فلسفه و اعتلاي فرهنگ

 

کریم مجتهدیدر نخستين نشست از سلسله‌نشست‌هاي بازخواني نگرش مدرن، دكتر كريم مجتهدي به ارايه‌ي سخنراني‌اي با عنوان كانت و روشنگري پرداخت. اين نشست به همت انجمن علمي دانشجويي فلسفه دانشگاه تهران و با همكاري سايت اينك فلسفه در روز سه‌شنبه، 5 آذر 1387 در تالار كمال دانشكده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران برگزار شد. متن سخنراني ايشان را در ادامه مي‌خوانيد.

 

شما باید امکانات گذشته‌ و تفکر ایرانی را به یاد بیاورید و جست‌و‌جو کنید که چگونه این تفکر می‌تواند تجدد پیدا کند بدون اینکه تجددش کاذب باشد یعنی آن چیزی که مدرنیته می‌گویند. مدرنیته در زبان امروز ما معنای تجدد منفی را دارد. یعنی وقتی می‌خواهیم بگوییم چیزی خراب شده یا از بین رفته یا ویرانی در فرهنگ می‌بینیم، یعنی چیزی که مال ما نیست و از بیرون وارد شده و ما هم بدون اینکه بدانیم گرفتارش شده‌ایم. من معتقدم که در شرایط فعلی لفظ مدرنیته نزد ما باري معنایی دارد که تجدد آن معنا را ندارد. تجدد، تجدید حیات است.اما وقتی می‌گوییم مدرنیته یعنی چیزی خراب و ضایع شده و مدرنیته و تجدد را مترادف نمی‌دانیم. این نوعی تجدد کاذب است وچیزی که به زندگی گفته می‌شود در واقع مرگ است. وقتی در این مدرنیته الفاظ خارجی به کار می‌بریم زبانمان و سنتمان و گرایشات واقعی‌مان را از دست می‌دهیم. به کار بردن بی محابای لغات خارجی یا تظاهر به فرهنگ خارجی عین بی فرهنگی است و علاوه برآن سفسطه‌گری است. بهتر است کمی تعصب ملی داشته باشیم. ایرانی بودن، سعی در ایرانی ماندن است و وقتی منفعل هستیم ایرانی نیستیم.

مسئله روشنگری و عصر جدید و منورالفکری در تجدید حیات فرهنگی در قرون وسطی و از ایتالیا شروع شده و در فرانسه و کشورهای دیگر به وقوع پیوست ونوزایی رخ داد. ولی قرن هجدهمی که در آن صحبت از روشنگری است با تجدید حیات فرهنگی فرق می‌کند. تجدید حیات فرهنگی برمی‌گردد به ریشه‌های یونانی و رومی. افلاطون را در فلورانس ترجمه می‌کنند و ارسطو را از نو می‌خوانند  اما نه به سبکی که در قرون وسطی خوانده شد. این تجدید حیات بازگشت به ریشه‌های باستانی و احیای فرهنگ باستانی حتی در معماری و بازگشت به ارزش‌های سابق است كه در سه ربع آخر قرن شانزدهم اتفاق می‌افتد. اما قرن هجدهم، قرنی است بسیار عجیب که شما تبعاتش را در غرب تا امروز می‌بینید. در اواخر قرن هجدهم سه ویژگی وجود دارد. یکی انقلاب صنعتی انگلستان که صنایع و اقتصاد و حکومت را دگرگون کرد. استعمار به کشورهای آسیا و آمریکا دست‌اندازی کرد و سوء‌استفاده آغاز شد. خود انقلاب صنعتی زیر مجموعه و فلسفه عجیبی دارد. آدام اسمیت اصول اقتصادی‌اش را بیان کرد و سنت‌‌های قبلی کنار رفت. انقلاب اجتماعی-سیاسی فرانسه در ١٧٨٩ شروع می‌شود و ده سال تمام ادامه می‌یابد. نوعی نهضت فرهنگی نیز در آلمان رخ می دهد. اما مقدمات این سه واقعه چه زماني شروع شده بود؟ با توجه به این موارد ما می‌توانیم سیر امور در قرن هجدهم را ارزیابی کنیم. این قرن را ما می گويیم روشنگری و منورالفکری اما این لفظ در انگلیسی enlightement گفته می‌شودکه روشن شدن و وضوح معنی می‌دهد. چیزی که در زبان‌های آلمانی و فرانسه در این معنی مشترک است لفظ نور است که وضوح معنی می‌دهد. در قرون گذشته از ذهن روشن صحبت می‌کردند و ذهن روشن یعنی ذهني كه مقید به چیزی نیست و مستقل است. یعنی از همه چیز رها شده و ذهن هنوز فعال است. این همان «کوجیتو» دکارت است که خودش را از همه چیز رها می کند و به وضوح و تمایز می‌رسد. در قرن هجدهم متفکران به انحای مختلف ادعا می‌کنند كه به استقلال ذهنی رسیده‌اند. یعنی ذهن انسان می‌تواند همه چیز را مستقلا دریابد. چرا این را می‌گویند؟ زیرا علوم از لحاظ اصولی شکل نهایی خود را پیدا کرده بودند. نیوتن کتاب اصول فلسفه طبيعت را نوشت و برای جان لاک علم از تجربه شروع شد. این تجربه‌ها انعکاس می‌یابد و تبدیل به تصورات می‌شود. این ریشه‌های تجربی در اثر مجاورت، توالی زبانی و تقارن زمانی تداعی می‌شوند. مقولات کانت از همین جاست. کانت تمام مدت به لاک فکر می‌کرد و ریشه‌هایش را از او گرفته است. کتاب «نقادی عقل محض» کانت از اول تا آخر یا اسم لاک تجربی مسلک و یا ولف عقلی مسلک است و مدام مقایسه می‌کند و در آخر کتاب هم با اسم این‌ دو به پایان می‌رسد. در انگلستان و فرانسه این روشنگری خودجوش است و در آلمان وارداتی است و تحمیل شده. در آلمان فردریک دوم امپراطور بود و خودش تحصیلات فرانسوی داشت و کتاب و شعر نوشت. او ولتر را به آلمان دعوت کرد، ولتری که مظهر روشنگری فرانسه است. به حکومت فردریک در آلمان می‌گفتند استبداد منور. یعنی در فرهنگ آلمان به زور می‌خواست تجدید‌نظر کند. این تحول اجباری زمانی رخ داد که قبل از کانت، ولف فیلسوف رسمی بود. او می‌خواست مانند فرانسه و انگلستان در آلمان روشنگری کند اما وضیت فرهنگی فرق می‌کرد و منورالفکری حالت تحمیل داشت. این تحمیل در تاریخ همان کاری است که پتر کبیر در روسیه کرد. اگر فردریک ولتر را به آلمان دعوت کرد، پتر کبیر هم دیدرو را دعوت کرد. در اروپای شرقی ، ترکیه و ایران عصر مشروطه نیز چنین اتفاقاتی رخ می‌دهد و این چیزی که شما می‌گویید مدرنیته همان تغییر اجباری است. اما باید توجه کرد که هیچ جای اروپا مثل آلمان در آن عصر دانشگاه‌ها مجهز به فلسفه نبودند. اگر بگوییم فلسفه غرب، فلسفه آلمان است درست گفته‌ایم. این فلاسفه رسمی و دانشگاهی سعی می‌کنند در عصر روشنگری سهم داشته باشند. مثلا قبل از کانت ولف می خواست روشنگر باشد و حتی شاعری مثل لامبر این را می‌خواست. چهره‌های نجیب و عمیقا تحصیل کرده و کارکرده و وطن‌پرستی بودند که در اعتلای فرهنگ آلمانی کوشش کردند و این ارزش داشت.

کانت در سال ١٧٨١ کتاب نقادی عقل محض را چاپ کرد یعنی در اواخر قرن هجدهم. کانت در اواخر این قرن شهرت یافت و آن چه که در این عصر باید می شد، شده بود. کانت نسبت به روشنگری متاخر است و دیر رسیده و وارث روشنگری است. او به علوم جدید علاقه داشت و تمام فلسفه‌اش مبتنی بر نیوتن بود. دو سال بعد از آن یک کشیش پروتستان در یکی از معتبرترین نشریات آن روز به نام ماهنامه برلن یک مقاله می‌نویسد. این روحانی در  مقاله‌اش عنوان می‌کند که روشنگری چیست؟ این ظاهر مقاله او بود و نه محتوایش. مفهوم عنوان مطلبش این بود که آیا روشنگری این است؟ در آن زمان در روزنامه‌ها از ازدواج غیر دینی حمایت می‌کردند و مقاله می‌نوشتند و می‌گفتند لازم نیست کلیسایی برای ازدواج باشد. این روحانی پروتستان با اعتراض گفت روشنگری چیست که می‌خواهد خانمان‌براندازشود، جامعه را ازبین ببرد، بنیان خانواده را متزلزل کند و زندگی ما را از میان بر دارد. ماهنامه برلن موقعیت را مغتنم شمرد و این سوال را به اقتراح گذاشت. در سال ١٧٨٣ مندلسون که یک فیلسوف علم و کلیمی است در جوابش آن را تحلیل می‌کند تا معنای روشنگری تحریف نشود. او گفت روشنگری این است که می‌خواهیم به علوم و عقل متکی باشیم. مقاله دوم از کانت بود و دو ماه بعد از مندلسون چاپ شد. به نظر من شهرت این مقاله چهار صفحه‌ای کمی کاذب است. یعنی کانت کمی بیش از این مقاله است و افرادی که راجع به آن حرف می‌زنند حوصله نداشتند کتاب‌های اصلی کانت را بخوانند. کانت کتابی را چاپ کرد و شهرت یافت و حالا مقاله‌اش جنجال برانگیز شد. به نظر کانت روشنگر شدن رسیدن به حد بلوغ است. این بلوغ جسمانی نیست و اگر مقاله را بخوانید، می‌فهمید که عده‌ای تا آخر عمر به بلوغ فکری نمی‌رسند. منظور کانت این است که روشنگری خروج انسان از حالت نابالغی است. وقتي از نابالغی خارج شوی به روشنگری رسيده‌اي.اما این عدم بلوغ را آدم خودش تحمیل کرده. برای اینکه نمی‌خواهد مسئولیت کارهایش را بر عهده بگیرد و می‌خواهد به گردن دیگری بیاندازد.این عدم استقلال انسان و سلب مسئولیت از خودش است. این نقص فاهمه نیست بلکه نوعی عادت نادرست است. ما عادت می کنیم که چطور فکر کنيم و این تنبلی ذهن است. عدم روشنگری یک نوع تنبلی ذهن وطبیعت ثانوی است که قبول نمی‌کند ذهنش مستقل باشد. انکار وجود عقل در نزد خودمان به سبب تنبلی است. در آخر مقاله کانت یک عبارت معروف از شاعری مشهور رومی قرون اولیه میلادی به نام هوراس می‌آورد و می‌گوید: «شهامت فکر کردن داشته باش.» کسی که شهامت فکرکردن ندارد هنوز از نظرعقلی نابالغ است. آیا فیلسوفی را می‌شناسیم که به ما بگوید استقلال فکری نداشته باش؟ دکارت قبل از کانت در كوجیتو می‌گوید استقلال فکری داشته باش. سقراط هم به دنبال این بود که ذهن را مستقل كند تا خودت فکر کنی، نظر بدهی و قضاوت کنی. دکارت حتی عمیق‌تر از کانت می‌گوید. او در روش اول می‌گوید چیزی را نپذیر مگر اینکه واضح و متمایز باشد. یعنی خودت وضوح آن را پیدا کن و اگر نکردی نپذیر. چیز دیگری که دکارت در دستور روش اول می‌گوید این است که از آن چه که در ذهنت است و راجع به آن فکر نکردی، بپرهيز چرا كه پیش داوری است. جز این به شتاب‌زدگی هم اشاره می کند. این مطلب چیز جدیدی نیست و فلسفه همیشه سعی کرده همین را بگوید. حتی اگر مقایسه کنیم با پیام هوراس که می‌گوید شهامت انديشيدن داشته باش، مي‌بينيم كه اين مسأله از قبل بوده و هست. لفظ دکارت عمیق‌تر است زیرا او پرهیز از شتاب‌زدگی و پیش‌داوری را به آن اضافه می‌کند. شهامت همان چیزی است که سقراط در محاوراتش می گوید و ادامه می‌دهد. شهامت در تفکر داشتن شعاري توخالی نیست بلکه شناخت و تعمق بیشتر است.از این لحاظ می‌توانیم با کانت موافق باشیم به شرطی که دو شرط دکارت را هم اضافه کنیم.اما این تحول روشنگری و منورالفکری در اواخر قرن هجدهم در اروپا انحطاط پیدا کرد. حالت تمسخر سنت به خود گرفت و برخی از ارزش‌های قدیمی را کنار گذاشت. آن تجدد کاذب را که گفتم فراموش نکنید. نوشته‌های طنزآمیز ولتر را در فرانسه در داستان‌های مستهجن ‌می‌بینیم که توسط دیگران اقتباس شده و این یعنی انحطاط مسلم. بعدا «هردر» انتقادهایی از روشنگری می‌کند و «هامان» دوست و همکار کانت نیز به همین ترتیب. تحلیل‌های هگل درباره قرن هجدهم شاهکار است. او می‌گوید که روشنایی در روشنگری کاذب بود و نه حقیقی. این نشان می‌دهد که سطحی شده‌ایم. این روشنگری ممکن است مثبت باشد و استقلال ذهن و فاهمه عقل اصل است اما یک آسیب‌شناسی هم دارد یعنی وقتی قرار باشد به اسم روشنگری کارهایی انجام دهند که در محتوای درونی آن چیزی اصل نیست. این انتقاد می‌تواند بر آن چیزی وارد باشد که ما مدرنیته می‌نامیم. این روشنگری کمی منحرف شده و تقريبا با تبعاتش روبرو شده است. در نتیجه باید جنبه‌های منفی روشنگري را در نظر داشت و آسیب‌شناسی دقیقی از آن ارايه كرد. من از مقاله کانت تجلیل نمی‌کنم و او در نوشته‌های کوتاه و کتاب‌هایش مهم‌تر است. جوابی که کانت به روشنگری می‌دهد به نظر من جدید نیست و حتی کمی ناقص است. اما خود فلسفه کانت فوق‌العاده مهم است. با او عصر جدیدی آغاز می‌شود و تاملات جدیدی داریم که تا كنون ادامه یافته است. ولی از این دوره چیزهایی به فرهنگ بشری می‌رسد که شاید بتوان از آن استفاده کرد. یعنی افق جدیدی به روی انسان باز می‌شود که همان فلسفه استعلایی کانت است و شناخت امکانات ماتقدم. باید برگردیم و این امکانات ماتقدم را ببینیم و بر اساس آن آینده را بسازیم. یعنی مصرف‌کننده صرف غربی نباشیم و از ریشه بروییم. اگر روزی بشود كاري برای فرهنگ و اعتلای آن کرد با فلسفه است.