شمس الملوک مصطفوي*

 

1- حقيقت چه الثياي يوناني يعني آشکارگي وجود (کشف المحجوب،) باشد و چه امر ارسطويي مستقر در فهم آدمي يا مطابقت توماسي يا يقين دکارتي يا ايده هگلي يا سودانگاري پراگماتيستي يا حتي منظرنگري نيچه اي نفي حقيقت؛ از خلال همه اينها، يک اصل مهم پديدار مي شود و آن اينکه جست وجو و پرسش از «هستي » و «چيستي» امور از عناصر مقومه ذات آدمي است و نيز دال بر عقلانيتي که در طول قرون و اعصار در زبان و کلام تجلي کرده است. (لوگوس) «خود را بشناس» سقراطي و حيرت ارسطويي و... از اين درونمايه شگفت انگيز نشات مي گيرند و همين جاست که بايد سرچشمه تفلسف را جست و يافت و اقرار کرد که بشر ناگزير از تفلسف است، چنين نيست که بتوان وقتي و زماني و مکاني خاص براي اين مهم تعيين کرد. حتي در قديم ترين اسطوره موجود يعني گيلگمش نيز نشان آن (عقلانيت) به صورتي شگفت انگيز نمودار است.

 

2- فلسفه هيچ گاه ضرورتاً با آموزش هاي دانشگاهي يکي نبوده است و فيلسوف نيز با معلم فلسفه. فيلسوف مي تواند معلم فلسفه باشد و معلم فلسفه فيلسوف. (و شايد بهترين معلم،) اما اين بدان معنا نيست که هرکس به تعليم فلسفه مشغول است، فيلسوف است و هرکس به تعلم فلسفه مشغول، فيلوسوفوس، و نيز نمي توان وجود فلسفه و فيلسوف را منحصر به حضور در آکادمي هاي رسمي مدعي آموزش فلسفه دانست. چه بسا انديشمنداني که منشاء تحولات بنيادين تاريخي بوده اند ولي خواسته يا ناخواسته راهي به محافل دانشگاهي نداشته اند. تاريخ تمدن بشر حاصل آراي متفکراني است که دوران شناس بوده اند و نه ضرورتاً آکادميک،

 

3- و اما داستان فلسفه در جامعه امروز ما داستاني تاثرانگيز است. آنچه عموماً در دانشگاه ها گفته مي شود، تاريخ فلسفه است؛ آن هم به مخاطباني نه چندان علاقه مند و نه چندان جدي و لکن تفلسف امر ديگري است؛ تفکر و تامل در خصوص بنيادي ترين امور عالم و آدم است و هموار کردن راه براي يافتن پاسخ هاي صحيح به پرسش هاي موجود (و البته نه ضرورتاً دادن پاسخ نهايي). آشنايي با مکاتب فلسفي مختلف و آراي فيلسوفان قديم و جديد (يعني تاريخ فلسفه) به مثابه بستري براي انجام اين مهم، ارزشمند و بعضاً ضروري است، اما نبايد غايت تلقي شود. چرا که در اين صورت آموزش فلسفه انباشت حجم زيادي اطلاعات مرتبط يا غيرمرتبط با هم خواهد بود و نه زمينه اي براي پرورش فکر و انديشه. اما جاي چنين ممارستي که بايد هدف آموزش هاي فلسفي باشد، در دانشگاه هاي ما خالي است. شاهد مثال حضور صدها دانش آموخته فلسفه است که با کمال تاسف حتي فاقد قدرت تحليل مسائل جزيي پيرامون خود و رسيدن به يک راه حل معقول هستند، چه رسد به اينکه هستي را محل تامل نظري قرار دهند و پرده از حقايق پنهان بردارند يا راهي به سوي معناداري زندگي بشر بگشايند، و اما در محافل غيردانشگاهي نيز وضع به همين منوال است. هر چند فقدان قيد و بندهاي محدود کننده آموزش هاي دانشگاهي مزيتي است که فلسفه غيردانشگاهي از آن بهره مند است، اما در اين محافل نيز استقلال راي و نظر بعضاً قرباني نوعي پوپوليسم (،) حاکم بر جامعه فيلسوفان روشنفکر مي شود. طرح موضوعاتي که هيچ ارتباط و سنخيتي با ساختار جامعه ندارد و نتيجه آموزش آنها تنها مجهز کردن مخاطبان جوان و هيجان زده به شعارهاي سطحي و روزمره است (که با الفاظ پرزرق و برق و فاخر مي خواهد هرچه بيشتر فلسفي بنمايد،) در واقع غفلت است از آنچه واقعاً بايد بدان پرداخت. براي مثال طرح متافيزيک حضور دريدايي و بحث از تقابل گفتار و نوشتار، که دريدا را در مقابل افلاطون قرار مي دهد، براي مخاطبي که آشنايي لازم را با فلسفه افلاطون و تفسير وي از ديالوگ ندارد، چه وجهي دارد؟ جز اينکه به مخاطب مجال مي دهد با ابزار انديشه دريدايي به جنگ با (به زعم برخي از اين افراد) کهنگي و ارتجاع فلسفي برود؛ يعني آنچه ارسطو جدل مراد مي کرد و سوفسطائيان به عنوان ابزار کارآمد آموزش هاي سياسي در اختيار داشتند. در صورتي که ارتجاع مقوله مهمي است که فهم مصاديق آن و مقابله منطقي با آن در جامعه امروز ما نياز به فهم عميق و همه جانبه ساختارهاي فکري - فلسفي موجود دارد و چه بسا در اين راستا ما هم نيازمند گلوسانتريسم افلاطوني باشيم و هم نيازمند بنيان فکني دريدايي، نکته ديگر اين که مخاطبان آموزش هاي آزاد فلسفه بعضاً آموزش هاي مقدماتي لازم را براي فهم و دريافت صحيح و عميق موضوعات مطروحه ندارند و همين امر موجب مي شود که نتيجه مطلوب حاصل نشود.اگر فلسفه تامل عميق و غيرجانبدارانه امور است، قطعاً نيازمند سازوکارهاي خاصي است. در چنين مواردي نمي توان راهکاري را به عنوان حرف آخر ارائه داد ولي مي توان با فهم صحيح موضوع به راه حلي متناسب با مساله نزديک شد. انديشيدن به تدبيري براي نزديک کردن آموزش هاي آکادميک با آموزش هاي فلسفي آزاد مي تواند گامي موثر در رفع نقايص اين دو حوزه باشد؛ في المثل يافتن راهکارهايي که آموزش هاي آکادميک را از صورت غيرقابل انعطاف و تا حدودي متحجر فعلي خارج کند و آموزش هاي آزاد را در حد ضرورت، وجهي آکادميک بخشد. که البته اين خود نيازمند تعامل جدي متفکران اين دو حوزه است. البته لازم به ذکر است که نقش موثر و ستودني برخي متفکران غيردانشگاهي و بعضاً جوان تر را در معرفي آرا و افکار انديشمندان و فلاسفه امروزي به جامعه دانشگاهي (که از طريق ترجمه برخي متون فلسفي جديد و در موارد نادري تاليف انجام مي پذيرد) نمي توان ناديده گرفت.

 

4- کانت مي گويد که زيبايي غائيتي بدون غايت است. بدين معنا که زيبا در خود و براي خود زيباست. آيا مي توان در خصوص فلسفه نيز چنين حکمي صادر کرد و فلسفه را مقصود لذاته دانست؟ فلسفه البته وجهي دوگانه دارد. هم لذاته مقصود است و هم لغيره، عالم انساني است که در آن امر فلسفي تحقق مي پذيرد و لذا اگر فلسفه آن قدر انتزاعي شود که به کلي از انسان و عالم او بيگانه شود (يعني نتوان در هيچ نفس الامري مصداقي برايش يافت،) بيماري اي است که بايد به معالجه اش همت گماشت، مدعا اين نيست که فلسفه مانند علوم انضمامي وظيفه رتق و فتق امور را به عهده گيرد، اما رسالتي مهم تر و کلان تر برعهده فلسفه است که نبايد از آن غفلت شود و آن شناخت مسائلي است که جامعه بشري با آن روبه رو است. چرا که بدون فهم صحيح مساله راه براي حل آن گشوده نخواهد شد. اين واقعيت ضرورت وجود فلسفه هاي مضاف را در جامعه ما يادآور مي شود، آن هم نه به شکلي فانتزي و مقلدانه بلکه به صورت جدي و بومي.

 

5- واقعيت اين است که آسيب شناسي فلسفه در ايران امروز را بايد جدي گرفت. گام نخست در اين راستا توجه به اين مطلب است که فلسفه در جامعه ما، فاقد مهم ترين عنصر ذاتي خود، يعني خلاقيت و نوآوري است. آيا بيان هرچند دقيق آراي فلاسفه غرب يا تقرير هرچند وسيع آراي فيلسوفان مسلمان، وظيفه و نقش معلمان فلسفه و متفکران اين حوزه را در امر مهم اعتلاي فرهنگ جامعه، به اتمام مي رساند؟ و ديگر؛ فقدان روحيه نقادي است، چه در ميان فيلسوفان سنت گرا و چه در ميان دانشگاهيان و نيز محافل آزاد آموزش هاي فلسفي. باور به انديشه نقادانه که يکي از مهم ترين دستاوردهاي مدرنيته است (و بايد پاس داشته شود)، موجب شد، فيلسوفان مدرن به نقد خرد ابزاري بپردازند و همين نقادي را بايد از عوامل زمينه ساز تحقق آن چيزي دانست که اينک پست مدرنيسم ناميده مي شود. البته نقد يک پديده، به معناي نفي و طرد آن نيست بلکه به معناي بررسي و ارزيابي عناصر تشکيل دهنده آن و تحليل دستاوردهاي آن است و به ديگر معنا پرسش از چند و چون آن است که لازمه فکر فلسفي است. (که به گفته هايدگر پرسش طاعت تفکر است.)

به جرات مي توان گفت که نبود انديشه نقادانه از کاستي هاي بنيان فکن جامعه فلسفي ما است. (و نيز فقداني است که در تمامي حوزه ها صدمات جبران ناپذيري به بار مي آورد.) هراس از نقادي که بي شک ريشه در سابقه تاريخي ملت ما دارد، آفتي است که بايد شناخته شده و مرتفع شود،

 

6 - فيلسوف و متفکر حقيقي در عصر جهاني شدن بايد در حوزه شناخت مسائل مبتلابه انسانً امروز و ريشه يابي آن، حضوري موثر داشته باشد؛ بحران هايي مانند بحران هويت، بحران معنويت، شيء وارگي انسان و حتي مصائبي مانند آلودگي محيط زيست و نيز معضلات سياسي، اقتصادي، اجتماعي و... اما گام نخست در انجام اين مهم، درک صحيح و شناخت عميق مشکلات و مسائل بومي و محلي است. متفکران جامعه ما در اين خصوص چه کرده اند و چه بايد بکنند؟، و اينک بايد پرسيد که آيا وقت آن فرا نرسيده است که «دوستداران دانش و حکمت» يعني انديشمندان جامعه گرد هم آيند و کاري صورت دهند؟، شايد «تجديد حيات فلسفه» در ايران امروز، در پرتو چنين مشارکت و مساعدتي تحقق پذيرد.نه دامي است نه زنجير همه بسته چراييم/ چه بند است چه زنجير که برپاست خدايا

 

* عضو هيات علمي گروه فلسفه دانشکده علوم انساني دانشگاه آزاد اسلامي - واحد تهران شمال

اين مطلب پيش از اين در روزنامه شرق منتشر شده است.