جايگاه هستي و زمان در تفكر هايدگر؛ گزارش سخنراني سياوش جمادي در شهر كتاب مركزي
«هستي و زمان» را ميتوان كتاب مهم و كليدي هايدگر دانست كه در 1927 منتشر شده است و تا بدان حد اهميت دارد كه زندگي اين فيلسوف را به پيش و پس از آن تقسيم كردهاند. فيلسوفي نام آشنا كه در ايران نيز درباره وي آثاري تأليف و ترجمه شده و برخي از آثار وي نيز به زبان فارسي در دسترس است.
سياوش جمادي كه تاكنون دو كتاب «هايدگر و سياست» و «متافيزيك چيست؟» را ترجمه و كتاب «زمينه و زمانه پديدارشناسي: هوسرل و هايدگر» را تأليف كرده است، هماكنون در حال ترجمه مهمترين اثر هايدگر، «هستي و زمان» است. به همين مناسبت وي روز سهشنبه هفته گذشته در شهر كتاب مركزي حضور يافت تا از «جايگاه هستي و زمان در تفكر هايدگر» بگويد.
***
جمادي در آغاز از دو مشكل يك سخنراني گفت تا مقدمهاي را براي ورود به بحث آماده كرده باشد: سخنراني يك سويه است و كمتر به مخاطب مجال ميدهد كه او هم وارد صحبت شود و دوم مشكل ارجاع به مراجع است كه امكان آن مانند نوشتار نيست كه بتوان شرافتمندانه چنين كرد. گفتوگوست كه بحث را روشن و ملتهب ميكند و در همين جا ميتوان عميقترين مسألهاي را كه در متافيزيك مدرن و پستمدرن غرب مطرح بوده مشاهده كرد.
وي سپس «هستي چيست؟» را پرسش اصلي هايدگر دانست؛ پرسشي كه بيشك پرسش تازهاي نيست و درواقع «به مدد پرسش هستي، پژوهش افلاطون و ارسطو زنده مانده است و هنوز نفس ميكشد؛ هرچند پس از افلاطون و ارسطو پرسش از هستي به فراموشي سپرده شد و پرسش از هستنده مدنظر قرار گرفت.»
جمادي سپس به موضع هايدگر در اينباره پرداخت: «هايدگر در تمام كارنامه فكرياش روز به روز بيشتر به اين نتيجه ميرسد كه هستي مفهوم و بازنمود نيست كه در حيطه فاهمه و عقل بگنجد. اما اين به آن معنا نيست كه امكان هرگونه ارتباط ميان هستنده و بهويژه انسان و هستي ممكن نيست. متافيزيك مغربزمين همواره اساساش بر من بوده است نه بر ديگري و همواره به سوژه اصالت داده، نه به ماسواي سوژه.»
اما هايدگر در «هستي و زمان» در پي چيست؟ اين پرسشي است كه جمادي ميكوشد هرچند به اجمال به آن بپردازد: «هستي و زمان كتابي است كه تقلا ميكند كه از سوبژكتيويته و منانگارياي كه همواره بر تاريخ تفكر غرب سلطه داشته فرا برود. درواقع دوره دوم تفكر هايدگر بعد از اين كتاب چرخشي ذهني است اما نه به اين معنا كه حرفش را پس بگيرد و آغازگاه ديگري را شروع كند. هايدگر همواره پرسشاش پرسش از هستي بوده است. هايدگر بعد از هستي و زمان از مبدأييت من فاصله ميگيرد و به اين نتيجه ميرسد كه تفكر نيرويي است كه ما را از جانب خود مخاطب قرار مي دهد. تفكر ما را ميگيرد، دنبال ميكند و به خود فرا ميخواند.»
جمادي در ادامه با اشاره به تأثير جنگ جهاني دوم بر فلاسفه كه آنها را نسبت به اين مسأله آگاه كرد كه چگونه ممكن است در كنار مدنيت و پيشرفت غرب، شرارتي بيسابقه، وحشتناك و تكنيكي بروز كند، به بازگويي سخناني از والتر بيمل، از شاگردان نزديك هايدگر پرداخت: «شهرت هايدگر قبل از هستي و زمان شروع شد؛ يعني از زماني كه فلسفه آلمان مرده بود و در بحثهاي مدرسي و فيلسوفان نوكانتي در حال احتضار بود. در چنين شرايطي بود كه هايدگر با سخنانش تفكر را برانگيخت. بيمل و آرنت گواهي ميدهند كه هايدگر تفكر را به شور برميانگيزاند.»
مترجم كتاب «هستي و زمان» باز به سراغ ديدگاه هايدگر درباره هستي ميرود: « انسان موجودي است گشوده بر هستي و جهان و كائنات موضوعي خارجي و بيروني كه موضوع تفكر انسان باشد نيست. ما در هستي شناوريم و مبدأييت ما صرفاً سوژه، من و ago ما نيست. اين پرسش فيلسوفي است كه شروع كارش از مدارس الهيات بوده است.»
وي سپس از تأثير فرانس برنتانو بر بسياري از نحلههاي فلسفي و جريانهاي فكري نامدار نظير روانشناسي گشتالت، فلسفه تحليلي، تئوري ابژههاي الكسيوس ماينونگ و نظريات زيگموند فرويد گفت و به كتاب «پژوهشهاي منطقي» ادموند هوسرل، از شاگردان برنتانو اشاره كرد كه هايدگر در كتاب «راه من در پديدارشناسي» به عنوان اولين كتابي كه بر وي تأثير گذاشته از آن ياد كرده است: «هايدگر همچنين به كتابي ديگر از برنتانو با عنوان «در باب معناي چندگانه وجود نزد ارسطو» اشاره ميكند كه بر وي تأثير گذاشته كه توجه او را به مسأله هستي در مكتب برنتانو جلب ميكند. هايدگر به كتاب «در باب هستي؛ خلاصه هستيشناسي» كارل برايد نيز اشاره ميكند كه به قول خودش از آن يك چيز فهميده و آن تقابل فلسفه مدرن با الهيات اسكولاستيك يا مدرسي است. او ميگويد همواره كشمكش در وجود من ميان الهيات و فلسفه وجود داشته است تا اينكه در سال 1916 با ادموند هوسرل مواجه ميشود و از اين زمان هايدگر يكي از شاگردان به نام و نيز شاگرد ناخلف مكتب هوسرل و پديدارشناسي ميشود و پديدارشناسي را در هستي و زمان زير و رو ميكند.»
جمادي باز به موضوع كتاب هستي و زمان باز ميگردد و سخنانش را پي مي گيرد: «نويسنده هستي و زمان از همان ابتدا ميگويد هدف پاسخ به پرسش از هستي است در افق زمان به نحو انضمامي. به نحو انضمامي در پديدارشناسي يعني چيزها خودشان را نشان بدهند كه به اين برهان پديدارشناسي گفته ميشود. پديدار براي هوسرل نخستين تصويري است كه بدون هيچ استدلالي همان داده اوليه آگاهي است كه به همان نحو براي ما مشهود و عيان است و شمشير شك در آن تأثيرناپذير است. پديدار هوسرلي چيزي است شبيه cogito دكارتي اما پديدار براي هايدگر از اين فراتر مي رود و شامل هستي و جهان ميشود و چيزي نيست كه در آغاز پيدا شود بلكه بايد گام به گام پيش رفت تا حجابها كنار رود و آنچه پوشيده است خودش بدون مدخليت ذهني ما خودش را نشان دهد كه هايدگر اسم آن را ميگذارد پديدارشناسي هرمنوتيك كه در واقع روش هايدگر در كتاب هستي و زمان هم هست.»
اما آيا هايدگر ميتواند از پرسش از هستي آغاز كند، در حالي كه چيزي مثل هستي هرگز فراچنگ نميآيد و نميتواند نقطه شروع خوبي باشد؟ جمادي پاسخ ميدهد: «بنابراين بايد از هستنده شروع كرد و از وجود مقيد آن هستنده به وجود بما هو وجود يا وجود مطلق راه برد. يعني وجودي كه هايدگر معرفي ميكند وجود خود ماست. اگزيستانس يعني از خود برون ايستادن و گشوده بودن به هستي. همه موجودات جز انسان، جز آنچه هستند نميتوانند بود. اساساً تمدن و فرهنگ مبدأ و بنيادش از اگزيستانس انسان است و به همين دليل اين هستنده قابليت آن را دارد كه محور و رهگذر قرار بگيرد.»
جمادي در ادامه به مقاله «خشونت و متافيزيك» از ژاك دريدا اشاره ميكند كه در آن مقاله دريدا با لويناس درگير بحثي مي شود درباره مسأله غيريت در فلسفه هگل و هايدگر: «دريدا ميگويد اين كه لويناس مدعي است كه هگل و هايدگر غيريت را در فلسفهشان سركوب كردهاند درست نيست و اين دو اساساً مبدأ و بحثشان بر مبناي غيريت است. در هگل تقابلي ميان تز و آنتيتز آنگونه كه در ماركسيسم است وجود ندارد. ديالكتيك هگل اساساً از ادراك حسي آغاز مي شود؛ ادراك حسي يعني ادراك بيواسطه حيواني با حواس. از نظر هگل هنر نسبت به فلسفه خوار است چرا كه از نظر او هنر ادراك حسي با واسطه است. بنابراين دريدا ميگويد اساس فلسفه هگل اين نيست كه غيريت را كشته بلكه به عكس «غير» در فلسفه هگل اساس فلسفه ديالكتيكياش است. در هايدگر هم اين غيريت مورد تأكيد قرار ميگيرد و اسمش را مي گذارد هستي كه با معناي معمول هستي هممعنا نيست. پرسشگري و تفكر اساساً يك راه است و تفكري كه به دنبال نتيجه باشد تفكر نيست. هايدگر حتا وصيت ميكند كه عنوان مجموعه آثارش را بگذارند «راهها» و نه «كارها». در واقع «راه» در دوره دوم تفكر هايدگر به جاي متد و روش مينشيند.»
جمادي در پايان با اعتراف به اين نكته كه نتوانسته حق مطلب را ادا كند و با ابراز اميدواري كه نكاتي را گفته باشد كه قابل گفتن بودهاند با مرور بند 43 كتاب «هستي و زمان» كه در مجموع 83 بند دارد، سخنان خود را به پايان ميبرد.