در ستايش زمين لرزه

يادداشتي كه در پي ميآيد در همان روزهايي كه زلزله بم رخ داده بود نوشته شده است. حالا شايد ديگر از آن رخداد فاصله گرفتهايم و آنگونه كه در تبليغات هر روزه – اگر چه در سالگرد آن واقعه - داد سخن سر داده ميشود: "اوضاع رو به راه هست و همه چيز از ابتداي كار هم بهتر شده است." هست و نيست رو به راهي اوضاع را نميدانم اما ترجيح دادم بار ديگر اين يادداشت را كه در نشريهاي دانشجويي منتشر شده بود بازنشر كنم. احتمالاً طنز ماجرا هم همين است. هماكنون نيز همان چيزي را تجربه ميكنيم كه پنج سال پيش ناگهان زلزله بم متورمش كرد و كوبيد توي صورتمان.
***
هنوز گام به گام با غول «حادثه » ميجنگيم و برتمام بشريت تاكنون بيمعنايي فرمانروا بوده است،
بيمعنايي!
چنين گفت زرتشت، فردريش ويلهلم نيچه، ترجمه ي داريوش آشوري نشر آگه
بخش يكم، دربارهفضيلت ايثارگر
1. حالا كه مدتزماني نه چندان طولاني از زمينلرزه بم لرستان ميگذرد و هرچند نسيان همواره حاضر در زيستبوم ايراني جماعت و چه بسا آدميسايه سنگين خويش را بر آن انداخته است شايد سخنگفتن در ستايش آن هنوز هم چندان خوشايند نباشد اما... اما چگونه ميتوان ستايشگر چنين حادثهاي نبود؛ ستايشگر حادثهاي كه تن به فاجعه ميزند و يادآور ميشود كه آدميهمواره در موقعيت خطر و در مرزهاي فاجعه قدم ميزند.
2. زمينلرزه را شايد بتوان واجد همه يا دستكم بسياري از آن مشخصههايي دانست كه ميتوان براي آثار هنري برشمرد. اصلا زمينلرزه با آثار هنري روابط خوني بسيار نزديكي دارد و خود گونهاي اثر هنري است با مهيبترين و بيواسطهترين تجربه انساني در مواجهه با آن. اين حرفزدنها و افسوسها وكمكهاي بيدريغ و فداكارانه ما هم معنايي جز اين نميتواند داشته باشد كه ما هنوز در متن چنين اثري قرار نگرفتهايم و درحاشيه امن به سر ميبريم و اگر هم روزگاري تجربهاي مشابه را از سر گذراندهايم نه به اين معناست كه اين دو موقعيت كاملا مشابهاند و نه اگر در اصل اين مشابهت ترديد كنيم بيراه رفتهايم.
3. هنر چيست؟ و آثار هنري به چه « چيز »هايي اطلاق ميشود؟ هرگونه ادعايي دراينباره مبني بر پاسخي واپسين و نهايي، ياوهاي بيش نيست و در اين ميان شايد تنها بتوان به اين امر بسنده كرد كه هرچيزي ميتواند اثر هنري باشد، يا نباشد؛ اما بايد توجه داشت كه ما در اينباره از « چيز »ها صحبت ميكنيم؛ به اين معنا كه آثار هنري را درزمره محسوسات فرض ميكنيم و از كشف و شهودها در اين وادي درميگذريم.
1-حالا اگر مواجهه با يك اثر هنري را در حيطه حسانيات قرار دهيم و بافتههاي ذهني در باب اثر هنري را اموري پسيني بنگاريم، آنگاه شايد فرض زمينلرزه به مثابه يك اثر هنري قابلفهمتر باشد.
4. اگر سه مشخصه( حداقلي) را براي آثار هنري فرض بگيريم و چه بسا تنها آثار هنري اين هر سه را تؤامان دارا ميباشند، و نه هيچ چيز ديگر ـ باز هم نگريستن به زمينلرزه به مثابه يك اثر هنري قابل فهمتر خواهد بود. اين سه ويژگي را ميتوان چنين برشمرد:
4. الف. جست و جو گري پرسشبرانگيزي: هر اثر هنري در مواجهه با مخاطبان خويش آنها را واميدارد تا در جست و جوي چيزي برانگيخته شوند يا دستكم پرسشهايي در اذهانشان پديدار گردد.
4. ب. ويرانگري: آثار هنري به راحتي و مستقيم و بيواسطه ساختهها و بافتههاي اذهان مخاطبانشان را در هم ميريزند و ويران ميكنند. به اين معنا كه مخاطب با چيزي موقعيتي متفاوت و حتي ناآشنا روبهرو ميشود و درنتيجه اين ناهمخواني و غريبهگي جهانزيست اثر هنري با جهانزيست مخاطب، مخاطب را در موقعيتي ناآشنا قرار ميدهد و در چنين وضعيتي است كه اگر مخاطب ذرهاي گشودگي در افق و نگاه داشته باشد، افق جهان اثر و مخاطب در هم ميآميزند و آنگاه است كه بناهاي تاكنون برساخته هم در مخاطب و هم در اثر ـ به يكباره رو به ويراني خواهند نهاد.
4. پ. آفرينشگري: آثار هنري كار ديگري هم ميكنند. اينها به همان سان كه پيشساختههاي ذهني ما را ويران ميكنند، ساختههاي ذهني نويني را نيز پرداخت ميكنند. درواقع آميزش افق اثر و مخاطب، همواره فرزنداني را در پي خواهد داشت؛ و اين يعني دنيايي نو و افقي تازه فراروي مخاطب، و نيز اثر.
اما نبايد فراموش كرد كه دشوار / ناممكن است براي اين سه مرتبتهاي پسيني و پيشيني قايل شد. تنها شايد بتوان گفت اين هر سه در وضعيتي يكپارچه ميتوانند جهاني را كه ما در آن زندگي ميكنيم دگرگون كنند و سرانجام جهاني نو را براي ما ارمغان آورند؛ خواه بهتر يا بدتر از آنچه هست.
5. حالا با نيمنگاهي به زمينلرزه بم و لرستان اما كمي محتاطترـ راحتتر ميتوان سخن نخستين نگارنده را دريافت كه « زمينلرزه بم را ميشود چونان اثري هنري به نظاره نشست ». جدا از ابعاد گوناگون و دهشتناك اين فاجعه انساني و مگر فاجعهها همواره اموري ديدني و خوشآيند براي آدميان نبودهاند؟! كه پيش و بيش از هر چيز گناهش بر گردن خود ماست نه تقدير و سرنوشت و همه چيزهاي ديگر از اين دست، مواجهه با اين و هر زمينلرزه به مثابه يك اثر هنري چندان هم بيراه نيست؛ فقط كافي است كمي بيشتر به دگرگونيهاي همه جانبهاي كه پس از اين ماجرا رخ دادهاند يا خواهند داد بنگريم؛ يعني همان اتفاقي كه در باب آثار هنري پيش ميآيد.
ناگفته نماند براي نگارنده نيز اين پرسش پيش آمده كه كه اين دگرگونيها و اين نسبتهاي خوني و شباهتهاي خانوادگي ( پژوهشهاي فلسفي، لودويگ ويتگنشتاين، فريدون فاطمي، نشر مركز، بند 67 ) ميان زمينلرزه و آثار هنري كفايت ميكند براي گفتن اين همه حرف؟ و اصلا چرا بايد به زمينلرزه چونان يك اثر هنري نگريست؟ اما به گمانم اين مسئله آخر يك پرسش اخلاقي را فراروي ما مينهد كه قرار نيست در اين نوشتار به آن پرداخته شود؛ اينكه در مواجهه با چيزي شبيه زمينلرزه سخنگفتن و حرافي عملي اخلاقي است يا بهتر است كمي عملگراتر بود وياريرسان و متن نشينان اين حادثه يا شايد اخلاقيتر آن است كه نه چيزي گفته شود و نه كاري صورت پذيرد و تنها نظارهكردني ساده را پيشه كنند ديگراني كه در حاشيهاند.
6. فقط يك چيز مانده كه نميخواهم ناگفته بماند؛ نميدانم اگر در تهران شهري كه من هماكنون در آن زندگي ميكنم زمينلرزهاي اتفاق بيفتد چهكسي چنين يادداشتي را درباره آن خواهد نوشت يا چه بر سر من و ديگر پايتخت متننشينان خواهد آمد و چند ده هزار نفر به كام مرگ خواهند رفت و قس علي هذا؛ اما باور كنيد سخت است نوشتن و سخن گفتن از آثار هنرياي كه دستهاشان آلوده به خون آدميان است و كودكان معصوم؛ به همان سان كه گردش در حاشيه جنگ جهاني دوم و آن دو بمب كذايي، هيتلر و نازيسم، موسوليني و فاشيسم، كشتارهاي قوميو مذهبي و كودكآزاريها و حتا خفاش شبهاي تهران و...
آري، شايد بر بشريت بيمعنايي فرمانروا بوده است و بر ما و من و اين متن نيز.
***
پي نوشت: اما شايد آن حاشيه امني كه در بند دوم اين نوشته آمد نتيجه فريب و گمان ساده دلانه اي بيش نباشد.
باري، گوشه گوشه ايران زمين در موقعيت خطر و در متن بحران روزگار ميگذراند و براي زيستن در آن ناگزير ميبايست تن به سرنوشت سپرد و به زيستن در آستانه خطر و چه بسا مرگ و نيستي و حتا دود شدن خو گرفت؛ بايد به فاجعه عادت كرد و اگر زماني باقي ماند به چارهاي هم انديشيد.
اما آن چه در پايان ميماند پرسش نماديني ست كه پيش روي واژه ستايش مينشيند و نهيب ميزند و زنهار ميدهد كه كدامين ستايش؟
پرسشنمادي كه از دگر سو پرسشي را پيش ميكشد كه سزاوار انديشيدني بس بسيار است؛ چيزي مانند اين، كه آيا شرور، به واقع شرند و آيا ميتوان از زيبايي شر هم سخن گفت؟ اگر آري، چگونه و اگر نه، چرا؟