اين اميدواري محال به جهاني انسانيتر؛ در باب حقیقت و گفت و گو
آینده رازی است پیچیده در آن چیزهایی که به آن خو گرفته ایم...
(به نقل از کتاب استراتژی امنیت ملی آمریکا)
یک گفت و گوی واقعی چگونه گفت و گویی است؟ و چگونه امکان پذیر است؟ آیا وسیله ای است برای رسیدن به چیزی دیگر یا خود یک سبک زندگی است؟ یعنی جهانی که در آن سر می کنیم و چیزی که نه در دستان ما بل خود ماست؟
1. آیا هیچ «راهی به آینده» می تواند وجود داشته باشد؟ یا راهی به گذشته؟ خیال، تصورِ امکان یا خواست فراچنگ آوردن آینده هرگز آیا می تواند واقعیت یابد؟ گذشته چه طور؟ اگر فرض بگیریم که در باب «واقعی بودن» دست کم توافقی حداقلی در فهم آن وجود دارد آیا آن ادعایی که در کلاس های تاریخ مدرسه هامان مدام می کوشیده اند و هنوز هم می کوشند واقعی بنمایانند که ما می توانیم به تاریخ و گذشته دست یازیم، با کتاب ها و یک سری اشیاء، آثار و روایات و تاریخ وقایع و مانند آن ها، ادعایی به جاست؟
2. حقیقت احتمالاً همه ی آن چیزی است که مدام با ما همراه است و گریزی از آن نمی توانیم داشته باشیم. اما به واقع(!) این حقیقت چیست؟ آیا جدای از من هم وجود دارد و من باید و می توانم آن را فراچنگ آورم؟ روزگاری احتمالاً این نگاه حضوری قاطع در اذهان آدمیان داشته است و هنوز هم در ذهن قاطبه ی مردمان روزگار ما چنین است. گشتی در خیابان ها و گپی کوتاه با همین آدم هایی که هر روز از کنارمان رد می شوند احتمالاً می تواند تا حدی گواه این سخن باشد.
3. جعبه ای را در نظر آورید که در دستان شماست. گمان می کنید همه ی آن چیزی که احتمالاً در جعبه می تواند وجود داشته باشد در دسترس شماست و با گشودن جعبه آن را فراچنگ خواهید آورد. چنین می کنید اما جز جعبه ای دیگر چیزی نمی یابید. کنجکاوتر می شوید. دومی را هم می گشایید و باز همان نتیجه ی پیشین حاصل می شود، آن گونه که گویا پایانی بر این جعبه های تو در تو متصور نیست. احتمالاً پس از مدتی ترجیح خواهید داد قید جعبه و هر آن چه را که در آن است بزنید. اما اگر به شما گفته شود ادامه دادنِ گشودن جعبه ها عاقبتی خوش خواهد داشت و در نهایت چیزی ارزشمند فراچنگ خواهید آورد چه خواهید کرد؟ اگر این ادعا بس بسیار پر طنین، بلند و همه گیر باشد چه خواهید کرد؟ آیا وسوسه و نیز کنجکاوتر نخواهید شد تا به گشودن جعبه ها ادامه دهید؟ فرض کنید هیچ پایانی بر این گشودن های پیاپی جعبه ها متصور نباشد. آن گاه چه باید کرد؟ آیا باید هم چنان به آن وعده ی یقین آور دل خوش ماند یا آن جعبه های کذایی را به حال خود وانهاد و به راهی دیگر رفت؟ احتمالاً بسیاری از ما خواهیم گفت که قید آن جعبه های کذایی را خواهیم زد و آن قدر احمق نیستیم که خودمان را مسخره ی وعده هایی دروغین و پوشالی کنیم. اما آیا بسیاری از ما معمولاً چنین نمی کنیم؟
4. حال اگر جعبه های بند سوم و ادعای حقیقتی فی نفسه و ابدی و ازلی را که می توانیم به تمامی فراچنگ آوریم در نظر داشته باشیم، لازم است نگاهی دیگر در باب حقیقت را نیز پیش رو نهیم. نگاهی که به گمانم می توان از آن در دو دسته سخن گفت: نخست آن که حقیقت بی شک وجود دارد اما دستیابی / فراچنگ آوردن آن بیشتر به شوخی می ماند و بس و در واقع اساساً امکان پذیر نیست. ما هرگز بر آن احاطه ای نخواهیم داشت و تنها هر یک به زعم خود و ظن خود یار آن می شویم. (داستان اتاق تاریک و فیل مولوی را به یاد آورید.) بنابراین چون هرگز آن حقیقت نامتناهی نمی تواند در دستان ما جای گیرد ما نیز هرگز نخواهیم توانست جز از تصویری ناقص و حتا مغایر با آن چه واقعاً حقیقت است سخن بگوییم.
اما دومین گروه اساساً حقیقتی را که وجود دارد به کناری می نهند به دو نحو؛ یا اساساً منکر وجود حقیقتی ازلی و ابدی می شوند یا اگر هم بپذیرند چنین حقیقتی می تواند وجود داشته باشد از آن جایی که هرگز فراچنگ ما نمی آید از آن به تمامی در می گذرند. این هر دو اما در نهایت به یک جا می رسند: «حقیقت برساخته ی ما آدمیان است و بس»؛ و هر کس حقیقت اش را خودش می سازد و حقایق کلان نیز چیزی جز توافق ما بر حقیقت یا حقیقت های شخصی آن هم با کوتاه آمدن ها و احتمالاً سوء فهم ها و سوء تفاهم های ما نیست. حقیقت هایی که نه ازلی اند و نه ابدی. می توانند فراموش شوند، تغییر کنند یا حتا نابود و متلاشی شوند. میزان توافق ما و قدرت ایمان ما آن ها را پای بر جای نگه می دارد و روی گردانی ما از آن ها، از حقیقت بودن ساقط شان می کند. در این جاست که خصلت تماماً بی قرار و سیال «تغییر» آشکار می شود.
5. آن دسته که حقایق ابدی و ازلی را وانهاده اند اما به گمانم این روزها و در دنیای امروز روز به روز بیشتر و بیشتر می شوند. ما آدم های امروز که در جهانِ حقایقِ برساخته ی خود سر می کنیم احتمالاً دیگر نمی توانیم با آرامش به آینده و گذشته خویش بنگریم و بیندیشیم. همه چیز و حتا خودمان برای خودمان «رازآلوده» شده است و به تعبیری دیگر اصلاً ما خودمان تماماً «راز»ی شده ایم پیچیده در آن چیزهایی که به آن ها خو گرفته ایم و دیگر برای مان امکان پذیر نیست که به آینده ای که منتظر ماست یا گذشته ای تماماً واضح که در پشت سر ماست و احتمالاً هویت ما، ما و همه چیز ما وامدار آن است چشم بدوزیم. ما در این فضای رازآلود آن گونه ره می سپاریم که گویی در فضایی تماماً مه آلوده و در راهی پیش بینی ناپذیر گام بر می داریم و هر گام می تواند ما را به قعر دره ی نیستی و پایان راه رهنمون شود. بنابراین هر گامی که بر می داریم احتمالاً می تواند آخرین گام باشد و هیچ گامی قطعاً ما را از این گرفتاری لعنتی رها نخواهد کرد حتا اگر در ذهن مان بسیاری چیزها را پرورانده و راه در پیش مان را نیز برساخته باشیم.
6. اگر آن گام های لرزان بند 5 را از یاد نبرده باشیم آن گاه احتمالاً مواجهه ما با آینده و گذشته مان دیگرگون خواهد بود. این هر دو در گامی که اکنون بر می داریم، در «اکنون» ما معنا خواهند یافت و به تعبیری دیگر در «اکنون» ما حاضر می شوند و دیگر دیروز، امروز و فردایی در کار نخواهد بود. هر چه هست در «آن» حاضر است، در همین لحظه هایی که ما با آن ها هم گامیم و چاره ای نداریم جز این همراهی و هم گامی. حقیقت ما حضور و بروز تاریخ فردا و دیروز است در اکنون ما؛ و ما احتمالاً باز در سوءتفاهمی گرفتار شده بودیم که گمان می کردیم آینده و گذشته ای هم وجود دارد. همه چیز تماماً در «لحظه»، در «اکنون» هست. «جهان»، «ما» و «من»، «حقیقت» و هر چیز دیگری که به ذهن می تواند خطور کند یکپارچه و به تمامی در «اکنون» ما / من، «حاضر» است. همه چیز آن گونه است که من / ما در اکنون آن را «می یابیم»؛ احتمالاً به نحوی حضوری، آن چه می توان «تجربه ای وجودی» نامیدش.
7. اگر «حقیقت ـ مندی» نه به معنای «کشف حقیقتی واقعاً موجود»، بل به معنای «آن چه ما بر می سازیم» باشد «گفت و گوی من و دیگری» چگونه خواهد بود؟ در اولی احتمالاً گفت و گو خالی از معنا است، چرا که «حقیقت فی نفسه»ای هست که ما باید به آن دست یابیم و اگر «گفت و گویی» هم وجود داشته باشد همواره ذیل سایه ی آن حقیقت ابدی و ازلی خواهد بود و هدف از این گفت و گو فراچنگ آوردن آن حقیقت خواهد بود اما چه بسا این گفت و گو به ضد خود تبدیل شود؛ چرا که هر آن یکی از طرفین ممکن است ادعای به چنگ آوردن حقیقت را مطرح کند و آن گاه «دیگری» و «گفت و گو با دیگری» منتفی خواهد شد و دیگری باید به من و حقیقتی که من فراچنگ آورده ام تن دهد. اما اگر حقیقت را تماماً فراچنگ آمدنی ندانیم یا اصلاً به چنین حقیقتی قائل نباشیم گفت و گو دیگرگونه خواهد بود. وقتی «زندگی» ما همان «حقیقت های برساخته ی ما» باشد آن گاه ما در «جهان هایی موازی» خواهیم زیست که هیچ یک، هیچ گونه ارزش رُتبی ای نسبت به «دیگر جهان»ها نخواهند داشت. اما این «جهان»ها / «ما» بی «گفت و گو» راه به جایی نخواهیم برد. «من» و «دیگری» اگرچه هر یک «حقیقت های خویش را داریم و ساخته ایم» / «حقیقت هایی در خود و برای خودیم»، اما آن گاه «حقیقت»مان، به واقع «حقیقت» خواهد بود که در کنار یا تقابل با «دیگر حقیقت ها» قرار گیرد. «من» در آیینه ی «دیگری» است که معنا خواهم یافت و حقیقت من نیز هم. در این «گفت و گوی من و دیگری» هیچ یک از ما و نه حقیقت های برساخته ی ما بر دیگری رجحان نخواهند داشت. گفت و گویی که افق پیش روی ما را گشوده تر خواهد کرد و ما را یاری خواهد نمود تا حقیقت خویش را به منصه ی ظهور برسانیم. حقیقتی که هرگز در پی تحمیل کردن خود به دیگری نیست، خشونتی با خود ندارد و نتیجه ی محتوم آن «جهانی انسانی تر» است؛ جهانی که ما و جهان هایِ ما را در بر می گیرد. آفت چنین جهانی انسانی تر اما «ادعا»یِ گزافِ دست یازیدنِ تمام عیار به حقیقتی ابدی و ازلی است، که احتمالاً این ادعا هرگز هم محو نخواهد شد؛ به دلیل آن چه آدمی را آدمی می کند یعنی «میل سلطه»ای که آدمی را به دامان خشونت در تمامیِ وجوهِ آشکار و نهان اش می اندازد و جهان را از انسانی بودن ساقط می کند.
متن کوتاه شده ی این یادداشت در روزنامه کارگزاران، شماره پیاپی ۵۲۳، روز یک شنبه، ۲ تیر ۱۳۸۷ منتشر شده است. البته می دانم که محدودیت فضا و مسایل و ملاحظات دیگر در یک نشریه آن هم در ایران، کوتاه شدن و تغییر در هر متن، خبر یا گزارشی را اجتناب ناپذیر می کند. شاید هم از همین روی بوده است که حدود یک چهارم از این یادداشت حذف و سپس منتشر شده است.