آموختن زبان ديگري
1. ابوالحسن
نجفي در نخستين جلسهي كارگاه بررسي «امكانات زبان فارسي در ترجمه» با اشاره به
پژوهشي كه در فرهنگستان زبان و ادب فارسي در زمينهي مطبوعات انجام گرفته چنين
گفته است: «روزنامهها در ايران تنها با 700 لغت تمام مطالب علمي، ادبي، هنري،
داستاني و غير داستاني خود را بيان ميكنند. همين است كه ميگويند زبان فارسي ضعيف
است.» وي سپس پرسشهاي را نيز مطرح كرده است: «آيا ضعف در زبان فارسي است يا زبان
نويسندگان ما؟ آيا زبان فارسي تحول پيدا نكرده است؟ عليرغم همهي تحولات اين زبان
ما همچنان آثار 1100 سال پيش را ميفهميم. اما آيا اگر فردي كه 1100 سال پيش ميزيسته
امروز به ميان ما بيايد زبان ما را ميفهمد؟» به نظر ميرسد ايشان شايد بيآنكه
قصد پاسخگويي به برخي سخنان محمدرضا باطني در گفتوگو با سايت بيبيسي فارسي
(منتشر شده در ژوئن سال جاري) را داشته باشند در مقام پاسخ به برخي نكات مطرحشده
در آنجا برآمدهاند. اگر چه ميتوان اشتراكاتي را نيز در سخنان هر دو بزرگوار
يافت. باطني در آن مصاحبه سرعت تغيير زبان را نشانهي تحولات اجتماعي قلمداد ميكند،
به اين معنا كه «هر قدر در جامعه تحولات بيشتر باشد زبان بيشتر تغيير ميكند. اگر
ما هنوز شاهنامه را ميفهميم معنياش اين است كه در ظرف هزار سال، تحولات اجتماعي
در ايران خيلي كم بوده است. در حالي كه در زبان انگليسي با اينكه از زمان شكسپير
حدود 400 سال بيشتر نميگذرد بايد نوشتههاي او را براي دانشجوي انگليسي توضيح
بدهيد و تفسير كنيد.» وي همچنين دربارهي تأثير واژههاي بيگانه در نابسامان كردن
يك زبان، ضمن رد اين موضوع چنين ميگويد: «اگر اينطور بود زبان انگليسي كه اين
همه واژهي خارجي به خود جذب كرده بايد تا حالا متلاشي شده باشد. واژهها مثل
مسافري هستند كه يك شب در شهري درنگ ميكنند و صبح بعد ميزنند به چاك. يعني واژهها
اساس زبان نيستند. اساس زبان، دستور آن است و نظام آوايي آن.» وي دربارهي مقاومت
رواني در برابر واژهسازي نيز چنين ميگويد: «اين يك خلق فرهنگي است. مثلا در
آلماني، راحت لغت ميسازند و مردم هم راحت ميپذيرند. زبان انگليسي هم اصلا هراسي
ندارد از اينكه لغتي در آن وارد شود.»
2. بيشك تحولات بسياري در ساحت زبان فارسي رخ داده است كه
نشانگر تحولات اجتماعي نيز هست و كمتركسي اين مسأله را انكار ميكند. اما شايد در
اين رابطه نخست بايد تكليف خودمان را با اين امر روشن كنيم كه آيا زبان را يك نظام
منطقي ميدانيم كه فارغ از بستري كه در آن قرار دارد به راه خويش ميرود يا زبان
پديدهاي است همپيوند با بافت اجتماعي و به بيان ديگر خود امري برآمده از جامعهاي
انساني است كه داد و ستدهاي بسياري هم با اين بستر متغير دارد. احتمالا هر يك از
طرفين دعوا ادلهي خود را خواهند آورد و بر آنها نيز پايفشاري خواهند كرد. در
اينجا از اين ادله در ميگذرم اگر چه اين نكته را يادآور ميشوم كه واژهها و
زبان در كاربرد خودشان است كه معنا مييابند. اما آنجا كه سخن از كاربرد چيزي به
ميان ميآيد زندگي روزمرهي آدمي و جامعه به معناي عام كلمه به ميان ميآيد. اينچنين
است كه زبان را ميتوان پديدهاي است همپيوند با ساير پديدههاي اجتماعي دانست كه
در چرخهاي بي انتها از تأثير و تأثر مدام سر ميكند.
3. مقاومت در برابر تغيير كه در ساحت زبان نيز خود را بازمينماياند
به كدامين دلايل است؟ اين پرسشي است كه مستلزم پژوهشهاي تاريخي، جامعهشناسانه و
روانشناسانه است، هر چند ميتوان آن را از زواياي ديگر نيز به بحث گذاشت. اما آنچه
در اينجا ميتوان يادآور شد درهمتنيدگي تمامي عناصر فرهنگي، تاريخي، اجتماعي
و... در هر جامعهي انساني است به طوري كه هيچيك از ساحتهاي موجود در چنين
جوامعي را نميتوان بدون عرصههاي ديگر در نظر گرفت. بنابراين دور از انتظار نيست
اگر تمامي كساني كه در چنين جوامعي ميزيند خصلتهايي كمابيش مشابه داشته باشند آنگونه
كه استادي گرانقدر كه عمري پاي در ركاب فلسفه ره پيموده است در نشستي فلسفي، عتابآلوده
بگويد كه جاي فلان واژهي غربي بايد بهمان معادل را بگوييم و فراموش ميكند كه در
چنين بحثي آن واژهي فرنگي باردار معانياي است كه هرگز اين واژهي خودي از عهدهي
بيان آن معاني بر نخواهد آمد. و البته مشابهت ميان اين استاد با آن آدم معمولياي
كه در تاكسي كنار دستتان مينشيند دز همينجا قابل رديابي است. همان كه از به كار
بردن واژهي «مرسي» شما بر ميآشوبد كه «چرا از واژهاي فرانسوي استفاده ميكني؟»
حال آنكه خود در ميان واژههاي بر زبان راندهاش كه كمتر واژهي اصيل فارسي وجود
دارد از «پرستيژ»ي سخن ميگويد كه اين روزها آدمها با به كار بردن واژههاي فرنگي
در پي آنند. جاي شگفتي هم نيست وقتي هر دوي اينها و يكايك ما نيز كمتر كوشيدهايم
نسبت به جهانها و امكانات نو گشوده باشيم و به استقبال خطر مواجهه با «ديگري»
برويم يعني همهي آن كسان و چيزهايي كه چون ما نيستند و اصلا «ما» نيستند. تا آنجا
كه حتا در مخيلهمان روزني براي ورود اين «ديگري» نميگشاييم.
4. «چه جاي شكر و شكايت» است وقتي ما هنوز حصاري دور خود
كشيدهايم، در زمانهاي كه مرزهاي فرهنگي، زباني، جغرافيايي و... روز به روز در
حال كمرنگتر شدناند و آدميان امروز همچون گمشدگان در جزيرهاي كه بيشتر به
ناكجاآباد ميماند تفاوتهايشان را نقاط قوت خود ميانگارند. چه اگر غير اين باشد
از پاي در خواهند آمد و از هستي ساقط خواهند شد. و البته به همين سادگي است كه
استاد الهيات دانشگاه دوبلين ايرلند به ايران ميآيد و كارگاهي آموزشي به زبان
انگليسي در مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران با موضوع الهيات تطبيقي برگزار ميكند
اما استقبال آنقدر كم است كه تعجب ميكني اين همه دانشجوي علوم انساني به ويژه
آنهايي كه در رشتههاي مرتبط با موضوع اين دوره در حال تحصيلاند و دير يا زود
مدركي هم خواهند گرفت كجا مشغول بودهاند كه تعداد حاضران حتا به تعداد انگشتان يك
دست هم نرسيده است. يكي از دلايل آن هماني است كه پيشتر آمد و دليل ديگر نيز از
همانجا آب ميخورد: زبان ديگري را نميدانيم و نتيجه آنكه كنار ميكشيم.
4. اينجا كه ما ايستادهايم بي هيچ نسبتي با جهان كنوني است
انگار و ما خود هنوز باور داريم كه همان زمين قرون وسطاييم و بر آن پاي ميفشاريم.
خطر هم نميكنيم كه شايد چنين نباشد و شايد بهتر آن باشد كه كمي در نسبت خودمان با
جهان معاصر تأمل كنيم و در اين ميان احتمالاً يكي از مهمترين عوامل ياريگر ما
براي تعريفي نو از موقعيت ما در اين جهان نو همين زبان باشد. انگيسيها در برابر
واژههاي دخيل با گشودگي مواجه ميشوند و آلمانيها با روي گشاده به استقبال واژههاي
نوساز ميروند. يكي هنوز هم كه هنوز در فلسفه پرمايه است و ديگري جزئي لازم از
مهارتهايي است كه براي زيستن در جهان امروز لازم است. هر واژهي جديد و هر زبان
ديگري كه فرا ميگيريم افقي تازه را در برابر ما ميگشايد و اين چشماندازهاي
نوين ميتوانند نقشي واقعي را در جهان كنوني براي ما به ارمغان آورند. اين كمترين
كاري است كه ميتوانيم كرد و از اين بيسوادي نوين رهايي يافت: آموختن زبان ديگري