«حق يا قدرت»، بزرگترين معماي فلسفي
موضوع حق و قدرت در هر دورهای از تاریخ بشر
طرفداراني داشته و به گونههایی مختلف نمود یافته است و
عدهای نيز در
گذشته و حتی امروز از آن دفاع کردهاند. اما بنده قصد دارم به تفسیر متافیزیکی از
حق و قدرت بپردازم. قدرت نوعی وجود و
ایجاد است و آنچه عدم است قدرت ندارد و بین حق و قدرت برزخی
است که اختیار و اراده در آن قرار دارد. منتها اراده در
بین انسان و
حیوان مشترک است و آن چه خاص انسان است و حیوان از آن بهرهای ندارد اختیار
است. با اینکه بحث حق است اما سیر تاریخ بشر به دلایلی که میگویم به سوی اصالت
بشر بوده و جهان امروز اصالت حق است ولی اصل قدرت برتری دارد. موضوع رسالهي جمهور
افلاطون نيز همین حق و قدرت است و ما در آنجا سوفیست معروفی را داریم که حق
را همان قدرت میداند. پس تساوی این دو
نشان میدهد هر که قدرت دارد اهل حق است و عدالت چیزی نیست جز نامی که اصحاب قدرت
وضع کردند. یونانیان از هراکلیتوس و پارمنیدس گرفته تا افلاطون و
ارسطو حق را با حکمت و علم همراه میدانند و در نظام
یونانی مسأله
عدالت با حکمت در ارتباط است. صحبت از حق بدون علم نه در معنای امروزی بلکه
معنای حقیقی کلمه باید باشد. کلمه قانون، عقلانی است و لوگوس به تعبیر افلاطون یعنی
عقل و قانونی که مبتنی بر عقل است. به نظر او برای اینکه جامعه سعادتمند شود باید
هرکس به حق خودش برسد و آن تنها یک راه دارد که حکیم، حاکم شود یا حاکم، حکیم. اوست
که معرفت مطلق دارد، حکمت دارد و حق هر چیزی را میداند و درجای خودش مینشاند
و این ها ارتباط بسیار نزدیکی با هم دارند. در این جا دو تفسیر از دین وجود دارد
که در ارتباط میان حق و قدرت مؤثر است.
عدهای عقل را برابر ایمان قرار میدهند و
دیگر کسانی که
عقل را عین ایمان میدانند. در اینجا ارتباط بین حق و قدرت است که تأثیر
دارد. اينکه آیا ایمان را در برابر عقل قرار میدهیم یا آن را غیر ایمان میدانیم؟
و نيز اين بحث مطرح است که خدا در تعبیر قرون وسطی اصل همه چیز است.
صورت خداست و در جامعهي ما تصويري كه از خدا داريم تأثیر دارد. تأثیر دیگر در تفاوت
بین یک اشعری و یک حکمی است. اشعری معتقد به اصالت قدرت و اراده است یعنی هرچه خدا
اراده کند، علم او نیز تابع اراده اوست. تمام حکما از افلاطون گرفته تا ملاصدرا،
اما غیر از این گفته اند. صفت اول خدا علم است و بقیهي صفات تابع آن هستند حتی اراده
و قدرت. بنابراین حق وقتی معنا دارد که حقیقت باشد، حقیقت هم وقتی معنا دارد که
علم با معنی باشد. اشاعره میگویند قدرت فعال مایشاء است و حکیم جواب میدهد که اول
شیء پدید میآید و سپس قدرت. پس شیء اول از علم خدا پدید میآید و نه اراده او. بنابراین
نظریهي اصالت عقل در برابر اصالت ایمان است. ارتباط بین حق و قدرت در دوره جدید
وارونه شده و مسأله حق با سوبژکتیویسم و تأکید بر آن، لطمه خورده. در دوره جدید
علم، «اپیستمه» یونانی نیست، و گرایشی در فلسفه پدید آمده که باعث تحول شده
است. امروز کفهي ترازو به نفع قدرت پایین رفته است. خوب علم در نظام قدیم و در
حکمت قدیم استکمال نفس است و مراد از آن
بهره برداری است. تمام حقایق وجود ما در نص موجود
است. انسان بالقوه حقیقت اشیا است و بالفعل
حکیم است. وقتی
انسان علمی را میخواند وجود بالقوه او بالفعل میشود و به کمال میرسد. اتفاقی که
در دورهي جدید افتاده و در قدیم نبوده اینکه علم اعلی و فلسفه بار معنایی
جدیدی گرفته و سوبژکتیویسم از معنای قدیم که علم مطلق باشد فاصله گرفته است. مثلا
دکارت میگوید: حقایق ازلی تابع اراده خداوند است، نه تابع علم. در نظام دکارتی علم خدا جایی
ندارد. پس علم مورد نقد و زیر سؤال میرود؛ به
این معنا که
علم نظری در کانت مورد نقد قرار میگیرد و در نتيجه مسألهي حق هم دچار اشکال میشود.
فلاسفه جدید و اگزیستانس هم در ارادهي معطوف به قدرت راه را برای قدرت باز میکنند
و راه را بر حق میبندند. ما از کانت انتظار نداریم که راه معرفت را ببندد و ایمان را
بگشاید. علم جدید از بیکن به بعد برای شناخت حقیقت به معنايي که قدما در نظر
داشتند نبود بلكه برای کاربرد و استخدام طبیعت به
كار ميرفت. علم جدید برای شناخت حقیقت نیست و شناخت حقیقت
به محاق
فراموشی سپرده شده است.
* متن سخنراني دکتر غلامرضا اعوانی در نشست مؤسسه پژوهشي حكمت و
فلسفه ايران به مناسبت روز جهاني فلسفه (چهارشنبه، 22 آبان 1387)