لذت دانایی و والایی روح؛ سخنرانی دکتر فرزین بانکی پیرامون فلسفه تعلیم و تربیت
اشاره: در ادامه سلسله نشست های نگرش فلسفی در دانش های گوناگون معاصر، نشست سیزدهم با موضوع «فلسفه تعلیم و تربیت» و با سخنرانی دکتر فرزین بانکی، روز چهارشنبه، ۲۰ دی ۸۳ در محل موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار شد. دکتر فرزین بانکی که هم اکنون محقق مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران است تحصیلات خود را تا مقطع دکترا در رشته فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه زوریخ سوئیس به پایان رسانده است. وی پیش از بازگشت به ایران در دانشگاه زوریخ به تدریس اشتغال داشته است. گزارشی از این نشست فراهم آمده است که می خوانیم:
فلسفه تعلیم و تربیت از ترکیب دو واژه تشکیل شده است: «تعلیم» و «تربیت» . این ترکیب چه معنایی دارد؟ اجازه بدهید از تعلیم و تربیت یا آموزش و پرورش خودمان شروع کنم. آن چه ما به آن آ موزش و پرورش می گوییم و در زبان آلمانی به آن «Erziehungs Und Bildungslehre» یا حتی «Bildungs Philosophie» نیز گفته شده، به معنای تعلیم و تربیت و یا فلسفه تعلیم و تربیت است. متأسفانه من نتوانستم در فارسی معادلی برای آن پیدا کنم. حتی در انگلیسی هم معادلی ندارد. انگلیسی ها می گویند Education که مقصودشان همان Bildung است. Bildung به معنای شکل گیری است. وقتی ما در فارسی واژه شکل گیری را می شنویم خیلی زود پی می بریم که راجع به چه موضوعی حرف می زنیم. در حالی که اگر راجع به آموزش و پرورش صحبت کنیم متوجه این موضوع نخواهیم شد. در آموزش، ما دست یک نفر را می گیریم، راه را به او نشان می دهیم، کلمه را از او می پرسیم و... در تربیت هم ما سؤال می کنیم، تنبیه می کنیم، تمجید می کنیم، هدایت می کنیم و... تعلیم و تربیت دو واژه ای انتزاعی هستند. در زبان آلمانی بودن در Bildung وجود دارد.
تعلیم و تربیت اما تاریخ اندیشه ای هم دارد. همواره درباره تعلیم و تربیت اندیشیده شده و از زمان ماقبل افلاطون و پیش سقراطیان گرفته تا به امروز، متفکران گوناگون راجع به آموزش و پرورش اندیشیده اند.
علم تعلیم و تربیت در اواخر قرن هجدهم و از جانب متفکرین آلمانی زبان همچون کانت، دیلتای و شلایر ماخر مطرح می شود، اما سؤال این است که این همراهی همیشگی دو واژه «تعلیم» و «تربیت» از کجا می آید؟ در زبان آلمانی واژه «Peadagogik» را برای آن داریم. در انگلیسی هم واژه «Pedagogy» را داریم که به ندرت استفاده می شود و معمولاً Education به کار می رود. Peadagogik در فارسی هم معادلی ندارد. این واژه از PAIS یونانی به معنای پسربچه و Agoge به معنای هدایت کردن و راه بردن گرفته شده است. Peadagoge کسی بوده که پسربچه های اربابش را به مدرسه می برده است؛ یعنی در واقع یک نوع هدایت کردن کودکان به سوی مدرسه مدنظر است. اما آن چه مهم است، این است که چه زمانی علمی به عنوان علم آموزش و پرورش به وجود آمده است؟ و این که ما چه زمانی می توانیم به چیزی عنوان علم را اطلاق کنیم؟ اولاً زمانی که موضوعی را برای آن پیدا کرده باشیم و حدود و ثغورش نیز معین شده باشد و دوم این که باید روش خاص خودش را داشته باشد.
روش شناسی موضوع تعلیم و تربیت مشخص است: کودک به طور کلی و رشد فکری کودک به طور خاص. کودک، محور فکر آموزش و پرورش است، اما در آن از چه روشی می توان استفاده کرد؟ ما می توانیم در پاسخ به این سؤال از همه علوم دیگر از فلسفه گرفته تا تمام علومی که به نحوی راجع به انسان صحبت می کنند کمک بگیریم. اما از فلسفه که شاهرگ همه علوم انسانی است چه استفاده ای می توان در آموزش و پرورش کرد؟ می توان گفت که هرمنوتیک، پدیدارشناسی و هر روشی که در فلسفه به کار می رود، در فلسفه آموزش و پرورش هم می تواند مورد استفاده قرار گیرد.
کودک، محور فکر آموزش و پرورش است، اما در آن از چه روشی می توان استفاده کرد؟ ما می توانیم در پاسخ به این سؤال از همه علوم دیگر از فلسفه گرفته تا تمام علومی که به نحوی راجع به انسان صحبت می کنند کمک بگیریم.
آن چه مسلم است فلسفه ارتباط خاصی با حقیقت دارد. ارتباطی که فلسفه با حقیقت دارد این است که نه تنها دوستدار حقیقت است بلکه حقیقت را نیز می جوید. اخلاق یکی از چیزهایی است که حاصل اندیشه فلسفی است. معمولاً اخلاق به عنوان غایت تعلیم و تربیت مورد استفاده قرار می گیرد؛ یعنی اخلاق فلسفه، هدف را برای ما در تعلیم و تربیت مشخص می کند.
حال سؤال این است: آموزش و پرورش یا علم تعلیم و تربیت چه ربطی به فلسفه پیدا می کند؟ می توان گفت که وقتی تعلیم و تربیت، هدف خود را از اخلاق فلسفه می گیرد، کنیز فلسفه می شود و خودش نمی تواند هیچ گونه عمل فکری ای داشته باشد، بلکه حالتی اجرایی پیدا می کند و مجری اخلاق می شود. این مسأله برای آنهایی که مربی بودند و به کار تعلیم و تربیت اشتغال داشتند، بعد از مدتی گران تمام شد و در نتیجه خواستار استقلال از فلسفه شدند؛ استقلال از فلسفه ای که تمامی افکار تعلیم و تربیت بدون استثنا از آن گرفته شده و اکثر مربیان بزرگ آن هم فیلسوف بوده اند. این که ما امروزه افرادی را می بینیم که فلسفه نخوانده اند، اما اسم خود را Padagoge می گذارند یا عالم و دانشمند تعلیم و تربیت هستند یک پدیده کاملاً جدید و متعلق به عصر مدرن است. این همان استقلال طلبی علوم از فلسفه است. آموزش و پرورش هم هیچ فرقی با سایر علوم ندارد.
ما در ایران دانشکده ای برای تربیت داریم با نام دانشکده علوم تربیتی. دانشکده علوم تربیتی یعنی چه؟ چرا نمی گوییم دانشکده تعلیم و تربیت؟ این به دلیل سرخوردگی کسانی است که با علوم طبیعی مواجه شدند. علوم طبیعی تجربی است و در آن آزمایش می کنند و حاصل کار هم روشن و در همه جا قابل تکرار است؛ حال آن که ما نمی توانیم دو بچه را مثل هم بزرگ کنیم.
حالا باید فلسفه آموزش و پرورش را به نحوی به هم ارتباط دهیم. وقتی می گوییم فلسفه تعلیم و تربیت، ممکن است در اینجا از فلسفه به معنای هدف استفاده کنیم؛ یعنی هدف آموزش و پرورش چیست؟ اما منظور این نیست. اگر بخواهیم هدف تعلیم و تربیت را بدانیم، می پرسیم هدف آن چیست؟ اما وقتی می گوییم فلسفه تعلیم و تربیت، مقصود چیز دیگری است. اجازه دهید این مسأله را با کمک یکی از بزرگ ترین اندیشمندان تاریخ روشن کنیم.
افلاطون در پایان کتاب ششم از رساله جمهوری (ترجمه مرحوم محمد حسن لطفی) پس از بیان تمثیل خط منقسم به نقل از سقراط چنین می گوید:
«منظور مرا بسیار خوب فهمیده ای. پس توجه کن که در برابر چهار جز دنیای هستی (تمثیل خط چهار جزء بود و از ادراکات حسی به سمت فکر خرد می رفت) چهار نوع فعالیت روح آدمی وجود دارد. شناسایی به وسیله خرد، خاص بالاترین جزءهاست. شناسایی به وسیله استدلال، خاص جزء دوم است. برای جزء سوم، عقیده را باید در نظر بگیری و در جزء چهارم، موضوع پندار است و هر یک از این چهار فعالیت به همان نسبت که موضوعش به حقیقت نزدیک است، شایان اعتماد و دارای ارزش علمی است.»
اما این کافی نیست. اگر از این نکته که مراتب شناخت را پیدا کنیم فارغ شویم، به مرحله دیگری می رسیم که:
« می خواهم از راه تمثیلی بر تو نمایان سازم که تأثیر تربیت در طبیعت آدمی چگونه است.»(رساله جمهوری کتاب هفتم)
من اگر در این جا به افلاطون رجوع می کنم بی دلیل نیست، چرا که آموزه حقیقت افلاطون با آموزه تربیت اش به نحو آشکاری گره خورده است. یعنی کمتر کسی مراحل شناخت و مراحل تربیتی اش این گونه با هم عجین است. افلاطون تمثیل غار را می آورد. مغاره مدخلی دارد و در انتهای آن هم دیواری وجود دارد که سایه صندلی را روی آن می بینیم. افلاطون می گوید تصور کنید عده ای آدم اسیر، در انتهای غار نشسته اند. افلاطون از نظر تاریخی و انسان شناسی خوب می دانسته که زمانی زندانی ها را در مغاره ها نگه می داشته اند، پس از این موضوع استفاده کرده و جای دوری هم نرفته است. سپس این گونه ادامه می دهد که این افرادی که اسیر شده اند در آن مغاره نشسته اند و در بند گرفتارند؛ یعنی دست و پایشان را زنجیر زده اند و فقط می توانند به دیوار انتهای غار نگاه کنند و تکان هم نمی توانند بخورند. این مسئله، به این معناست که حالت تحجر دارند. پشت سر آنها دیوار کوتاهی است که معمولاً شعبده بازها برای خودشان در نظر می گیرند و در پشت آن در حال تکاپو هستند و اشیاء را حرکت می دهند. قدری بالاتر به سوی خارج آتشی است که نور این آتش به دیوار مغاره می رسد و بنابراین سایر اشیایی که پشت این دیوار کوتاه و پشت سر این افراد دربند است، روی دیوار مغاره می افتد. افلاطون می گوید اینها چه می بینند جز سایه ای که روی دیوار افتاده است. صدایی هم می شنوند اما خیال می کنند که این صدا هم از سایه نشأت می گیرد. مثل وقتی که در سینما نشسته ایم و فکر می کنیم صدایی که می شنویم صدای آن چیزی است که روی پرده می بینیم. این اسیران، علمی هم اگر داشته باشند چگونه علمی است؟ آنها فکر می کنند که آن سایه واقعی است. مابین هم مسابقه ای هم می گذارند تا پیش بینی کنند تصویر ممکن است روی دیوار بیفتد و... پس نوعی علم آماری پیدا می کنند که سطح بسیار پایینی از آگاهی و همان حالت باور ((Dona است. تا اینجا افلاطون چیز خارق العاده ای را بیان نکرده است، اما بعد از آن می گوید اگر در چنین شرایطی کسی بیاید و یکی از این ها را آزاد کند و او را به سمت بیرون ببرد و بگوید این چیزهایی که تو می بینی چیزی جز سایه نیستند، آیا این اسیر به راحتی از جایش بلند می شود و همراه او می رود. آن اسیر می گوید حقیقت همان چیزی است که من می بینم. اما حالا که دست و پای او را باز کرده ایم و در نتیجه خطرناک هم شده است باید با زور او را از آن حالت خارج کنیم؛ چرا که قبلاً هم با زور در آن حالت قرار گرفته است. در نهایت باید او را کاملاً به عقب برگردانیم و مجبورش کنیم صندلی پشت دیوار کوتاه را ببیند تا عقیده ای پیدا کند. (مرحله دوم) اما هر چند او صندلی اصلی را می بیند اما باز هم باور نمی کند و برمی گردد تا در همان جای قبلی قرار بگیرد. هر چه باشد در جای قبلی احساس ایمنی می کرده و دنیا برایش مأنوس بوده است، اما نباید او را رها کرد، باید او را به زور برگرداند و باز هم صندلی را به او نشان داد تا به مرحله دوم برسد و عقیده ای پیدا کند. اینجا وی به علمی بیشتر از علم قبلی دست می یابد و می فهمد آن چه قبلاً دیده در اصل سایه ای بیش از شیء پشت دیوار کوتاه نبوده است. البته همین که او را به زور وادار کنیم که صندلی اصلی را ببیند دردناک است و مدام می خواهد برگردد به جای قبلی اش اما نباید او را رها کرد. مدتی که در جای جدید بماند می فهمد که واقعیت این صندلی است نه آن سایه و خوشحال می شود که از نادانی نجات یافته است و فکر می کند که همه چیز همین است. اما باز باید او را به سمت بالا کشاند تا از آتش هم بگذرد. وقتی مقداری نور از بیرون به داخل مغاره می تابد، او باز هم می خواهد فرار کند و به پله پایین تر برگردد. چون روز نمی توان او را بیرون برد چرا که آفتاب چشم او را می زند. پس ابتدا باید شب از غار خارج شد که نور ماه و ستاره ها کمتر او را اذیت کنند. وقتی بیرون می آید و اشیای بیرون را می بیند، می گوید فکر می کردم صندلی ها اصل بود. روز که می شود اصل تصویر اشیاء در آب به او نشان داده می شود (مرحله سوم) تا چشمش عادت کند. می گوید پس این اصل آن اصل است. درواقع مرحله شماره ۳ اصل شماره ،۲ و شماره ۲ اصل شماره ۱ است. وقتی چشم های او در روز به دیدن عادت می کند می تواند شیء شماره ۴ را هم ببیند که افلاطون به آن ایده می گوید. اصل، این ایده است و آن چه دیده می شود سایه آن است. حالا او به خرد و استدلال رسیده است. با این حال مدتی طول می کشد تا بتواند به آفتاب هم نگاه کند که این، ایده ایده هاست و در واقع اصلاً باعث می شود که بتوان این ایده- صندلی- را دید. حالا دیگر به مرحله آخر رسیده است و چون همه چیز را دیده و می فهمد، لذت بسیاری می برد. اما او باید تمام راه رفته را برگردد و به آن بندگان دربندی که در غارند بگوید چه دیده است.
افلاطون در آن رساله می نویسد:« گفتم: اگر به زندان بازگردد و در جای پیشین خود بنشیند، آیا به سبب انتقال از روشنایی به تاریکی باز چشم هایش تیره نخواهد شد.
گفت: البته تیره خواهد شد.
گفتم: و اگر در همان حال که چشمش به تاریکی خو نگرفته است و به دیدن هیچ چیز قادر نیست، بخواهد مانند دیگر زندانیان درباره سایه ها سخن بگوید، آیا زندانیان ریشخندش نخواهند کرد و نخواهند گفت: چشم های او به سبب بیرون شدن از غار فاسد شده اند و بنابراین صعود به عالم روشنایی، کاری بی فایده و ابلهانه است و اگر بخواهد زنجیر از پای آنها بگشاید و از زندان آزادشان کند، کمر به کشتن او نخواهند بست؟ گفت: تردید نیست که او را خواهند کشت. »(رساله جمهوری، کتاب هفتم)
مقصود این است که کسانی که از روشنایی به تاریکی می آیند واقعاً نمی توانند بفهمند و چرت و پرت می گویند چرا که چشمشان به آن تاریکی عادت نکرده است. ممکن است چون چشم هایش به تاریکی عادت نکرده صندلی را نبیند و از روی صندلی بیفتد. دیگران خواهند گفت:« با این همه ادعای علم از روی صندلی می افتد. »این یک واقعیت گذراست. چشم که به این تاریکی خو بگیرد آن وقت می تواند به اینها بگوید که چه کنند و چه می بیند و یعنی کسی که از بالا برگشته چیز دیگری نمی بیند ولی چیزها را به نحو دیگری می بیند. وی به جای صندلی یک خرس نمی بیند، همان صندلی را می بیند اما آن را به گونه ای دیگر می بیند. تا این جا گفتیم که ما باید یک سلسله مراحل را که مراحل شناخت اند بگذرانیم. این مراحل در کتاب های مختلف آورده شده است و بی جهت نبوده که وایتهد گفته تمام تاریخ فلسفه و اندیشه حاشیه نویسی بر افلاطون است؛ اما می توان این مسأله را به این صورت نیز تعبیر کرد که هر که بالا رفته و برگشته این مسأله را به نحوه دیگری و متفاوت با دیگران دیده است.
***
اشاره:در نخستین بخش مطلب حاضر، نخست به ریشه شناسی واژه تعلیم و تربیت در زبانهای اروپایی اشاره شد و آن گاه به ارتباط فلسفه با تعلیم و تربیت به بحث گذاشته شد. به نظر سخنران، تعلیم و تربیت در گذشته هدف خود را از فلسفه اخلاق اخذ می کرد و لذا امری جز مجری اخلاق به شمار نمی آمد. از این رو بیشتر مربیان بزرگ، در نقش فیلسوف ظاهر می شدند. اما فلسفه تعلیم و تربیت چیزی متفاوت از تعلیم و تربیت است. اگر چه نقاط مشترکی با یکدیگر دارند.سپس در ادامه بحث به آرای افلاطون در باب فلسفه تعلیم و تربیت پرداخته شد. بدین منظور به تمثیل «غار افلاطون» و تفسیری که از این تمثیل در فلسفه تعلیم و تربیت افلاطون ازآن مراد می شود ، اشاره شد ، فلسفه تعلیم وتربیت افلاطون ربط مستقیمی با نظریه شناخت وی دارد. لذا از نظر افلاطون دانایی هدف تعلیم و تربیت است. واپسین بخش مقاله را می خوانیم:
افلاطون در مدینه فاضله ای که در جمهوری ساخته تا عدالت را به ما نشان دهد در اصل فقط می خواسته مسایلی را برای ما روشن کند. پس از تمثیل غار استفاده کرده است. این تمثیل حتی در فلسفه و اندیشه اسلامی هم راه یافته است. اسفار اربعه ملاصدرا چیزی غیر از این نیست.از «سیرمن الخلق الی الحق» که همان سفر اول است که از انتهای غار شروع می شود و به خورشید ختم می شود بگیرید تا همان مرحله آخر شناخت که «سیرفی الخلق بالحق» می کند؛ یعنی در میان انسان هاست، اما در حالی که علمی را که از ایده گرفته با خود دارد.همان طور که گفتیم آموزه های تربیتی افلاطون با این مراحل شناخت گره خورده است. این را کمی می شکافیم تا ببینیم این دو چگونه به هم گره خورده اند؟ از همان ابتدا این اسرا در بند و ناآگاهند. کودک هم مانند آن ها نادان و ناآگاه است و نوعی تحجر فکری دارد، پس باید کودک را به زور برگرداند. من کودکی را ندیده ام که خودش از روی میل بخواهد تربیت شود و فکر می کنم اگر هم باشد یک انحراف تربیتی است. این دروغ پدر و مادرهاست که بچه من عاشق درس است و... هر بچه ای اگر به حال خود گذاشته شود بازی می کند و هزار کار دیگر می کند اما درسش را نمی خواند. حق هم دارد، چیزهای دیگر برایش جالب ترند. پس باید با زور و قدرت بچه ها را وادار کرد که به سمت درس کشیده شوند. این در گرو هنر والدین یا آموزگاران است که طفل را به نحوی به سمت درس بکشانند. پس نباید در هیچ مرحله ای فرد را رها کرد چرا که در همان جایی که هست می ماند و صعود نمی کند. تنها بعد از مرحله آتش است که وقتی به بالا رسید (مرحله ۱۳) و بوی حقیقت به مشامش خورد، فرد خودش در پی حقیقت می رود.افلاطون در باره تأثیر تعلیم و تربیت چنین می گوید: «هنر تربیت هنری است که به یاری آن می توان روح جوانان را به سویی دیگر گرداند. نه هنری که به وسیله آن بتوان در روح نیروی بینایی نشاند. کسی که تربیت جوانان را به عهده می گیرد باید قبول کند که این نیرو از آغاز در روح آنان هست. منتها هنوز به سمتی که باید متوجه شود، نشده است و به سویی که باید بنگرد نمی گرد و یگانه وظیفه هنر تربیت این است که در این کار به آنان یاری کند.» (رساله جمهوری، کتاب هفتم)
این شاید یکی از زیباترین تعاریف هنر تربیت باشد که ما متأسفانه هنوز هم به آن نرسیده ایم. در ایران هم شاید فقط در تصوف این مراحل وجود داشته باشد، اما در مکاتب دیگر هنوز به این مراحل توجهی نمی شود. پس در بدو امر این مسأله در وجود انسان ریخته شده است که روحش به سوی آن ایده خیر سوق می یابد. ما در اسلام آن را فطرت می دانیم؛ یعنی امری که ما را به سوی والایی خود روح یا خدا- یا هر اسمی که می خواهید بر آن بگذارید- سوق می دهد. این که این افراد را به سوی آن حقیقت یاری می کنیم مسأله ای است که در تربیت کمتر به آن توجه شده است، یعنی زور را بیشتر دیده اند تا یاری و هادی بودن و هدایت کردن را.فلسفه تعلیم و تربیت با بینش های مختلفی که ما در باره انسان داریم مرتبط است. انسان را هر گونه که تعریف کنیم نوعی تعلیم و تربیت هم برای وی وجود دارد. اگر انسان از جانب مسایل فقدانی اش تعریف شود باید آن کمبود از راه تعلیم و تربیت جبران شود؛ اگر گفته شود که انسان شکل پذیر است و هم چون موم در دست ماست پس سعی می شود تا به آن شکل داده شود و اگر تعریف دیگری از انسان ارایه شود، طبق آن تعریف و با تعلیم و تربیت می توان او را به جایی که مدنظر است رساند. در جهان بینی های مختلف هم همین طور است؛ اگر جهان بینی شما دینی باشد از طریق آن بچه ها را تربیت می کنید و اگر غیردینی باشد از راه دیگری آن ها را تربیت خواهید کرد.
متأسفانه امروزه در جهانی- غرب- که خدا فراموش شده، به جایی رسیده اند که جایگزینی برای آن ندارند. لذا زندگی بی معنا شده و در نتیجه تعلیم و تربیت هم باز کنیز و تابع علوم مختلف شده است و فقط در راه مهارت سازی و افکار انسان های مختلف به کار می رود. در چنین شرایطی انسان ها فقط مهره هایی هستند که چرخ این جامعه را به چرخش در می آورند. بی شک در چنین شرایطی کارکرد اهمیت دارد و نه انسانیت.
اینها مسایلی است که در فلسفه تعلیم و تربیت مطرح می شود و تا زمانی که اندیشه وجود دارد، این نوع انتقاد و این نوع تفکر در فلسفه تعلیم و تربیت باقی خواهد ماند. همان طور که در ابتدای بحث هم گفتم، تعلیم و تربیت معمولاً اهداف خود را از اخلاق اقتباس کرده است. در عصر جدید اما با وجود کسانی هم چون هیدگر که هیچ بحثی در باره اخلاق نمی کند، آیا هنوز می توانیم از تعلیم و تربیت سخن به میان آوریم؟ من می گویم خیر! اما آنچه در تعلیم و تربیتی که از اندیشه های امثال هیدگر می توان اقتباس کرد، این است که چگونه انسان ها را وارد وادی اندیشه کنیم. هیدگر ما را به اندیشه دعوت کرده است. پس سؤال این خواهد بود که چگونه می توانیم اندیشه را در کودک بپرورانیم؟ این مستلزم آن است که خودمان را شاگرد اندیشمندان دیگر بدانیم و هم اندیشیدن را آموخته باشیم و این گونه است که می توانیم به عنوان اسوه و الگو یا به عبارت بهتر مثال برای دیگران باشیم. فرق مثال با اسوه این است که دانش آموز از اسوه تقلید می کند، ولی مثال نشان دهنده این است که یکی از مواردی که می توانی آن گونه تربیت شوی من هستم. موارد دیگری هم هست و لزومی ندارد که تو حتماً مثل من شوی. شاید گفته شود که اگر الگو یا اسوه نداشته باشیم پس چگونه باید کسی را تربیت کنیم و آیا نسبی گری رخ نمی دهد؟ نسبی گری زمانی رخ می دهد که ما بازهم بخواهیم بین دو ایده خاص و متحجر ارتباطی برقرار کنیم و باز اندیشه را در محدوده این ایده قرار دهیم. آنچه مهم است تناسب فکری با افکار و اندیشه هاست و این اندوخته ها همگی موقت اند و انسان مدام در حال تکاپو و تکامل است. این بحثی است که می توان در جایی دیگر به طور مفصل به آن پرداخت.
به نقل از روزنامه ی همشهری، یک شنبه و دوشنبه، ۱۱ و ۱۲ بهمن ۸۳