وضوح و تمايز ايدهها در فلسفه دکارت - بخش نخست
دانلود متن كامل (pdf)
چکيده
فلسفه دکارت فلسفه ايدههاست بطوريکه تمامي دستگاه فکري او را ميتوان بر اساس دسته بندي ايده هاي مختلف، ارزش معرفتي و روابط آنها صورت بندي کرد. به دليل محوريت خاصي که در نظام فکري دکارت به ايده ها داده شده، فهم کليت فلسفه او و شايد حتي فهم فلسفه پس از او، بدون بررسي دقيق اين آموزه و لوازم آن ممکن نيست. در ميان مشخصه هاي مختلف ايده ها، وضوح(Clearness) و تمايز(Distinctness) به عنوان ملاک حقيقت در ايده هاي دکارتي، همواره از بحث برانگيزترين آموزه هاي فلسفه او بوده است. منتقدان و مفسران بسياري، چه معاصر با دکارت و چه پس از او، به نقد و بررسي و يا رد و اثبات اين موضع فلسفي پرداخته اند. مهمترين انتقادات وارد شده به اين ملاک مبناي عينيت و چگونگي تشخيص آن را زير سؤال ميبرد. به همين جهت در اين مقاله سعي شده است پس از توصيفي مقدماتي از نگرش ايده-محورانه دکارت، انواع و خصوصيات ايده ها و نقش وضوح و تمايز در آن، به طرح تعريف دکارت از اين معيار و دو انتقاد اصلي وارد شده به آنها بپردازيم. در ادامه به منظور پاسخگويي به اين انتقادات، به بررسي و نقد ديدگاههاي دو مفسر دکارت در اينباره و ارائه تفسيري مبتني بر آثار او پرداخته خواهد شد. در انتها پس از تشريح چگونگي اتکاي معرفت يقيني بر مبناي ايده هاي واضح و متمايز، جمع بندي نهايي ارائه ميگردد.
1. نگرش ايده محورانه دکارت و لزوم طرح ملاک وضوح و تمايز
با به کارگيري شک دستوري و به تعليق(Epoche) در آوردن شناخت ما از هستي و چيستي عالم خارج، دکارت در موضع معرفت شناسانه اي قرار ميگيرد که امروزه آنرا «نظريه بازنمايي ادراک»(Representative Theory of Perception) مي ناميم. اين موضع مبتني بر اين باور است که ما اعيان خارجي را مستقيما ادراک نميکنيم بلکه تنها چيزهايي که به طور بي واسطه با آنها مواجهيم، تاثيرات اين اشياء بر ماست که منجر به پديد آمدن ايده هايي در ذهنمان ميگردد. اگر اساسا شناختي از اعيان خارجي ممکن باشد، اين شناخت تنها به واسطه يک ايده حاصل خواهد شد1. بنابرين به هر سو که بنگريم تنها ايده اي را خواهيم ديد که ممکن است حاکي از واقعيتي مطابق با خود و يا صرفا ناشي از اوهام و فريب باشد. شايد تصور شود ادراک حسي از اين قاعده مستثني است اما حتي در شهود حسي نيز ما اشياء را به واسطه ايده هايي حسي ادراک ميکنيم که از طريق حواس پنجگانه در ما ايجاد شده اند و نميتوان آن را ارتباطي بيواسطه به حساب آورد. پس شناخت مطابق با عالم خارج منوط به تطابق ايده ما با متعلقش است و از آنجا که امکان دارد ما ايده هايي در ذهن خود داشته باشيم و يا ايجاد نماييم که مابه ازاء خارجي نداشته باشند، اين سؤال اهميت پيدا ميکند که آيا اساسا اشيايي مطابق با ايده هاي ذهني در عالم واقع وجود دارد و اگر چنين است بر چه اساسي ميتوانيم از تطابق يک ايده با متعلقش مطمئن شويم.
دکارت با عبور دادن معرفت خود از غربال شک دستوري، هر معرفتي ، يعني هر ايده اي، که امکان ساختگي بودن و عدم تطابقش با عالم واقع، قابل فرض باشد را مشکوک دانسته و کنار ميگذارد. در نتيجه ابتدا معرفتهاي حسي (ايده هاي حسي) و درنهايت معرفتهاي رياضي (ايده هاي رياضي) و حتي معرفت از واقعيت خودمان2 نيز مشکوک و غير قابل اعتماد محسوب ميگردند. ايده هاي حسي به اين دليل مشکوکند که در مواقعي همچون خواب يا توهم در ما ايجاد ميشوند بي آنکه مابه ازايي داشته باشند و در عين حال معياري براي تشخيص خواب از بيداري وجود ندارد. اما ايده هاي عقلي همچون رياضيات با وجود آنکه هميشه ثابتند باز هم قابل اعتماد نيستند به اين دليل که ميتوان روح فريبکاري3 را فرض کرد که ايده هايي با اين خصوصيات را به ما القاء کند بي آنکه اين ايده ها واقعاً تطابقي با واقعيت خارجي داشته باشند.
در اين ميان تنها معرفتي که بي هيچ ترديد مطابق با متعلقش ميباشد و هيچ فرضي حتي فرض روح فريبکار نيز نميتواند به آن خدشه اي وارد کند، معرفتمان به وجود خود اين ايده ها در ذهن ماست، چراکه متعلق اين معرفت خود ايده ها هستند که در من حضور دارند بنابراين ميتوان بيواسطه به متعلق آنها دسترسي داشت. بنابر گفته دکارت ايده ها را ميتوان از دو جهت در نظر گرفت(HR I, 143) يکي از آن جهت که نمايانگر واقعياتي غير خود هستند که از اين حيث فعلا مشکوک و نامعتبر محسوب ميشوند و ديگر از اين جهت که صرفا واقعيات و حالاتي در ذهن من اند. ايده ها از جهت دوم قابل شک نيستند چرا که با مابه ازاء شان مطابق و در واقع يکي هستند. به همين دليل «فکر ميکنم پس هستم» دکارتي، همانگونه که خودش تاکيد نموده(HR II, 78)، استدلال نيست بلکه امري شهودي است و نه تنها يقيني بودن ايده فکر را نشان ميدهد بلکه در مورد تمامي حالات ذهني اعم از خيال، شک، اراده و احساس نيز صدق ميکند(HR I, 152).
البته در اين ديدگاه معرفت شناسانه، وجود واقعياتي مستقل از شناخت ما و همچنين امکان شناخت مطابق با واقع از پيش فرض شده است، بنابراين ميتوان آنرا نوعي رئاليسم و به اصطلاح رئاليسم بازنمايانه(Representative Realism) خواند که البته تا تبديل شدن به ايدئاليسم بارکلي راه زيادي در پيش رو ندارد4.
اين نحوه نگاه به عالم از دريچه ايده ها، اين سؤال بنيادي را به ذهن متبادر ميسازد که بر چه اساس و ملاکي ميتوان به حقيقت ايده ها از آن جهت که نمايانگر واقعياتي خارج از ذهن هستند، يعني تطابق آنها با واقعيت خارجي5، پي برد. روشن است که هرگونه ملاکي براي حقيقت ايده ها که در اينجا در نظر گرفته شود، ميبايست ملاکي درون- ايده اي باشد؛ يعني ملاکي که با نظر به ويژگيهاي دروني ايده ها به دست آيد. مثلا اگر کسي در مقام پاسخ بگويد ايده هايي حقيقي اند که مطابق با واقع باشند جواب خوبي به ما نداده چراکه تطابق نسبتي است که فهم آن مستلزم دستيابي به دو طرف نسبت است و از آنجا که ما در دايره ايده ها محصوريم، امکان دسترسي مستقيم به متعلق واقعي اين ايده ها وجود ندارد تا تطابق يا عدم تطابق آنها تشخيص داده شود. بنابراين ما به ملاکي احتياج داريم که با اعمال آن بر يک طرف نسبت، يعني ايده هاي ذهني، از حقيقي بودن يا نبودن آنها مطلع شويم.
در اينجاست که دکارت ملاک حقيقت يک ايده را در واضح بودن و متمايز بودن آن از ديگر ايده ها ميداند و ميگويد:
"هرچيزي را که با وضوح و تمايزکامل ادراک کنم کاملاحقيقت دارد."( HR I, 158)
بايد توجه داشت که در نظر دکارت، وضوح و تمايز شرط لازم حقيقت ايده هاست و نه شرط کافي آن؛ چراکه همانطور که گفته شد ميتوان روح فريبکاري را فرض کرد که ايده هاي واضح و متمايز را به ما القاء کند بي آنکه آنها هيچگونه تطابقي با عالم خارجي داشته باشند. به همين دليل دکارت پس از تثبيت وجود خود به عنوان نقطه مرکزي و يا به قو ل خودش نقطه ارشميدسي(HR I, 85) فکر خود، به اثبات وجود خدايي کامل و خير خواه ميپردازد. در واقع اثبات کمال و خيرخواهي الهي شرط دوم حقيقت ايده هاست که معرفت ما را تضمين مينمايد6. با وجود چنين خدايي اگر من به يقين در ذهن خود به ايده اي دست يابم امکان ندارد که چنين ايده اي مطابق با واقع نباشد زيرا در آن صورت خداوندي که اينگونه مرا خلق نموده که به ناچار خطا را حقيقت بيابم در واقع خود مرا فريفته است و چنين چيزي ممکن نيست چراکه با کمال او همخواني ندارد7. بنابراين با يک بار ثابت کردن شرط دوم، تنها عامل تعيين کننده در معرفت يقيني وضوح و تمايز خواهد بود.
2. دسته بندي ايده ها و وضوح و تمايز
دکارت پس از اثبات وجود خود به عنوان جوهري انديشنده که واجد ايده هايي ذهني است، در ادامه بررسي ارزش معرفتي اين ايده ها، به دسته بندي آنها ميپردازد؛ چراکه معتقد است به جاي ارزيابي تک تک ايده ها که عملا نشدني است ميتوان از طريق طبقه بندي، آنها را دسته دسته ارزيابي نمود تا مشخص شود که آيا ايده اي وجود دارد که بتوان به حقيقت او بي هيچ شکي اعتماد کرد. او در کتاب تأملات ايده ها را در يک دسته بندي ابتدايي، بر اساس خاستگاه آنها به سه دسته تقسيم ميکند: دسته اول ايده هاي عارضي(Adventitiae) است که از طريق حواس در ما ايجاد شده اند (مانند رنگ و گرما)، دسته دوم ايده هاي جعلي اند(Factitiae) که با کمک قوه تخيل در خود ميسازيم(مانند اسب بالدار) و دسته سوم ايده هاي فطري(Innate) است که از ابتدا در ما وجود دارند (مانند ايده خداوند)( HR I, 160). اين تقسيم بندي همانطور که گفته شد يک تقسيم بندي ابتدايي است چرا که با توضيحاتي که دکارت در ادامه ميدهد مشخص ميشود که همگي ايده ها را به يک معنا ميتوان فطري محسوب کرد.
اگر دقيقتر به اين مسئله نگاه کنيم مشخص ميشود که در ايده هاي عارضي، هيچگاه ايده يا صورتي از شيء خارجي به ما منتقل نميشود بلکه ذهن به واسطه بدن، تحت تاثير علتي خارجي قرار گرفته و بر اساس ساختار دروني اش ايده اي در خود ميسازد که همان ايده عارضي است. به همين دليل لزومي ندارد که اين ايده تطابقي ماهوي با علت خارجي خود داشته باشد و همانطور که دکارت با استفاده از مثال موم نشان ميدهد، چنين تطابقي قطعا وجود ندارد8. بنابراين ايده هاي عارضي از اين جهت غير حقيقي، مبهم(Obscure) و مغشوش(Confuse) به حساب مي آيند.
از طرف ديگر ايده هاي فطري نيز از بدو تولد به صورتي محصل و بالفعل در ذهن ما حضور ندارند بلکه به مرور زمان و با بلوغ ذهن در ما فعليت مي يابند. به طور مثال دکارت ادعا نکرده است که افراد از دوران نوزادي تصوري از خدا دارند بلکه ميگويد ما آنرا به مرور زمان و بدون اکتساب از خارج، در ذهن خود مي يابيم. او در مثالي فطري بودن ايده ها را به فطري بودن بيماريهاي خانوادگي تشبيه ميکند و ميگويد همانطور که نوزاد از ابتدا مبتلا به بيماري فطري نيست، ايده فطري نيز در ابتدا چيزي جز قوه اي دروني نميباشد(HR I,442). از آنجا که در مورد ساختگي بودن ايده هاي جعلي نيز شکي وجود ندارد، بنابراين به بياني منشاء تمامي ايده ها ذهن ماست و به اين معني تمامي ايده ها فطري اند. دکارت در کتاب يادداشتهايي عليه يک طرح ميگويد:
"در ميان ايده هاي ما ايده اي وجود ندارد که فطري نباشد... به طور مثال هنگاميکه ما حکم ميکنيم فلان ايده هايي که در ذهن مان حاضرند دلالت به اشياء خاص خارجي دارند، اين بدين معني نيست که اشياء خارجي ايده خود را از طريق حواس به ذهن ما منتقل کرده اند، بلکه آنها چيزي را انتقال داده اند که فرصتي به ذهن داده تا اين ايده ها را بوسيله قوه اي فطري در خود ايجاد نمايد."( HR I, 443)
حال اگر بپذيريم تمامي ايده ها توسط ذهن و نه از خارج در ما ايجاد شده اند، مسئله تفاوتهاي موجود ميان اين ايده ها و مبناي دسته بندي آنها بايستي توجيه گردد. چگونه ميتوان ميان ايده هاي عارضي، جعلي و فطري تمايز نهاد؟
ايده هاي عارضي چيزي نيستند جز مجموعه اي از رنگ، صدا، بو، مزه و آنچه به لامسه در مي آيد که در مکان و زمان خاصي ادراک ميگردند (مانند تصور حسي ما از خورشيد). مهمترين ويژگي آنها اين است که اولا به طور غيرارادي بر ما ظاهر ميشوند، ثانيا پايداري و ثبات ندارند و ثالثا بسيار روشن و زنده به نظر ميرسند. بايد توجه داشت که ما در حس تنها به امور جزئي دسترسي داريم و تمامي امور کلي و غير پديداري (همچون جوهر مادي) خارج از حيطه آن محسوب ميشود. در مقابل، ايده هاي جعلي به اراده ما ساخته ميشوند، تغيير ميکنند و از روشني کمتري برخوردارند اما باز هم جزئي محسوب ميگردند. اين دو دسته در نظر دکارت نمايانگر ماهيات واقعي اشياء خارجي نيستند و ملاک وضوح و تمايز را تامين نميکنند، بنابراين در حيطه علم يقيني قرار نميگيرند؛ چراکه مشکوک و غير قابل اعتمادند. در اينباره دو مثال معروف در تأمل اول وجود دارد(HR I, 46): يکي خطاي ديد در مورد اشياء بسيار دور يا بسيار نزديک و ديگري شباهت غير قابل تفکيک خواب و بيداري. اما مهمتر از اين دو، مثال موم در تأمل دوم است که به طور ايجابي نشان ميدهد واقعيت خارجي را نميتوان مطابق با ادراک حسي دانست.
3. ايدههاي فطري
اما در مورد ويژگي ايده هاي فطري بايد گفت که از طرفي همچون ايده هاي عارضي به اراده ما تغيير نميکنند و از طرف ديگر دائمي، ثابت و حقيقي هستند و دکارت آنها را واضح، متمايز و غير قابل شک مينامد و بنابراين نمايانگر ماهيات واقعي اعيان خارجي هستند. همچنانکه ايده هاي عارضي مربوط به حس و ايده هاي جعلي مربوط به خيال اند، ايده هاي فطري نيز با عقل ما در ارتباطند. مصداق چنين ايده هايي نه امور جزئي است و نه لزوما ميتوان آنها را با قوه خيال در ذهن تصوير کرد9، بلکه مصاديق آن تمامي ماهيات ثابت و صورتهاي کلي است که عقل ما حقيقت آنها را در خود مي يابد. دکارت در نامه اي به مرسن10 مينويسد:
"دسته اي از ايده ها عارضي اند، مانند تصوري که ما عموما از خورشيد داريم؛ دسته اي ديگر جعلي اند، که در اين دسته ميتوان به تصوري از خورشيد اشاره کرد که منجمين با دلايل خود به وجود آورده اند؛ و باقي ايده ها فطري اند، مانند ايده خدا، ذهن، جسم، مثلث و بطور کلي تمامي ايده هايي که نمايانگر ماهيات دائمي، ثابت و حقيقي ميباشند."( AT III, 303)
همانطور که مشخص است ايده هاي فطري متعددند اما ميتوان در يک دسته بندي تمامي آنها را تحت سه مقوله عام قرار داد که سلسله مراتبي از کليت بر آنها حاکم است. اولين مقوله مربوط به جوهر نامتناهي(Infinite Substance) و تمامي صفات اوست؛ مانند کمال، خير، نامتناهي و همگي ايده هايي که به امر مطلق مربوطند. به اين ترتيب تمامي ايده هاي اخلاقي نيز در اين دسته قرار ميگيرند. مقوله دوم شامل جواهر متناهي(Finite Substance) يعني دو جوهر فکر و امتداد، و تمامي صفات و حالات آنهاست؛ مانند فکر، شک، خيال و اراده از يک طرف و امتداد، شکل، بعد و حرکت از طرف ديگر. به اين ترتيب تمامي ايده هاي کيفي و رواني به فکر و تمامي ايده هاي کمي و رياضي به امتداد بازميگردند. اما مقوله سوم مشتمل بر مفاهيم مشترک(Common Notions) يا همان حقايق ازلي (Eternal Truth) است. اين ايده ها دلالت بر ماهيات يا صور خاصي ندارند بلکه عبارتند از اصولي ضروري و حقيقي که بر روابط اشياء حاکم هستند؛ مانند تمامي اصول منطقي، اصل عليت و اصل عدم تناقض.
ايده ها در دو مقوله اول و دوم برخلاف مقوله سوم تحت سلسله مراتب کليت قرار دارند به اين معني که هر ايده از حيث شمول و کليت تحت ايده کلي تر از خود قرار ميگيرد تا جائيکه اين سلسله به کلي ترين ايده ها ختم گردد. مثالي از يکي از مفسرين دکارت(CA I, 209) در اين زمينه راهگشاست: اگر ما به طور مثال خشتي را در نظر آوريم، ايده يا ماهيتِ مستطيل را در آن به وضوح و تمايز تشخيص ميدهيم که البته خود آن نوعي از ايده کلي تر چهار ضلعي محسوب ميگردد؛ و بلافاصله اين مفهوم در ذهن تحت ايده کلي تر شکل قرار گرفته و آن نيز به عنوان صفتي از ايده امتداد به حساب مي آيد؛ نهايتا امتداد به عنوان ماهيت جوهر جسماني و آن نيز به عنوان صورتي از جوهر متناهي درک ميشود. همين امر در مورد ديگر جوهر متناهي نيز صادق است؛ بطوريکه حالت ذهني خاصي چون سلب، خود شکل خاصي از اراده و اراده نيز به عنوان صورتي از فکر در نظر گرفته ميشود؛ در حاليکه فکر، ماهيت جوهر انديشنده را تشکيل ميدهد که آن نيز خود نوعي از جوهر متناهي محسوب ميشود. تمامي اين نسبتها، نسبتهايي ضروري و حقيقي است که عقل ما آنها را به وضوح در خود مي يابد.
همانطور که گفته شد اين سلسله از کليت شامل مقوله سوم يا مفاهيم مشترک نميشود اما در دو مقوله اول به عام ترين و کلي ترين ماهيات و ايده ها منجر ميگردد (مانند جسم، شکل، فکر، کمال و...) که دکارت آنها را ماهيات يا مفاهيم بسيط(Simple Nature) مينامد. در واقع مصاديق اصلي وضوح و تمايز مفاهيم بسيط اند که به دليل همين بساطت، حقيقي و يقيني ناميده ميشوند. همانطور که در بخشهاي بعدي بيشتر توضيح داده خواهد شد اساسا معرفت يقيني مورد نظر دکارت بر پايه تحليل ايده ها به ايده هاي بسيط تر، و نهايتا رسيدن به مفاهيم بسيط که يقيني ترين ايده ها هستند، و ترکيب مجدد آنها شکل خواهد گرفت.
4. تعريف وضوح و تمايز و انتقادات وارد شده به آن
دکارت در کتاب اصول فلسفه، در پاسخ به اين سؤال که وضوح و تمايز چيست، مينويسد:
"من چيزي را واضح مينامم که بر يک ذهن دقيق، حاضر و آشکار باشد؛ درست به گونه اي که چون اشياء در برابر ديدگان ما قرار ميگيرند و با قوت تمام بر آنها تأثير ميگذارند، ميگوييم آنها را به روشني ميبينيم. اما متمايز چيزي است که چنان دقيق و از اشياء ديگر متفاوت است که فقط بيانگر همان چيزي است که آشکارا بر بيننده دقيق ظاهر ميشود."( HR I, 237)
اما جالب اينجاست که خود اين تعريف به هيچ وجه واضح و متمايز نيست؛ چراکه اساسا مشخص نميکند چه ذهني دقيق ناميده ميشود و چه اموري براي اين ذهن دقيق حاضر و آشکار است و اين تمثيل براي ذهن اساسا به چه معني است. اما پيش از پرداختن به تفسير اين عبارت ابتدا به طرح انتقادات اصلي وارد شده به اين دو ملاک ميپردازيم.
اين انتقادات را ميتوان در دو انتقاد اصلي، که کاملا مرتبط به هم اند، خلاصه نمود: اول اينکه ما زماني ميتوانيم وضوح و تمايز را ملاک حقيقت بدانيم که ملاکي براي تشخيص خود وضوح و تمايز داشته باشيم، اما دکارت ملاکي ارائه نميدهد؛ و ديگر اينکه وضوح و تمايز معياري شخصي و نسبي است، بطوريکه ممکن است کسي امري را واضح و متمايز يافته و اتفاقا ديگري آنرا مبهم و مغشوش بداند، بنابراين اين معيار نميتواند معيار عيني و ثابتي براي حقيقت، آنچنانکه در نظر دکارت مينمود، باشد. اين انتقادات در زمان خود دکارت توسط گاسندي و پس از او به طور منسجم تري از جانب لايب نيتس مطرح شد. در دوران معاصر نيز اين معيار تحت عنوان مبنا گرايي راديکال(Radical Foundationalism) نقد شده است که بحث درباره انتقاد اخير خارج از مجال اين مقاله است.
براي فهم منظور دکارت از وضوح و تمايز بايد بررسي کنيم که دکارت در کجا و چگونه اين مفهوم را براي اولين بار وارد فلسفه خود ميکند. براي اين منظور بايستي به تامل سوم رجوع کرد:
"من يقين دارم که چيزي هستم که فکر ميکند، اما در اين صورت آيا اين را هم نميدانم که چه چيزي لازم است تا به واقعيتي يقين پيدا کنم؟ بي گمان در اين معرفت نخستين، چيزي که مرا به صحت آن مطمئن کند وجود ندارد مگر ادراک واضح و متمايز نسبت به آنچه ميدانم ... بنابراين ظاهرا ميتوانم اين را يک قاعده کلي قرار دهم که هر چيزي را که با وضوح و تمايز کامل ادراک کنم کاملا حقيقت دارد." (HR I, 98)
اين عبارت به روشني نشان ميدهد که وضوح و تمايز اولين بار به عنوان خصوصيت کوگيتو مطرح شده بنابراين لازم است که به مطالعه دقيقتر چگونگي دستيابي دکارت به کوگيتو بپردازيم که البته شرحش پيش از اين در بخش دوم اين مقاله بطور مفصل بيان شد. تمامي تلاش دکارت در تامل اول و دوم عبارتست از اعمال روشي عقلي براي کشف معرفتي که حتي امکان شک کردن درمورد آن وجود نداشته باشد. همانطور که گفته شد در اين روش او ابتدا تمامي پيشداوريهاي خود را کنار ميزند و باورهايش را به حالت تعليق درمي آورد و سپس بر اساس يک دسته بندي به بررسي اين ايده ها از جهات مختلف ميپردازد تا دست کم جهتي را در ايده اي بيابد که ديگر نتواند به آن مشکوک گردد، مانند انديشه ما صرفا از آن جهت که در ما وجود دارد، و هنگاميکه پس از اعمال اين روش ديگر نتوانست به آن شک کند آنرا واضح و متمايز مينامد. با اين وصف وضوح و تمايز ديگر صرف مشخصه اي ايستا و تعبيه شده درون يک ايده نيست که بتوان بي مقدمه و با يک نظر آنرا تشخيص داد بلکه همچون نشانه اي است از اعمال موفقيت آميز يک روش بر يک ايده که گوياي اين مطلب است که ديگر به هيچ وجهي نميتوان در حقيقت آن ايده شک نمود. به عبارت ديگر عقل ميتواند پس از بکارگيري روشي، بطور مستقيم و بدون واسطه استدلالي، مشاهده کند که ديگر امکان شک درباره برخي ايده ها وجود ندارد، اين همان شهود عقلي دکارتي است. به همين دليل است که دکارت در تعريف وضوح و تمايز از تمثيل بينايي استفاده ميکند و همچنين ملاکش را واضح مينامد؛ زيرا همانطور که چشم ما در شرايطي شيء را بيواسطه و واضح مي بيند عقل ما نيز ميتواند با استفاده از روش خاصي عدم امکان شک درباره يک ايده را به وضوح مشاهده کند و به نشانه مثبت بودن بکارگيري اين روش درمورد يک ايده، آنرا واضح و متمايز بنامد. در واقع ايده واضح و متمايز، ايده شک ناپذير(Indubitable) است و اين دقيقا همان چيزي است که ما در برخورد با بديهيات با آن مواجهيم بطوريکه ذهن در برابر آنها ناچار به تسليم و پذيرش ميشود. با اين وصف آنچه که از يک ايده "بر يک ذهن دقيق، حاضر و آشکار است" عدم امکان ترديد در مورد حقيقت آن ايده پس از اعمال يک روش است.
بنابراين سؤال ما از اينکه وضوح و تمايز چيست به سؤال در مورد روشي تبديل ميشود که وضوح و تمايز نشانه مثبت بودن اعمال آنست. پيشتر برخي از مفسران اين روش را از جنبه هاي مختلف اما ناکافي توضيح داده اند. اين عدم کفايت از دو جنبه قابل بررسي است : از طرفي مفسراني همچون هامبر(J.M. Humber: CA I, 204) با وجود توصيف جالب توجهي که از مسئله ارائه ميدهند، وضوح و تمايز را با خود اين روش يکي گرفته و وجهه اخباري آنرا از عدم امکان شک ناديده ميگيرند و نميتوانند پويايي ملاک دکارتي را توجيه کنند و از طرف ديگر مفسري چون گِويرث (A. Geewirth: CA I, 185) با اينکه از اين جنبه آگاه است تنها به بيان بخشي از اين روش اکتفا کرده و آن را به طرز نامفهومي فرموله ميکند. در ادامه اين مقاله سعي خواهد شد ضمن اشاره دقيقتر به کاستي هاي اين تفاسير، ماهيت اين روش در دستيابي به ايده هاي واضح و متمايز را به گونه اي جامع و يکدست و البته با بهره گيري از تفاسير ياد شده تشريح نماييم.
به طور خلاصه اين روش شامل دو مرحله است: يکي بکار بستن قواعدي روش شناسانه پيش از جستجوي ايده ها، که از نظر دکارت تنها پس از بکارگيري آنها پرداختن به مرحله دوم ممکن ميشود و بنابراين جنبه مقدماتي دارد؛ و مرحله دوم که خود شامل دو جنبه است يکي تحليل تفسيرهاي مختلف ما از محتواي يک ايده و ديگري بررسي لايه هاي مختلف مفهومي آن که بر اين اساس بار مفهومي و اعتبار ايده ها ارزيابي گشته و سپس وضوح و تمايز آن به شهود عقلي ادراک ميشود.
به عنوان شاهدي بر درستي تفسير حاضر بر وضوح و تمايز ميتوان به گفتار خود دکارت در پاسخ به اشکالات وارد شده به اين دو ملاک اشاره کرد. او خود در پاسخ به اشکال گاسندي به لزوم پرداختن به روش دستيابي به وضوح و تمايز به جاي پرداختن به خود آنها اشاره کرده و مراحل اين روش را ذکر مينمايد. گاسندي در دسته پنجم از اعتراضات مينويسد:
"به چه دليل اين همه عقايد گوناگون در ميان انسانها وجود دارد؟ هر کسي فکر ميکند عقيده اي که از آن دفاع مينمايد را به نحو واضح و متمايزي درک کرده است. و براي آنکه اين کار را تظاهر نشماري، بايد به اين نکته اشاره کنم که بسياري از اين افراد حتي حاضرند به خاطر عقيده خود با مرگ نيز روبرو گردند، حتي با اينکه ميدانند ديگران به خاطر عقيده اي مخالف آن به رويارويي با مرگ تن داده اند." و به اين ترتيب گاسندي نتيجه ميگيرد که توجه اصلي دکارت ميبايست معطوف به " پيشنهاد روشي باشد که ما را هدايت نموده و به ما بياموزد چه زماني در اينکه ميپنداريم چيزي را واضح و متمايز درک نموده ايم، خطا کرده ايم و چه زماني اين خطا رخ نداده است."( AT VII, 278-9)
پاسخ دکارت اينگونه است:"مثال افرادي که به خاطر عقيده خود حاضرند با مرگ روبرو شوند، هيچ چيز را اثبات نميکند ... چراکه اين را هيچگاه نميتوان ثابت نمود که آنها مطابق ادعايشان، واقعاً واضح و متمايز درک کرده اند. اما درمورد اينکه گفته بوديد بايستي به جاي پرداختن به درستي اين معيار، به روشي توجه شود که نشان دهنده خطا کردن يا نکردن ما در ادراک واضح و متمايز است، بايد بگويم که اين را نفي نميکنم؛ و اين دقيقا همان کاري است که من در جاي خود به دقت انجام داده ام، يعني آنجا که ابتدا تمامي پيشداوريها را کنار گذاشته و سپس تمامي ايده هاي اصلي را برشمرده و آنهايي که واضح اند را از آنهايي که مبهم و مغشوش اند متمايز نموده ام." ( HR II, 214تاکيد اضافه شده است)
اين قطعه مشخصا به معناي وضوح و تمايز به عنوان نتايج يک روش معرفت شناختي که شامل دو مرحله است، اشاره دارد.
مطالب مرتبط: