سنجشگرانه اندیشی چیست؟
سنجشگرانه اندیشی (یا "تفکر نقدی" یا "تفکر نقادانه" یا "تفکر انتقادی") ترکیبی از دانش و مهارت است که به فرد اندیشنده امکان می دهد که، به طور خلاصه، از خطاهای گوناگون در روند اندیشیدن مصون بماند و از کوتاه ترین مسیر به سمت هدفی که از اندیشیدنش دارد حرکت کند. همان گونه که از همین تعریف ناقص و ابتدایی بر می آید، پیش فرض سنجشگرانه اندیشی این است که اندیشیدن یک فعالیت است، فعالیتی که معطوف به هدفی است و همانند هر فعالیت دیگری آفاتی دارد. پرسشی که ممکن است به ذهن یباید این است که سنجشگرانه اندیشی چه تفاوتی با منطق دارد؟ در پاسخ باید به دو نکته اشاره کرد. نخست اینکه سنجشگرانه اندیشی، برخلاف منطق، دارای وجه ایجابی نیز هست. یعنی علاوه بر اینکه خطاهایی را که ممکن است مرتکب شویم به ما معرفی می کند، توصیه های ایجابی ای نیز برای حرکت سریع تر و مطمئن تر در مسیر هدف به ما ارائه می کند. دوم اینکه در همان وجه سلبی اش هم فراتر از منطق است و ما را با عوامل روانشناختی که ممکن است مانع اندیشیدن به حساب بیایند، آشنا می سازد. به این ترتیب مشخص می شود که سنجشگرانه اندیشی هم از منطق، و هم از روانشناسی بهره می گیرد. در این مقاله نخست وجه سلبی سنجشگرانه اندیشی معرفی می شود، سپس به وجه ایجابی آن می پردازیم، و در آخر به برخی تلاش های صورت گرفته برای تعریف سنجشگرانه اندیشی اشاره می شود. پیش تر به این نکته اشاره کنم که سنجشگرانه اندیشی در بسیاری از نظام های اموزشی پیشرو، مثلا آمریکا و بریتانیا، سابقه ی طولانی و جایگاه برجسته ای دارد و بحث های بسیار گسترده ای در این زمینه جریان دارد اما، با توجه به اینکه در کشور ما هیچ کتابی در این زمینه وجود ندارد، در این مقاله می کوشم با زبانی ساده و ملموس معرفی ای اجمالی و ابتدایی از آن به دست دهم. لازم به ذکر است که در مورد انتخاب معادل"سنجشگرانه اندیشی" برای عبارت "critical thinking" و ارجحیت آن بر معادل های دیگر مقاله ی مفصل جداگانه ای نوشته ام که به زودی منتشر خواهم کرد.
نکته ی آخر اینکه مکتوب حاضر، بخشی از مقدمه ی کتاب "اندیشیدن: فرهنگ کوچک سنجشگرانه اندیشی"، نوشته ی نایجل واربرتون، است که توسط نگارنده ترجمه شده و به زودی توسط انتشارات علمی و فرهنگی منتشر خواهد شد.
با نمونه اي از مفاهيم سنجشگرانه انديشي آغاز مي كنم كه به احتمال فراوان با آن آشناييد. كساني كه با نحوه ي سنجشگري(يا نقد) انديشه ها در رسانه هاي گوناگون، يا نحوه ي تضارب انديشه ها در كشور ما آشنايي دارند حتما بسيار خوانده اند يا شنيده اند كه گوينده يا نويسنده ي منتقد مي كوشد با نشان دادن ضعف هاي شخصيتي يا فساد اخلاقي يك صاحبنظر و يا بر ملا كردن وابستگي سياسي يا اقتصادي او به فلان گروه يا شخص اعتبار ديدگاه هايش را زير سوال ببرد. در سنجشگرانه انديشي به اين كار مغالطه موافق بد (bad company fallacy)گفته مي شود، يعني اينكه وقتي با ديدگاهي مخالفيم به جاي كوشش در جهت نشان دادن ايراد هاي خود آن ديدگاه، كه طبعا مستلزم مقداري زحمت فكري است، با مطرح كردن ضعف هاي شخصيتي يا فساد اخلاقي يا وابستگي سياسي طراحان يا حتي طرفداران ديدگاه مذكور، كاري كنيم كه مخاطبان اصلا آن را جدي نگيرند، يا از ابتدا با ديد منفي به سراغ آن بروند. البته اين مغالطه غالبا زماني به كار مي رود كه مخالفان يك نظريه يا عقيده اساسا توان مقابله استدلالي با آن را ندارند يا با علم به درست بودن آن، و صرفا به خاطر تعلقات شخصي شان، پذيرش يابي آن را خوش نمي دارند.
مثالي ديگر از مفهومي ديگر: آيا گروه سياسي اي را سراغ داريد كه پس از شكست در انتخابات يا مواجه شدن با انتقاد و اعتراض صريحا بپذيرد كه در عملكرد يا موضع گيري هايش ايراد اساسي وجود داشته است؟ اگر سراغ داريد ما را نيز از آشنايي با آن محروم نكنيد.فرض كنيد يك گروه سياسي كه در انتخابات چند سال قبل شكست خورده، اين بار با توسل به ابزارهاي غير دموكراتيك به يك پيروزي قاطع دست مي يابدو پس از آن به گونه اي رفتار مي كند كه گويي به راستي مردم اكنون قدر آنان را شناخته و به فريبكاري و ضعف رقيب پي برده اند و طي يك حماسه ي تاريخي غبار غربت از چهره ي حقيقت زدوده (!) و آنان را چونان فرشته ي نجات به گرمي در آغوش فشرده اند(!!). آيا اين تصور خيالي واقعيت دارد ؟ من و شما خوب ميدانيم كه واقعيت ندارد. پس چه چيزي طرفداران گروه ظاهرا غالب، يا حتي كساني را كه خودشان شرايط دموكراتيك را بر هم زده اند، وا مي دارد كه چشم بر واقعيت آشكار ببندند و تصويري خيالي را به جاي تصوير واقعي بر گيرند؟ پاسخ اين پرسش يكي ديگر از مفاهيم سنجشگرانه انديشي است؛ آرزويي انديشي (wishfull thinking). آرزويي انديشي يعني باور به درستي يك گزاره صرفا به اين خاطر كه مايلم يا آرزو دارم كه آن گزاره درست باشد. بدون ترديد براي رفقاي سياسي اي كه ذكر خيرشان رفت بسيار دلنشين است كه گزاره " قدرت حق ماست و اكنون مردم حق ما را به ما پس داده اند " صادق باشد، و به همين علت (نه به همين دليل) آن را درست فرض مي كنند. اگر ايشان مقهور آرزويي انديشي نمي شدند و اندكي در مورد اين گزاره تامل مي كردند اولا خود را به راحتي صاحب حق نمي دانستند و ثانيا مرتكب خلط برخي/همه (some/all confusion) نمي شدند و درصد اندكي از مردم را كل آنها نمي پنداشتند. البته قضيه همواره به اين سادگي نيست و مكانيسم قدرتمند مذكور معمولا به شكل هاي بسيار ظريف تري عمل مي كند. به عنوان مثال برخي روانشناسان دين ايمان ديني را نوعي آرزويي انديشي مي دانند، يعني معتقدند مومنان بدين خاطر گزاره هاي ديني را صادق مي دانند كه خوش مي دارند آن گزاره ها صادق باشند. بر اساس اين ديدگاه تلاش هاي برخي فيلسوفان در جهت،مثلا، اثبات وجود خدا محصول آرزويي انديشي آنان است. اينجاست كه،با فرض درستي ديدگاه مذكور، بايد بگوييم با كاركرد ظريف آرزويي انديشي مواجهيم چرا كه قاعدتا فيلسوفان مورد بحث بسيار واقع بين تر از رفقاي سياسي ما بوده اند و مقهور شدن آنان نشاندهنده ي ظرافت عملكرد و قدرت آرزويي انديشي است.
و اما آخرين مورد از مفاهيم سلبي سنجشگرانه انديشي كه به عنوان نمونه مي آورم، ژرف نمايي (pseudo-profundity) است.اين جملات رادر نظر بگيريد: " معرفت همانا نوع ديگري از جهل است"، "راه فضيلت از رذيلت مي گذرد "،" سطحي بودن يكي از انواع مهم ژرف بودن است"، "فاصله عشق و نفرت به اندازه ي يك تار موست".
مي دانيم كه در بين سخنان ژرف انديشمندان بزرگ،گاه جملاتي يافت مي شوند كه ظاهري ناسازهاي (paradoxical)دارند ولي تامل در اينگونه جملات مشخص مي كند كه بر خلاف ظاهرشان از حقيقتي ژرف حكايت مي كنند. اكنون فرض كنيد كه اتفاقا يكي از كساني كه مجبوريد در هفته چند ساعتي را با او بگذرانيد ( مثلا دوست يا استاد يا يكي از نزديكانتان ) بسيار علاقمند باشد كه او را انديشمندي ژرف بدانند. در اين صورت كاملا اين استعداد را پيدا مي كند كه قضيه را بر عكس ببيند. يعني گمان كند براي ژرف گويي شرط لازم و كافي اين است كه نخست چند واژه مهم دست و پا كند، سپس متضاد آنها را نيز پيدا كند (ترجيحا به گونه اي كه با واژه هاي مهم اصلي تركيبي آهنگين بسازند!) و آنگاه جفت-واژه هاي به دست آمده را با زور در جملاتي كوتاه جاي دهد. حال اگر شما شخص بد اقبالي باشيد و آن دوست، استاد يا خويشاوندتان عمري پيدا كند تا قاعده طلايي اش را به كار بندد، مجبوريد گهگاه شنيدن جملاتي مثل چهارجمله ي ژرف-نماي فوق را تحمل كنيد.اين در حالي است كه انديشمندان به راستي ژرف نگر فقط گاهي اوقات (شايد يك بار در طول عمرشان )چنين جملاتي راميگويند يا مي نويسندو ناسازه اي بودن سخنانشان نيز بسياري اوقات صرفا بر حسب تصادف است.
نوع ديگر ژرف نمايي نيز به نحو مشابه و زماني پيش مي آيد كه تصور شود در پس هر سخن پيش پا افتاده و بديهي اي مي توان به دنبال معنايي عميق گشت. حاصل اين نوع دوم از ژرف نمايي جملاتي است نظير"پير ها هم روزي جوان بوده اند"، " همه ما هنگام تولد كودكيم"، " آدم بزرگ ها هميشه با هم مهربان نيستند" و " آسان مي توان در دفترچه تلفن ديگران جايي داشت،اما به سختي مي توان در دل كسي جاي گرفت !" ( اين آخري از افاضات گويندگان يكي از شبكه هاي راديويي خودمان است). البته شكي نيست كه مي توان صد فقره از جملات اينچنيني را جمع كرد و به هر كدام از آنها يك صفحه اختصاص داد و كتابي صد صفحه اي ساخت و با انتخاب عنواني فريبنده آن را به مخاطب ساده لوح قالب كرد ولي بعيد است كه چنين شاهكاري،جز براي گويندگان راديو و تلويزيون، براي كس ديگري مفيد باشد.
علاوه بر سه مفهوم مغالطه موافق بد، آرزويي انديشي و ژرف نمايي مي توان به مفاهيمي چون توريه گويي (economy with the truth)، به معناي فريب مخاطب به وسيله بيان بخشي از حقيقت، مغالطه تحقيق نشان داده است (research has shown that)، به معناي ارجاع نادقيق به تحقيق هاي علمي براي افزايش قدرت اقناع كنندگي يك استدلال و مغالطهي سقراطي (Socratic fallacy)، به معناي منوط كردن كاربرد واژه ها به ارائه ي تعريف دقيق از آنها، و بسياري مفاهيم ديگر، به عنوان مفاهيم سلبي سنجشگرانه انديشي اشاره كرد.
تا اينجا صرفا بر جنبه ي سلبي سنجشگرانه انديشي تاكيد كردم، جنبه اي كه بين سنجشگرانه انديشي و منطق مشترك است، اما بايد اضافه كنم كه سنجشگرانه انديشي بيش از آنكه يك دانش باشد يك فن،يك مهارت است،مهارتي كه علاوه بر منطق از روانشناسي و معرفت شناسي نيز تغذيه مي كند و بعلاوه در بخش سلبي اش نيز گسترده تر از منطق است. به عبارت ديگر علاوه بر اينكه تشخيص مغالطه هاي صوري اي چون وضع تالي و رفع مقدم را جزء كار خود مي داند، به مفاهيمي چون آرزويي انديشي و دليل تراشي (rationalization) مي پردازد كه آشكارا از حوزه ي منطق بيرون هستند و در واقع بهره ي سنجشگرانه انديشي از روانشناسي محسوب مي شوند.
و اما سنجشگرانه انديشي علاوه بر وجه سلبي وجهي ايجابي نيز دارد. در بخش ايجابي راهكارهايي پيشنهاد مي شود تا انديشه گر بتواند فعاليت خود، يعني همان انديشيدنش را، حتي الامكان از مسيرهاي مطمئن تر و كوتاه تري به سمت هدف فعاليت،يعني حل مسئله، يا رفع معضلي كه با آن مواجه شده، سوق دهد.
با اندكي دقت به روشني در مي يابيم كه نمونه آوري براي جنبه هاي ايجابي سنجشگرانه انديشي، بر خلاف نمونه آوري براي جنبه هاي سلبي، كار ساده اي نيست چرا كه در جنبه هاي سلبي با برخي كارها كه نبايد انجام داد سروكار داشتيم و ذكر جداگانه هر يك از آنها امكان پذير تر بود اما مراحل انديشيدن به يك مسئله براي حل آن،فارغ از اينكه اين مراحل از ديد يك صاحبنظر چه باشند، دست كم تا حدود زيادي پيوسته اند. با اين حال به نظر مي رسد اشاره به برخي راهكارها و توصيه هاي ارائه شده مي تواند مفيد باشد.
نخست بايد به اين نكته توجه كرد كه انديشيدن يك فعاليت است و مانند هر فعاليت ديگري هدف دارد. لازم است قبل از هر چيز وقت كافي صرف كرده و هدف انديشيدنمان را به طور واضح مشخص كنيم. به عنوان مثال اگر در حال تصميم گيري براي انتخاب رشته در دانشگاه هستيم بايد مشخص كنيم كه منظورمان از اين تصميم گيري رسيدن به كدام اهداف است و ترتيب اولويت در اين اهداف چگونه است. نكته مهم تر اينكه پس از مشخص كردن اين مطلب، در تمام مراحل تصميم گيري، آن را به عنوان راهنما پيش رو داشته باشيم. صاحبنظران سنجشگرانه انديشي توصيه مي كنند هرچندگاه يكبار روند انديشيدن خود را بازبيني كنيد تا مطمئن شويد كه درست در مسير رسيدن به هدف قرار داريد. همواره اهدافي وجود دارند كه به هدف تعيين شده نخستين نزديكند و اگر هدف خود را از اهداف مرتبط با آن، يا نزديك به آن، متمايز نسازيد، يا اين كار را انجام دهيد اما روند انديشيدن خود را از جهت اينكه در راستاي هدف هست يا نه،باز بيني نكنيد، ممكن است بدون اينكه متوجه باشيد،وقت و نيروي خود را در انديشيدن به آن اهداف مرتبط هدر دهيد و از هدف اصلي دور بمانيد.
از توصيه هاي ديگر صاحبنظران سنجشگرانه انديشي اين است كه علاوه بر طرح كردن واضح و دقيق پرسش هايتان، سعي كنيد آنها را به شيوه هاي گوناگون مطرح كنيد تا از وضوح معنايي بيشتري برخوردار شوند. مشخص كنيد كه روش پاسخ يابي به پرسش موردنظرتان چيست. آيا تحليل مفهومي كفايت مي كند يا احتياج به جمع آوري اطلاعات داريد و در صورت دوم لازم است دقيقا مشخص كنيد چه نوع اطلاعاتي مورد نياز است.
بسياري از پرسش ها اساسا باوري اند و نمي توان پاسخ صحيح واحدي براي آنها يافت. تشخيص اينكه آيا پرسشتان از اين سنخ است يا نه مي تواند انتظار شما رااز انديشيدنتان واقع بينانه تر كند. همان مثال انتخاب رشته را در نظر بگيريد. اگر پرسش شما اين باشد كه كداميك از دو رشته ي حقوق و فلسفه در آمدزاتر است، به راحتي مي توانيد به يك پاسخ صحيح واحد دست يابيد. اما اگر پرسشتان اين باشد كه بين دو رشته ي روانشناسي و فلسفه كداميك براي شادي و سلامت روان مخرب تر است،احتمالا نخواهيد توانست پاسخي بيابيد كه همه با آن موافق باشند يا حتي خود شما تا پايان زندگي تان آن را درست بدانيد. حداقل فايده ي پي بردن به تمايز مذكور اين است كه اگر پرسشتان از سنخ دوم باشد، انتظارتان را تعديل مي كنيد نه اينكه نااميد شويد و پاسخ صحيح واحد نداشتن را دليل بر وراي عقل بودن آن بدانيد و سعي مي كنيد درحد امكان به پاسخ سنجيده تري دست يابيد.
تعصب، همانند آرزويي انديشي، از جمله عواملي است كه به هيچ وجه با سنجشگرانه انديشي سر سازگاري ندارند.غالبا تعصب حتي اجازه انديشيدن نمي دهد و اگرهم شخص زحمت انديشيدن را تقبل كند، بسياري اوقات تعصب روند انديشيدن را تحت تاثير قرار مي دهد. يكي از مراحل قضاوت در مورد يك موضوع جمع اوري داده ها يا جستجوي ذهني اطلاعاتي است كه از قبل در ذهن شخص وجود دارند. تعصب اجازه نمي دهد كه شخص به داده هايي كه ناقض موضع دلخواه او هستند توجه كند. سنجشگرانه انديشي براي اين معضل نيز راهكارهايي دارد؛ خودتان به دنبال داده هايي باشيد كه ميتوانند موضعتان را نقض كنند. شكي نيست كه اين كار، جز براي سنجشگرانه انديش ورزيده، بسيار خسته كننده است. احساس رسيدن به نتيجه، آن هم پس از انديشيدني دشوار و سخت گيرانه، بسيار لذتبخش است و كمتر كسي حاضر مي شود درست در همين مرحله به دنبال شواهد ناقض نتيجه بگردد. اين مطلب حتي در مورد نتايجي كه انسان نسبت به محتواي انها هيچ گونه موضع عاطفي ندارد، صادق است، چه رسد به اينكه شخص نسبت به صدق يا كذب نتيجه اي تعلق شخصي داشته باشد.
ترتيب دادن آزمايش هاي ذهني راهكار بسيار مفيد ديگري است كه براي درك بهتر مسائل پيشنهاد مي شود. آزمايش ذهني يك موقعيت خيالي و غالبا تصنعي است كه هدف از آن وضوح بخشي به موضوع است.به عنوان مثال رابرت نوزيك، فيلسوف سياست و معرفت شناس معاصر آمريكايي، براي حل اين مسئله كه در زندگي چه چيزي براستي برايمان ارزشمند است آزمايشي ذهني پيشنهاد كرد. فرض كنيد دستگاهي به نام دستگاه حس آفرين وجود دارد كه وقتي شخص به آن متصل مي شود، احساس مي كند هر آنچه انجام مي دهد يا برايش رخ مي دهد به غايت لذتبخش است. در واقع هر آنچه در زندگي واقعي خوشايند است در لذتبخش ترين شكل برايش شبيه سازي مي شود، بدون اينكه خود او از توهمي بودن اين رويدادها آگاه باشد؛ تا هنگامي كه شخص به دستگاه متصل است باور دارد كه همه اين اتفاقات لذتبخش به راستي رخ مي دهند. اكنون يك پرسش: آيا مايليد تا پايان عمر به اين دستگاه متصل شويد. اگر شما نيز، مانند بسياري ديگر، پاسخ منفي بدهيد، معلوم مي شود از نظر شما در زندگي چيزهاي ديگري وجود دارند كه ارزششان بيش از لذت بي حدوحصراست، و اين نتيجه اي است كه شايد در شيوه هاي ديگر انديشيدن با اين وضوح به دست نيايد. همان طور كه ديديد اين آزمايش ذهني كاملا تصنعي بود و ممكن است هيچ گاه دستگاهي با اين خصوصيات پديد نيايد، ولي شايد هيچ شيوه انديشيدن ديگري نتواند با اين وضوح بر شما معلوم كند كه در زندگي ارزش هايي بالاتر از لذت بي حدوحصر وجود دارند. بنابراين گرچه بايد بين آزمايش ذهني و خيال پردازي صرف فرق گذاشت، روا نيست كه آزمايش ذهني را صرفا به خاطر تصنعي بودنش رد كنيم. مثالي كه آورديم تا حدودي فلسفي بود ولي در مسائل عادي نيز مي توان از آزمايش ذهني استفاده كرد. به عنوان مثال براي اينكه زندگي مشترك آينده تان بيش از سه ماه قابل تحمل باشد مي توانيد آزمايشي ذهني ترتيب دهيد و يك هفته از زندگي با همسر آينده تان را تهي از جنبه هاي جنسي تصور كنيد و ببينيد پس از كنار گذاشتن اين جنبه آيا باز هم با او بودن را به دوري از او ترجيح مي دهيد، يا اگر جاذبه هاي جنسي اش را كنار بگذاريد جزء آن دسته افرادي مي شود كه حتي حوصله ي يك احوالپرسي ساده با آنها را نداريد و برنامه رفت و آمد خود در محل كار يا دانشگاه را طوري تنظيم مي كنيد كه اصلا با او مواجه نشويد! البته براي مسائل پيچيده تر نياز به تركيبي از چند آزمايش ذهني خواهد بود ولي حسن آزمايش ذهني اين است كه نياز به ابزار بيروني ندارد و لذا استفاده از آن محدوديتي ندارد.
با توجه به آنچه تاكنون گفته شد روشن مي شود كه سنجشگرانه انديشي به معيارهاي انديشه اي جهانشمول مي پردازد، معيارهايي كه به موضوع خاصي وابسته نيستند و در همه حيطه ها كاربرد دارند و بايد رعايت شوند. در اينجا صرفا به نام بردن اين معيارها اكتفا مي كنيم: وضوح، پذيرفتاري، درستگويي ( accuracy)،ريزگويي (precision)، ربط داري (relevance)،گستره (breadth)، عمق، معناداري،اهميت.البته ممكن است غير از اين موارد با معيارهاي ديگري نيز مواجه شويد اما غالب صاحبنظران همين موارد يا منتخبي از آنها را به عنوان معيارهاي انديشه اي جهانشمول ذكر مي كنند. با اين وصف، با عناويني چون سنجشگرانه انديشي در روانشناسي،سنجشگرانه انديشي در پزشكي، سنجشگرانه انديشي در تجارت،سنجشگرانه انديشي در آموزش و پرورش و... برخورد مي كنيم كه در آنها كاربرد معيارهاي جهانشمول ذكر شده براي مسائل حوزه هاي فكري خاص مختلف بررسي مي شود.
پس از توضيحات و مثال هاي ذكر شده به نظر مي رسد اكنون مناسب است به جستجوي تعريفي براي سنجشگرانه انديشي بپردازيم.
در اولين گام در مي يابيم كه صاحبنظران سنجشگرانه انديشي عليرغم انگاره هاي مشابهي كه در اين مورد دارند، تعريف هاي متفاوت، يا ظاهرا متفاوتي، از سنجشگرانه انديشي به دست مي دهند.
مايكل اسكرايون و ريچارد پاول سنجشگرانه انديشي را، موافق با آنچه در مورد جهانشمول بودن آن گفتيم، اينگونه تعريف مي كنند: سنجشگرانه انديشي شيوه اي از انديشيدن درباره هر موضوع، محتوا يا مسئله است كه در آن انديشه گر با بر عهده گرفتن ماهرانه ساختارهايي كه ذاتي انديشه اند و با اعمال معيارهاي انديشه اي بر آنها كيفيت انديشيدن خود را بهبود مي بخشد.
الك فيشر در نخستين بخش از كتاب مقدمه اي بر سنجشگرانه انديشي به توضيح انگاره سنجشگرانه انديشي آن گونه كه در صد سال اخير بسط پيدا كرده مي پردازد. او مي نويسد كه تاريخ سنجشگرانه انديشي را مي توان به 2500 سال قبل برگرداند، يعني به زمان سقراط و رويكرد او به امر آموزش. سپس جان ديوئي،روانشناس و فيلسوف آمريكايي (1952-1859)، را به عنوان پدر سنت سنجشگرانه انديشي نوين معرفي مي كند و آنگاه به ذكر تعريف سنجشگرانه انديشي از ديدگاه ديوئي مي پردازد. البته به اين نكته اشاره مي كند كه ديوئي از تعبير "انديشيدن متاملانه" به جاي سنجشگرانه انديشي استفاده مي كند: " سنجشگرانه انديشي ملاحظه ي فعالانه، سرسختانه و دقيق يك عقيده يا شكل مفروضي از معرفت است، در پرتو دلايلي كه آن را پشتيباني مي كنند و نتايج ديگري كه مي توانند از آن به دست آيند." سپس با آوردن تعاريف كساني چون ادوارد گليسر، رابرت انيس و ريچارد پاول اين تعريف را به عنوان تعريف نهايي معرفي مي
كند: "سنجشگرانه انديشي عبارت است از تفسير و ارزيابي ماهرانه و فعال مشاهدات، پيام هاو اطلاعات و استدلال ها ". ضمنا در همين بخش از كتاب نكته اي را ذكر مي كند كه توجه به آن اهميت حياتي دارد. اشاره يه " معيارهاي جهانشمول انديشيدن" ممكن است بسياري را خوش نيايد و سنجشگرانه انديشي را به تنگ نظري متهم كنند. به همين خاطر فيشر تذكر مي دهد كه پايبندي به معيارهايي چون وضوح، ربط داري و...و كوشش در جهت ارتقاي نحوه ي انديشيدن به اين معنا نيست كه تنها يك شيوه ي صحيح انديشيدن وجود دارد بلكه متضمن اين معناست كه شيوه هاي بهتري براي انديشيدن وجود دارند و با تمرين مي توان به اين شيوه هاي بهتر دست يافت. نكته جالب توجه ديگر در اينجا اشاره به "تمرين" است. تقريبا همه ي صاحبنظران اتفاق نظر دارند كه سنجشگرانه انديشي متشكل از دو بخش است 1) دانش 2) عادت. و شرط لازم اينكه بر كيفيت تفكر و زندگي ما تاثير بگذلرد اين است كه تبديل به عادت گردد و اين امر نيز به نوبه خود مستلزم تمرين است.
سر انجام اينكه پاول و اسكرايون اين ويژگي ها رابراي يك سنجشگرانه انديش ورزيده بر مي شمرند:
الف. پرسش ها و مسائل حياتي مطرح مي كند و آنها را به طور واضح و دقيق دسته بندي مي كند.
ب. اطلاعات ربط دار را جمع آوري و ارزيابي كرده و با استفاده از انگاره هاي نظري، آنها را به نحو كارامدي تفسير مي كند، به نتايج و راه حل هاي مستدل ومعقول مي رسد و آنها را با ملاك و معيارهاي مربوط مي آزمايد.
ج. با ذهن باز و از زاويه ديد نظام هاي فكري متفاوت مي انديشد، و در صورت نياز، انگاشته ها الزامات و نتايج عملي آن نظام هاي فكري را تشخيص داده و ارزيابي مي كند.
د. براي حل مسائل پيچيده به نحو كارامد با ديگران تبادل انديشه مي كند.