وضوح و تمايز ايدهها در فلسفه دکارت - بخش دوم
دانلود متن كامل (pdf)
5. بکارگيري اصول روش شناسانه مقدماتي
مرحله اول شامل اصول روش شناختي است که بر طبق اين اصول ما مي بايد تمامي پيشداوريهاي خود، که بر اساس تفسير هامبر(CA I, 205) به سه دسته تقسيم ميشوند، را کنار بگذاريم. پيشداوري اول باورهايي است که تاکنون و به خصوص در دوران کودکي به آن معتقد گشته ايم بي آنکه از صحت آن کاملا مطمئن باشيم. دکارت به همين منظور در تأمل اول شکي دستوري را توصيه ميکند که بر اساس آن ميبايست تا هنگاميکه صدق هر باوري به طور يقيني براي ما احراز نشده، اعتقاد به آن باور را از حيث نظري11 به حالت تعليق درآوريم؛ حتي اگر صرفا امر مفروضي، همچون روح فريبکار، شک ما به قطعيت آن باور را موجب گردد.
پيشداوري دوم مربوط به عادتي ذهني در ماست. دکارت معتقد است ما عادت کرده ايم به جاي توجه به معاني به الفاظ توجه نماييم و هر لفظي را با لفظ ديگري پاسخ گوييم بي آنکه از معناي آن به واقع آگاه باشيم. به طور مثال هنگامي که کسي از ما ميپرسد که چيستيم، به سادگي پاسخ خواهيم داد: انسان، اما اين به هيچ وجه به معناي اين نيست که ما واقعاً ميدانيم که چيستيم؛ بلکه صرفا الفاظي را شنيده و به صورت شرطي و آنگونه که آموخته ايم، الفاظي ديگر را تکرار ميکنيم. او در تأمل سوم ميگويد اينکه ما سؤال انسان چيست را با جمله حيوان ناطق است، پاسخ بگوئيم، نه تنها مشکلي از ما حل نميکند بلکه مجهول هاي ما را نيز افزايش ميدهد(HR I, 155). اين در واقع همان کاري است که به اعتقاد او مدرسيان انجام ميدهند، يعني به جاي پاسخگويي به سؤالات، تنها مجموعه اي از الفاظ مدرسي را جايگزين الفاظي عادي مينمايند. دکارت چنين ذهني را نادقيق مينامد(HR I, 317). اين دقت همان است که در تعريفِ کتابِ اصول فلسفه از وضوح وجود دارد. به اين ترتيب ايده هاي واضح تنها براي ذهن دقيقي حاضر ميشوند که به جاي الفاظ به معاني و ماهيات واقعي توجه ميکند.
همانطور که دو پيشداوري مذکور بيشتر در ايجاد زمينه اي براي دستيابي به ايده واضح مؤثرند، پيشداوري سوم بيشتر به تمايز ايده ها مرتبط است و وجودش منجر به مغشوش شدن ايده ها ميگردد. اين پيشداوري موجب ميشود که ما ايده هايي که بين آنها رابطه اي ضروري نمييابيم را به هم ربط دهيم. در اين حالت حتي ممکن است هر دو ايده ما واضح باشند، اما رابطه آنها الزامي نداشته باشد و به بياني ديگر ضرورت چنين نسبتي واضح نباشد؛ اما با اين حال ما بدون توجه، حکم به ارتباط اين دو ميکنيم. اگر تمايز يک ايده، بنا به تعريف، به نبود هرگونه عنصر غير واضح در آن است، وجود چنين نسبت مبهمي ميان دو ايده نهايتا موجب از بين رفتن تمايز ايده کلي تري ميشود که شامل اين دو ايده است. مثال دکارت درمورد مغشوش بودن يک ايده، درد عضوي از بدن است(HR I,237). در اينجا ايده درد به خودي خود ايده اي واضح به حساب مي آيد اما اگر ما اين درد را به حضور چيزي شبيه درد در خود عضو مصدوم نسبت دهيم، يعني به مشابهت ماهوي درد و چيزي که در عضو ماست قائل شويم در صورتيکه از چنين چيزي اطمينان نداريم، دچار پيشداوري سوم گشته و تمايز ايده درد آن عضو را مغشوش کرده ايم. براي جلوگيري از اين پيشداوري ميبايست تنها زماني که ميان ايده ها رابطه و نسبتي ضروري ميبينيم آنها را به هم نسبت دهيم، در غير اين صورت ايده و علم نهايي ما همچنان يقيني محسوب نخواهد شد.
با کنار گذاشتن اين سه پيشداوري در موقعيتي قرار خواهيم گرفت که ميتوانيم با برداشتن قدم بعدي، ايده هاي واضح و متمايز را با نور فطري12 به صورت شهودي دريابيم. اما اگر ما به کارگيري اين روش مقدماتي را مساوي با دستيابي به ايده واضح و متمايز بگيريم، آنچنانکه هامبر چنين کرده، با مشکلاتي روبرو خواهيم بود. اولا صرف کنار گذاشتن پيشداوريها نهايتا مشخص نميکند که چرا دسته اي از ايده ها يقيني، واضح و متمايز ناميده ميشوند و دسته اي ديگر فاقد اين خصوصيات محسوب ميگردند. هامبر تنها به ذکر اين مطلب بسنده ميکند که ايده هاي حسي و خيالي طبق نظر دکارت يقيني نيستند بدون اينکه اين ارتباط بين کنار گذاشتن پيشداوريها و مشکوک بودن ايده هاي حسي و خيالي را توضيح دهد. ثانيا بر طبق اين تفسير ايده ها هميشه يا واضح اند يا مبهم در حاليکه، همانطور که در بخش بعدي مفصلا توضيح داده خواهد شد، بعضي ايده ها از جهتي واضح محسوب ميشوند اما از جهتي ديگر مبهم؛ همچنانکه در توضيح يقيني بودن کوگيتو، دکارت ايده هاي ذهني را از جهت نمايانگري مشکوک، و از جهت صرف انديشه بودن يقيني ميدانست. بدين ترتيب تفسير هامبر نميتواند پويايي ملاک دکارتي را به خوبي توجيه نمايد.
6. بررسي محتواي مستقيم ايده ها در ارتباط با محتواي تفسيري
شايد در نگاه اول به آثار دکارت اينگونه به نظر رسد که دسته اي از ايده ها که عارضي ناميده ميشوند همواره مبهم و در عوض دسته ديگر، يعني فطريات، واضح و متمايزند؛ اما مطالعه دقيقتر کتاب تأملات نشان ميدهد که نظر دکارت کمي متفاوت با اين ديدگاه کلي است. دکارت در اين کتاب ايده هاي عارضي که مهمترين مصداق ايده هاي مبهم و مغشوش اند را در دو حالت واضح و متمايز مينامد: يکي "هنگامي که تنها به عنوان احساس يا فکر در نظر گرفته شوند"( Princ. I 68) و ديگر زماني که آنها را به عنوان نشانه اي در نظر گيريم که ما را از چيزي آگاه ميکند که براي ما، به عنوان ترکيب نفس و جسم، فايده و يا ضرري داشته باشد.(Princ. I 66-70) با اين حال اگر آنها را به عنوان اموري که نمايانگر ماهيت اشياء مادي خارج از ذهن ما هستند محسوب کنيم، در اين صورت مبهم و مغشوش خواهند بود. همانطور که گويرث به خوبي اشاره ميکند، مثال بالا نشان ميدهد که اين معيار صرفا ويژگي ساده يک دسته از ايده ها نيست بلکه به وجهه نظر ما مربوط است؛ چرا که يک ايده حسي واحد ميتواند از جهتي واضح و از جهتي مبهم باشد. عبارت «در نظر گرفتن به عنوان» (Spectantur ut) نشان دهنده آن است که ادراک يک ايده صرفا شامل فهم منفعل از محتواي مستقيم آن نيست بلکه علاوه بر آن ادراک ما حاوي تفسيري از اين محتوا نيز ميباشد. براي مثال رنگ زرد در هر سه حالت بالا با يک محتوا مستقيما درک ميگردد اما اين رنگ در مورد اول تنها به عنوان يک احساس، در مورد دوم به عنوان نشانه اي زيستي (مثلا از بيماري يرقان) و در مورد سوم به عنوان ويژگي خارجي شيء مادي در نظر گرفته شده و تفسير ميشود. بنابراين ميتوان قطعيت و يا قابل شک بودن يک ايده را در رابطه ميان محتواي مستقيم و محتواي تفسيري آن بررسي نمود و مشخص کرد که از هر وجهه نظري يک ايده چه ارزشي دارد به اين طريق که مشخص نماييم آيا ما در محتواي تفسيري خود از يک ايده چيزي را به صورت من عندي اضافه کرده ايم که قابل شک باشد يا خير.
البته هميشه اينگونه نيست که محتواي مستقيم ثابت و محتواي تفسيري متغير باشد و اين مسئله در مواردي معکوس است. به طور مثال ممکن است ايده هاي مختلفي به عنوان صفات خدا يا موجود اکمل در نظر گرفته شود، اما همه آنها واضح و متمايز نباشند (مانند جسمانيت، کينه و جهل). چراکه تنها ايده هايي را ميتوان به عنوان صفات او در نظر گرفت که محتواي آن متناسب با وجود کاملترين موجود باشد(مانند نامتناهي، خير، علم مطلق و توان مطلق).
در اينجا گويرث نتيجه ميگيرد که " اگر محتواي مستقيم را ثابت بگيريم، يک ايده هنگامي واضح است که محتواي تفسيري آن شامل هر آن چيزي باشد که در محتواي مستقيم آن موجود بوده و متمايز است اگر محتواي تفسيري شامل چيزي غير از محتواي مستقيم نباشد؛ اين مطلب هنگاميکه محتواي تفسيري را ثابت فرض کنيم برعکس خواهد بود."(CA I, 190-1)
به اين ترتيب او بخشي از روش دکارتي را مساوي با تمام معناي وضوح و تمايز دانسته و فرمولي ناموجه ارائه ميکند. اشکالات فراواني به تفسير او وارد است از جمله اينکه اگر ما فرمول او را به زبان رياضي تري در آوريم ميتوانيم محتواي مستقيم و تفسيري را دو مجموعه الف و ب بناميم و آنگاه ايده ما زماني واضح و متمايز خواهد بود که اين دو مجموعه مساوي باشند بطوريکه تمامي اعضاي الف عضو ب محسوب گردند و بالعکس. حال اگر مجموعه الف همين رابطه را با مجموعه ج داشته باشند، مجموعه ب و ج مساوي خواهند بود در صورتيکه مثال خود گويرث با اين رابطه همخواني ندارد. زرد به عنوان احساس و زرد به عنوان نشانه زيستي هر دو واضح و متمايزند اما اولا نه در مفهوم زرد، مفهوم نشانه زيستي ديده ميشود و نه در مفهوم نشانه زيستي، مفهوم احساس يافت ميشود. بکارگيري چنين رابطه رياضي ميان دو محتواي مفهومي کاملا مبهم است چرا که نميتوان دقيقا تعيين نمود اعضاي اين دو مجموعه مفهومي کدامند و آيا با هم برابرند يا خير. شايد اساسا چنين تساوي اي ممکن نباشد چرا که بطور مثال دليلي ندارد مفهوم مستقيم خداوند با مفهوم تفسيري نامتناهي کاملا يکي باشد چراکه مفهوم خداوند البته شامل مفاهيم ديگري چون خير نيز ميباشد.
رابطه دو محتواي مفهومي تنها از اين جنبه اهميت دارد که به ما اجازه ميدهد عناصر من عندي و غير قابل اعتماد در ايده ها را بشناسيم و نسبتهاي غير ضروري بين اين دو محتوا را تشخيص دهيم. در واقع پس از کنار گذاشتن پيشداوريها، ايده را از جنبه هاي مختلف معنايي و تفسيري ميسنجيم تا مطمئن شويم که امکان شک در آن وجود ندارد. بطور مثال در نظر گرفتن مفهوم نامتناهي به عنوان مفهومي ساخته ذهن ما امري واضح و متمايز نيست چراکه جاي اين سؤال را باقي ميگذارد که چگونه ما ميتوانيم مفهوم نامتناهي را ايجاد نماييم در حاليکه تنها با امور محدود و متناهي سر و کار داريم اما چنانکه گويرث معتقد است اين دو مفاهيمي مساوي نيستند.
به اين ترتيب ميتوان نتيجه گرفت که يک ايده واضح است هنگاميکه پس از کنار گذاشتن پيشداوريها و بررسي لايه هاي تفسيري و معنايي آن به عناصري برسيم که ديگر نتوانيم در آن ترديد کنيم و متمايز است اگر عنصري در آن ايده وجود نداشته باشد که قابل شک و ترديد باشد. با اين وصف مفهوم تمايز عام تر از مفهوم وضوح خواهد شد و ميتوانيم همچون دکارت نتيجه بگيريم که هر ايده متمايزي واضح است اما هر ايده واضحي متمايز نيست. (HR I,236)
همانطور که گويرث به خوبي خاطر نشان ميکند، از آنچه تا کنون گفته شد نبايد اين تصور به وجود آيد که ايده در اينجا همان حکم است. درست است که در ادراک يک ايده، چيزي را در نسبت با چيز ديگري در نظر ميگيريم اما اين نسبتِ تفسيري، ايده و عمل ادراکي را تبديل به حکم نميکند؛ زيرا در حکم عنصر اراده وجود دارد که در اينجا حاضر نيست. دکارت در جايي به اين تمايز اشاره مينمايد:
"هنگامي که افرادي اعراض را واقعي مي انگارند، در واقع آن را به عنوان جوهر در نظر ميگيرند، هرچند که حکم به جوهر بودن آن نميکنند."( Med. III, 46)
بنابراين اين نگاه تفسيري با حکم يکي نيست بلکه ما تنها جنبه هاي مضمر معنايي و مفهومي يک ايده را ميشکافيم. دکارت معتقد است به منظور جلوگيري از خطا بايد در حيطه امور واضح و متمايز حکم نمود پس نميتوان ايده و حکم را به يک معنا در نظر گرفت.
اما سؤال ديگر اينجاست که اگر خطا تنها در حکم اتفاق مي افتد، پس در اين صورت چگونه ميتوان خطا در تفسير ايده را با اين گفته سازگار دانست. پاسخ اين سؤال را دکارت در بخش ديگري از تأملات داده است. ادراک تفسيري اگرچه حکم محسوب نميشود، اما جنبه گزاره اي دارد پس خطا در آن ممکن است اما اين خطا با خطاي در حکم متفاوت است. دکارت در تأملات به برخي ايده ها، مانند ايده سردي، خطاي مادي نسبت ميدهد(Obj. VII, 207) زيرا نميتواند تعيين کند که اين ايده نشانگر امر خارجي مثبتي است و يا تنها نبود چيزي محسوب ميشود. در اينجا نيز در نظر گرفتن ايده به عنوان امري ايجابي و يا سلبي مطرح گشته که حاوي خطايي مادي است. بنابراين بايد گفت با اينکه ايده ها به دليل همراه نشدن اراده، حکم محسوب نميشوند و در نتيجه خطاي صوري ندارند، اما اين مانع از آن نميشود که امکان خطاي مادي در مورد آنها منتفي باشد. در واقع ميتوان گفت خطاي مادي نشانگر مبهم و مغشوش بودن يک ايده است.
آخرين مسئله اي که در اين بخش بايستي توضيح داده شود، مسئله درجات وضوح و تمايز است. يک ايده ميتواند واضحتر شود اگر محتواي مستقيم آن در ارتباط با محتواي تفسيري اش، خصوصيات واقعي و ضروري بيشتري پيدا کند يا به عبارت ديگر پرمحتوا تر شود. از طرف ديگر هر چه غناي محتواي ايده افزايش پيدا کند، از ايده هاي ديگر متمايزتر خواهد بود. دکارت ميگويد:
"هر چقدر که ما صفات بيشتري در يک چيز يا يک جوهر درک ميکنيم، به نحو واضحتري آنرا ميشناسيم."( Princ. I, 11)
و در جاي ديگري ميگويد:
" اينکه ما چيزهاي کمتري در يک ايده درک کنيم آنرا متمايزتر نميکند، بلکه تمايز بيشتر بر اساس اين واقعيت است که هر آنچه که ما در آن درک ميکنيم، در واقع آنرا دقيقا از ديگر چيزها متفاوت ميکند. "( Princ. I, 63)
بايد توجه داشت که اين ما نيستيم که به ميل خود محتواي ايده اي را افزايش ميدهيم، چرا که همانطور که گفته شد ايده هاي فطري، که نشان دهنده ماهيات خارج از ذهن هستند، برخلاف ايده هاي جعلي به اراده ما تغيير نميکنند؛ بلکه اين افزايش محتوا بر اساس محتواي صريح و ضمني ايده ها شکل ميگيرد. به اين ترتيب که تنها بخشي از محتواي مستقيم هر ايده اي با ادراک تفسيري بر ما آشکار ميشود و مابقي آن به صورت ضمني و تلويحي باقي ميماند؛ و ما با هر ادراک جديد خود، بخشي از اين محتواي ضمني و واقعيت خارجي مطابق با آن را براي خود آشکار ميکنيم. کمترين حد شناختِ واضح و متمايز نيز در نظر دکارت شناختي صحيح و کامل(Complete) است اما ميتواند کاملتر از اين گردد و واقعيت شيء خارجي را بيشتر نمايان سازد. اساسا اين وظيفه علم است که با آشکار کردن هر چه بيشتر محتواي ضمني ايده ها، شناخت ما را کاملتر کند. کاملترين ايده، ايده کافي(Adequate) است که " کاملا محتوي تمامي ويژگيهايي است که شيء مورد شناسايي داري آنهاست."(Resp. VII, 220) شناخت کافي تنها در توان خداوند است و عقل متناهي ما چنين قابليتي را ندارد، بنابراين ما تنها بايد تلاش کنيم که تا حد ممکن اشياء را بيشتر بشناسيم اما هيچگاه نميتوانيم همه يک شيء را بشناسيم. مثال مورد علاقه دکارت، يعني مثلث، شاهد مناسبي بر اين مدعاست:
"شکي نيست که يک فرد عامي، ايده يک مثلث کامل، به عنوان شکلي سه ضلعي، را داراست، با اين حال ممکن است چيزهاي بسيار زياد ديگري در مورد مثلث توسط هندسه دانان شناخته شود که آن فرد از آنها آگاه نيست."( HR I, 185)
مطالب مرتبط: