نویسنده: تام انگل‌هارت (Tom Engelhardt)

 

علي ثباتيشوخی‌های امپراتوری: در اکتبر سال ٢٠٠٨ رافائل کورئا رئیس‌جمهور وقت اکوادور از تمدید قرارداد اجاره‌ی دولت آمریکا در پایگاه هوایی مانتا سر باز زد. این پایگاه یکی از حداقل ٧٦١ پایگاه برون‌مرزی‌ ِ خرد و کلانی‌ست که دولت آمریکا در سرتاسر جهان در آن استقرار یافته است. طبق گزارش، کورئا گفته است: "ما فقط تحت یک شرط حاضریم اجاره‌نامه را تمدید کنیم، آن‌هم این‌که دولت آمریکا به ما اجازه دهد در میامی یک پایگاه مستقر سازیم – پایگاهی متعلق به اکوادور. اگر پذیرا شدن سربازان بیگانه درون خاک یک کشور مشکل‌ساز نیست، مطمئنا ً آمریکایی‌ها اجازه خواهند داد ما هم پایگاهی در خاک ایالات متحده داشته باشیم.‌" 

این مورد تصویری روشن از شوخی‌ای ضدامپراتوری (ضدامپریالیستی) به دست‌می‌دهد. رئیس‌جمهور چپی اکوادور فقط دماغ جالوت را غلغلک داده است. یک پایگاه نظامی اکوادور آن هم در میامی؟! مسخره است! هیچ‌کس در این کره‌ی خاکی چنین پیش‌نهادی را جدی نمی‌‌گیرد.     

از طرف دیگر، وقتی بحث بر سر دولت ایالات متحده و برخورداری‌اش از پایگاه بزرگی در قرقیزستان باشد، کشوری در آسیای میانه که از هر یک میلیون آمریکایی یک نفر هم اسم‌اش را نشنیده است، هیچ مسئله‌ی خنده‌داری در میان نیست. از هر چه بگذیریم، واشنگتن ٢٠ میلیون دلار در سال به‌طور مستقیم هزینه‌ی اجاره برای پایگاه هوایی ماناس در آن کشور می‌پرداخته است (و به‌عنوان حق‌الاجاره‌ی غیرمستقیم هم ٨٠ میلیون دلار دیگر به چندین برنامه‌ی قرقیزستان تخصیص داده است.) تا همین اواخر اکتبر گذشته هم پنتاگون نقشه‌ی تخصیص ١٠٠ میلیون دلار دیگر برای ساخت‌وساز در پایگاه ماناس را در دست بررسی داشت با هدف "گسترش دادن فضای فرود هواپیماها در این پایگاه و نیز فراهم کردن فضای لازم برای عملیات انتقال محموله‌های قابل انفجار -  منطقه‌ای امن برای بار زدن و تخلیه‌ی بارهای قابل انفجار – که بنا می‌بوده است از تسهیلات مسکونی به دور باشند.  

با این حال، در همین حیص‌وبیص بود که کار بیخ پیدا کرد. اکنون مجلس قرقیزستان رأیی مبنی بر اخراج نیروهای آمریکایی ظرف شش ماه از ماناس را صادر کرده است. این یعنی هجمه‌ای جدی بر ضد تلاش‌های بازتجهیز کردن آمریکا در جنگ افغانستان. باز برای برافروختن هرچه بیش‌تر خشم واشنگتن، قرقیزستان از قرار به‌دعوت ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، به این عمل مبادرت ورزیده است. یعنی همان کسی که خیره‌سری لازم را دارد تا در هوای بنیان نهادن مجدد منطقه‌ی نفوذ روسیه در آن‌‌جایی باشد که پیش‌تر سرحدات اتحاد جماهیر شوروی نامیده می‌شد.      

ملخص کلام،‌ به‌رغم وضعیت اقتصادی رو به سقوط آمریکا و بالا رفتن هزینه‌های جنگ افغانستان، ما چنان رفتار می‌کنیم که گویی در جهانی یک‌سویه می‌زییم. بعضی کشورها به‌دنبال احداث پایگاه در آمریکا هستند؟ این شوخی‌ای بیش نیست، یا حتا توهین است، در حالی که به دست آوردن یا از دست دادن بالقوه‌ی پایگاهی نظامی در هرکجای جهان برای آمریکا ممکن است توهین تلقی شود اما قطعا ً مایه‌ی مضحکه نیست.

 

اندیشه‌ی امپراتوری: اخیرا ً برای توجیه حمله‌ی موشکی به پاکستان، مقامات رسمی آمریکا اطلاعاتی شامل تمامی جزئیات را درباره‌ی "موفقیت‌های" برنامه‌شان در اختیار خبرنگاران گذاشته‌اند. مقامات رسمی که نمی‌خواهند نام‌شان فاش شود "برآیندی مطلوب نظر" را پیش‌نهاد کرده‌اند که بر طبق آن "نبرد پنهان" سی.آی.ای به کشته شدن یا دستگیری ١١ تن از ٢٠ فرمانده‌ی ارشد القاعده انجامیده است و در آن میان، بنا به گزارش وال‌استریت ژورنال، "ابولیث الیبی" هم بوده است که مقامات رسمی آمریکا از وی به‌عنوان "ستاره‌ی نوظهور" گروه یاد کرده‌ا‌ند.  

"ستاره‌ی نوظهور" عجب عبارت آمریکایی‌ای‌ست، که این‌چنین هرم‌های قدرت تروریستی مفروض را با اصطلاح‌های مربوط به نشریات زرد و ستاره‌های مشهور خلط می‌کند. در واقع، یکی از مشکلات زبان‌ و اندیشه‌ی امپراتوری (استعماری) به‌طور کلی‌تر همین است که به مقامات رسمی خود اجازه نمی‌دهد دنیا را به متفاوت از آن تصویری که از خودشان در ذهن دارند بنگرند. پس شگفت‌آور نیست اگر، به‌رغم تلاش‌ بسیار، آن‌ها عموما ً دشمنان‌شان را هم‌چون نسخه‌ی تحریف‌شده‌ای از خودشان مجسم می‌کنند – اشخاصی مترتب بر هرم قدرت، شدیدا ً وابسته به رهبران بالادست و برآمده از سازمان‌هایی مملو از رئیس و رؤسای مافوق.

در دروه‌ی جنگ ویتنام، مقامات رسمی آمریکا تلاش گزافی را صرف ارسال نیرو به جست‌وجوی، و هواپیماهایی را برای بمباران کردن ِ، پناه‌گاه‌های مرزی کامبوج و لائوس می‌کردند برای شکار بی‌فایده‌ی به‌اصطلاح دفتر مرکزی ویتنام جنوبی (COSVN)، یعنی مرکز هدایت فرضی دشمن کمونیست،‌ که "پنتاگون بامبوئی" هم نامیده می‌شد. البته چنین چیزی در میان نبود که بتوان پیدای‌اش کرد، مگر در تخیلات استعمارگونه‌ی واشنگتن.

 

در "نمایش‌" اف-پاک، پدیده‌ی مشابهی را می‌توان شاهد بود. اس و اساس برنامه‌ی هواپیماهای بی‌سرنشین (killer-drones) سی.آی.ای از این باور ناشی شده است که کلید مبارزه با القاعده (و احتمالا ً طالبان) نابودی یکی پس از دیگری رهبران آن ا‌ست. همان‌گونه که مقامات رسمی حائز اهمیت پاکستانی سعی کرده‌اند روشن سازند، حمله‌های موشکی، که در حقیقت برخی از رهبران القاعده و مهره‌های پاکستانی طالبان را از بین برده است (و به همین ترتیب هرکس دیگری را که در این محدوده بوده)، به‌نحو مشخصی نقیض غرض هستند. مرگ این افراد به‌هیچ وجه جبران‌کننده‌ی عصیان، عدم‌ثبات و افراط و تندروی‌هایی نیست که به دنبال این حمله‌ها در منطقه شکل می‌گیرد. آن‌ها ممکن است در واقع از نظر عمل‌کرد هرکدام از این جنبش‌ها را تشدید و تقویت کنند.

آن‌چه درک‌اش برای واشنگتن دشوار است را این طور باید عنوان کرد: "سر از تن جدا کردن" (اگر بخواهیم اصطلاح امپراتورگونه‌ی دیگری را به کار برده باشیم) به‌طور خاص دربرابر پارتیزان‌های مرکز-‌زدوده یا سازمان‌های تروریستی یک راه‌برد مؤثر نیست. در واقع جنبشی پارتیزانی که سر از تن‌اش جدا شده باشد هرگز مثل یک واشنگتن سر از تن جدا شده ناتوان و دچار معضل نیست.

فقط همین اواخر اریک اشمیت و جین پرلِز در «نیویورک تایمز» گزارش دادند در همان حینی که مقامات رسمی آمریکا خوش‌‌بینی خود از حملات موشکی را ابراز می‌داشته‌اند، ‌مقامات پاکستانی بر "نشانه‌هایی شوم از ترمیم یافتن القاعده" صحه گذاشته ابراز داشتند که "القاعده در حال پرکردن جای مبارزان کشته شده‌ و هبران میان‌رتبه‌ی خود با ستیزه‌جویانی کم‌تجربه‌تر اما سرسخت‌تر است، ستیزه‌جویانی که خطرناک‌تر می‌نمایند چراکه وفاداری کم‌تری به قبایل بومی پاکستان دارند... طبق برآوردهای اطلاعاتی پاکستان القاعده توانسته است خود را با هجمه‌هایی که به ساختار فراماندهی‌اش وارد آمده تطبیق دهد، و این امر را از رهگذر تغییر رویّه دادن "و هدایتِ عملیاتِ‌ مرکز-زدوده توسط گروه‌های کوچک اما خوب سازمان‌دهی‌شده‌ی محلی، درون پاکستان و افغانستان" به انجام رسانده است.

 

رؤیاها و کابوس‌های امپراتوری: آمریکائی‌ها به‌ندرت خوش داشته‌اند که خود را هم‌چون امپراتور در نظر آورند، پس قضیه‌ی مطرح کردن امپراتوری رم طی سال‌های اخیر چیست؟ اول این‌که در گیر و دار پیروزی‌های بین سال‌های ٢٠٠٢ تا ٢٠٠٣ نومحافظه‌کاران بنا کردند به تصویر کردن ایالات متحده هم‌چون یک "امپراتوری روم جدید"‌ (یا امپراتوری بریتانیای جدید)، یا همان‌طور که چارلز کراوتامر در اوایل فوریه‌ی ٢٠٠١ در "مجله‌ی تایمز" نوشت: "آمریکا دیگر صرفا ً شهروندی بین‌المللی نیست. قدرت مسلط جهانی‌ست، مسلط تر از هر قدرتی از دوران امپراتوری روم تا به اینک." 

پس از آن‌ هم متقاعد شدند که تمامی مسیرهای روی این کره‌ی خاکی ناگزیر به واشنگتن ختم می‌شود. اکنون، البته،‌ به‌طور مشهودی چنین عقیده‌ای ندارند و لاف و گزاف امپراتوری درباره‌ی درگذشتن از امپراتوری‌های روم و بریتانیا مدت‌هاست  برچیده شده است. وقتی پای جنگ افغانستان در میان باشد چنین می‌نماید که در واقع آن "راه‌های" (لازم برای بازتجهیز کردن ارتش آمریکا) شرمگنانه از پاکستان، ازبکستان، روسیه،‌ و ایران می‌گذرد. اما تشبه جستن به روم ِ فاتح مشخصا ً در کنهِ ذهن مانده است.

وقتی مثلا ً مایک مولن، رئیس ستاد مشترک فرماندهی، به‌تازگی برای «وانگشتن پست» در ستون مقابل سرمقاله مطلبی نوشت و برای یک مأموریت بازبینی شده‌ی از نوع آمریکائی و خاص ِ دوران اوباما در افغانستان از در ِ تأیید و حمایت درآمد، او را گریزی نبود از این‌که مطلب‌اش را با داستانی الهام‌بخش آغاز کند ‌درباره‌ی رومیان و دولت‌شهر کوچک ایتالیائی‌ای به‌نام لورکی که به فتح رومیان درآمد. به روایت وی، حاکمی که رومیان در لورکی به تخت نشاندند، فردی طماع به نام پلمینیوس، مستبد و چپاول‌گر از آب درآمد. با این‌حال، مولن به ما اطمینان می‌دهد، که لورکیائی‌ها چنان به "حسن شهرت رومیان در عدل و انصاف باور داشتند" که نماینده‌ای را با اطمینان از این‌که فرصت سخن گفتن خواهند داشت به سنای روم فرستادند و تقاضای استرداد کردند و حقا ً هم مردوز پیش‌گفته برکنار شد.

باید اذعان کرد که این حکایت قیاسی مع‌الفارق با وضعیت آمریکا در افغانستان است (و مبادا که پلمینیوس شریر را با رئیس‌جمهور افغانستان، حامد کرزای، لحظه‌ای اشتباه بگیرید، هرچند که هم‌اکنون اوبامایی‌ها به این باور رسیده‌اند که او آلوده و قابل تعویض است.) با این همه،‌ از نظر مولن، مسئله این است: "ما همیشه کار صحیح را انجام نمی‌دهیم. اما هم‌چون رومیان نخستین در تکاپوئیم که کار صحیح را انجام دهیم. در تکاپوئیم تا اعتماد دیگری را جلب کنیم. و این همه چیز را تغییر می‌دهد."

از قرار، مولنْ ایساپِ ستاد مشترک فرماندهی‌ست و در مغز جوش‌آورده‌اش ما مشخصا ً همان رومیان ِ (البته فقط) "نخستین" و فاتح مانده‌ایم – بی‌گفت‌وگو پیش از آن‌که فسادِ بنیان‌کن دامان‌شان را گرفته باشد.

و بعد توماس ریکس را داریم از «واشنگتن پست»، خبرنگار تراز اولی که در آخرین کتاب‌اش دیدگاه‌های ژنرال پترائوس (فرمانده‌ی مرکز نظامی مربوط به خاورمیانه – سنت‌کام) را انعکاس داده است. ضمن تأمل درباره‌ی جنگ عراق (مثل خود ژنرال) او هم براین باور است که ما ممکن است هم‌چنان در سال ٢٠١٥ مشغول نبرد باشیم. ریکس یکی از نوشته‌های اخیرش را این‌چنین آغاز می‌کند:

"در اکتبر ٢٠٠٨، در حالی که داشتم آخرین کتاب‌ام درباره‌ی جنگ عراق را تمام می‌کردم، طی توقفی در ایتالیا سری به میدان مناظره‌ی رومیان زدم. بر دیواری سنگی در ضلع جنوبی تپه‌ی کاپیتولین نشستم و دو تاق‌نمای ظفرنمون در هر دو سر این میدان را از نظر گذراندم، که هر دو یاد جنگ‌های رومیان در خاورمیانه را گرامی می‌داشتند... این بناها واقعیتی غم‌انگیز را به یاد من آوردند: باور به این‌که امکان خروج نیروهای ارتش آمریکا از خاورمیانه میسر خواهد بود به‌سادگی باوری غیرواقع‌بینانه است. آن هفته، نیروهای آمریکایی در نبردهایی واقع در سوریه، عراق، ‌افغانستان و پاکستان – رشته‌ای از کشورها که از دریای مدیترانه تا اقیانوس هند امتداد یافته‌اند - درگیر بودند و پا جای پای اسکندر مقدونی، ‌رومیان و بریتانیائی‌‌ها می‌گذاشتند."

ریکس ادامه می‌دهد که با افول بریتانیا "اینک نوبت ایالات متحده‌ی آمریکاست که در این‌جا رهبری را به عهده بگیرد." و این‌طور که پیداست نوبت ما هنوز به پایان نرسیده است. مشهود است که دست‌کم این منظره‌ای‌ست که از پایتخت امپراتوری و از والیان نظامی امپراتوری در اطراف و اکناف به چشم می‌خورد.   

 

راست‌اش را بخواهید فروید کلی با این آدم‌ها کیف می‌کرد. به نظر می‌رسد که این‌ها نقبی به ناخودآگاه امپراتوری زده‌اند. مثلا ً دیوید پترائوس را در نظر بگیرید. برای او هم وظایف و مخاطرات امپراتوری مشخصا ً باری سنگین بر دوش است. هم‌چون شماری از چهره‌های اصلی نظامی و مدنی [آمریکا] او هم بنا کرده است به صدور هشدار درباره‌ی مخاطرات جنگ افغانستان. همان گونه که «واشنگتن پست» گزارش کرده است: "[پترائوس] ابراز داشته است که ‌با در نظر گرفتن این امر که قدرت‌های نظامی خارجی در افغانستان از نظر تاریخی کارشان به شکست کشیده است، شانس موفقیت پائین است. وی می‌گوید: "افغانستان طی سالیان متمادی به‌عنوان گورستان امپراتوری‌ها شهره بوده است. ما نباید این تاریخ را دست‌کم بگیریم"

البته او نگران جنبه‌ی گورستان بودن افغانستان است. اما آن‌چه نظر من را جلب می‌کند – دقیقا ً از این رو که هیچ‌کس آن‌قدر این مسئله را غیرتعارف نمی‌بیند که درباره‌اش نظر بدهد – پذیرفش نظام‌مند همین ضرب‌المثل قدیمی درباره‌ی افغانستان است که بر اساس آن ما در زمره‌ی امپراتورها قرار می‌گیریم، چه به‌دنبال گورستانی باشیم که در آن بمیریم چه نباشیم.  

و پترائوس در این قضیه تنها نیست. گیتس، وزیر دفاع، هم اخیرا ً قضیه را به شکلی مشابه عنوان کرده. او گفته است: "بدون پشتیبانی مردم افغانستان، ایالات متحده به‌سادگی به همان مسیری خواهد افتاد که هر ارتش خارجی دیگری هم تا کنون در افغانستان دچارش شده است."      

 

نابینایی امپراتوری: آن‌چه گفته شد را فقط در حکم چند مدخل بالقوه در «واژه‌نامه‌ی زبان امپراتوری آمریکا» درنظر بگیرید که البته هرگز تألیف نخواهد شد. ما آن‌قدر به چنین زبانی عادت کرده‌ایم، چنین به آن زبان و به اندیشیدن در لوای آن خو کرده‌ایم، و در واقع چنان خو کرده‌ایم به زیستن در سیاره‌ای یک‌سویه که تمامی راه‌های‌اش یا به واشنگتن منتهی و یا از آن‌جا شروع می‌شوند که دیگر این زبان اصلا ً به یک زبان (گفتمان) نمی‌ماند. این زبان صرفا ً بخشی از های‌و‌هوی  نسنجیده‌ی زندگی روزمره در کشوری‌ست که هنوز باور دارد استقرار نیروهای نظامی در سرتاسر سیاره امری عادی‌ست، دائما ً از این سر در آن سر زمین آتش جنگ می‌افروزد، و اوج و حضیض را در به دست آوردن و از دست دادن یک پایگاه هوایی در کشوری می‌داند که تنها معدودی از آمریکائیان می‌توانند روی نقشه پیدای‌اش کنند، و به همان طریقی دفترچه‌های راهنمای ِ نظامی برای نبردهای ضدشورش فراهم می‌کند که یک شرکت لوازم منزل ِ خودت-بخر-و-بساز برای ساختن کابینتی از دل یک جعبه‌ی قطعات منفصل چنین دفترچه‌ای تحویل مشتری می‌دهد. 

برای ما عجیب نیست که ١٦ آژانس اطلاعاتی داشته باشیم، ‌که برخی‌شان وقف شنود و جاسوسی در همه‌جای عالم شده باشند یا بتوانند "نبردهای پنهان" را در مرزهای قبیله‌ای از فاصله‌ی چند هزار مایلی به راه بیاندازند و هدایت کنند، یا هواپیماهای بی‌سرنشین را بر فراز همان مرزها به پرواز درآورند و هرکسی را که در دیدرس دوربین قرار می‌گیرد از میان بردارند. ما به عجیب و غریب بودن این‌همه خو کرده‌ایم و نیز به زبان (و به دنبال آن تمارض‌هایی) که این‌همه با خود به همراه می‌آورد.

اگر «واژه‌نامه‌ی زبان امپراتوری آمریکا» هرگز فراهم می‌شد داخل کشور چه‌کسی آن را خردیداری می‌کرد؟ چه‌کسی احساس نیاز می‌کرد که در آن‌چه تنها زبان خودنمایان‌گر و موجه برای توصیف جهان به نظر می‌رسد به دیده‌ی شک بنگرد؟ از این همه گذشته، ما جز این چه‌گونه می‌توانستیم به عمل دست بزنیم؟ جز این چه‌گونه هر آمریکائی‌ای در جایگاه اقتدار در واشنگتن، بغداد، اسلام‌آباد یا رم می‌توانست صحبت کند؟

برای رومی‌ها هم جای شک و شبهه‌ای نبود و می‌دانیم که عاقبت چه بر سر امپراتوری‌شان و زبان ملازم با آن آمد. چنین زبانی در عادی‌سازی (هنجارین کردن) اداره‌ی یک امپراتوری ایفای نقش می‌کند. به مقامات رسمی (و در مورد ما هم‌چنین به رسانه‌ها) اجازه می‌دهد آن‌چه را که در کارکرد بی‌نقص چنین تعهد سنگین و خطیری دردسرساز است نادیده بگیرند. در لفافه‌ی عبارت‌ها و واژه‌های این زبان شیوه‌ی ستمکارانه‌ای از اندیشیدن وجود دارد (حتا اگر خود ما این‌چنین‌اش ندانیم)، و به همان سان قابلیت انکاری موجه در دل آن جای‌گیر شده است که در دوران موافق با طبع ما کاربردهای‌ا‌ش مشخص است.  

از طرف دیگر، وقتی روش‌های عادی امپراتوری از عمل‌کرد مطلوب بازمی‌مانند، همان زبان به‌ناگهان برای فروپوشانیدن واقعیت‌های ضروری از پیش چشم متصدیان امپراتوری به کار می‌رود – که، از هرچه بگذریم، تیم سیاست‌ خارجی دوره‌ی اوباما هم [این‌ چنین] هستند. در آن بزنگاهی که ممکن است شایان اهمیت باشد که در آینه نظاره کنیم "چهره‌ی آمریکائی" حقیقتا ً چه‌گونه می‌نماید، چنین کاری شدنی نیست. و گاه آن‌چه نمی‌توان خود را به دیدن‌اش وادار ساخت فرد را آزرده خواهد کرد.