گفت‌وگو با ديگري؛ فلسفه ميان فرهنگي، از نظر تا عمل

آنچه در پي مي‌آيد تاملي است كوتاه بر «فلسفه ميان فرهنگي» . اين مبحث مي‌تواند خلا‌ بزرگي را كه امروزه در فضاي فكري ايران در نسبت بين تفكر فلسفي يا نظام نظر و مقام عمل اجتماعي وجود دارد پر كند و بر ما اين نكته را آشكار نمايد كه هر خشونتي در مقام عمل ريشه‌اي در خشونت در نظام نظر دارد. امروزه ديگر به نظر مي‌رسد كه نگاه ميان فرهنگي تبديل به سرنوشت ما شده است، قطع نظر از اينكه در چه فرهنگي زندگي مي‌كنيم. پس اگر به دنبال صلح و آرامش هستيم بايد سعي در ايجاد فلسفه‌اي داشته باشيم كه در آن خشونت حداقلي وجود داشته باشد.

 

اگر بخواهيم فلسفه ميان فرهنگي را در يك جمله بيان كنيم، اين جمله تجلي شعار معروف سقراط در قرن پنجم پيش از ميلا‌د است، آنجا كه مي‌گفت تنها فرق من با دانايان اين شهر اين است: مي‌دانم كه نمي‌دانم و همين باعث شده كه من دانا‌ترين اينان باشم. به همين ترتيب اگر از پايگاهي معرفت شناسانه كه بنياد نگاه ميان فرهنگي را شكل مي‌دهد به آن نزديك شويم، اصل واساس اين نگاه را آگاهي از محدوديت فرد (به عنوان واحد فرهنگي) يا فرهنگ در شناخت مي‌يابيم. جالب توجه خواهد بود كه آخرين نظريه فلسفي امروز را تجلي نخستين سخن فلسفي در طليعه ظهور آن بدانيم و 2500 سال فلسفيدن بشر را حركتي در اثبات اين معني به قول هگل ازحركت كلي انتزاعي به سوي كلي انضمامي. يعني امروز ما پس از 2500 سال تلا‌ش فلسفي در صور گوناگون آن براي اثبات و كشف حقيقت مطلق در جايگاهي ايستاده‌ايم كه روز اول سقراط مي‌گفت: يعني آگاهي بر محدوديت وناتواني خود و اقرار به ناداني خويش، اما به راستي فرق بزرگي ميان ندانستن امروزي و ندانستن سقراطي است. سقراط در آغاز راه شناخت و شروع فلسفه بر ندانستن خوداقرار مي‌كند به اين اميد كه روزي دانا شود و از اين جهل برهد، اما ما امروز در پايان راه فلسفه (البته پايان به معني كمال) بدون هيچ اميدي به زور بازوي خويش سر به زير آورده، مي‌گوييم: نمي‌دانيم وهرچه هم مي‌دانيم محدود است و نسبي. ما و پدران فلسفي‌مان همه با هم راهي را كه سقراط شروع كرد تا به پايان رفتيم و باز هم هماني را گفتيم كه وي در سرآغاز زمزمه كرد.(1)

از مطلب اصلي دور نشويم; به دنبال تاملي در معنا و مفهوم نگاه و فلسفه ميان فرهنگي بوديم و بدينجا رسيديم كه اساس اين تفكر، رسيدن به اين محدوديت معرفت شناسانه‌فرد است كه پس از قرن‌ها فلسفه‌ورزي بشر به ما به ارث رسيده است. اما اقرار به چنين محدوديتي تنها در همين سطح باقي نمي‌ماند و به دنبال خود لوازم و نتايج فراوان به همراه دارد. يكي از اين لوازم، نفي هرگونه تفلسف و تعقل و نظام سازي عقلا‌ني است كه به دور از ارتباط وخارج از بستر ارتباط با «ديگري» شكل مي‌گيرد. به ديگر سخن، با قبول پيش‌فرض محدوديت معرفت شناسانه فردي، ديگر براي تبيين جهان، تعريف انسان، آزادي و ديگر مسايل بشري نمي‌توان از عقلا‌نيت به اصطلا‌ح مطلقي استفاده كرد كه خارج از ارتباطات انساني و مطلق از عقلا‌نيت ارتباطي انسان‌هاي هر دوره است. نگاه ميان فرهنگي درپي تعليم اين آموزه است: بشر محدود، مقيد و نسبي است و اگر در تمناي كشف حقيقت است بايد از اين نكته آگاه باشد. لذا بايد خود را تنها قطعه‌اي از پازل حقيقت بداند، قطعه اي كه به هيچ‌وجه بدون توجه به ديگري توان تقرب به حقيقت را ندارد، اين نگرش در بنياد خود به تمامي‌تفكرهاي بنيادگرا و مطلق انگار معترض است و به زيباترين نحوي سر تعظيم درمقابل حقيقت مطلق و دست‌نيافتني بودن آن به نحو يك سويه فرود مي‌آورد. در واقع نگاه ميان فرهنگي به زبان حال مي‌گويد هر كس فارغ از عقلا‌نيت ارتباطي و به نحو جزمي‌به دنبال عقلا‌نيت و حقيقت مطلق است، كاري جز مطلق ساختن تخيلي خويش نمي‌كند. او علا‌وه بر اينكه تا به ابد از تقرب به اين حقيقت محروم است، تفكر يك سويه و محدود خود را هم جايگزين آن كرده است. با چنين مقدمه‌اي است كه جايگاه «ديگري» در فلسفه ميان فرهنگي بسيار ارزشمند مي‌شود. «ديگري» تنها وسيله‌اي است كه با آن امكان تقرب به حقيقت فراهم مي‌شود و از همين نقطه است كه گام بعدي در اين فلسفه برداشته مي‌شود يعني گفت‌وگو.

گفت‌وگو روشي متقن براي رسيدن به حقيقت نيست اما نگاه و رويكردي است كه امكان تقرب به آن را فراهم مي‌آورد. نگاه ميان فرهنگي از فلسفه مدرن و به تبع آن نگاه متديك و روش انگار، گذر كرده است زيرا مي‌داند امر مطلق با روشي محدود و مقيد، فراچنگ نمي‌آيد. اما ناتواني گفت‌وگو در وصول به حقيقت باعث نفي كلي آن نمي‌شود بلكه به يك نگاه و رويكرد تقليل مي‌يابد كه از طريق آن راهي به سوي رهايي متصور است. گفت‌وگو، تجلي و روشني‌گاه عقلا‌نيت ارتباطي است و ديالكتيكي است كه روزگاري باز هم همان سقراط آغازگر از آن سخن رانده است. مگر بسياري از محاورات افلا‌طون، بدون نتيجه به پايان نمي‌رسد(aporia) . و آيا اين غير از تاييد بر اين نكته است كه گفت‌وگو روش كشف حقيقت نيست بلكه نگاهي است كه از طريق آن اميد روشني يافتن است. بدين ترتيب ديگر شخص گفت‌وگو كننده مانند ناظر بي‌طرفي نيست كه براي رسيدن به يك نتيجه علمي از روش گفت‌وگو استفاده كند و پس از اتمام گفت‌وگو، زندگي بي گفت‌وگويش را از سر گيرد. اينجاست كه گفت‌وگو، تبديل به نحوه در جهان بودن انسان مي‌شود يعني امري كه تمامي‌شئونات زندگي انسان را دربر مي‌گيرد و درست درهمين جاست كه به قول گادامر بازيگر خود توسط بازي به بازي گرفته مي‌شود.(2)

اما از سوي ديگر اين گفت‌وگو شرطي دارد كه بدون تحقق آن امكان گفت‌وگو از ميان مي‌رود، اين شرط همان تساهل يا رواداري است. به معناي ديگر گفت‌وگو زماني شكل مي‌گيرد و از روندي يك سويه تبديل به فرآيندي دوسويه مي‌شود كه دو طرف گفت‌وگو، روادار باشند; يعني از آن پيش فرض معرفت شناسانه نخستين نگاه ميان فرهنگي آگاه باشند و بدان عمل كنند. تساهل يعني آگاهي از محدوديت معرفت خودو سپس عمل به مقتضاي آنكه اين عمل به مقتضاي تساهل همان احترام به طرف گفت‌وگوست. آن هنگام كه شخص گفت‌وگو كننده از محدوديت معرفتي خودآگاه باشد و به هيچ عقلا‌نيت فراارتباطي نيز براي رسيدن به حقيقت دل‌خوش نكند چاره‌اي ندارد جز اينكه حقيقت را در ارتباط با «ديگري» و از طريق عقلا‌نيت ارتباطي به دست آورد و براي اين اكتساب شرط اول آن است كه خود را طالب حقيقت بداند نه مالك آن و اين خود معناي تساهل است. بدين ترتيب شخص گفت‌وگو كننده، همان طور كه موضع خود و طرف مقابل را نسبي مي‌داند اما به طور نسبي هر دو را نيز محق مي‌داند و نتيجه چنين نگرشي برقراري يك رابطه متقارن و متعادل ميان طرفين گفت وگوست. با تحقق پيش‌شرط تساهل، طرفين گفت‌وگو به استقلا‌ل مي‌رسند و هيچ‌كدام از طرفين سعي در ضميمه‌سازي تفكر «ديگري» به تفكر خود ندارد. آشكارا پيداست كه چه ميزان از احترام به حقوق ديگري و عدالت در اين نظريه موج مي‌زند و اين مهم‌ترين دستاورد نگاه ميان فرهنگي است. اگر تمامي‌نگاه‌هاي بنيادگرايانه و مطلق انگار را يك سويه وخشونت‌مدار (خشونت فكري) بدانيم، اين تنها نگاه ميان فرهنگي است كه در پي رفع اين نقيصه برآمده است و طرحي جايگزين را ارايه مي‌كند كه در آن دو سوي گفت‌وگو، درارتباطي متعادل قرار مي‌گيرند و امكان بروز خشونت فكري از ميان مي‌رود. براساس مطالب ذكر شده نگاه ميان فرهنگي تشنه گفت‌وگوست زيرا آن را تنها راه تكامل و پيشرفت انسان مي‌داند كه احترام به حقوق ديگري و با هم شكوفا شدن از شرط اوليه آن است. ظهور نگاه ميان فرهنگي در شرايط امروزي انسان معاصر و بروز وضعيت چند فرهنگي وارتباطات بسيار نزديك و پيچيده انسان‌ها ( با توجه به پيشرفت رسانه‌ها) پاسخ بسيار راهگشا وخشونت‌زدايي است كه مي‌تواند گام بسيار بلندي در تحقق صلح جهاني تلقي شود. آنجا كه ما اصل را بر تفاوت قرار دهيم وتكثر ديدگاه‌ها را ناشي از «چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند» ندانيم، راه براي تقرب به حقيقت مطلق فراهم مي‌شود. نكته در خور توجهي در تعريض به فلسفه اسلا‌مي‌در همين جاست كه از روز اول گفته‌ايم حقيقت مطلق، ولي هميشه در عمل تنها صفتي را كه از حقيقت نفي كرده‌ايم، همين اطلا‌ق است. مي‌دانيم كه امر مطلق امري است لا‌بشرط و چون لا‌بشرط است «يجتمع مع الف شرط» يعني با هزار شرط جمع مي‌شود و از سوي ديگر انسان‌ها تماما موجوداتي مشروط هستند. پس هيچ‌گاه يك موجود مشروط به تنهايي و جداي از ديگر مشروط‌‌ها نمي‌تواند به حقيقت لا‌بشرط تقرب جويد، زيرا مشروط است. تجربه تاريخي نشان مي‌دهد كه در تمامي‌فلسفه‌هاي بنيادگرا، اين فرد مشروط است كه به دنبال مطلق سازي خويش به صورت يك سويه است در صورتي كه لا‌زمه نزديكي به حقيقت مطلق، برون رفتن از تمامي‌شروطي است كه حقيقت با همه آنها جمع مي‌شود، اما از طريق خود آن شروط و طريق اين شروط همان چيزي است كه ما در نگاه ميان فرهنگي از آن تعبير به اصالت تفاوت و تكثر ديدگاه‌ها و نسبي بودن تمامي‌آنها و درنتيجه برقراري گفت‌وگو براي رسيدن به وضعيتي سنجيده‌تر در نسبت با حقيقت مي‌كنيم. بدين ترتيب حقيقت تبديل به امري مي‌شود كه در هر دوره از تاريخ براساس عقلا‌نيت ارتباطي ظهور يافته در آن دوره، جلوه‌اي خاص دارد و تنها با شناخت آن تجلي خاص از حقيقت است كه مي‌توان به روح زمانه هر تجلي حقيقت در آن برهه تقرب جست. ديگر اينكه چون هر فرد واحدي فرهنگي است، نگاه ميان فرهنگي مي‌تواند در مناسبات ميان افراد، جنسيت‌ها، دولت‌ها و تمامي‌تقابل‌هايي از اين دست به كار گرفته شود و تنها در سطح كلا‌ن فرهنگي باقي نماند. ولي ناگفته پيداست چنين رويكرد و پاسخي به پديده چند فرهنگي در زمان ما، بسيار ايده‌آل و آرماني است و براي تحقق آن بايد بسيار كوشيد، زيرا بسيارند كساني كه در امروز زندگي مي‌كنند ولي اسطوره‌ها و خرافات پيش تاريخي را خوش‌تر مي‌دارند، همان‌طور كه 2500 سال پيش فردي مي‌زيسته است كه اينگونه كه آرمان امروزي ماست فكر مي‌كرده و حتي مي‌زيسته كه البته تاوانش نيز از پيش معلوم است.

***

1‌- بدين ترتيب سخني را كه سقراط به صورت كلي انتزاعي در سرآغاز فلسفه يعني قبل از ظهور صور گوناگون معرفت بشري گفته بود، امروز به صورت انضمامي‌پس از ظهور كامل اين صور به راستي درمي‌يابيم.

 

2‌- در واقع اين ديگر ما نيستيم كه از گفت‌وگو به عنوان يك روش براي رسيدن به حقيقت استفاده مي‌كنيم بلكه اين گفت‌وگوست كه به ما شكل مي‌بخشد، ما را مي‌سازد و آماده پذيرش روشنايي حقيقت مي‌كند. شخصيت ما به عنوان يك انسان و موضع فكري ما از طريق گفت‌وگوست كه ساخته مي‌شود نه اينكه گفت‌وگو تنها راهي براي ابراز مواضع از قبل تعيين شده ما با توجه به شخصيت ثابتمان باشد.

 

اين مطلب پيش از اين در روزنامه‌ي حیات نو اقتصادی (سه‌شنبه ۲۹ فروردين ۱۳۸۵، شماره ۸۹۴) منتشر شده است.