کانت1 - نقد عقل محض 1

 

بحث ایده آزادی و ضرورت طبیعی B570-B587

 

پیش درآمد

تعارضی که کانت در این بخش شرح می دهد به این صورت می تواند خلاصه شود:

1. از یک سو نظم پدیداری که در ادارک ما خود را نشان می دهد، سلسله بی انتهایی از علت ها و معلول ها را لازم می آورد، که حضور هر یکی مستلزم دیگری است و حلقه ای از این زنجیره را نمی توان به صورت جدای از آن در نظر گرفت؛ یعنی هر یک از حلقه ها امری مشروط به قبل و بعد از خود است. این ایده را ما به عنوان ضرورت طبیعی می شناسیم.

2. از سوی دیگر، ایده امر نامشروطی که کاملا در قالب زنجیره فوق خلاصه نشود، نیز دور از ذهن نیست و چه بسا که همین امر نامشروط خود، شرط تمامیت و تحقق زنجیره امور مشروط باشد. این ایده را به عنوان آزادی می توانیم بازشناسیم.  

 

بدنه اصلی

پرسشی که در این قسمت با آن مواجه می شویم آن است که رابطه این دو، یعنی ایده ضرورت طبیعی و ایده آزادی را نسبت به هم باید چگونه تبیین کنیم؟ آیا میان این تعارضی حل ناشدنی برقرار است یا آنکه می توان وقوع یک امر را از یک جهت در قالب ایده ضرورت طبیعی و از جهت دیگر در قالب ایده آزادی توضیح داد؟

پیشنهادی که کانت مطرح می کند، بر نوعی تمایز معرفت شناختی میان این دو ایده تکیه دارد. به این صورت که زنجیره ضرورت طبیعی، زنجیره ای تجربی است، و در قالب این زنجیره، هر امر تجربی باید ضرورتا در پیوندی علی و معلولی با پیش و پس خود تعریف شود. اما کل این زنجیره تجربی، می تواند به عنوان معلول علیتی لحاظ شود که عقلانی است و خود در قالب علیت تجربی توجیه نمی شود. البته این از آنجا که این علیت همواره خارج از زنجیره علیت تجربی باقی خواهد ماند، پدیده های تجربی همچنان در قالب زنجیره ضرورت طبیعی توجیه خواهند شد. به این معنا علیت عقلانی خود خارج از زمان و مکان، و به عنوان تعین بخش و مشروط کننده آن ها عمل می کند(B581).  

 من فکر می کنم با توجه به راه حل پیشنهادی کانت می توان دو نکته را در افقی تازه تر بررسی کرد:

1. آنچه کانت به عنوان تمایز معرفت شناختی  (عبارت از من است، کانت این تعبیر را در متن به کار نبرده)، مطرح می کند، می تواند به حوزه روش شناسی نیز وارد شود. به این ترتیب که علوم تجربی با تکیه بر ضرورت طبیعی، همچنان در زنجیره پدیداری- تجربی باقی می مانند. و حتی در جاییکه از به دست دادن علت های پدیداری برخی پدیده های طبیعی عاجز باشند، هیچ گاه از زنجیره این علیت خارج نمی شوند و به تعبیر دیگر خدای خارج از دستگاه را در معادلاتشان لحاظ نمی کنند. از منظر روش شناختی، این علوم در پی توصیف و تبیین ریاضی پدیده هایند، که بر اساس آن مبنای واحد و همگنی باید مخرج مشترک تمامی توصیف های طبیعی باشد – همانطور که تو در مطلبت به آن اشاره کرده ای. اما هنگامی که امر نامشروط یا استعلایی را در توضیح پدیده های تجربی در نظر می گیریم، دیگر پا را از حوزه امور تجربی (به تعبیر معرفت شناختی) یا توصیف و تبیین علمی (به تعبیر روش شناختی) فراتر گذاشته ایم، و به حوزه امور عقلانی وارد شده ایم که به لحاظ روش شناختی ارتباطی تنگاتنگ با فهم و تفسیر امور دارد.

2.  تمایز معرفت شناختی کانت قبل از آنکه در افق مسئله آزادی و تبعات اخلاقی آن بررسی شود، می تواند روشن گر پاره ای از امور در حوزه روان-تنی و رواشناسی متعاقب آن باشد. انسان به عنوان موجودی که کنش هایش در جهان طبیعی صورت می پذیرد، از دید روانشناسی فیزیکی موضوع قوانین داده شده در ضرورت های طبیعی است. اما این قوانین، هرچقدر هم که با جزئیات فرایندهای فیزیکی نهفته در کنش ها و واکنش های انسانی را توضیح دهند، از مرحله توصیف ایستا فراتر نمی روند و نمی توانند مقدمه ساز فهم این کنش ها باشند. اگر بخواهیم این بخش را با یک مثال ساده انگارانه خلاصه کنیم، می توانیم بگوییم، وضعیت این علوم همانند بررسی های آماری در تحقیق های جامعه شناختی است که علی رغم توانایی در فراهم آوردن توصیف های  دقیق، نمی توانند  فهمی از پدیده های اجتماعی به دست دهند.

 

البته تمایز کانت تنها به حوزه معرفت شناختی محدود نمی ماند، بلکه با ورود به حوزه اخلاق و علوم اصل موضوعی، در قالب تمایز میان امر توصیفی و امر هنجاری مطرح می شود؛ که در باره آن به توضیح تو در نوشته ات اکتفا خواهیم کرد. تنها نکته ای که لازم است در اینجا ذکر شود، آن است که اگر از منظر توصیفی تلاشی موجه با ناموجه برای برقراری پیوند میان علیت تجربی پدیدارها با امور نامشروط عقلانی صورت پذیرد، نتیجه نوعی انسان شناسی متکی به روان شناسی خواهد بود که می کوشد، با کنش های انسانی را با توجه به علت های روان شناختی آن ها تبیین کند(B578). اما از آنجا که کنش انسانی تنها در چارچوپ یک مکانیسم ایستا صورت نمی پذیرد، و جنبه های هنجارین یکی از عناصر ذاتی آن را تشکیل می دهند، این انسان شناسی روانشناختی  علمی ناقص و تک بعدی خواهد بود.

دراین قسمت باید دقت کرد که ما در بطن تحلیلی پدیدارشناختی قرار داریم، به این معنا که زمان و مکان مورد بحث ما، همانطور که در بخش حسیات استعلایی مورد تحلیل قرار گرفت، شروط تجربه اند، نه واقعیت های خارجی آنطور که فلسفه های واقع گرا ادعا می کنند. بر اساس این تحلیل، اگر برای عقل علیتی مقدم بر پدیدارهای تجربی در نظر بگیریم، این علیت اصلا به معنای تقدم زمانی نیست. بلکه می توان گفت، این علیت تنها شروط تعین پدیدارها را فراهم می کند. و حتی اگر در بررسی پدیدارهای تجربی به علیتی برخورد کنیم که به لحاظ زمانی مقدم بر آن هاست ولی در عین حال نه از دیگر پدیده های تجربی، بلکه از عقل ناشی شده است – مثل بسیاری از کنش های مختارانه ما-، این تقدم زمانی به شروط مقدمه ساز مربوط می شود، نه امر نامشروطی که در بن آن هاست. مثلا در مورد کنش های مختارانه، درونیافتی که ما از فعل بلند کردن دستمان داریم که بر پدیده طبیعی معلول آن تقدم دارد.

تمایز کانتی در حوزه حقوق و جرم شناسی هم می تواند کارگشا باشد؛ و از خلط مبحثی که معمولا میان عوامل ارتکاب جرم و نفس ناهنجارین آن صورت می پذیرد، جلو گیری کند. به باور کانت، به دست دادن مجموعه عواملی که زمینه ارتکاب جرم را فراهم آورده اند، نمی تواند به معنای توجیه عمل مجرمانه باشد. چرا که توجیه اصولا در حوزه ی دیگر، یعنی در حوزه امور هنجارین واقع می شود. امور هنجارین تحققی از نوع پدیده های تجربی ندارند، بلکه مبنای آنها «باید» ی است که در ماهیت آزاد عقل ریشه دارد. نظریه حقوق کانتی، نوعی استقلال ذاتی را به عقل نسبت می دهد که آن را کاملا از تاثیرپذیری احساسی به دور می دارد.

گرچه برای تو قضیه کاملا روشن است و دیگر نیازی به تاکید ندارد، ولی برای خوانندگان احتمالی این یادداشت ها، باید اضافه کنم که در هنگام تحلیل نظر کانت در باره علیت باید توجه داشته باشیم که روش کانتی کار خود را از پدیدارها شروع می کند. نه براساس قوانین مفروض در خارج، چنانکه در فلسفه های واقع گرایانه، مثلا از نوع فلسفه اسلامی. اگر بخواهیم موضع کانت در قبال علیت به معنای امر واقع خارجی را بدانیم، با موضعی شبیه به هیوم مواجه خواهیم شد. آنچه در پدیده های تجربی مورد نظر کانت است، علیت پدیداری است، که خود را چنانکه هست تنها در پدیده های تجربی به عنوان امور مشروط نشان می دهد. پرسش از اینکه چرا فقط علیت به این نحو قابل صورت بندی است، پرسشی غیرپدیدارشناختی است، و مانند آن است که بپرسیم چرا حس خارجی، امور را در قالب مکان بر ما نمودار می سازد(B585).

 

 

بحث نسبت میان پدیدارها و موجود ضروری B587-B

 

پیش درآمد

در تبین ریاضی پدیدارها، مدل اصلی تحلیل ما بر اساس رابطه جز و کل بنا شده است. به این معنا که هر موجود عضوی از یک سلسله را تشکیل می دهد و به خودی خود مشروط و ممکن است. این محدوده ای است که تحلیل تجربی در اختیار ما قرار می دهد. اما اگر این سلسله را به عنوان یک کل لحاظ کنیم، از آنجا که آن را نمی توان موجودی مشروط در یک سلسله بزرگ تر قرار داد، موجودی خارج از این سلسله لازم است که کل سلسله را تحقق ببخشد. و چون ممکن بودن به معنای عضویت در این مجموعه است، موجود مورد نظر باید ضروری باشد. ولی این محدوده در تحلیل تجربی قرار نمی گیرد. بنابراین بحث از موجود ضروری به عنوان تمامیت بخش کل اعضای سلسله، امری عقلانی است.

 

بدنه اصلی

آنچه کانت در طرح مسئله خود(B589) در باب ماهیت عقلانی موجود ضروری و نسبت آن با پدیدارهای تجربی عنوان می کند، فرایندی است که همچنان در تبیین های علمی دنبال می شود. جستجوی عوامل تحقق بخشنده موجودات، هیچ گاه به عاملی خارج از دستگاه ختم نمی شود. البته کانت چنانکه خود تاکید می کند، در این بخش از نقد عقل محض در پی اثبات چنین موجودی نیست، بلکه حوزه امور را به لحاظ معرفت شناختی و روش شناختی مشخص می کند.

هنگامی که تحلیل ما به مجموع امور مشروط محدود بماند، ماهیت کیهان شناختی خود را حفظ خواهد کرد، که به خودی خود نه نافی ایده های متعالی است نه مثبت آن ها. این ایده ها که خود را در تحلیل استعلایی به عنوان امورنامشروط نشان می دهند، ضرورتا ایده هایی نا متحقق اند. چراکه تحقق آن ها به معنای تبعیت شان از قوانین پدیداری جهان تجربی است. به دو طریق می توان از این ایده ها شناختی نسبی به دست داد. اولین راه، نوعی شبیه سازی از طریق پدیدارهای تجربی است، که به سبب تغییر ماهیت بنیادینی که در ایده ها به وجود می آورد، نمی تواند به عنوان راه حل اتخاذ شود. دومین راه، اگر چه باز از طریق مشابهت صورت می پذیرد(چراکه شناخت فی نفسه متعلق این ایده ها ممکن نیست)، از اموری آغاز می شود که به سبب ضرورت شان بیشترین شباهت را با آن ها دارند: مفاهیم محض به طور کلی (B595).