علی.م در کافه سکوت اش یادداشتی با عنوان گلایه نوشته که جز چند پاره ی کوتاه آن شخصاْ می توانم با گلایه هایش همراهی کنم. هرچند می توانم با ایده ی ناب "به من چه؟" بی تفاوت از کنار آن بگذرم اما به گمانم آن جا که می گوید "لعنت به فلسفه!!! ... به پرسش بی جواب، به تنهایی. لعنت به عصری که به موسی می گوید عصایت را به چارلی چاپلین بده. می خواهیم کمی بخندیم." کمی ناخوشایند می شود طنین واژه های این گلایه برای من. شاید به دلیل علاقه بسیارم به فلسفه باشد و از آن بیشتر احتمالاْ به دلیل آن چیزی است که من  آن را فلسفه می دانم. به گمان من، فلسفه چیزی جز همین پرسش بی پایان و تنهایی نیست. و آن گونه که نیچه می گوید فلسوف در راهی بی پایان در نیمه شب به تنهایی گام می زند. به گمانم - دست کم برای من - و شاید برای بسیاری دیگر، فلسفه نخستین و تنها چیزی است که سبب رهایی آدمی می شود. شاید کمی آمیخته به تعصب باشد آن چه می گویم اما به راستی چه چیز جز فلسفه می تواند به کار ما آید، به این معنا که بر ما آشکار کند که در کجای جهان ایستاده ایم و محدودیت ها و امکانات مان را بر ما بنمایاند و با پرسش های بی پایان و با تنهایی ناگزیر، ما را بر افق های محتمل، گشوده نگاه دارد. فلسفه برای ما آدم هایی که دست مان از همه جا کوتاه شده است، برای مایی که دیگر نمی توانیم و نمی خواهیم به عصای موسی و دستان شفابخش عیسی دل خوش باشیم، مددی است و بهانه ای تا دوام آوریم. تا به مدد پرسش های بی پایان به ادامه دادن مان ادامه دهیم. پرسشگری اما نخست، خنده می خواهد. برای پرسش و نیز برای فهمیدن، جسارت باید داشت و توان خندیدن از سویدای دل. بی خنده، اندیشه بی شک چیزی کم دارد. فیلسوف آن گاه می تواند به خوبی پای پرسشی را به میان کشد که بتواند بر هر آن چه هست بخندد. اما نه خنده ای چون بس بسیاران بل از آن روی که به کُنه چیزها می تواند بنگرد و می تواند ببیند آن چه را دیگران نمی توانند دید. فیلسوف آن گاه که فراسوی چیزها را می بیند، می خندد از آن روی که در می یابد که آن بناهای عظیمی که به آن ها می بالیم پوشالی اند و به تلنگری فروخواهند ریخت. و این چنین است که فلسفه با زندگی پیوند می خورد. آن گاه که می توان با صدایی بلند و با تمام وجود بر آن چه سخت و استوار در نظر می آید خندید، زندگی خویش را بر ما آشکار می کند. آن هایی که می سازند نمی خندند و بس بسیار جدی اند اما آن هایی که ویران می کنند از آن روی که می دانند آن چه تاکنون ساخته شده است کاردستی ای بیش نبوده است و بازی سرخوشانه ای، می خندند. آن ها به خوبی می دانند که آن چه ما خود ساخته ایم به سادگی می توانند هستی ما را در دستان خود بگیرند و آن را بر طبق آیین خود باز از نو بسازند. پس تن نمی دهند به این بازی که آدمی خود آن را آغاز کرده است. آن هایی که می خندند و ویران می کنند افق پیش روی آدمی را گشوده تر می کنند. شاید طنزها و جک های سیاسی به خوبی نمایانگر چنین موقعیتی باشند. آن جا که احتمالاْ راهی جز سکوت در برابر انسداد مطلق باقی نمی ماند جُک سر بر می آورد. و این چنین خندیدن همان فلسفیدن خواهد بود و چاپلین نیز همان فیلسوفی که از آن سخن می گوییم. بنابراین اجازه دهید من هم بگویم "موسای عزیز، عصایت را به چاپلین بده. می خواهیم کمی بخندیم."