نویسنده: آرتور شوپنهاور

 

 

1.

پوچی وجود در هیئت تامّی که وجود به خود می‌گیرد آشکار می‌شود: در لایتناهی زمان و مکان که با تناهی آدمی در این هر دو امر مقابل می‌نشیند؛ در هم‌اکنون گذرنده، چنان‌چون یگانه هیئتی که در آن فعلیت وجود دارد؛ در علیت‌ناپذیری و نسبیتِ چیزها؛ در شدنی پی‌درپی بی‌آن‌‌که بودنی؛ در میل پی‌درپی بی‌ارضاء؛ در استیصال و تکاپوی پی‌درپی‌ای که زندگی بدان بسته است؛ زمان و رو در زوال داشتن تمامی چیزهایی که در زمان وجود دارند و زمان خودْ پدید‌شان‌ می‌آورد راستْ همان هیئتی‌ست که اراده‌ی معطوف به زیستن، که در مقام شیئی‌ فی‌نفسه ‌بی‌زوال است، تحتِ آن پوچی تکاپوی خویش را بر خود آشکاره می‌سازد. زمان آن چیزی‌ست که از رهگذرش هر آن چه هست در دستان ما به نیستی آمده همهْ ارزش‌های راستین‌اش را از کف می‌نهد.

 

2.

آن‌چه بوده دیگر نیست؛ هم به قدر آن‌چه که هرگز نبوده است وجود دارد. اما هرآن‌چه که هست لحظه‌‌ای دیگر می‌بوده است. هم از این روست که خُردمایه‌ترین امر ِ هم‌اکنونی بر گران‌مایه‌ترین امر ِ گذشته از حیث فعلیت رجحان دارد،‌ بدین معنا که رابطه‌ی آن امر نخستین با این امر اخیر رابطه‌ی چیزی‌ست با هیچ‌چیز.

هم از شگفتی‌مان به‌ناگهان در وجود می‌آییم، از پس هزاره‌هایی بی‌شمار که وجود نداشته‌ایم؛ دیری نخواهد پایید که باز وجود نداشته باشیم، دگربار تا هزاره‌هایی بی‌شمار. این‌گونه نمی‌شاید، قلب با خود در سخن می‌شود: و حتی بر خام‌طبعانه‌ترین خردها،‌ وقتی که چنین به ایده‌ای درمی‌نگرد، می‌باید پیش‌‌آگاهی‌ای از آرمانیتِ زمان آفتابی شود. لیک این امر مربوط به زمان، و مکان نیز از همین حیث، کلید قفل هر آن متافیزیک‌ِ راستین است، چراکه زمینه‌ را برای نظمی از چیزها فراهم می‌آورد که بسی با نظم طبیعی‌شان متفاوت است. کانت از همین روی شگفت است.

هر لحظه از زندگی‌ ما فقط به‌قدر لحظه‌ای به هم‌اکنون تعلق دارد؛ از آن پس تا همیشه از آن ِ گذشته است. هر شام‌گاه از گذران یکی روز فسرده‌تر می‌آییم. شاید  از این منظر که فرصت‌مان فرو‌می‌میرد برمی‌آشفتیم خودْ اگر در ژرف‌ترین نهفتِ هستی‌مان رازناکانه آگاه نمی‌بودیم به این که در چاه خشک‌ناشدنی ِ ابدیت سهیم هستیم، که از قعر آن تاهمیشه زیستنی نو و زمانی نو بیرون توانیم کشید.

بحثی نیست که می‌توان بر بنیان چنین ملاحظاتی نگره‌ای بنانهاد با این مدعا که گران‌بارترین خردْ بسته به این است که حظِ هم‌اکنون را برده این حظ را غایت زندگی سازیم، چراکه هم‌اکنون همهْ آن چیزی‌ست که حقیقت دارد و هرچیز دیگری فقط وهم است و خیال. ولی می‌توان خودْ این شیوه‌ی زیستن را هم بزرگ‌ترین بلاهت‌ها نامید؛ چراکه آن‌چه در لحظه‌ای از زیستن بازمی‌ماند، گفتی رؤیایی‌ که رنگ می‌بازد، هیچ تکاپویی را نمی‌شاید.

 

3.

 وجود ما جز هم‌اکنون ِ گذرنده هیچ بنیانی ندارد که بر آن پی افکنده شود. این گونه است که ‌هیئت‌اش در گوهر خود حرکتی‌ست‌ بی‌وقفه، بی‌هیچ امکان آن آرمیدنی که پیوسته در طلب‌اش تکاپو می‌کنیم. بدین ماند که کسی دوان از کوهی پایین رود که اگر بر آن می‌بود تا بازایستد سقوط می‌کرد و از به یمن ِ دویدن است تنها که مجال می‌یابد بر پای خود بایستد؛ یا چوبی که بر سرانگشتی تعادل یافته باشد؛ یا سیاره‌ای که در خورشید خود درمی‌نشست هرآن‌گاه که دست از پیش‌روی از سر اجبار خود فرو می‌شست. از همین رو وجود تجلی ِ بی‌قراری‌ست.

در جهانی چنین،‌ بدان جای که هیچ‌گونه برجای‌ای، هیچ وضعیت بادوامی میسر نیست، بدان جای که همه‌چیزی غرقه در دگرگونی و بهتی بی‌شکیب است و خود را بر ریسمان ِ لغزان‌اش تنها با تقلا و گام به پیش نهادن ِ دائم می‌تواند نگاه دارد – در چنین جهانی شادی نه آن است که به چیزی گرفته شود. آن جایی که غیر از "شدنی پی‌در‌پی بی‌آن‌که هرگز بودن ِ" افلاتون هیچ چیز روی نمی‌دهد، شادی مأوایی نتوان گزید. در بادی امر، هیچ انسانی شاد نیست، اما زندگی‌اش را یکسره در تکاپوی آن شادی پنداشته‌ای سپری می‌کند که گاه‌گه فراچنگ‌اش می‌تواند آورد، حتی اگرش به دست‌ آرد تنها به نومیدی‌اش خواهد انجامید؛ به هر روی، هم‌چون قانونی‌ست این‌که او کشتی‌شکسته و با دگلی باژگونه به بندرگاه درآید. پس از آن نیز به هر تقدیر او را چه سود از شاد بودن یا نبودن در زندگی‌ای که صرفا ً‌ بسته به توالی‌ای از لحظه‌های هم‌اکنونی گذرنده است و هم‌اینک نیز به پایان خود رسیده است.

 

4.

صحنه‌های زندگی ما به تصویر معرق‌کاری ِ خام‌دستانه‌ای می‌ماند؛‌ از نزدیک ناکارآیند و می‌باید از دور بدان‌ها نگریست تا جلوه کنند. از همین روست که به دست آوردن آن‌چه بدان میل کرده‌ایم پرده گشودن از بی‌حاصلی آن است؛ و از برای چه‌، با این‌که زندگی‌مان را تمام در آرزوی چیزهایی بهتر سپری می‌کنیم، بسا که هم‌چندان آن حسرت‌بارانه تمنای گذشته‌ را داریم. هم‌اکنون، ‌برخلاف، چون امری کاملا ً موقتی نگریسته می‌شود که نقش راه‌ای از برای نیل به مقاصدمان را بر عهده دارد. هم بدین دلیل است که وقتی آدمیان فراپشت خویش را می‌نگرند درمی‌یابند که این همه وقت را در گذرندگی (ad interim) زیسته‌اند، و در شگفت می‌شوند چو درمی‌یابند که آن‌چه چنین بی‌حظ و بی‌اعتنا پس پشت نهاده‌اند خودْ زندگی‌شان بوده است، خودْ همانی بوده است که در انتظارش زیسته‌اند.

 

5.

ورای هرچیز زندگی خود را هم‌چون رسالتی عرضه می‌دارد: رسالت حفظ خویشتن خویش‌اش، به معیشت گذراندن‌اش (de ganger sa vie) . چو این رسالت به انجام رسد، آن‌چه به دست آمده جز باری بر دوش نیست، و آن‌گاه است که رسالت دومی آشکاره می‌شود، این‌که با زندگی کاری کرد تا دفع ملال شود،‌ که چونان‌چون پرنده‌ای شکاری بر فراز هر آن زندگی بال گسترده است. حاصل این‌که رسالت نخستْ به دست آوردن چیزی‌ست و رسالت دوم ناآگاهیدن [خویش] از آن‌چه به دست آمده است، که در غیر این صورت باری‌ست بر دوش.

این‌که زندگی انسان جز اشتباهی نیست به قدر کفایت از راه این تأمل ساده اثبات می‌شود که انسان سرشته از نیازهایی‌ست که ارضای‌شان دشوار است؛ و این‌‌که ارضای‌ این نیازها جز وضعیتی رخوت‌ناک که در آن آدمی به ملال وانهاده می‌شود حاصلی به دست نمی‌دهد؛ و این ملال گواهی روشن از این است که وجود به‌خودی‌خود فاقد ارزش است، چراکه ملال خود هیچ نیست مگر احساس ِ تهیایی ِ وجود. چراکه اگر زندگی، در آن میلی که جوهر و وجود ما بدان بسته است، در خویشتن‌خویش‌اش برخوردار از ارزشی مثبت و محتوایی حقیقی می‌بود، چیزی هم‌چون ملال در میان نمی‌توانست باشد: صرفِ وجود می‌آکندمان و ارضای‌مان می‌کرد. از این گونه که چیزها هستند، از وجود حظی نمی‌بریم مگر که از پی چیزی در تکاپو باشیم – که در این صورت فاصله و دشواری‌ها هدف‌مان را چنین می‌نمایانند که گفتی ارضای‌مان می‌تواند کرد (وهمی که چو به آن دست یازیدیم رنگ می‌بازد) – یا به آن هنگام که در کردوکاری یک‌سره اندیش‌ورانه غرقه‌ایم، که در آن صورت حقیقتا ً از زندگی قدم به بیرون گذارده‌ایم تا از بیرون نظاره‌گرش باشیم، چونان تماشاگران یک نمایش. لذت شهوانی حتی جز تکاپویی بی‌وقفه بسته نیست که چون کام‌اش برگرفته شود بازمی‌ماند. هربار که نه گرم این یا آن کار دیگریم بل به خودِ وجود بازگردانیده شده‌ایم، پوچی و بی‌قدری وجود است که بر ما چیره می‌شود، و این است آن احساسی که ملال‌‌اش می‌نامند.

 

6.

این‌که کامل‌ترین تجلی اراده‌ی معطوف به زیستن را اندام آدمی مجسم می‌کند، با آن ساخت‌کار بی‌بدیل و بکرش، مقدر است که مشتی غبار شود و جوهرش به‌تمامی و هر آن تکاپوی‌اش آخرالأمر آشکارا به نابودی احاله شود – چنین است زنهار بی‌پرده‌ی طبیعت که تمام ِ تکاپوهای این اراده بیهوده است. اگر این اراده چیزی بود به‌خودی‌خود ارزش‌مند، چیزی که می‌بایست به‌نحوی مطلق وجود می‌داشت،‌ غایت‌اش [آن‌گاه] نا-بودگی نمی‌توانست باشد.

با این همه چه تفاوتی هست بین آغاز و انجام ما! با جنون میلی تن‌خواهانه می‌آغازیم بر اریکه‌ی شهوت، و با از هم گسستن یکان‌یکان اجزای‌مان و پلشتی بوی‌ناک جسدهامان به پایان می‌رسیم. و بهر نیک‌باشی و لذت ما، راهی که از این سر تا بدان سر دیگر گشاده است نیز بی‌تخفیف به سراشیبی فرومی‌شود: کودکی رؤیابافانه‌ی شاداشاد،‌ جوانی سرمستانه، سال‌های به رنج آکنده‌ی بزرگ‌سالی، پیری ِ سست و اغلب زبون، مشقت آن بیماری واپسین و دست‌آخر کشاکش مرگ – چنین نمی‌نماید آیا که وجود خطایی‌ست که پیامدهای‌اش رفته‌رفته آشکاره‌تر می‌شود؟

ما را آن به که زندگی را چون یک وهم‌زدایی (desengano) بنگریم، چون فرآیندی از رنگ باختن اوهام: چراکه آشکاره است که هرآن‌چه بر از سر می‌گذرانیم مقدر است که ره‌آوردش این‌چنین باشد.

 

 

١ .  برگرفته از «مقالات و گزین‌گویه‌ها»ی شوپنهاور، ‌ترجمه‌ی انگلیسی از آر. جی. هولینگ‌دیل

 (Harmondsworth: Penguin, 1970) ‌               

منبع: Philosophy: The Big Question (Blackwell Publishing)