سنجشگرانه‌اندیشی (یا «تفکر نقدی» یا «تفکر نقادانه» یا «تفکر انتقادی») مهارتی فکری است که به فرد اندیشنده کمک می‌کند که هنگام اندیشیدن از خطا مصون بماند و از بهترین طریق به سمت هدف اندیشیدن که حل مسأله یا معضل است نائل آید. سنجشگرانه‌اندیشی علاوه بر این کاربردی دیگر نیز دارد: هنگام قضاوت درباره سخنان و نظرات دیگران کمک می‌کند تا بهتر بتوانیم درستی یا نادرستی آن‌ها را دریابیم. به عنوان مثال، علاوه بر مغالطه‌های منطقی، عوامل روان‌شناختی‌ای را که می‌توانند در ابراز نظر یا قضاوت تأثیر بگذارند، به ما می‌شناساند. در مقاله‌ای دیگر در سايت اينك فلسفه درباره چیستی سنجشگرانه‌اندیشی و تعریف‌های آن توضیحات بیشتری ارائه کرده‌ام و در این‌جا به ذکر چهار ویژگی که پاول و اسکرایون برای فرد سنجشگرانه‌اندیش بر شمرده‌اند و تعریف پاول و انیس از سنجشگرانه‌اندیشی اکتفا می‌کنم:

پاول و اسکرایون این ویژگی‌ها را برای یک سنجشگرانه‌اندیش ورزیده بر می‌شمرند:

الف. پرسش ها و مسائل حیاتی مطرح می‌کند و آن‌ها را به طور واضح و دقیق دسته‌بندی می‌کند.

ب. اطلاعات ربط دار را جمع آوری و ارزیابی کرده و با استفاده از انگاره‌های نظری، آن‌ها را به نحو کارآمدی تفسیر می‌کند، به نتایج و راه‌حل‌های مستدل و معقول می‌رسد و آن‌ها را با ملاک و معیارهای مربوط می‌آزماید.

ج. با ذهن باز و از زاویه دید نظام‌های فکری متفاوت می‌اندیشد، و در صورت نیاز، انگاشته‌ها، الزامات و نتایج عملی آن نظام‌های فکری را تشخیص داده و ارزیابی می‌کند.

د. برای حل مسائل پیچیده به نحو کارآمد با دیگران تبادل اندیشه می‌کند.

همچنین پاول و اسکرایون این تعریف را به عنوان یک تعریف نهایی برای سنجشگرانه‌اندیشی پیشنهاد می‌کنند: «سنجشگرانه‌اندیشی عبارت است از تفسیر و ارزیابی ماهرانه و فعال مشاهدات، پیام‌ها، اطلاعات و استدلال‌ها؟».

با توجه به توضیح کوتاهی که در زمینه معرفی و توصیف سنجشگرانه‌اندیشی ارائه شد، می‌توان پیش‌بینی کرد که رواج سنجشگرانه‌اندیشی در یک جامعه تغییری بنیادین را در شیوه اندیشیدن و بیان اندیشه و قضاوت در مورد اندیشه‌ها ایجاد خواهد کرد. نخست آن‌که با معرفی بیراهه‌های روشی تفکر، و از طرف دیگر، معرفی راهکارهایی برای کمک به آفرینش فکری، سطح فرآورده‌های فکری را بالا می‌برد. دوم آن‌که با محوری کردن معیارهایی همچون «وضوح» نحوه بیان اندیشه را متحول می‌کند و بالاخره این‌که با شناساندن آفت‌های مواجهه با اندیشه‌ها، از یک سو احتمال قضاوت غیرمنصفانه درباره نظرات و اندیشه‌ها را پایین می‌آورد و از سوی دیگر افراد را در مقابل شیادی‌ها و فریب‌کاری‌های فکری بیدار می‌کند.

به سبب همین فواید است که سنجشگرانه‌اندیشی در نظام‌های آموزشی و دانشگاهی پیش‌رو، مثلاً در آمریکا و انگلستان، در همه رشته‌ها، نه تنها در فلسفه، جایگاهی «محوری» دارد. گفتم جایگاه «محوری» و این واژه را به واژه دیگری مثل «مهم» ترجیح دادم، چرا که در این نظام‌ها، هدفِ آموزش، پرورش متفکر سنجشگرانه‌اندیش در حیطه‌های گوناگون، تعریف می‌شود. هدف از آموزش دادن در رشته پزشکی این است که دانشجو با مسائل مهم مرتبط با تخصص خود آشنا شود و بتواند در آن زمینه به مطالعه سنجشگرانه و هدفمند تحقیقات قبلی بپردازد، سره را از ناسره تشخیص دهد و با تکیه به همه اینها گامی در جهت آفرینش علمی در آن حیطه بردارد. چنین است در مورد روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و...

اما از سوی دیگر، وقتی به وضعیت سنجشگرانه‌‌اندیشی در کشور خودمان می‌نگریم، فقدان سنجشگرانه‌‌اندیشی، و بالطبع و بالتبع، فقدان ثمرات آن را در همه عرصه‌های سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، علمی و پژوهشی، و فرهنگی، به وضوح مشاهده می‌کنیم. در ادامه این مقاله برخی از رخ‌نمودهای این فقدان را از نظر می‌گذرانیم.

متأسفانه باید گفت برای یافتن این رخ‌نمودها نیاز به تلاش چندانی نداریم. کافی است لای روزنامه یا مجله‌ای را باز کنید و یا رادیو یا تلویزیون خود را روشن کنید. خواهید دید که ادعاهای بی‌اساس و نامستدل، استدلال‌های مغالطه‌آمیز، تعمیم‌های نسنجیده، سخنان مبهم یا دو پهلو، سخنان به ظاهر ژرف اما در واقع بی‌معنا، توریه‌گویی‌ها، مصادره به مطلوب‌ها، استفاده‌های نابه‌جا از ژارگون، قلمبه- سلمبه‌‌گویی‌ها، ناسازگاری‌ها، واژه‌های اقناع‌گر و... به سمت‌تان هجوم می‌آورند.

نویسنده‌ای دارد از نظر خود دفاع می‌کند اما خوب که به سخنانش دقت می‌کنید می‌بینید دارد همان عقیده‌ای را که می‌خواهد به نفع‌اش استدلال کند، مقدمه استدلال قرار می‌دهد (مصادره به مطلوب). فلان مسئول اقتصادی مشغول صحبت است و ظاهراً قرار است عملکردش را گزارش دهد اما مدام آمار و ارقامی که حاکی از پیشرفت بخش‌های تحت نظر او هستند عرضه می‌کند و به اطلاعاتی که ممکن است بی‌کفایتی او را نشان دهند هیچ اشاره‌ای نمی‌کند (توریه‌گویی). پزشکی را می‌بینید که در یک برنامه غیر‌تخصصی که اساساً برای مخاطب عام پخش می‌شود به گونه‌ای درباره یک بیماری توضیح می‌دهد که مخاطب فقط حروف ربط و اضافه و افعال کمکی‌اش را می‌فهمد (استفاده نابه‌جا از ژارگون). سخنان یک سیاستمدار یا فعال سیاسی را می‌خوانید یا می‌شنوید که بدون آنکه خم به ابرو بیاورد، درست نقیض سخنان چند ماه قبل‌اش را با اطمینان بیان می‌کند (ناسازگاری). آقا یا خانمی را می‌بینید که به اسم کارشناس یا صاحب‌نظر یا متفکر در یک برنامه تلویزیونی حاضر شده اما تنها کاری که می‌کند این است که می‌کوشد با قلمبه- سلمبه‌گویی و استفاده مکرر از کلمات پر طمطراق یا استفاده پی در پی از واژه‌های عربی و انگلیسی بر بی‌معنایی یا سستی سخنانش سرپوش بگذارد و گاه حتی فراموش می‌کند که زیاده‌روی در این کار ممکن است بیننده را به شک بیندازد یا حتی اسباب خنده او شود، چرا که استفاده از واژه‌های پرطمطراق فلسفی عربی یا انگلیسی، که خودش هم معنایشان را نمی‌داند، ممکن است او را در نظر بیننده ناسنجش‌گر دریای معلومات جلوه دهد، اما، مثلاً، استفاده از عبارت «Left side and right of the brain» به جای «سمت چپ و راست مغز» در یک شبکه تلویزیونی فارسی‌زبان (چیزی که نگارنده این سطور در کمال تعجب شاهدش بوده) دست او را برای هر کسی که مختصر آشنایی با زبان انگلیسی داشته باشد رو می‌کند. دلیلش هم واضح است: شاید در مورد برخی از اصطلاحات فلسفی بتواند بادی به غبغب بیندازد و، مثلاً، بگوید «این مفهوم در فرهنگ ما مطرح نبوده و لذا معادل فارسی ندارد» اما یقیناً مفاهیمی مثل «چپ» و «راست» برای بدوی‌ترین انسان‌ها هم مطرح بوده‌اند و احتمالاً(!) هیچ زبانی را نمی‌توان یافت که برای اشاره به این مفاهیم واژه‌ای نداشته باشد.

مورد دیگری که فراوان می‌بینید استفاده سخاوت‌مندانه از عبارت «تحقیقات نشان می‌دهند که ...» است. خبرنگاری در یک گزارش 2 دقیقه‌ای 10 بار از این عبارت استفاده می‌کند، اما حتی یک بارنمی‌گوید که تحقیق مورد اشاره او کجا قابل دسترسی است و چه کسی آن را انجام داده و آیا شرایط تحقیق را رعایت کرده است و... بعید نیست که اگر حوصله کنید و یکی از این تحقیقات را به دقت بررسی کنید، معلوم‌تان شود که روش به کار گرفته شده در آن تحقیق ایرادهای زیادی داشته وچندین تحقیق اتکاپذیر دیگر درست عکس ادعای آن تحقیق را ثابت کرده‌اند. در بسیاری از مواقع، اصل قضیه چیزی شبیه به این است: در مرحله اول کسی یا کسانی سود خود را در این می‌بینند که، مثلاً، مردم به سمت مصرف ماده غذایی الف گرایش پیدا کنند یا از مصرف ماده غذایی ب بکاهند. در مرحله بعد این پرسش مطرح می‌شود که چگونه می‌توان مردم را به سمت مصرف یک ماده غذایی سوق داد یا آن‌ها را از ماده غذایی دیگری رویگردان کرد. یک پاسخ این است که «اگر به این باور برسند که الف فلان فواید را دارد و ب فلان ضررها را، همان کاری را خواهند کرد که ما می‌خواهیم». راه باوراندن کدام است؟ این‌که بگوییم «دانشمندان گفته‌اند» یا «تحقیقات نشان داده‌اند» که الف خوب و ب بد است. اما چنین تحقیقی را از کجا بیاوریم؟ خدا پدر اینترنت را بیامرزد! پس اینترنت برای چیست؟! جست‌وجو آغاز می‌شود و بالاخره در بین صدها و هزاران مقاله‌ای که بر اساس تحقیقاتی دقیق و به طور مستدل نشان داده‌اند که الف مضر و ب مفید است مقاله‌ای یافت می‌شود که در آن یک فرد خارجی(!) که شاید لقب دکتر را هم یدک بکشد با روش «به هم بافتن آسمان و ریسمان»، «نشان داده است که» الف مفید و ب مضر است. فبه المراد!

گمان نمی‌کنم نیازی به توضیح باشد که نمونه ذکر شده یک مورد پیش پا افتاده بود و از این شگرد در مسائل بسیار حیاتی‌تر از استفاده از مواد غذایی استفاده می‌شود. البته استفاده از این‌گونه ترفندها مختص این‌جا نیست، اما در کشور ما، از آن‌جا که سطح سنجشگرانه‌اندیشی پایین است، به کاربرندگان این ترفندها نیازی نمی‌بینند که دست‌کم از انواع پیچیده‌تراستفاده کنند. تفاوت قابل ذکر دیگر این‌که درکشور ما رد‌پای این ارجاع‌های پا در هوا به تحقیقات نامعلوم حتی در کتاب‌های دانشگاهی نیز دیده می‌شود.

گذشته از همه این‌ها مشکل اساسی‌تری وجود دارد. سنجشگرانه‌اندیشی زمانی موضوعیت پیدا می‌کند که روحیه مراقبت از اندیشه و سخن گفتن مستدل در نزد افراد وجود داشته باشد، اما زمانی که یک گوینده یا نویسنده با این فرض سخن بگوید یا بنویسد که مطمئناً در مقابل «چرا» قرار نخواهد گرفت (یا اصولاً شان‌اش اجل از آن است که در مقابل «چرا» قرار بگیرد) سنجشگرانه‌اندیشی بی‌معنا می‌شود. چه‌طور می‌خواهید نظر یا عقیده‌ای را نقد کنید، زمانی که گزاره بیان‌کننده آن نظر یا عقیده با «مسلماً»، « یقیناً»، «تردیدی نیست که...»، «هر عاقلی می‌داند که...» ، «همه قبول دارند که ...» یا «واضح و مبرهن است که ...» شروع شده است؟ (واژه‌های اقناع‌گر)

اگر بپذیریم که دنیای سخن نیز از بعضی جهات شبیه یک بازار است، به این معنا که عرضه یک کالا نشان‌دهنده وجود تقاضاست، نتیجه می‌گیرم که عرضه این‌گونه سخنان ناسنجشگرانه نشان‌دهنده وجود تقاضا برای آن‌ها است. به همین خاطر به نظر می‌رسد که راه سنجیده‌کردن سخنان، کم کردن تعداد خریداران و پذیرندگان سخنان ناسنجشگرانه است و این نیز میسر نیست مگر با معرفی و رواج مقوله‌ای به نام سنجشگرانه اندیشی.

آن‌چه گفتیم بیشتر به غیاب سنجشگرانه‌اندیشی در عرصه‌های عمومی مربوط می‌شد، اما در عرصه‌های علمی و دانشگاهی نیز ضعف سنجشگرانه‌اندیشی مشهود است. نگارنده این سطور خود را در جایگاه ارزیابی تحقیقات بزرگ و پایان‌نامه‌ها و رساله‌های دکتری نمی‌بیند اما از کسانی که می‌توان به ارزیابی‌شان اطمینان کرد مکرراً شنیده‌ام که بسیاری اوقات حتی اولیات سنجشگرانه‌اندیشی در تحقیقات و پایان‌نامه‌ها نادیده گرفته می‌شوند.

ذکر این نکته نیز لازم به نظر می‌رسد که اندیشیدن سنجشگرانه ربط چندانی به وسعت اطلاعات و معلومات ندارد. گاه می‌بینیم که حتی کسانی که به راستی دریای معلومات هستند، اصول اولیه سنجشگرانه‌اندیشی را رعایت نمی‌کنند. به عنوان مثال، یکی دو سال پیش، بین دو تن از بزرگان فرهنگی کشور ما که وجود هردوی آن‌ها برای فرهنگ ما به راستی غنیمتی گرانبها به شمار می‌آید، بر سر اثری که یکی از آن دو بزرگوار منتشر کرده بود مناظره‌ای درگرفت. در این میان شخصی که اثرش مورد سنجشگری قرار گرفته بود در بخشی از پاسخ خود، به بیان ایرادهای یکی از کتاب‌های طرف مقابل پرداخت (گام خودت هم)، حال آن‌که بدون پشت سر گذاشتن آموزش رسمی در زمینه سنجشگرانه‌اندیشی نیز می‌توان دریافت که اشاره به ایرادهای کار دیگری نمی‌تواند نقایص کار من را توجیه کند.

با این اوصاف نباید شگفت زده شویم اگر ببینیم کشورهایی که به اهمیت پرورش متفکران خلاق و توانمند پی برده‌اند و سال‌هاست از این مرحله گذر کرده‌اند که دوره‌های آموزشی را مجالی برای سرازیر کردن اطلاعات به ذهن دانش‌آموزان و دانشجویان تلقی کنند، جایگاه ویژه‌ای برای سنجشگرانه‌اندیشی قائلند. در کشور ما اکثریت قریب به اتفاق دانشجویان، حتی دانشجویان فلسفه، تحصیلات خود را به پایان می‌رسانند بدون این‌که حتی نامی از سنجشگرانه‌اندیشی به گوششان خورده باشد، اما در کشورهایی که اشاره کردیم، سنجشگرانه‌اندیشی جزو دروس اجباری تمامی رشته‌هاست و به این نیز اکتفا نمی‌کنند بلکه اساساً هدف دوره‌های آموزشی را پرورش متفکران سنجشگرانه‌اندیش در حوزه‌های گوناگون دانش تعریف می‌کنند. درنظر گرفتن نقش محوری برای سنجشگرانه‌اندیشی و تمرکز و تأکید بر آن در این‌گونه نظام‌های آموزشی بدین خاطر است که هدفشان پرورش متفکرانی است که بتوانند مسائل را تشخیص داده و طبقه‌بندی کنند و در مورد آن‌ها به طور واضح و دقیق بیندیشند و حاصل اندیشه‌شان را به طور واضح و دقیق بیان کنند و در دفاع از آن استدلال کنند و در مورد مسائل با دیگران تبادل اندیشه کنند. با همین مقدار توضیحی که ارائه شد برای کسانی که تحصیل در دانشگاه‌های داخل کشور را تجربه کرده‌اند کاملاً روشن می‌شود که تفاوت بین نظام آموزشی مبتنی بر سنجشگرانه‌اندیشی و نظام آموزشی ما تا چه حد فاصله است. اشاره به این مطالب بدین خاطر است که سنجشگرانه‌اندیشی یکی از موضوعات کاملاً مرتبط با آموزش پرورش است و این مسأله که چگونه اندیشیدن، سخن گفتن، شنیدن و خواندن سنجشگرانه را به دانش‌آموزان و دانشجویان آموزش دهیم یکی از مباحث مهم صاحب‌نظران آموزش و پرورش است. بعید نیست در بین ما کسانی باشند که اندیشیدن یا سخن گفتن یا استدلال کردن بر طبق معیارهای سنجشگرانه‌اندیشی را بیش از حد سختگیرانه قلمداد کنند و شاید برای این گونه افراد شگفت‌آور باشد که بگویم در حال حاضر حتی برای آموزش سنجشگرانه‌اندیشی به کودکان نیز کتاب‌هایی منتشر می‌شود.

اين گزارش پيش‌تر در سايت خبرآنلاين منتشر شده است.