دكتر بيژن عبدالکريمي

 

دكتر بيژن عبدالکريمي1- موضوع پرسش، تفکيک ميان فلسفه هاي دانشگاهي و فلسفه هاي غير دانشگاهي و بحث پيرامون اين تمايز گذاري است. با درکي که بنده از معرفت بشري و نسبت مفاهيم با واقعيت دارم، به طور خلاصه بايد اشاره کنم که «مفاهيم»، بسيار لغزنده، سر و درهم تنيده و داراي خصلتي استعاره اي هستند. بنابراين پاسخ هاي قاطع «آري» يا «نه»، به بسياري از پرسش ها با واقعيت و حقيقت امور نسبت اصيلي برقرار نمي کند. نکته ديگر اينکه پرسش مذکور، مبتني بر اين پيش فرض است که در ديار ما، در دوران کنوني، فلسفه حضور دارد. سپس بر اساس اين پيش فرض، اين پرسش شکل گرفته است که آيا در کشور ما، ايران، تفکر فلسفي در محيط دانشگاه ها زنده تر است يا در فضاي بيرون از دانشگاه ها.

اما اگر اين تمايز گذاري بسيار جدي ياسپرس را بپذيريم که تفاوت بسيار زيادي ميان «حرف زدن درباره فلسفه» و خود «تفلسف و فلسفه» وجود دارد، پاسخ بنده به پرسش مطروحه اين است؛ هيچ کدام. ما هم در محيط دانشگاه ها و هم در خارج از دانشگاه ها، همواره درباره فلسفه سخن گفته و مي گوييم اما در ميان ما خود فلسفه، که براي من چيزي جز آنتولوژي و تفکر در باب وجود نيست، به ندرت يافت مي شود.

 

2- اما يقيناً ميان «سخن گفتن درباره فلسفه» در محيط دانشگاه ها و در خارج از دانشگاه ها تفاوت هايي وجود دارد.

مباحث فکري و نظري در بيرون از دانشگاه ها عمدتاً در ميان روشنفکران ما و نيز در ميان روحانيون، طلبه ها و حوزه هاي علميه صورت مي گيرد. مباحث روشنفکران ما عمدتاً داراي وجهه نظر سياسي و ايدئولوژيک و مباحث محافل علمي حوزوي و سنتي ما داراي وجهه نظر تئولوژيک است. با توجه به ماهيت روشنفکران و روحانيون، سرنوشت اکثر مباحث در اين دو فضاي فکري را گرايشات سياسي، اجتماعي و ايدئولوژيک/ تئولوژيک رقم مي زند. اساتيد دانشگاه هاي ما علي الاصول و به طور کلي از گرايشات سياسي، ايدئولوژيک و تئولوژيک کمتري بايد برخوردار باشند. آيا در واقع نيز چنين است؟ به گمانم، در قياس با روشنفکران و روحانيون تا حدودي چنين است.

 

3- اما درباره آسيب ها و دستاوردهاي هر يک از محيط هاي فلسفي يا به تعبير دقيق تر «شبه فلسفي» دانشگاهي و غيردانشگاهي، به گمان بنده، در محيط هاي غيردانشگاهي، دردمندي سياسي و اجتماعي بيشتر است؛ به خصوص که روشنفکران، به دليل بيرون بودن از ساختار قدرت و ساختار بوروکراتيک کشور از حس آزادي بيشتري برخوردار هستند و نيز به دليل محروميت از جايگاه اجتماعي و عدم دسترسي مستقيم به سهم خويش از درآمدهاي نفتي، از حس اعتراض بيشتري نسبت به وضع موجود برخوردار هستند. همين امر سبب شده است که طرح مباحث در ميان آنها «زنده تر» و در همان حال سياسي تر و ايدئولوژيک تر و در عين حال فاقد عمق فلسفي لازم باشد. در مقابل، اساتيد فلسفه ما به دليل قرار گرفتن در ساختار رسمي و بوروکراتيک و برخورداري از شأن استادي و امتيازات اجتماعي و اقتصادي آن از محافظه کاري بيشتري برخوردارند. ليکن صرفاً با توجه به وضعيت کنوني و به منزله يک امر تاريخي و نه يک حقيقت کلي، به گمان بنده در حال حاضر عمق تفکر و فهم فلسفي در ميان پاره اي از اساتيد فلسفه و صدالبته نه در همه آنها از بسياري از روشنفکران و اهل نظر در محافل بيرون از دانشگاه بيشتر است، ليکن بسياري از آنان به دليل محافظه کاري هاي آکادميک و فضاي نامناسب موجود از حضور فعال و چشمگير در صحنه اجتماعي احتراز مي کنند. البته اين سخن صرفاً در محدوده تاريخي کنوني صادق است و به هيچ وجه يک اصل کلي نيست.

 

4- اساتيد فلسفه در محيط هاي دانشگاهي دهه هاي گذشته را به سه دسته مي توان تقسيم کرد؛ الف- عده بسيار قليلي که متفکر بودند، ولي هرگز معلم نبوده و معلمي نکردند، ليکن بر تاريخ تفکر اين ديار اثرگذار بودند.

ب- عده قليلي که هم به لحاظ روش تدريس و هم به لحاظ شرافت اخلاقي، مظهر و مثال مقام معلمي دانشگاهي بودند، ليکن متفکر نبودند. ج- خيل انبوهي که نه متفکر قوم بودند و نه يک معلم دانشگاهي.

در دهه حاضر نسل جديد و جواني از اساتيد دانشگاهي در گروه هاي فلسفه شکل گرفته است که مي کوشند شأن تفکر و نقش معلمي را به نحو توامان لحاظ کنند. با اين نسل براي نخستين بار تدريس بسياري از چهره ها و موضوعات تاريخ فلسفه غرب در ايران آغاز شده است. تدريس ويتگنشتاين، فلسفه هاي تحليلي، ديويدسون، کواين، هوسرل، حتي هگل و هايدگر موضوعاتي نبود که در دهه هاي پيشين در دانشگاه هاي ما رايج بوده باشد. بي ترديد اين نسل جديد دست پروردگان همان نسل پيشين هستند و آنان هيچ گاه رعايت ادب، مرتبت شناسي و منزلت شناسي نسبت به اساتيد خويش را ناديده نمي گيرند. ليکن اين نسل جديد عمدتاً به دليل عدم برخورداري از امکانات نسبتاً معقول معيشتي بسيار درگير کار گل بوده و کمتر فرصت ابراز وجود دارند. همچنين اين نسل، برخلاف نسل هاي پيشين، تاکنون هنوز نتوانسته است چهره هاي برجسته اي که از اثرگذاري تاريخي در دوران ما برخوردار باشند، به جامعه عرضه کند.

هر چند اکثر قريب به اتفاق محافل سنتي فلسفه اسلامي، کلام و عرفان در کشور ما هنوز در حجره هاي تنگ و تاريک خود به سر مي برند و نحوه ورود و خروج آنها به مباحث به گونه اي نيست که با عصر کنوني ارتباط پيدا کرده، فلسفه و عرفان اسلامي را از حاشيه به متن دوران ما وارد سازد. با اين وصف در ميان طلبه ها و روحانيون نيز قشر وسيعي از چهره هاي زنده و پويا پا به عرصه گذاشته اند که با شور و شوق وافري مباحث جديد و گسترده اي را در حوزه هرمنوتيک، فلسفه حقوق، معرفت شناسي و... دنبال مي کنند. ليکن هنوز اين قشر نيز نتوانسته است چهره هاي برجسته تاريخي خويش را پديد آورد.

به نظر مي رسد که روشنفکران و مباحثي که عمدتاً با حساسيت هاي سياسي و ايدئولوژيک مطرح شده اند، تاثير گسترده تر، به معناي عمومي تر، بر جامعه ما گذارده اند. اما اين مباحث به همان دليل وصف سياسي و ايدئولوژيک بودنشان، به شدت به «اينجا و اکنون» پيوند خورده اند و همين امر اثرگذاري تاريخي آنها را محدود مي کند. با اين وصف جريان روشنفکري ما نيز در يکي، دو دهه گذشته در قياس با دهه هاي چهل و پنجاه و دهه نخست انقلاب نسبتاً از عمق و اصالت بيشتري برخوردار شده، مباحث مطروحه توسط آنان رنگ و بوي شبه فلسفي به خود گرفته است. نکته ديگري که اشاره به آن را لازم مي دانم اين است که در جامعه ما شخصيت ها، گروه ها و جريانات فکري و اجتماعي گوناگوني وجود دارد که ميان آنها هيچ گونه پيوند و ديالوگي وجود ندارد، مگر از ره بغض، کينه، نفي گرايي و رقابت هاي منفي و سلبي؛ و ميان شخصيت ها و گروه ها کوهي از يخ وجود دارد. به گمان من جامعه ما در دوران کنوني بيش از هر زمان ديگري نيازمند برخورداري از الگوهاي فکري، سياسي و اخلاقي اي است که مظهر صفا و صميمت، مهرباني و احترام به شخصيت انساني همه افراد با هر گونه فکر و انديشه و گرايشي باشند. اين وظيفه اصحاب مطبوعات، دانشجويان و انجمن هاي گوناگون علمي و فرهنگي و اجتماعي است که نمايندگان جريانات گوناگون فکري و اجتماعي را در کنار هم بنشانند تا فضايي براي ديالوگ و گفت وگو در معناي سقراطي آن، يعني گفت وگويي آکنده از روح حقيقت جويي و سرشار از مهر عظيم انساني شکل گرفته، يخ هاي غرور و خودبيني و تکبر ذوب شود، به اين اميد که جامعه ما تا سر حد يک ملت، با روح و عزمي واحد، ارتقا يابد. ما نيازمند هواي تازه اي براي فضاهاي آکادميک و دانشگاهي و خلق پارادايم جديدي براي حوزه هاي علميه و عرصه روشنفکري کشور هستيم. پرسش ديگر درباره نسبتي است که فلسفه با زندگي مي تواند داشته باشد. طرح اين پرسش ناشي از فهم غلط از فلسفه و نيز به دليل دفاع نادرست و ناشايست از فلسفه است. فلسفه اي که با زندگي نسبت نداشته باشد، فلسفه نيست، وراجي فلسفي است. فلسفه همان گونه که هگل اشاره مي کند، به زبان آوردن روح زمانه است، روحي که سراسر تمدن و دوران تاريخي هر متفکري را دربرمي گيرد. بشر از آن حيث که موجودي تاريخي است، همه افکار، اعمال و نحوه زيستنش در چارچوب تاريخي، تمدني و فرهنگي خاصي شکل مي گيرد که روح اين تمدن، فرهنگ و دوره تاريخي را فقط و فقط فلسفه مورد تامل قرار مي دهد.

 

اين مطلب پيش از اين در روزنامه شرق منتشر شده است.