تأثیر دلوز: کلر کولبروک
ما اغلب فلسفه را همچون کردوکاری یکسره دانشگاهی در نظر میآوریم، گریزی به
مفاهیم انتزاعی و مباحثههای غامض. اما سنتی فلسفی هم هست که چنین مرزبندیای را
نمیپذیرد. ژیل دلوز (١٩٩٥ - ١٩٢٥) خود را بخشی از همین سنت فلسفی میدید که در
زندگی اخلال ایجاد میکند و آن را به چالش میگیرد بهنحوی که مفاهیم و ایدههای
جدید از برای کنش و کاربست به امکانهای جدید منجر شود. یکی از چهرههای اصلی در
این سنت که میتوانیم "فلسفهی عملی" بنامیماش کارل مارکس بود که تأکید
میکرد ایدهی حیطهی تفکیکشدهی ایدهها، "نظریه" یا خرد خودِ
نمایانندهی شیوهی مشخصی از زندگیست. ما فقط وقتی نظریه را از جهان و پراتیک
(عمل) "منفک میکنیم" که ایدههایمان به جای گسترش دادن بنا کرده باشند
به فروپوشانیدن زندگی. فقط وقتی که تماسمان با جهان را از دست داده باشیم ذهنهایمان
بهنظر میرسد در سپهرهای "آرمانیای" از برای خودشان عمل کنند. به همین
دلیل، مارکس اصرار داشت که فلسفهی حقیقتا ً موفق فقط یک ایدهی تفسیری بیشتر را
به جهان نمیافزاید؛ بل خود رابطهی ما با جهان را تغییر میدهد. اندیشهی مارکس
به این تعبیر انقلابی بود که، هرچند بسیاری از آن انقلابها که نام او را بر
پیشانی خود داشتند به روحیهی مارکسیسم وفادار نبودند، با این وجود ایدههای وی به
نظر میرسد که کنش و اندیشهی متفاوتی را از ما طلب کند. اگر ایدههای ما به زندگی
و کنش پیوسته است، آنگاه میتوانیم دربارهی هر ایدهای این پرسش را طرح کنیم که
در خدمت چهگونه زندگیای قرار دارد؟
به محض پذیرفتن این ایدهی مارکسیستی که جهانمان را از رهگذر وجود سیاسی و اجتماعیمان میآفرینیم و دیگرگون میکنیم، دیگر نمیتوانیم به ارزشهای بیزمان و تغییرناپذیر متوسل شویم. جهان عملی زندگی و کنش ما از رهگذر ایدههایی زیسته میشود که ما به آنها شکل میدهیم یا به ما شکل میدهند. از راه نظریه، ما از توان لازم برای به پرسش گرفتن و تغییر دادن رابطهمان با جهان و با یکدیگر برخوردار میشویم. فلسفه و نظریه صرفا ً مرتبط با زندگی و عمل نیستند؛ آنها جنبههایی از زندگی هستند. ژیل دلوز همچنین به ظرفیت بالقوهی خاصا ً انقلابیای در اندیشه ارجاع میداد: یک امر انقلابیست نه از این روی که متضمن این یا آن محتوای سیاسی یا "پیام" است بل از این رو که از بین برندهی طبیعیبودن ِ (naturalness) ظاهری و اجتنابناپذیری ِ آنچیزیست که ما بیتغییرش میپنداریم. اگر انقلابی را تحت لوای "انسان" پی بگیریم، در واقع به روشی واکنشی عمل کردهایم: به خود اجازه دادهایم که ارزشی در ظاهر بیزمان و تغییرناپذیر هدایتمان کند. ولی اگر بهخاطر غایتی که برگشوده، موقت و سیال باقی میماند اقدام کنیم – همچون هویت مردمی که از پیش در دست نیست – آن وقت است که رخدادی حقیقتا ً انقلابی مطرح است. برای مثال، ناآرامی سیاسی تحت لوای اقلیت "همجنسخواه" به مفهوم، هویت و ارزشی از پیش شکل گرفته متوسل نخواهد شد؛ لازم خواهد بود که در هرآنچه بهعنوان هویت سیاسی در نظر گرفته بودهایم بازاندیشی و بازمفهومسازی کنیم. قدرت فلسفهی دلوز در این است که نشان میدهد بسیاری از مفاهیم بنیادین ما چهقدر واکنشی هستند، تا بدانجایی که ما اغلب اوقات نمیتوانیم واقعا ً بیاندیشیم، در عوض، صرفا ً در رخوت شعور متعارف (عقل سلیم) غوطه میخوریم. برخلاف، اگر بفلسفیم – اگر مفاهیمی دشوار، مهارناشدنی واخلالگر بیافرینیم، آنگاه است که زندگیمان را به پرسش گرفته، به چالش کشیده برانگیختهایم.
بهرغم دشواری و طبیعت ظاهرا ً انتزاعی آثار دلوز وی، نظر به شخص خودش، فیلسوفی اهل عمل (practical) است. او به مفهومآفرینی باور دارد و آن را به کار میبندد؛ اما فقط به یک دلیل اینچنین میکند: درافزودن به زندگی. هرچه مفاهیم ما دشوارتر و چالشبرانگیزتر باشند، بیشتر بهمان اجازه میدهند زندگیمان را تغییر و گسترش دهیم. نظریه یا فلسفهای که فقط به ما تصویری دقیق از جهان بدهد خود را همچون مکملی برای زندگی عرضه میدارد؛ اما فلسفهای که صورت و ساختار تفکر ما را به چالش بکشد رخدادی متعلق به زندگی خواهد بود. در کنار مارکس، دلوز متفکرانی به گوناگونی فروید، نیچه و اسپینوزا را در سنت تفکر عملی سهیم میداند – تفکری که منفعلانه جهان را انعکاس نمیدهد، بلکه امکانها و رخدادهای تازه را میسر ساخته از این رهگذر جهانی را میآفریند.
شاید مهمترین چهره در این سنت عملی طی قرن بیستم متفکر فرانسوی، میشل فوکو، باشد که معاصر دلوز و موضوع اثر اخیر او، «فوکو» (١٩٨٨)، بود. مارکس رابطهی بین نظریه و عمل را از طریق این استدلال دگرگون ساخت که ایدهها یا نظریههای ما – مفاهیمی که به کار میبریم تا به جهان معنا دهیم – عاری از غرض نیستند، نیز اینکه شیوهی اندیشیدن ما دربارهی جهان یا بازنمودن آن بهنحوی تفکیکناپذیر به هدف میلمان و چگونگی کنشمان پیوسته است. برای مثال، مارکس مفهوم "ایدئولوژی" را ابداع کرد. (واژهای که ممکن است پیش از مارکس به کار رفته باشد، اما او معنایی رادیکال به آن بخشیده است.) ایدئولوژی شرح میدهد که چهگونه ما جهان خود را از رهگذر ایدهها و مفاهیم میزییم. مفهوم "زن"، برای مثال، مفهومی ایدئولوژیک است. از آنجا که من چنین مفهومی را در دست دارم (یا به خویشتن از طریق این مفهوم میاندیشم) به شیوهای معین دست به کنش زده، باور آورده یا میل میکنم. منظور این نیست که مفهوم مورد بحث مفهومی کذب است، چراکه ایدئولوژی برخطا نیست. ایدئولوژی شرح میدهد که به چه طریقی روابط و باورهای ما – و از همین روی آنچه انجام میدهیم – پیشاپیش از رهگذر نیروهایی که از هر عامل فردیای فراتر میروند ساختاریافته است. من گرایش یا انتخابی دربارهی مفهوم "زن" نداشتهام، اما به هر حال این مفهوم جزئی شکلدهنده و سرشتین از هستی ِ من است. به علاوه، طریقهای که مبتنی بر آن من این مفهوم را میزییم طریقهای سیاسیست، و مرا در روابط معینی با دیگران وارد میسازد، و منجر به این میشود که حقوق، وظایف و الزامات معینی را برای خود مفروض بدارم. فهمی ایدئولوژیک از سیاست این را فرض نمیگیرد که ما همگی عاملهای فردی هستیم که بر سر روابط قدرت چانهزنی میکنیم؛ ایدئولوژی به ما همچون افرادی با جایگاههای کاملا ً مشخص ِ قدرت شکل میدهد. پس میتوان گفت مارکس نظریه یا ایدهها را از طریق فهم قدرت به عمل و زندگی پیوند میزند. مفاهیم و باورهای ما صرفا ً جهانمان را بازنمایی نمیکنند؛ آنها روابط و نیروهای قدرت را تولید میکنند، از جمله روابط طبقاتی، جنسی و نژادی را. مفهوم "زن" میتواند روابط قدرتِ هم مثبت و هم منفی تولید کند: این مفهوم ممکن است از من دربرابر "مرد" سلب قدرت کند، ولی ممکن است چنانچه به "حقوق زنان" یا "جنبش زنان" بیاندیشم به من قدرت دهد.
فوکو مفهوم قدرتی را ایجاد کرد که از سنت هماینک نیز رادیکال ِ مارکسیستی که ناظر بر رابطهی میان زندگی و ایدههاست هم فراتر میرود. انگارههای مارکسیستی ایدئولوژی این امر را در کانون توجه قرار میدهند که چهگونه ایدهها ، مفاهیم، نظریهها یا زبانهایمان روابط قدرت را تولید میکنند. استدلال فوکو این بود که چنین فهمی کماکان بسیار منفیست: چنان است که گویی زندگی در یک سو قرار دارد و ایدئولوژی یا روابط قدرت در دیگر سوی؛ چنانکه گویی قدرت از "بالا" به سازماندهی و تعیین زندگی میپردازد. دربرابر این موضع، فوکو به انگارهای تازه از قدرت بهعنوان امری مثبت سر و شکل داد. اینجا، هیچ زندگیای بیرون از قدرت وجود ندارد. این موضع را مقابل ایدئولوژی قرار دهید. در صورتی میتوانم به انگارهی "زن" در حکم امری ایدئولوژیک بیاندیشم که تصور کنیم من انسان، فرد یا وجودی هستم که تصور زن بودن را از خودم دارم – چنانچه گویی مفهوم زن تحمیل شده بود، و چنانچه گویی من میتوانستهام خود را از قید و بند ایدئولوژی، قدرت یا نگاه کلیشهای وارهانم. در نزد فوکو، اینطور نیست که وجودهایی مقدم بر روابط قدرت باشند. چیستی ِ هرچیز از طریق قدرت یا نیروهای زندگی تولید شده است. صرفا ً به این دلیل میتوانم خود را انسان یا فرد در نظر بگیرم که مفاهیمی چون "زن" وجود دارند.
معروفترین ایدهی فوکو نقد وی بر "فرضیهی سرکوبگری" (repressive hypothesis) بود – ما فکر میکنیم هستی و جنسیتی داریم که توسط هنجارهای اجتماعی و انتظارات فرهنگی فروپوشیده و واپسرانده شده است. اما موضوع کاملا ً خلاف این است – ما جنسیت یا انسانیتی نداریم که فراپشت ایدئولوژی نهان یا واپسرانده شده باشد؛ ما تنها پس از تأثیر مولدِ آن روابط [قدرت] است که به آنچه بر ایدئولوژی، مفاهیم و روابط تقدم دارد یا شالودهاش را تشکیل میدهد میاندیشیم. جنسیت نهفته یا واقعی ما خود نتیجهی قدرت است، نه چیزی که قدرت سرکوباش کرده باشد. صرفِ مراجعه به روانکاو و کاوش کردن دربارهی جنسیت خود میتوانم جنسیتی داشته باشم. این امر بدین معناست که روابط قدرت، همچون روابط بین بیمار و روانکاو، یا مجرم و دادیار، یا بدن انسان و دانشمند علوم اجتماعی، جایگاههای قدرت را تولید میکنند. چنان نیست که گویی اربابها و بردههایی باشند، و بعد مفاهیم و نظریههایی که روابط بین آنها را توجیه کرده پنهان دارند. اربابی و بردگی هر دو نمونههایی از قدرتاند که هریک از طریق آن دیگری به دست آمده است.
برای فوکو هم نظریهها و هم کنشها وجوهی از قدرت هستند. ارجاع به یک بدن تحت لوای "سفید"، "مذکر"، یا "همجنسخواه" یک رابطهی مبتنی بر قدرت را تولید میکند؛ اما زخم زدن، مجازات کردن یا پوشانیدن آن بدن هم یک رابطهی مبتنی بر قدرت است. به این صورت فوکو شیوهی کاملا ً تازهای برای اندیشیدن به رابطهی بین نظریه و عمل ایجاد کرد. نظریههای ما فقط روابط مبتنی بر قدرت را پنهان، توجیه یا حفظ نمیکنند؛ نظریههای ما روابط مبتنی بر قدرت را تولید کرده و به وسیلهی آنها تولید میشوند؛ روابط میان بدنها، میان واژهها و میان واژهها و بدنها. اگر مارکس قدرت را بهشکلی منفی در نظر میآورد – همچون ایدئولوژی، که میتواند روابط واقعی زندگی را پنهان یا کژنمایی کند – فوکو قدرت را مثبت در نظر میآورد، در حکم خودِ نیروی زندگی که شرایطِ متمایز را تولید میکند. دلوز این سنت را با ایجاد مفهوم "میل" گامی فراتر میبرد. اگر زندگی را همچون میل در نظر آوریم، دیگر بنیان یا زمینهای یگانه که تفکر از آن تبعیت کند در دست نخواهد بود. دلوز مثبتاندیشیدن دربارهی میل را کسبوکار خود کرد: نه میل ِ فرد به آنچه میخواهد یا فاقد آن است؛ بل میلی که صرفا ً نیرویی مولد و خلاق است، میلی از سیالیت، نیرو و تفاوت، میلی انقلابی برای اندیشیدن به شیوههایی که در شعور متعارف و زندگی روزمره اخلال ایجاد شود.
در کشورهای انگلیسیزبان دلوز نسختین بار از طریق ترجمهی «ضد-اودیپ» شناخته شد، که تألیف مشترک او و فلیکس گاتاری در سال ١٩٧١ بود اما تا سال ١٩٧٧ به انگلیسی ترجمه نشده بود. هرچند دلوز، از دههی ٥٠ به بعد، شمار کثیری از آثار فلسفی متعارفتری تألیف کرده بود، این مفهوم میل در «ضد-اودیپ» بود که دگرگونیای در رابطهی بین اندیشه و کنش را نشاندار میکرد. دلوز و گاتاری هم مانند فوکو بر فلسفهای درونباش (immanent) و مثبت (ایجابی) اصرار میورزیدند. ایدهها، نظریهها و مفاهیم به زندگی افزوده نمیشوند تا آن را تصویر یا بازنمایی کنند؛ نظریه نه چیزی متفاوت از زندگی و نه نافی آن است. زندگی به شیوههای گوناگون "میشود"، و یکی از این شیوهها "شدن" از طریق اندیشه است (از طریق واژهها، مفاهیم، ایدهها و نظریهها). مانند مفهوم قدرت در نزد فوکو، مفهوم میل در نزد دلوز و گاتاری برایمان این امکان را فراهم میکند که به رخدادها و روابط زندگی همچون اموری مولد بیاندیشیم. تفاوت کلیدی در مورد میل ارجاع آن به شیوههای متفاوتیست که زندگی به روابط مبدل شده یا آنها را تولید میکند. چنان نیست که گویی اول بدنها یا چیزهایی باشند که سپس از طریق روابط قدرت نظام یابند. یک نظام کلی ِ روابط هم وجود ندارد، همچون زبان یا فرهنگ، که وجودهایی متفاوت را تولید کند. هرچیز متشکل از جریان میل خود است، و چنین نیروهایی روابطی واگرا و متکثر تولید میکنند. برای مثال، بدن من از طریق میلاش به دیگر بدنها "مؤنث" میشود؛ فرد جنسیتاش را از طریق میلاش تولید میکند. (میل مبتنی بر فقدان نیست یا آنچه فاقدش هستیم؛ میلْ میل ِ مولد است.) بدنی مؤنث از طریق روابط معین میلگرانه تولید میشود؛ اما سایر روابط، بدنی متفاوت را تولید میکنند. همان بدن میتواند "مؤنث"، "همجنسخواه"، "مادر"، "انسان"، "شهروند" و نظایر آن بشود. اینها شرایطی تحمیل شده بر بدن نیستند؛ یک بدن از طریق روابطش آن چیزی میشود که هست. و حتا رابطهی مبتنی بر انسان بودن رابطهای مبتنی بر میل است، من از رهگذر پی بردن به بدنهایی دیگر که "همانند من" هستند انسان میشوم، از رهگذر میل کردن به یا تصور کردن زمینهای مشترک. برای دلوز نکتهی حائز اهمیت این است که میل آنچیزی نیست که ما برای وارد شدن به جامعه نیاز داشته باشیم بر آن لگام بزنیم یا سرکوباش کنیم. میل همیشه مولد است؛ در واقع خودِ ایدهی جامعه را هم تولید میکند.
در «ضد-اودیپ»، دلوز و گاتاری بر این امر اصرار دارند که مفهوم میل برایشان مفهومی "ضد-اودیپی"ست. میل اودیپی، آنگونه که فروید تعریفاش کرده است، میلیست منفی و سرکوبگر، ما احساس میکنیم که باید از میلهای بدوی، آشوبگر، و ذاتیمان چشم فروپوشیم تا وارد جامعه بشویم. ما باید پیوند دوران کودکیمان با مادر خود را ترک گوییم و خود را با پدران خویش همسان بپنداریم. دلوز و گاتاری اینگونه استدلال میکنند که میل اودیپی بخشی از سنت دیرپای تفکر سرکوبگر و وَراتجربی (transcendent) است. ما زندگی را به اسارت ارزشی سیطرهگستر (یا وراتجربی) درمیآوریم – همچون ارزش فرد اجتماعی نیک و درست که میلهایاش را ترک گفته است تا فقط "انسانی متعارف" باشد. میل ضد-اودیپی، برخلاف، مثبت و درونباش است. میلْ چیزی نیست که ما برای متمدن شدن سرکوباش کنیم. جوامع، فرهنگها، تصورهای مربوط به فرد و "انسان" همگی خود نتیجه و تولیدِ میلاند. ایدهها از بیرون برای نظام دادن و سرکوب زندگی نمیآیند؛ آنها جزئی از (یا درونباش ِ) زندگیاند. زندگی میل است. وقتی یک گیاه رطوبت و نور را به خود جذب میکند از رطیق رابطهاش با این نیروهای دیگر است که یک گیاه میشود؛ این یک جریان میل است. وقتی بدن انسان با بدنی دیگر پیوند مییابد فرزندی میشود در رابطه با والد، یا مادری میشود در رابطه با فرزند؛ این یک جریان دیگر از میل است. وقتی بدنها پیوند یافته قبیله، ملت یا جامعهای را بنا میدهند، آنان نیز به همین شکل روابط تازه و جریانهای میل را تولید میکنند. در نتیجه، هویتها و تصاویر انگارههایی انتزاعی نیستند که به زندگی و میل افزوده شده باشند؛ رخدادهایی هستند درونهی [خودِ] جریان ِ میل.
از رهگذر این مفهوم میل، دلوز و گاتاری دربارهی رابطهی بین نظریه و زندگی چالشی را پیش نهادند. چهگونه میتوانیم بهشکلی متفاوت بیاندیشیم تا از این انگاره اجتناب کرده باشیم که "ما" دارای هویت یا هستیای تثبیتیافتهایم که از طریق ایدهها با آن درگیر میشویم؟ ممکن است بدون مفروض داشتن یک الگوی از پیش داده شده (وراتجربی) بیاندیشیم؟ اگر بپذیریم که زندگی میل است – جریانی از نیروهایی که روابط را تولید میکنند – آنگاه دیگر نمیتوانیم به رابطه یا هستیای یکه اتکا کنیم تا بنیانی برای اندیشیدن فراهم آورده باشیم. دیگر نمیتوانیم به انسانیت، زبان یا فرهنگ در حکم زمینهی زندگی بیاندیشیم، چراکه زندگی و تفکر انسانی [صرفا ً] یک جریان میل در میان دیگر جریانها خواهد بود. «ضد-اودیپ» اثری عمیقا ً تأثیرگذار بود، هم متن اصلی فرانسه و هم ترجمهی انگلیسیاش. اما این اثر بخشی اصلی در پروژهای بس گستردهتر بود. «ضد-اودیپ» آزاد ساختن میل از تصاویر تثبیتشده دربارهی میل را هدف خود قرار داده بود، به تصور درآوردن میلی که به یک هنجار انسانی از پیش داده شده (مانند تصویر ِ اودیپی ِ کودک در رابطه با والدیناش) در پیوند نباشد. باقی کار دلوز، به شکلهایی کاملا ً متفاوت، در پی آزادسازی زندگی از قید و بند الگوهای انعطافناپذیر و تثبیتیافته بود، همچون تصویر سوژهی عقلانی، تصویر "انسان" یا حتا ایدههای مربوط به اندیشیدن همچون اطلاعات و ارتباطات. فلسفه برای دلوز مبتنی بر آفریدن تصیورها یا نظریههایی صحیح دربارهی زندگی نبود، بلکه دگرگونی ِ زندگی بود. فلسفه چیزی نیست که دربارهی زندگی بهکار بگیریماش. از طریق دگراندیشی ما دگرباره خود را میآفرینیم، و دیگر پذیرندهی ارزشها و فرضیات از پیش آفریده و از پیش پذیرفته نمیشویم. ما شعور متعارف و آنچه که هستیم را از برای شدن ویران میکنیم.
تأثیر دلوز: کلر کولبروک (Claire Colebrook)
برگرفته از مقدمهی کتاب «فهم مطالعات فرهنگی – دلوز»