ابن سینادر یکی از قسمت‌های سریال ابن سینا که این روزها دوباره در شبکه‌ی 4 تکرار می‌شود، ابن سینا و ابوریحان بیرونی با هم نمایش داده‌ می‌شوند. در یکی از صحنه‌های این قسمت ابن سینا، ابوریحان بیرونی و پیرمردی که ندانستم کیست و یک اسب سیاه در باغی قدم می‌زنند. ابتدا ابوریحان می‌نالد از اینکه اهل علم مجبورند در دربار پادشاهان و تحت حمایت آن‌ها باشند تا بتوانند کارهای علمی‌شان را انجام دهند. اما بحث به سرعت به سوی فلسفه کشیده‌ می‌شود. ابوریحان در آن باغ و هوای خوش از مسئله‌ی شر می‌پرسد. پیرمرد مریض بر روی اسب نشسته و همه چیز در حال تعادل است. ابن سینا هم لبخند زنان پاسخ‌های از پیش آماده‌اش را ارایه می‌کند. ابن سینا توضیح می‌دهد که شر ملازم ماده ‌است اما در جهان شر قلیل به سبب خیر کثیر به‌وجود آمده ‌است و نیز اضافه می‌کند که پرهیز از خلق جهان به سبب وجود شر قلیل خود شری است بزرگ‌تر. صحبت دو دانشمند به قدیم و حادث به علت و معلول هم کشیده می‌شود و پاسخ‌های حکیمانه‌ی امین تارخ روح ابن سینا را شاد می‌کند. این قسمت سریال در همین جا تمام نمی‌شود.

صحنه‌ی بعد بیابانی است طوفانی. پیرمرد از اسب پیاده شده و به سختی را ه می‌رود، ابن سینا زیر بغل او را گرفته و اسب هی شیهه می‌کشد و ناآرامی می‌کند. بیننده با خود می‌انگارد که کارگردان نقیضیه‌ای بر شر قلیل و خیر کثیر در ذهن داشته‌ است. اما ناگهان ابوریحان شروع می‌کند ایراداتی بر فلسفه‌ی ارسطو وارد کردن. پیرمردی که نتوانستم بفهمم کیست حالش بدتر می‌شود. اسبت شیهه‌ای بلند می‌کشد. ابوریحان همچنان از فلک و خدا پایین نمی‌آید. دنبال اسب می‌دود و ایرادهایش را با حرارت بیشتر بر سر ابن سینا می‌کوبد. شیخ الرییس به او می‌گوید تو که جغرافی‌دانی بگو کجا هستیم. پیرمرد سرفه هم می‌کند. ابوریحان می‌گوید اگر آسمان امشب صاف نشود نمی‌توانیم راهمان را پیدا کنیم. پیرمرد از پای می‌افتد. بازهم ایرادها از سر گرفته ‌می‌شود. ابن سینا در می‌ماند و نمی‌تواند پیرمرد را از جای بلند کند. ابوریحان فریاد می‌کشد و با صدای بلندی که در باد گم می‌شود ایراد می‌کند که چرا خدای ارسطو تنها به خود می‌تواند بیاندیشد و با مخلوقات نسبتی ندارد. ابن سینا به ابوریحان می‌گوید کمک کن پیرمرد را از زمین بلند کنیم. هردو زیر بغل پیرمرد را می‌گیرند و او را از زمین بلند می‌کنند. ابن سینا می‌گوید من تنها مسئول چیزهایی هستم که خود نوشته‌ام و پیرمرد دیگر نمی‌تواند نفس بکشد.

صحنه‌ی بعد هر دو دانشمند گوری کنده‌اند و پیرمرد را در آن گذاشته‌اند و خاکی برآن ریخته‌اند. لبخندی بر روی لبان این دو دیده می‌شود و بحث‌ فلسفی‌شان را ادامه‌ می‌دهند. پیرمرد در گور خفته ‌است و بیننده از خود نمی‌پرسد چرا کک این دو هم نگزید از مردن یک آدم. اما دانشجویی تصمیم می‌گیرد درباره‌ی این بخش از سریال یادداشتی بنویسد و پس از توضیح صحنه‌ها ادعا کند که این قسمت از سریال به خوبی نشان می‌دهد که فلسفه‌ی اسلامی تا چه اندازه به زندگی و جهان مربوط است. تصمیم می‌گیرد اسب را نماد محیط زیست بگیرد. پیرمرد را نماد انسان‌های دیگر و محیط را نماد جهان. مردد است که با این استعاره‌ها می‌شود به خوبی نشان داد که  فلسفه‌ی اسلامی به انسان و زندگی و محیط او ربطی ندارد و تنها در کار جهان رفته ‌است. آن‌ هم تا آن‌جا که بداند اگر آسمان صاف نشود و حقایق آشکار، ما از بین می‌رویم. پس آن دانشجو شروع می‌کند به نوشتن: «در یکی از قسمت‌های سریال ابن سینا که این روزها دوباره در شبکه‌ی 4 تکرار می‌شود، ابن سینا و ابوریحان بیرونی با هم نمایش داده‌ می‌شوند...»