وارونگيِ «مطلق» در هگل؛ نوشتهي تونو ويک
(ترجمه و تلخیص)
در مقدمه درسگفتارهاي
تاريخ فلسفه، هگل ميپرسد فلسفه چگونه ميتواند ادعا کند که «دانشي ابژکتيو
درباره حقيقت» است حال آنکه سرتاسر تاريخ، نظريههاي فلسفي حقايقي مختلف را به ما
عرضهکردهاست. هگل مسئله را اين گونه فرمولبندي ميکند: «اين امر مشهود است که
فلسفههايي متعدد و متفاوت بوده و هست. اما حقيقت يکي است.»(LHP, 17) چند سال قبل، او اين درسگفتارها را
با اين دوراهه آغاز کردهبود: «اگر از اين امر آغازکنيم که حقيقت ازلي است، پس نميتواند
در قالبي فاني جاي گيرد و بنابراين تاريخ ندارد. اما اگر تاريخ داشته باشد، از
آنجا که تاريخ تنها نمايشي از سلسله صورتهاي پايانيافته دانش است، پس حقيقت در
تاريخ يافت نميشود زيرا حقيقت پايانيافته نيست.»(LHP, 11)
چگونه ميتوان اين دو وجه را آشتي داد، يعني اين سو، تنوع نظريههاي فلسفي که حقايقي مختلف را عرضهميکند و ديگر سو، حقيقت کلي و جاويدان؟ يک راه پاسخ به اين دوراهه اين است که ادعاکنيم فلسفه در واقع هيچ گاه به حقيقت دستنمييابد. اين موضع شکاکيت است. راهي ديگر اين است که بگوييم تنها يک نظريه صادق و ديگر نظريههاي متناقض با آن کاذب است. گزينه سوم «پستمدرن» است: ميتوان گفت حقايق بسياري وجود دارد، هر يک در قلمرو خود، و نبايد در پي حقيقتي کلي و عمومي باشيم که همه را در خود داشته باشد و متحدکند. موضع پستمدرن به هگل نزديکتر است تا حالت دوم، اما بازگوکننده کامل نظر او نيست چرا که هگل اعتقاد دارد به يک «گزاره مبنايي،...که حقيقت فقط و فقط يکي است».(LHP, 18)
وي معتقد است اگر بنا باشد براي اين دوراهه چارهاي پيدا گردد، ابتدا بايد خود ايده حقيقت سنجيدهشود. اين نظر براي او به رد «تقابل انتزاعي ميان حقيقت و کذب» ميانجامد، يعني رد نظر کساني که در حل اين مشکل راه دوم را برگزيدند.(LHP, 18) در مقابل، هگل به مخاطبان خود ميگويد به ذات حقيقت آن گونه بيانديشيد که انتزاعي نباشد. مقصود او از اين سخن چيست؟ چگونه ميتوان به ذات حقيقت بازانديشيد؟ موضع تازه او درباره حقيقت چگونه از موضع سنتي متمايز ميشود؟
هر چهار کتابي که هگل منتشر کرد (پديدارشناسي روح ، علم منطق ، دايرهالمعارف و فلسفه حق) واکنشی فلسفي بود به جهان اجتماعي جديد که در پي انقلاب فرانسه و اصلاحاتِ ناپلئونيِ اروپا پديد آمدهبود. بنابراين در مقدمه پديدارشناسي روح ادعا ميکند که اين کتاب پاسخي است به «زمان تولد و روزگار گذار به دوراني نو». (Ph., 11) در نظر او اين يکي از اولين پاسخهاست به روح يا ساختار فرهنگي جديد که در حال ظهور است. (Ph., 11–13) حقيقتِ اين روح جديد را نميتوان به شيوه قديمي فهميد. يک علمِ (Wissenschaft) نو لازم است که بتواند ماهيت حقيقت و کذب را بازانديشد. اين علم جديد «علم متقن روح» (die eigentliche Wissenschaft des Geistes) است که در پديدارشناسي روح عرضه شده است.
بر اساس نظر هگل اين دوره جديد را ميتوان دورهاي ناميد که در آن جوامع تبديل به دولت (Staat) ميشوند. مقصود او از «دولت» معناي عمومي آن نيست. مقصود معمول ما از دولت (State) ساختارهاي انضمامي حکومتي و رسمي است براي مجموعه مردمي که سامان سياسي دارند. دولت در نظر هگل صورتي خاص از روح ابژکتيو است يعني صورتي خاص از فرهنگ. (PR, 258)
هگل ميگويد: «دولت...فرهنگ متعارف (Geist customary culture/sittlicher) است،...که به خود ميانديشد و خود را ميشناسد.» (PR, 257) هگل در پديدارشناسي روح ميگويد ذهنِ مردمِ فرهنگهاي سنتي داراي آگاهي متعارف (sittliches Bewußtsein/customary consciousness) است. (Ph., 465) اين آگاهي به رابطه خود با فرهنگ به نحو بيواسطه ميانديشد. اين آگاهي «خوب را فقط در يک سو و بد را در سوي ديگر ميبيند.» (Ph., 466) زيرا آداب و رسوم فرهنگ خود را کلي و جهانشمول و نيز قوانين طبيعي زندگي نوع بشر ميداند.
بنا به گفته هگل، دستاورد مدرنيته اين بود که اجازه دهد «اصل سوبژکتيويتي در جزئيت افراد تا حد خودبسنده به تکامل برسد.» (PR, 260) هگل مدعي است که تکامل سوبژکتيويتي است که جامعه متمدن را ممکن ميکند، يعني جايي که افراد خودمختار انساني از طريق نهادهاي اقتصاد بازار آزاد با هم همکاري ميکنند تا نيازهاي خصوصي خويش را برآورند.
وقتي فرهنگ به شکل دولت در آيد، بيواسطگي فکر و «آگاهي متعارف» از ميان ميرود. وقتي جامعهاي خود را به عنوان دولت درک کرد آنگاه خود را به عنوان يک فرهنگ ميان ديگر فرهنگها ميشناسد. اگر تاريخ به گونهاي باشد که روحهاي قومي (Volksgeist) متعددي را در نسبتهاي دوجانبه در بر بگيرد، آنگاه يک فرهنگ از ميان ديالکتيک اين نسبتها به مرحلهاي جديد از خودآگاهي ميرسد که این در تاريخ قومي سنتي دستيافتني نیست. ديالکتيک روحهاي قومي متعدد کمک ميکند تا گونهاي نو از دانش پديد آيد که هگل آن را هم «روح جهانشمول» مينامد و هم «روح جهان» (Weltgeist). (PR, 340) او ميگويد که «ظهور (exposition/Auslegung) و فعليت (actualization/Verwirklichung) روح جهان» به واسطه تاريخ جهاني فرهنگهاي مختلف آشکار ميشود. (PR, 342)
روح جهان به چه معنا جهانشمول و کلي است؟ بنا به سخن هگل، روحهاي قومي هميشه جزئي و متعين هستند. اما روح جهاني کثرتي از اين اجزاء جزئي و متعين را در بر دارد. تکثرِِ محتوايِ روح جهانی است که آن را مطلق ميکند. به علاوه، از آنجا که روح مطلق زاده رخداد تفکر است و نه واقعيت تجربي، «فعليت» آن متضمن ظهور يک فرهنگ جهانشمول و کلی نيست بلکه روح مطلق نحوهاي جديد از فهم را برای فرهنگهای قومي فراهم ميکند. تمامي فرهنگهاي قومي وقتي از درون به خود بنگرند، يک کليت و تماميت (totality) هستند، يعني در نحوه تفکر خود جزئياند. اما همين که آنها را در بستر (context) ارتباط با ديگر فرهنگها بگذاريم، اين کليت و تماميت از ميان ميرود. افقي جديد براي فهم آنها به دست ميآید؛ افق ارتباط دوسويه و عبور از تکثر فرهنگها.
آيا روح جهاني مقدم بر روحهاي قومي است؟ آيا ميتوان بر اساس روح جهاني به نحو پيشيني، خصوصيات روحهاي قومي واقعي را که در سراسر تاريخ ظاهر شدهاند، استنتاج کرد؟
بنا به تفسر غالب، پاسخ هگل به اين پرسشها مثبت است، عليرغم اين که در قسمت سوم دايرهالمعارف (Encyclopaedia) نوشتن تاريخ پيشيني را تقبيح ميکند: «وقتي مفاهيم و نظرات مفروض به نحو دلخواهانه (arbitrarily) پذيرفته شود و هنگامي که تلاشي مصمم است با زور، رخدادها و اعمال را با آن مفاهيم مطابق کند.» (Ency., 549) اما هگل همه استدلالهاي پيشيني درباره تاريخ را تقبيح نميکند. او معتقد است پيش از تحقيق در تاريخ انضمامي تجربي، ميتوان از غايت تاريخ سخن گفت و اينکه آيا عقل بر تاريخ حاکم است «بايد بر اساس مباني فلسفي محکم مشخص شود.» (Ency., 549) هگل از اين خطر آگاه است که بر اساس مفاهيم پيشيني محتواي تاريخ دلخواهانه تعريف شود اما معتقد نيست که مورخ ميتواند وقايع را «در جزئيت ناسازگار و نامعقولشان و به همان نحو اتفاقي که آنها را درک ميکند» (Ency., 549) باز گويد. چيزي به اسم تاريخ وقايع «آن گونه که بودهاند» وجود ندارد. تمامي تاريخ با مقصودي معين نوشته شده است، با مفاهيمي از پيش مفروض و از نظرگاهي مشخص.
حال به چه معنا اين روح که در تاريخ جهاني ظهور ميکند کلي است؟ کليت تاريخ جهاني عبارت از تقدم منطقي و تاريخي بر تاريخ بالفعل نيست. «روح کلي» تاريخ جهاني نميتواند از عقلِ تنها استنتاج شود. روح کلي نتيجه بسط تاريخي فرهنگ است. به علاوه مطلق بودن آن بدين معنا نيست که همچون يک اصل کلی است با اعتبار و صحتی نامحدود. هنگامي که خواننده فلسفه حق به مرحله تاريخ جهاني ميرسد، کليت آن از ميان ميرود. آگاهي در مرحله تاريخ جهاني دچار وارونگي (reversal) ميشود.
در قسمتهاي پاياني ديگر آثار هگل نيز يک وارونگي اينچنيني اتفاق ميافتد. از دانش مطلق (absolutes Wissen) در فصل پاياني پديدارشناسي شروع ميکنيم. دانش مطلق سيماي (Gestalt) فکر است که روح در آن صورت ناب خود را به دست آورده است يعني مفهوم (Notion/Begriff). اين در مقابل دين است که صورت آن تفکر نمادي يا تصويري (pictorial thinking) است. روح که به صورت مفهومي رسيده است، صورت دانش (Wissenschaft) ميگيرد يعني آن صورتي از تفکر که توانايي سامان دادن و حل مسائل معاصر را دارد. اين که دانش صورت مفهوم يافته است يعني چه؟ توضيح هگل اين است که دانش مطلق حرکت «لحظهها» ست يعني اجزاء معين آگاهي (bestimmte Gestalten des Bewußtseins) که محتواي پديدارشناسي موقوف توصيف همين است. (Ph., 528) تمامي اين لحظهها يعني اجزاء معين آگاهي، به طرق مختلف در پي کسب حقيقت و يقين در دانش هستند، اما همگي شکست ميخورند. بنابراين هگل پديدارشناسي را «گذرگاه ياس» (pathway of despair) مينامد.
«دانش مطلق...براي تشکيل شدن، روحهاي فينفسه را که سامانگر قلمرو خويش هستند، کنار هم ميگذارد.» (Ph., 808) بنابراين محتواي دانش مطلق چيزي اضافه بر محتواي اجزاء روحي قبلي ندارد. مسلم است که مجموع ديدگاههاي غلط حقيقت را نميسازد. آنچه که در مرحله دانش مطلق متفاوت است، صورت (form) دانش است: دانش مطلق «دانش از طريق مفاهيم» يا دانش مفهومي (conceptual/begreifende) است. حال اين پرسش مطرح است که چگونه صورت مفهومي دانش آن را مطلق ميکند؟
خواننده درمييابد که مانند پديدارشناسي، علم منطق نيز متشکل از اجزايي است که در پي هم ميآيند. او در دايرهالمعارف منطق ميگويد: «محتواي ايده مطلق ظهور کل آن چيزي است که تا کنون بر ما گذشته است.»1 بنابراين علم منطق نظامي از راههاي غلط بيان حقيقت است همانگونه که پديدارشناسي، نظام شکستهاي آگاهي در دستيابي به حقيقت بود. پس به چه معنا ايده مطلق والاترين صورت مفهوم است؟
در منطق میگوید مطلق بودن در وضعيت نهايي دوري (circular) است، يعني پايان و آغاز بر هم منطبقند: «به واسطه ماهيت روشي که بيان کرديم، علم خود را به عنوان يک دايره (circle) که به دور خود ميچرخد آشکار ميکند، هر پايان خود يک آغاز است...» (L, 842) همين ايده دوريبودن در پديدارشناسي نيز هست: «حرکت (روح مطلق) دايرهاي است که به خود بازميگردد.» (Ph., 802)
در انتهاي پديدارشناسي دانش مطلق به اين معنا نيست که ما بنياني کلي و استعلايي ساختهايم. هگل مبناگرا (foundationalist) نيست. برخلاف کانت و فيلسوفات مدرن ابتدايي، او به دنبال آن نيست که يک امر مطلق را محفوظ نگه دارد و سپس نظام خود را بر اساس يقيني بودن آن بنا نهد. تنها يک راه هست که مفهوم به عنوان ايده مطلق محتواي دانش مطلق را بسازد يعني آن که به نحو مطلق نشان دهد که دانش مطلق هميشه نسبي خواهد بود. به بيان ديگر، مطلق بودن عبارت است از نسبيت مطلق تمامي راههاي به دست آوردن و ساختن حقيقت.
نسبيتگرايي در هگل بدين معنا نيست که اصلا حقيقتي وجود ندارد بلکه يعني حقيقت کلي «انتزاعي» وجود ندارد؛ حقيقتي که بتوان با حکمي جهانشمول، اعتبار مطلق و کلي آن را ثابت کرد. در مقدمه پديدارشناسي، هگل اين روش را فلسفه جزمي مينامد: «جزمگرايي (Dogmatism) به عنوان يک روش تفکر...چيزي نيست جز اين باور که امر حقيقي عبارت است از يک قضيه که نتيجهاي ثابت دارد يا قضيهاي است که بيواسطه درک ميشود.» (Ph., 40) او ميگويد مصداقهايي از اين دست حقايق در ديگر حيطههاي دانش مييابيم اما ماهيت حقايق فلسفي متفاوت است. لذا پرسشهايي چون «سِزار کي به دنيا آمد؟» ميتواند و ميبايد پاسخي روشن و صريح داشته باشد. اما فلسفه آن «جشن بادهگساري است که کسي در آن مست نيست» زيرا «شکلهاي (Gestalten) روح افکار متعين هستند اما به همان اندازه که مراحلي محصل و ضرورياند، منفي و ناپايدارند.» (Ph., 47)
چگونه ميتوان تفاوت اين دو را درک کرد، يعني آنچه هگل به خواننده وعده ميدهد و آنچه خواننده در مرحله «مطلق» بدان ميرسد؟ نميتوان به سادگي گفت که انتظارات خواننده برآورده نميشود. اين وارونگي از سر فريب نيست. اين گونه نيست که خواننده هيچ چيز به دست نياورد. اما يافته او جاي آنکه مثبت باشد، منفي است؛ خواننده به امتناع آنچه آرزويش را داشت، یعنی امتناع دانش مطلق، پي ميبرد. ميفهمد که توقعي نادرست داشته است و براي دانش فلسفي، روش مطلقِ کلي وجود ندارد. دونالد فيليپ ورنه2 اين را «طعنه نهايي هگل» مينامد يعني هنگامي که در پديدارشناسي، خواننده ميفهمد که نظرگاه «مطلق» «ما» که صورتهاي قبلي دانش را منجر به شکست ميدانست، خود محکوم به شکست است.3 گونههاي دانش که انتظار ميرفت يقينيترين و محکمترين دانشها باشد، برعکس، مانند اولين صورت دانش يعني «يقين حسي» (sense-certainty) وارونه ميشود. به دليل همين اصل وارونگي است که يک دايره که در آن پايان به آغاز ميانجامد، خود به دايرهاي ديگر ختم ميشود، تا جايي که خواننده بفهمد فلسفه «دايره دايرهها» است. در هر نقطه، کاري نميتوان کرد جز شروع دايرهاي ديگر.
هگل معتقد است آگاهي يا فکر هميشه ميتواند رو به جلو حرکت کند و از افق تفکر خود استعلا يابد. پس آگاهي ميتواند از جهان حسي فرا رود و جهان فراحسي بسازد. اما اين پايان داستان نيست چرا که آنگاه ميتواند از جهان فراحسي نيز فرا رود و جهاني ديگر بسازد.
در پديدارشناسي روح هگل فرآيند استعلا از يک جزء تفکر به جزء ديگر را با اصطلاح «وارونگي» (Verkehrung/reversal) توضيح ميدهد. وارونگي معنايي بيش از استعلا دارد، وقتي آگاهي به ترکيبي جديد از تفکر ميرسد اين گونه نيست که فقط يک جزء جاي جزء قبلي را بگيرد بلکه حقيقت جزء جديد حقيقت قبلي را واژگون ميکند.
هگل در فصل سوم پديدارشناسي مفهوم جهان وارونه (verkehrte Welt/topsy-turvy World) را معرفي ميکند.4 در اينجا هگل لحظهاي را توصيف ميکند که آگاهي از جهان حسي فرا ميرود و روي ميگشايد به «جهاني فراحسي که از اين به بعد جهان حقيقي است...ماورائي پايدار» (Ph., 144) اين فرآيند شبيه چيزي است که در تمثيل غار و کل فلسفه افلاطون رخ ميدهد: فيلسوف ميتواند به نظرگاهي دست يابد فراتر از حس و صيرورتِ پديدارهاي زندگي روزمره. فيلسوف ميتواند صيرورت پديدارها را وارونه کند و تحت سلطه قوانين ثابت قراردهد. (Ph., 157) به ظاهر غايت فلسفه و علم کشف قوانينِ ورايِ پديدارها و بيان آنها در قالب گزارههايي است که اعتبار کلي و جهانشمول دارد. اما براي هگل اين صورتِ پاياني تفکر نيست. به نظر او اين تنها «ظهور بيواسطه جهان حسي در عنصري کلي است. »5 (Ph., 157)
همان گونه که آگاهي از جهان حسي فرا ميرود از جهان فراحسي نيز استعلا مييابد. «بدين سان اين جهان فراحسي دوم جهان وارونه است.» (Ph., 157) بدين معنا وارونه است که در جهان فراحسي اول حرکت و تغيير وجود ندارد؛ قوانين سازنده آن «ثابت» (tranquil) بودند. جهان فراحسي دوم داراي «اصل تغيير (change/Wechsel) و دگرگوني (alteration/Veränderung)» است. (Ph., 157) جهان فراحسي وارونه از ايده (Vorstellung) آگاهي رها شده است. ايدهاي که تمايل دارد به «تثبيت تفاوتها در يک صورت وجودي ماندگار».6 جهان فراحسي اول در نحوه ارتباط با خود بيواسطه است. اين ارتباط در جهان فراحسي دوم باواسطه ميشود. به بیان هگل یعنی آگاهي صورت «خودآگاهي» يافته است. در هگل، خودآگاهي به عنوان اساس تفکر، به اين معناست که فکر ميتواند خود را فرافکند حال آنکه فکر در حالت آگاهي تنها ميتواند ابژه را فرافکني کند.
هگل معتقد است عقل (Verstand) ميتواند جهاني تغييرناپذير از قوانين بسازد و خرد (Vernunft) ميتواند اين جهان را وارونه و در حيطه قوانين تغيير ايجاد کند. فلسفه هميشه کارکرد عقل است. به نظر هگل، کانت درست ميگفت که نميتوان در حيطه خرد بدون تناقض سخن گفت. اما هگل تناقض را مبدا والاتر دانش ميداند و نه نقصان آن زيرا تناقض با صراحت بيشتري ماهيت جهان واقعي و زندگي را بيان ميکند. به نظر او دانش مطلق تنها در حيطه تناقض و تفاوت يافت ميشود. لذا اگر به يک معنا هگل پروژه کانتي را ادامه داد، آن را کامل نکرد بلکه وارونه کرد. اين وارونگي با بازانديشي درباره حقيقت کانتي انجام ميشود.
در تفکر کانتي تنها يک نظام فلسفي راستين وجود دارد که اگر درست باشد شامل مجموعهاي سازگار ازگزارههاي معتبر کلي است. کانت معتقد بود «فلسفه ضرورتا بايد به نحو جزمي گسترش يابد»، «به وسيله اثبات منظم اصول، تعيين واضح مفاهيم، پافشاري بر دقت دلايل، خودداري از قدمهاي نامطمئن و نامتوالي در استنتاجها». به نظر هگل تلاش کانت براي تاسيس يک فلسفه خودآگاه به شکست انجاميد زيرا به «روند جزمي عقل» وفادار ماند. در مقابل به نظر هگل، ماهيت حقيقت بايد بر اساس ماهيت ايده انديشيده شود يعني به عنوان «وحدت مطلق تفاوتها».
اگر اين فرمول را از نظرگاه دانشِ مطلق بنگریم بايد آن را وارونه بخوانيم: «عدم وحدت تفاوتها». اين عدم وحدت بايد به عنوان وارونگي وحدت فهم شود به صورتي که انتظار آن را داشتيم زيرا دانش مطلق نه آخرين صورت تفکر است و نه نهاييترين آن؛ در مقايسه با صور آگاهي مقدم بر خود مطلق است اما مانند هر صورت ديگر تفکر، خود را وارونه ميکند. مخاطب هگل کسی است که تمايلات فلسفي مربوط به دوران قديم دارد يعني کسي که حقيقت را به نحو «انتزاعي» انديشه ميکند، يعني حقيقت را در گزارههاي معتبر کلي ميجويد زيرا در تمايلات عرفي فرهنگي که به آن تعلق دارد، حقيقت اين گونه است.
هدف هگل وارونه کردن اين تمايلات فلسفي فرهنگ قديم است. «فلسفه نظري حقيقي نميتواند در کسوت و به شيوه لاک (Locke) يا فلسفه متداول فرانسوي ساخته شود. فلسفه نظري در مقابل اين تفکر ناکارا بايد در هر زمينه خود را به عنوان جهان وارونه (verkehrte Welt) ظاهر کند، با تمامي مفاهيم مرسوم و با هر آنچه که بر اساسِ اين به اصطلاح فهم متعارف (common sense/ gesundes Menschenverstand) معتبر انگاشته ميشود، مخالفت کند.»7 اين بيشباهت نيست با فهم سقراط از کنش فلسفي. سقراط به طرفهاي محاوره خود ميگفت «من نميدانم حقيقت چيست، به من بگوييد!» و هنگامي که يکي از آنها وارد گفتگو میشد و تلاش ميکرد حقيقت مورد نظر خود را توضيح دهد، سقراط بر او روشن ميکرد که واقعا حقيقت را نميشناخته است. طرف محاوره درمييافت که آنچه حقيقت ميپنداشته، حقيقت نبوده است.
هگل به مخاطب خود ميگويد: «تو به دنبال دانش مطلق هستي. با من همراه شو تا تو را به آن برسانم.» و اگر خواننده از ميان «موزه» گونههاي مختلف تفکر بگذرد، که همه در پي حقيقت مطلق بودهاند، در انتهاي راه درمييابد که آرزويي ابلهانه داشته است. به آن معنا که او فکر ميکرد، هيچ حقيقت مطلقي وجود ندارد. اگر تلاش هگل ثمر بخش باشد، فهم خواننده از ماهيت حقيقت وارونه خواهد شد.
«اختصارات»
LHP = Introduction to the Lectures on the History of Philosophy, trans. T. M. Knox and A. V. Miller (Oxford: Clarendon Press, 1985).
Ph. = Phenomenology of Spirit, trans. A. V. Miller (Oxford: Oxford University Press, 1977). ارجاع بر اساس شماره پاراگراف
L = Science of Logic, trans. A. V. Miller (Atlantic Highlands, N.J.: Humanities, 1993). ارجاع بر اساس شماره صفحه
Ency. = Philosophy of Mind: Part Three of the Encyclopaedia of the Philosophical Sciences (1830), trans. A. V. Miller (Oxford: Clarendon Press, 1971). ارجاع بر اساس شماره پاراگراف
PR = Elements of the Philosophy of Right, trans. H. B. Nisbet, ed. Allen W. Wood (Cambridge: Cambridge University Press, 1991).
ارجاع بر اساس شماره پاراگراف، ارجاع به مقدمه بر اساس شماره صفحه
پينوشتها:
1. The Encyclopaedia Logic: Part One of the Encyclopaedia of Philosophical Sciences, trans. T. F. Garaets, W. A. Suchting, and H. S. Harris (Indianapolis: Hackett, 1991), pars. 237 and 303-4.
2. دونالد فيليپ ورنه (Donald Phillip Verene)؛ هگل شناس و استاد متافيزيک و فلسفه اخلاق در موسسه مطالعات ويکو (institute for Vico studies). م
3. Donald Phillip Verene, Hegel’s Recollection (Albany: State University of New York Press, 1985), 114.
4. نگاه کنيد به
Hans-Georg Gadamer, “Die verkehrte Welt,” Hegel-Studien 3 (1966): 135–44; Joseph Flay, “Hegel’s Inverted World,” Review of Metaphysics 23 (1970): 662–78; W. H. Bossart, “Hegel on the Inverted World,” Philosophical Forum 13 (1982): 326–41; Robert Zimmerman, “Hegel’s Inverted World Revisited,” Philosophical Forum 13 (1982): 342–70; Verene, Hegel’s Recollection, chap. 4.
5. die unmittelbare Erhebung der wahrgenommenen Welt in das allgemeine Element / the immediate raising of the perceived world into the universal element”
6. Befestigung der Unterschiede in einem verschiedenen Elemente des Bestehens / fixing differences in one particular sustaining form of being
7. “Hegel to van Ghert (Dec. 18, 1812),” in Hegel: The Letters, trans. Clark Butler and Christiane Seiler (Bloomington: Indiana University Press, 1984), 591; Briefe (Hamburg: Meiner, 1952), 425–26.