت قائل است بطور مثال ميگويد اگر در تبيين يک مسئله دو نظريه عقلي هم زمان درست تشخيص داده شوند، اين تجربه خواهد بود که نهايتا يکي از اين دو را تاييد خواهد کرد.( HR I, 223)
17. اين پبش فرضي است که در کل فلسفه عصر جديد به بعد وجود دارد و بطور مثال در نگاه فيلسوف معاصري چون ديويدسون با نام اصل Charity بيان ميشود.
منابع
- دکارت، رنه، تأملات، ترجمه احمد احمدي، مرکز نشر دانشگاهي 1369.
- دکارت، رنه، اصول فلسفه، ترجمه منوچهر صانعي، الهدي 1376.
- The Philosophical Works of Descartes, E.S Haldane and G.R.T Ross, trans. (Cambridge: 1967), Vols. I and II
- Descartes, Philosophical Writings, E.Anscombe and P.Thomas, editor and translator (London: Thomas Nelson & Sons, 1954)
- Gewirth, Alan, Clearness and Distinctness in Descartes, Descartes Critical Assessments, Routledge.
- Humber, James, Recognizing Clear and Distinct Perceptions, Descartes Critical Assessments, Routledge.
- Kenny, Anthony, Descartes, Random House, New York, 1968.
مطالب مرتبط:
» وضوح و تمايز ايدهها در فلسفه دکارت - بخش نخست
» وضوح و تمايز ايدهها در فلسفه دکارت - بخش دوم