سعيد انواري


دانلود متن كامل (pdf)


اصطلاح «فلسفه اسلامي» اولين بار جهت تمايز فلسفه سنتي ما از فلسفه هاي اروپايي وضع گرديد. اين اصطلاح كه تا دهه دوم قرن حاضر، هيچ سابقه اي در كشور ما نداشته است، امروزه كاربرد وسيعي جهت ناميدن فلسفه سنتيمان پيدا كرده است. اما در اين ميان، پسوند «اسلامي» آن به يكي از بحث برانگيزترين مباحثي تبديل شده است كه به نظر نميرسد اجماعي در پاسخ به آن وجود داشته باشد. در اين مقاله ضمن طرح كليه نظرات مختلف در اين خصوص، به بررسي اصطلاح «فلسفه اسلامي» خواهيم پرداخت و به رغم خود نشان خواهيم داد كه پسوند «اسلامي» اين فلسفه به چه معنايي اشاره مي كند.

لازم به يادآوري است كه اولا: اين مقاله به بحث از اصالت فلسفه اسلامي نمي پردازد و اين بحث كه آيا فلاسفه اسلامي، نظريات تازه اي نسبت به اسلاف نوافلاطوني و مشائي خود داشته اند يا نه، مورد بررسي قرار نميگيرد. گرچه اين بحث در جاي خود از اهميت ويژه اي برخورد است، اما به هر حال چيزي در دست داريم كه آن را «فلسفه اسلامي» مي ناميم و اين مقاله قصد دارد تا تنها، علت اين نامگذاري را مشخص كند.

 ثانيا: اين بحث كه آيا فلسفه اسلامي با مرگ ابنرشد پايان پذيرفت و يا پس از آن توسط افرادي چون ميرداماد، ملاصدرا و .... به حيات خود ادامه داد با بحث اين مقاله كه به بررسي عنوان فلسفه اسلامي مي پردازد مرتبط نيست، گرچه افرادي چون ايزوتسو معتقدند كه: «نوعي از فلسفه كه از حيث سنخيت و خصوصيات شايسته است كه اسلامي ملحوظ شود، فقط پس از مرگ ابن رشد پديدار شد و رشد كرد، نه پيش از آن»(1).

ثالثا: خصوصيات خاص فلسفه اسلامي نيز در طرح اين بحث مدخليتي ندارند. به عنوان مثال، يكي از خصوصيات فلسفه اسلامي اين است كه مباحث معرفت شناسي و هستي شناسي آن به يكديگر پيوسته اند و تفكيك نگرديده اند. گرچه، اگر فلسفه اسلامي، داراي مشخصه اي باشد كه آن را در ارتباط با دين اسلام به دست آورده است، به بحث پيرامون آن خواهيم پرداخت.

رابعا: در اين مقاله به تعاريف فلسفه در نزد حكماي اسلامي، مانند آنكه گفته اند: «فلسفه، علم به احوال اعيان موجودات، به ميزان قدرت بشري ما است» (2) و يا: «فلسفه، علم به علل اشيا و معلولهاي آنها است» (3) و ... نمي پردازيم. چراكه مخالفين فلسفه اسلامي معتقدند كه با وجود تعاريف ودعاوي فوق (4)، فلاسفه اسلامي در عمل فلسفه اي حقيقي ارائه نكرده اند و همانطور كه پسوند «اسلامي» اين فلسفه نشان مي دهد، به سمت علم كلام رفته است و فلسفه خود را با آن ادغام كرده اند. بنابر اين با توجه به تعاريف فلسفه، نميتوان فهميد كه پسوند «اسلامي» آن به چه دليل در كنار عنوان فلسفه قرار گرفته است.

ذكر اين نكات از اين جهت لازم است كه متأسفانه برخي از نويسندگان، بدون تفكيك اين مباحث از يكديگر به بحث پيرامون اصطلاح «فلسفه اسلامي» پرداخته اند و بدين جهت نتوانسته اند به نتيجه گيري صحيحي در اين خصوص نائل گردند.

 برخي از پرسش هايي كه مستقيما در خصوص عنوان «فلسفه اسلامي» مطرح است، عبارتند از: «فلسفه اسلامي» بيانگر چه نوع فلسفه اي است؟ چرا برخي آن را «فلسفه عربي» ناميده اند؟ آيا فلسفه اسلامي جزء فلسفه هاي مضاف است؟ اگر فلسفه، علمي آزاد است، چگونه خود را در قالب يك دين (اسلام) محدود كرده است؟ آيا چنين فلسفه اي امكان پذير است و يا آنكه بايد آن را جزء شاخه هاي علم كلام به شمار آورد؟ آيا مراد از «فلسفه اسلامي» فلسفه مسلمانان است؟ و ... اين پرسش ها و پرسش هايي از اين دست، امروزه تمامي كساني را كه به وجود فلسفه هاي اسلامي، مسيحي و يهودي اعتقاد دارند، به خود مشغول كرده است. از ميان سئوالات فوق، محوري ترين پرسش اين است كه: «فلسفه اسلامي» بيانگر چه نوع فلسفه اي است؟ در پاسخ به اين سئوال چند نظريه مطرح شده است كه عبارتند از:

1. فلسفه اسلامي، يعني فلسفه فيلسوفان مسلمان.

2. فلسفه اسلامي، يعني فلسفه اي كه در محيط اسلامي و در فضايي تحت حكومت مسلمانان پديد آمده است.

3. فلسفه اسلامي در حقيقت چيزي جز «الاهيات اسلامي» نيست و جزء شاخه هاي علم كلام قراردارد.

4. فلسفه اسلامي، يعني فلسفيدن در خصوص مباحث اسلام كه تعبير امروزي آن «فلسفه دين» و يا به طور خاص «فلسفه دين اسلام» است.

5. فلسفه اسلامي، يعني فلسفه اي كه برخي از مسائل خود و نيز ايده هايي براي برخي از سئوالات خود را از دين اسلام اخذ كرده است.

به جز پيروان دسته سوم كه اصولا فلسفه اسلامي را چيزي جز كلام اسلامي نمي دانند، سايرين بر اين مطلب اتفاق نظر دارند كه با مقيد كردن فلسفه به «اسلامي» بودن، موضوع آن به مسائل اسلامي مقيد نمي شود، زيرا موضوع فلسفه، «وجود بما هو وجود» است و قيد اسلاميت آن به هيچ عنوان در ماهيت فلسفي آن مدخليتي ندارد.(5)

پيش از آنكه در خصوص نظرات فوق به قضاوت بپردازيم لازم است تا نگاهي تاريخي به سير فلسفه در جهان اسلام بيندازيم تا مشخص گردد كه فلسفه اي كه امروزه با عنوان «فلسفه اسلامي» ناميده مي شود چيست. از اين طريق به روشني مشخص خواهد شد كه پسوند «اسلامي» اين فلسفه، چرا و از چه زماني به فلسفه سنتي ما اضافه شده است. اصطلاح فلسفه در طول تاريخ داراي دو معناي عام و خاص بوده است(6) كه عبارتند از:

1. فلسفه به معناي عام، در اين معنا كه مي توان آن را معادل «حكمت» ناميد، فلسفه به دو بخش حكمت عملي و حكمت نظري تقسيم مي گردد كه حكمت نظري خود شامل طبيعيات (فيزيك زمان گذشته)، رياضيات و الاهيات (ما بعدالطبيعه) است.

2. فلسفه به معناي خاص، فلسفه در اين معنا به الاهيات (= ما بعد الطبيعه = علم اعلي =علم الهي = ما قبل الطبيعه) اطلاق مي گرديد. اكثر مخالفتهاي متكلمين ناظر به اين معناي از فلسفه بوده‌است زيرا از آنجا كه فلسفه به معناي عام خود شامل رياضيات و اخلاق نيز مي‌شود و متكلمين به اين مباحث اشكال نميكرده اند، نميتوان آنها را با فلسفه به معناي عام آن مخالف دانست، بلكه بيشتر حملات متكلمين به مباحث فلسفه الهي و در برخي از موارد به فلسفه طبيعي اختصاص داشته است.(7) فلسفه سنتي ما، سالها به معناي عام آن به كار گرفته مي شد و بدين جهت بود كه حكما و فيلسوفان قديم، از تمامي علوم هاي فيزيك (طبيعيات قديم)، شيمي (كيمياگري)، نجوم (هيئت و زيجات و تقاويم) و رياضي و ... سررشته داشته اند. تقسيم بندي حكمت و فلسفه و اقسام اصلي و فرعي علوم گذشته(8) در جدول شماره(1) ذكر شده است.

در اواخر دوران قاجاريه و با ورود علوم جديد در ايران كه نماد آن تاسيس مدرسه دارالفنون بود، كم كم فلسفه از معناي عام خود خارج گرديد و تنها در معناي خاص آن (فلسفه الهي) به كار رفت و به دليل كنار گذاشتن نظرات طبيعيات قديم، اين مباحث از حوزه تدريس مدرسين حكمت و فلسفه خارج گرديد و حكمت كه به معناي وسيع خود شامل رياضيات، طبيعيات و الاهيات بود به حوزه الاهيات محدود گرديد. اين روند كه به تدريج صورت گرفت، از مدرسيني چون ملاهادي سبزواري تا علامه طباطبايي را در برمي گيرد. ملاهادي سبزواري در شرح منظومه خود به طبيعيات و الاهيات و علم اخلاق پرداخته و عملا رياضيات را از دائره فلسفه خارج كرده بود (9) و حكيماني چون مهدي الهي قمشه اي در كتاب حكمت الهي خود به بسياري از مباحث طبيعيات قديم، اشكال وارد كرده بودند (10) و در نهايت علامه طباطبايي در دو كتاب بدايه الحكمه و نهايه الحكمه خود رسما طبيعيات را از فلسفه جدا كرده و معناي خاص فلسفه (= ما بعد الطبيعه = علم الهي) را مورد تأكيد قرار دادند.(11)

توجه به اين روند فكري در ميان انديشمندان كشورمان بسيار مهم و راه گشا خواهد بود. پس از توجه به اين روند كه در جريان آن فلسفه از معناي عام آن (كل علوم) به معناي خاص آن (ما بعد الطبيعه) تقليل يافت، بايد پرسيد كه عنوان «فلسفه اسلامي»، براي ناميدن چنين فلسفه اي، از چه زماني رايج گرديد؟ گرچه بايد يادآور شد كه امروزه برخي مدعي وجود علومي اسلامي، مانند: رياضيات اسلامي، نجوم اسلامي، طب اسلامي و ... هستند، اما همانطور كه در ادامه نشان داده خواهد شد، ماهيت «فلسفه اسلامي» به نحوي نيست كه بتوان آن را در زمره چنين علومي قرارداد. بنابراين گرچه ادعاي وجود رياضيات اسلامي بيشتر به شوخي شباهت دارد، اما حقيقتا نوع خاصي از فلسفه وجود دارد كه «فلسفه اسلامي» ناميده مي شود و برآنيم تا نشان دهيم كه اين عنوان به چه دليل انتخاب شده است.

تا پيش از ورود فلسفه هاي غربي به ايران كه در دهه دوم قرن حاضر، توسط كتابهايي نظير «سير حكمت در اروپا» صورت گرفت (12)، هيچ كس فلسفه را با پسوند «اسلامي» به كار نمي برد و حتي در ابتداي تاسيس رشته فلسفه اسلامي در دانشگاه تهران، اين رشته تحت عنوان رشته «معقول و منقول» تدريس مي گرديد(13). اگر چه سابقه بكارگيري اين اصطلاح در كشور ما چندان طولاني نيست، اما اين اصطلاح پيش از آن توسط مستشرقيني كه با فلسفه سنتي ما آشنا مي‌شدند، جهت تمايز آن از فلسفه هاي اروپايي به كار مي رفت. برخي از مستشرقين، به جاي اصطلاح «فلسفه اسلامي» از «فلسفه عربي» استفاده كردند. اصطلاح فلسفه اسلامي به اين خصوصيت فلسفه سنتي ما تأكيد دارد كه توسط مسلمانان شكل گرفته است و فلسفه عربي به زبان غالب بر كتب فلسفه سنتي ما تأكيد مي كند و از اين طريق آن را از فلسفه هاي غربي متمايز مي كند.

با دقت در اين دو اصطلاح مي توان ديد كه هر كدام داراي نواقصي هستند و هيچكدام به درستي فلسفه سنتي ما را بازگو نمي كند. زيرا از يك طرف، فلسفه سنتي ما شامل فلسفههاي فيلسوفان غير مسلماني چون ابوالبركات بغدادي و ابن‌ميمون ميشود كه يهودي به شمار ميآيند (14) و بنابراين فلسفه سنتي ما لزوما توسط فيلسوفان مسلمانان رشد نيافته است و از طرف ديگر، كتب بسياري از فلاسفه به زبانهاي فارسي و تركي نوشته شده است و تمامي اين فلسفه به زبان عربي نگاشته نشده است.

 اما ميتوان معناي ديگري براي اصطلاح «فلسفه اسلامي» در نظر گرفت كه به نظر مي رسد بهترين تفسير موجود از اين اصطلاح است، «فلسفه اسلامي» به معناي فلسفهاي است كه در جهان اسلاميو در منطقه جغرافيائي كه تحت حكومت مسلمانان قرار داشته است، شكل گرفته و پيشرفت كرده است. در ادامه اين معنا را مورد بررسي بيشتر قرار خواهيم داد و از آن دفاع خواهيم كرد.

 

فلسفه اسلامي و فلسفه عربي

در خصوص اصطلاح «فلسفه عربي»، ذكر اين نكته لازم است كه برخي از دانشمندان كشورهاي عربي، به دلايل نژادي و عرق عربي و قومي، به اصطلاح «فلسفه عربي» علاقه بيشتري نشان داده اند (15) و در مقابل برخي از دانشمندان كشورهاي غير عربي به دلايل مشابهي! به كار بردن اين اصطلاح را به هيچ عنوان برنمي‌تابند و بر اصطلاح «فلسفه اسلامي» تأكيد مي كنند. گر چه بخشي از اين اختلاف كه ريشه در امور غير فلسفي و غير عقلاني دارد، مورد توجه ما نيست، اما به دور از قيل و قالهاي مطرح شده، ميتوان منصفانه قضاوت كرد كه عنوان «فلسفه اسلامي» از شايستگي بيشتري برخوردار است؛ چرا كه همانطور كه گفته شد، بسياري از فلاسفه مسلمانان، نه از نژاد عرب بوده اند و نه به زبان عربي كتاب نوشته اند (16). به عنوان مثال متفكراني چون ناصر خسرو (فيلسوف اسماعيلي) و يا افضل الدين كاشاني (17)، تمامي آثار خود را يكسره به فارسي نوشته اند و افرادي چون ابن سينا، سهروردي، ميرداماد و ملاهادي سبزواري، برخي از آثار خود را به فارسي نگاشته اند (18) و همانطور كه «فلسفه يهودي» را به دليل آنكه بسياري از آثار آن به زبان عربي نوشته شده است (19)، «فلسفه عربي» نمي خوانند و يا فلسفه برخي از فلاسفه اروپايي را كه كتابهاي خود را به زبان لاتين نوشته اند، «فلسفه لاتيني» نميخوانند، شايسته نيست كه فلسفه اسلامي را «فلسفه عربي» بناميم.

اين اختلاف نظر در سنت نگارش تاريخ فلسفه به چشم مي خورد. به عنوان مثال: ابراهيم مدكور، حناالفاخوري و خليل الجر، نام تاريخ فلسفه خود را «تاريخ فلسفه عربي» گذاشته اند و در مقابل، ماجدفخري، ميان محمد شريف و دكتر سيد حسين نصر، عنوان «تاريخ فلسفه اسلامي» را ترجيح داده اند. اين امر بجز در بيان فلسفه، در منطق نيز به چشم ميخورد و برخي، عنوان «منطق عربي» را به «منطق اسلامي» يا «منطق قديم» ترجيح ميدهند (20). علت تاريخي اين امر آن است كه اروپائيان، مسلمانان را در اسپانيا (اندلس) به عنوان اعراب ميشناختند و بدين جهت، فلسفه مسلمانان را «فلسفه عربي» ميناميدند، لذا اين اصطلاح اگر چه به هيچ عنوان شايستگي لازم را ندارد، اما همچنان به دليل سابقه تاريخي آن، توسط مستشرقين به كار گرفته مي شود. دكتر سيد حسين نصر مينويسد: «اگر كسي عقايد ملي گرايانه و تنگ نظرانه دوره جديد را كنار بگذارد و بر كل سنت فلسفه اسلامي نظر افكند، به دلايل عقلي و تاريخي، هيچ چاره اي ندارد جز اينكه آن را «فلسفه اسلامي» بنامد و اگر واژه فلسفه عرب هنوز هم در زبانهاي اروپايي به كار ميرود، بايد اين واژه را دقيقا به معني قرون وسطايي آن (يعني اسلام) فهميد و هرگز نبايد آن را به فهم جديد كلمه منتقل كرد» (21)، زيرا امروزه عنوان «عربي» تنها تداعيگر نژاد خاصي است و نميتواند جهت ناميدن عالم اسلام به كار گرفته شود (22). اما چنانچه گفته شد اين فلسفه در غرب، به علت استفاده غالب از زبان عربي در آن، اكثرا فلسفه عربي خوانده مي شود (23). اين عده چنين استدلال مي كنند كه برخي از فلاسفه اين حوزه مسلمان نبوده اند (افرادي مانند: ابوالبركات، ابن ميمون، ابن كمونه و...) و بنابراين عنوان «فلسفه اسلامي» عنواني كامل به شمار نميآيد و همانطور كه نميتوان فلسفه قرون وسطي را «فلسفه مسيحي» ناميد، همچنين نميتوان فلسفه اعراب را فلسفه اسلامي به شمار آورد (24). در مقابل كساني كه اصطلاح فلسفه اسلامي را برگزيده اند، چنين استدلال مي كنند كه همانطور كه وقتي گفته مي شود «فلسفه انگليسي»، مراد فلسفه اي نيست كه صرفا همه فيلسوفان آن انگليسي باشند، بلكه مراد فلسفه تجربي مسلكي است كه اكثر فيلسوفان آن انگليسي بوده اند، به همين نحو، فلسفه اسلامي يعني فلسفه اي با خصوصياتي خاص كه اكثر فيلسوفان آن مسلمان بوده اند (25).

در اين ميان، برخي فلسفه اسلامي را در رديف فلسفه هاي مسيحي و يهودي قرار داده اند و افرادي چون ژيلسون را كه در كتب خود سرسختانه از وجود فلسفه مسيحي دفاع كرده است (26)، حامي اين نوع از فلسفه دانستهاند. گرچه به دليل آنكه اساسا برخورد اسلام و مسيحيت با عقل متفاوت بوده است و محيط فكريي كه جهان اسلام (و خصوصا ايران) در اختيار فيلسوفان قرار داد، به طور كامل با محيط مسيحيت اختلاف داشته است، جا دارد تا بررسي شود كه «فلسفه اسلامي» حقيقتا تا چه حد به «فلسفه مسيحي» شباهت دارد.

 

فلسفه اسلامي و فلسفه دين

در اينجا لازم است كه مشخص شود كه اين فلسفه كه در جهان اسلام رشد و توسعه يافته است در چه حد و در چه اموري از دين اسلام تأثير پذيرفته است. در اينجا است كه بحث از «امكان فلسفه اسلامي» مطرح مي شود. چرا كه عده اي معتقدند كه اتصاف اين فلسفه به اسلاميت مستلزم آن است كه در كليه مباحث خود از خصيصهاي ديني برخوردار باشد و از آنجا كه اين مباحث مي‌بايد در عين حال، همچنان فلسفي نيز باقي بمانند، تعارضي آشكار مياناين دو امر پديد مي آيد(27) و امكان وجود فلسفه اي اسلامي منتفي مي گردد.

جهت بررسي اين مطلب، لازم است تا ميان مباحث فلسفي و كلامي، تمايز قائل شويم. علم كلام، علمي ايست كه در خدمت دين است و در جهت تبيين و دفاع از گزاره هاي ديني به كار مي رود و روش آن نيز، مخلوطي از روشهاي برهاني، جدلي، خطا به اي و ... است. علم كلام از ابتدا به سمت نتيجه بحث جهت گيري مي كند و از هر چه در جهت تبيين و دفاع از گزاره هاي ديني به كار مي آيد، استفاده مي كند. اما فلسفه يك علم آزاد است و از ابتدا نمي داند كه در نهايت سر از كجا در خواهد آورد و روش آن نيز تنها برهاني است. بنابراين فلسفه به كلي با علم كلام متفاوت است، چرا كه فلسفه با آزادي گام برمي دارد و حتي ممكن است كه در نهايت به نقيض گزاره هاي ديني برسد! همين امر است كه برخي از كساني را كه از نزديك با فلسفه اسلامي آشنا نيستند، به اين فكر انداخته است كه چگونه علمي آزاد مانند فلسفه، «اسلامي» ميشود و اصولا جمع اين دو واژه يعني «فلسفه» و «اسلامي بودن» متناقض و ناممكن است.

جهت حل اين مشكل، لازم است تا اجزاء فلسفه الهي را مورد بررسي قرار دهيم. فلسفه الهي به دو بخش: الاهيات باالمعني الاعم (يا امور عامه) و الاهيات بالمعني الاخص تقسيم ميشود. در بخش الاهيات بالمعني الاعم يا امور عامه فلسفه، از مباحث كلي فلسفه و از «وجود بما هو وجود» بحث ميشود. در اين بخش فلسفه اسلامي به هيچ عنوان تحت تأثير دين يا مذهبي خاصي نيست و به معناي واقعي كلمه، «فلسفه» است و آن را در تشبيهي با رياضيات محض، «فلسفه محض» مي ناميم. در بخش الاهيات بالمعني الاخص كه ميتوان آن را در مقايسه با رياضيات كاربردي، «فلسفه كاربردي» ناميد، با فلسفه اي سرو كار داريم كه به صورت كاربردي در حوزه دين وارد شده است و به پرسش از وجود خدا، صفات او، حيات پس از مرگ و ديگر آموزه‌هايي مي پردازد كه در اديان و به طور خاص در دين اسلام وارد شده است. در اين بخش، فلسفه اسلامي را مي‌توان «فلسفه دين» ناميد و بايد توجه داشت كه فلاسفه اسلامي در مباحث الاهيات بالمعني الاخص، هرگز از اصول فلسفي خود خارج نشدهاند و فلسفه خود را به علم كلام بدل نساختهاند. (28)

بنابراين مشخص گرديد كه فلسفه الهي كه شامل دو بخش امور عامه و الاهيات بالمعني الاخص است، در بخش اول خود فلسفهاي محض است و در بخش دوم خود به طرح مباحث فلسفي پيرامون معاد جسماني، معراج پيامبر، نزول ملائك و ... پرداخته است و در حقيقت در اين بخش به تعبير امروزين آن، «فلسفه دين» يا به طور خاص «فلسفه دين اسلام» را مطرح كرده است.

بنابراين مي توان گفت كه نظريات دوم و چهارم از ميان پنج نظريه مطرح شده در ابتداي مقاله، بيش از ساير نظريات به حقيقت نزديك ترند و فلسفه اسلامي را بايد فلسفه اي دانست كه در فضايي تحت حكومت مسلمانان پديد آمده است و در بخشي از مباحث خود (الاهيات بالمعني الاخص) به مباحث «فلسفه دين» پيرامون دين اسلام پرداخته است و قيد «اسلامي» آن قيدي توضيحي نيست، بلكه قيدي است كه مي خواهد فلسفه سنتي ما را از فلسفه هاي غربي متمايز سازد.


مطالب مرتبط:

» فلسفه‌ي اسلامي چيست؟ - بخش دوم و پاياني