«شهر عبارت است از تجمع قبايل و دهکدها به هدف زندگي و استقلال که اين همان چيزي است که ما آن را زندگي نيکبخت و زيبا مي‌ناميم.»( Politics,III, 1281a1) ارسطو با اين عبارت مختصر و کوتاه اما عميق خود، به وضوح جامعه‌ي سياسي را به صورت موجودي هدفمند تعريف مي‌کند. روشن است که ارسطو جامعه‌ي اساسي را به نحو غايت‌انگارانه‌اي تعريف مي‌کند و بنابر بيان وي، تجمع انساني در صورت برآوردن هدف خاصي مي‌تواند يک جامعه‌ي سياسي نام بگيرد. بنابر اين، مي‌توان گفت که غايت‌انگاري (teleology) ارسطو نقش اساسي در تصور وي از بنيان جامعه‌ي سياسي دارد و به بيان ديگر، جامعه‌ي سياسي همانند هر موجود ديگري  غايت يا تلوس(τέλος) خاصي دارد که بدون توجه به آن نمي‌توان تجمع انساني را يک جامعه‌ي سياسي دانست.


موجوديت جامعه‌ي سياسي

آيا جامعه‌ي سياسي يا به بيان ارسطو شهر(πόλις) موجودي طبيعي است يا تصنعي؟ ارسطو در ابتداي فيزيک خود تمايز بين موجود طبيعي و تصنعي را به داشتن يا نداشتن مبداء دروني حرکت و سکون بيان مي‌کند که بر اساس آن پيدايش و نابودي آن موجود محقق مي‌‌شود.( Physics,II,I, 192b13-17) بنابراين، پرسش فوق به اين معنا است که آيا شهر مبداء پيدايش دروني دارد و در نتيجه، غايت آن نيز دروني آن بوده يا خير.

پاسخ ارسطو روشن است؛ «شهر بنابر طبيعت وجود دارد»( Politics,I,1252b31) که وجود آن نه از براي وجود چيز ديگري است، بلکه في‌نفسه است. بنابر اين معنا، پيدايش شهر از مبداء دروني آن نشأت گرفته و رشد آن نيز رشدي طبيعي است. با آن‌چه که ارسطو در مورد شهر مي‌گويد با تجمع در مواردي چون يک لشکر و امثال آن متمايز است چرا که تجمع لشکر تجمعي تصنعي است که پيدايش و غايت آن بنابر مبداء دروني‌اش نبوده، بلکه مبداء پيدايش آن بنابر اراده انساني و هدف آن نه از براي خود لشکر، بلکه براي هدف ديگري چون دفاع از خود يا حمله به دشمن است.

شايد تمايز بين جامعه سياسي و يک لشکر تا اندازه‌اي عجيب به نظر رسد و گمان شود که شهر همانند لشکر به واسطه اراده‌ي انساني و از براي منظوري غير از خود آن به وجود آمده است که در اين صورت، شهر موجودي تصنعي است نه طبيعي. اين تصور با توجه به معناي طبيعي قوت مي‌يابد، زيرا کمتر کسي است که گمان برد شهر همانند ديگر موجودات طبيعي است. در حقيقت، طبيعي بودن شهر در سنت و انديشه‌ي يوناني و ميراث‌دار آن، ارسطو، دقيقاً برخلاف چنين تصوري به اين معنا است که موجوديت شهر همانند موجوديت ديگر چيزهايي است که در طبيعت مشاهده مي‌شود و مي‌توان براي آن همان خصايصي را تعريف کرد که در آن اشياء ديده مي‌شود.

اين معنا از شهر ارسطو را به نتيجه‌گيري در خور توجهي مي‌رساند. هر چند که او انسان‌ها و خانواده‌هاي متشکل از آن‌ها را اجزاي شهر مي‌داند اما بنابر طبيعت، اين شهر است که تقدم بر آن‌ها دارد همانند تقدم کل بر اجزاء. تمثيل رابطه‌ي کل بدن و اجزاء آن از سر، دست، پا و ... دو معنا را بيان مي‌کند؛ نخست منظور ارسطو از طبيعي‌بودن شهر و دوم چگونگي رابطه‌ي اجزاء شهر با آن. در اين تمثيل، به روشني شهر چون يک بدن زنده دانسته شده، تصوري که به وضوح با طبيعي دانستن آن همخواني دارد و معلوم مي‌کند که شهر نه تجمعي تصنعي از انسان‌ها است. در معناي دوم، دست و پا در صورت بقاي کل بدن دست و پا هستند و بدون آن، دست و پا نيز معناي خود را از دست مي‌دهند مگر آن‌که بالعرض دست و پا ناميده شود.

تمثيل دست و بدن رابطه‌ي حياتي بين افراد و اشخاص با شهر برقرار مي‌کنند. در اين رابطه، همان‌گونه که دست در صورت پيوند آن در يک بدن زنده به درستي دست ناميده مي‌شود، فرد نيز در ارتباط با يک شهر به عنوان انسان نام مي‌گيرد. بر اساس اين رابطه مي‌توان دو گونه آدمي را از يکديگر متمايز کرد با دو گونه هويت متمايز از يکديگر؛ يکي آن‌که در شهر و از براي آن زندگي مي‌کند و ديگري فرد عاري از شهر و به عبارت ارسطو، فرد بي‌شهر (απολις). رابطه‌ي جزء و کل در اين مورد روشن مي‌کند که فرد به عنوان انسان فرد اول است که در شهر و از براي آن زنده است و در نتيجه، ارسطو فرد دوم را از هويت انساني دور دانسته و فرد بي‌شهر را فراتر يا فروتر از انسان دانسته است.( Politics,I,1253a4-6) البته مي‌توان فرد بي‌شهر را انسان ناميد اما به گفته‌ي ارسطو، چنين ناميدني تنها ناميدن بالعرض است و نه ناميدني حقيقي. کسي را به عنوان حقيقي انسان ناميدن به معناي حضور وي در شهر و به عهده گرفتن نقشي در حيات آن است که با انجام چنين امري، فرد نه تنها در حيات مدني و شهري مؤثر است، بلکه بيش از اين، دست به کار پروراندن هويت خويش به عنوان انسان شده است. دست در صورتي که در کل بدن و از براي کل بدن فعليت داشته باشد به معناي حقيقي دست است، به همين صورت فرد نيز در صورت عضويت در شهر و نقش داشتن در آن انسان به معناي حقيقي خوانده مي‌شود و اگر حقيقتي از براي وي وجود داشته باشد در همين مقوله مي‌گنجد.

رابطه‌ي دو سوي فرد و شهر رابطه‌ي تعيين‌کننده‌ي هويت هر دو است که به صورت کاملاً نزديک متقابل، هر يک هويت ديگري را متعين مي‌کند و پيش از ارسطو، افلاطون نيز بر اساس همين رابطه‌ي متقابل است که پژوهش خود را در کتاب هشتم جمهور پيش برده است. رابطه‌ي متقابل هويت فرد و شهر در نظر ارسطو به آن‌گونه است که وي غايت وجود اين دو نيز در پيوند به يکديگر تبيين مي‌کند و براي تبيين خود از مفهومي اساسي استفاده مي‌کند.


غايت جامعه‌ي سياسي

قبل از هر چيز لازم است تا توضيح کوتاه در مورد علت غايي در نظر ارسطو داده شود. «غايت يا قصدي وجود دارد که به خاطر آن شدن مي‌آغازد همان‌گونه که فرد براي سلامتي‌اش کاري مي‌کند».( Physics,II,III,194b36) سلامتي قصدي است که فعاليت فردي براي آن است و از اين رو، به وسايلي چون کاستن وزن يا استفاده از دارو متمسک مي‌شود. غايت به عنوان يکي از علت‌هاي چنين فعليتي تنها به معناي نتيجه‌اي نيست که در پايان فعليت به دست مي‌آيد، بلکه علاوه بر اين، از ابتداي فعليت نيز دست در کار دارد و به اين معنا غايت «تمام ديگر عوامل تعيين‌کننده (در شدن) را بر مي‌انگيزاند تا به بهترين وجه عمل کنند».(Physics,II,III,195a25) به صورت خلاصه، مي‌توان گفت که غايت دو سوي شدن را دربرمي‌گيرد؛ ابتدا و انتهاي آن.

با توضيح فوق معلوم مي‌شود که منظور از غايت (τέλος) در جامعه‌ي سياسي تنها به معناي نتيجه و قصد حاصل از آن، بلکه هم‌چنين به معناي آن عاملي است که آدميان را گرد هم مي‌آورد تا جامعه‌ي سياسي پا گيرد. در اين‌جا است که ارسطو هدف خاصي براي جامعه‌ي سياسي بيان مي‌کند و بين زيستن و بهزيستن تمايز قائل مي‌شود. بنابر اين، هدف جامعه‌ي سياسي زيستن به معناي تجمع ثروت، رفاه مالي يا دفاع و صيانت از خود نيست بلکه «تجمع قبايل و دهکدها است براي زندگي کامل و مستقل که در نظر ما، چنان که گفته‌ايم، زندگي نيکبخت (ζη̃ν ευδαιμόνως) و زيبا است.

رابطه‌ي متقابل بين انسان و جامعه‌ي سياسي در نظر ارسطو يگانگي غايت اين دو را مي‌طلبد که آن را خير اعلاء مي‌نامد به اين معنا که هر عملي که انسان انجام مي‌دهد در جهت آن است، اما آن خود وسيله‌اي براي غايت ديگري نيست. خير اعلاء نه تنها خير انسان به عنوان فردي وي است که در پي کسب آن تلاش مي‌کند، بلکه همان خير جامعه‌ي سياسي است با اين فرق که در جامعه‌ي سياسي چون خير اعلاء به دليل همگاني بودن، بزرگ‌تر و کامل‌تر است. ارسطو اين خير اعلاء را نيکبختي (ευδαιμονία) مي‌نامد که آن را با «بهزيستي» و عمل درست يکسان مي‌داند.(The Nicomachean Ethics,I,iv,1095a19)

نيکبختي به‌عنوان غايت فرد و جامعه‌ي سياسي به چه معنا است؟ اين واژه به سعادت (happiness,felicity) ترجمه شده که با وجود ارتباط معنايي باز نمي‌تواند به درستي گوياي آن‌ چيزي باشد که ارسطو در نظر داشته و آن را با بهزيستي و عمل درست يکي گرفته است. اويدايمونيا دلالتي وسيع‌تر از معناي اخلاقي صرف را در برگرفته و بر حوزه‌هاي مختلف معرفت و وجود انساني دلالت دارد و بنابر اين دلالت است که ارسطو آن را به صورت مستقيم دخيل در عمل انساني مي‌داند. براي به دست آوردن تصور اوليه و مبنايي از اين واژه نخست لازم است تا به ترکيب آن توجه شود.

اوي-دايمونيا از ترکيب پيشوند اوي؛ ευ ، به معناي خوب، نيک و درست با دايمون؛ δαιμών، تشکيل شده است. گستردگي دلالت‌هاي دايمون باعث شده است تا ارسطو بتواند با اين ترکيب زمينه‌هاي متعدد و مختلفي را براي غايت جامعه‌ي سياسي در نظر بگيرد که با ترجمه‌ي آن به سعادت يا نيکبختي تنها گوشه‌اي از منظور ارسطو تأمين مي‌شود. در اين‌جا تنها به سنت فرهنگ يوناني اشاره‌اي کوتاه کرد و گفت؛ دايمون در اين سنت به معناي خدا و همچنين نيمه خدا، تقدير، بخت و آگاهي و علاوه بر اين فعليتي مبتني بر آگاهي است. اين معاني در پيوند با يکديگر و هماهنگ کاربرد دايمون در سنت يوناني را متعين مي‌کنند. مثال قابل توجه در بحث حاضر سخني است که افلاطون در آپولوژي بيان مي‌کند. سقراط در دفاعيه‌ي خود محاوره‌اي با ملتوس انجام مي‌دهد که سعي دارد در برابر اتهام بي‌خدايي خويش دفاع کند.( Apology,27d) سقراط در دفاع خود از چنين اتهامي اعتقاد خويش به دايمون را دليل اعتقاد به خدا مي‌داند و سپس در انتها نيز همين خدا است که ممانعتي از ورود به دادگاه نشده و سقراط آن را دليل رضايت خدا مي‌داند.(Apology,40b) سواي اين که اعتقاد سقراط به دايمون را از اساس مي‌تواند به معناي اعتقاد به خدايي دانست يا نه، يک نکته معلوم است و آن ارتباط اين واژه با زمينه‌هاي آگاهي و عمل بر اساس آن که به بخت و تقدير انساني مرتبط است و به اين دليل، در بيان افلاطون دايمون اصلي در انسان است که عمل او را بنابر تقديرش به صورتي خداوندي هدايت مي‌کند.

با توجه به زمينه‌هاي گسترده‌ي اين واژه، اويدايمونيا در جامعه‌ي سياسي بنيان کنش‌مند آن است که در اساس خود آگاهانه پيش مي‌رود. اويدايمونيا با به کار انداختن کنش انسان به عنوان فردي در جامعه‌ي سياسي، باعث به کار افتادن جامعه‌ي سياسي مي‌شود و به اين وسيله کنش انساني را در سطحي متعالي‌تر فعال مي‌کند. غايت جامعه‌ي سياسي فعاليت متعالي افراد آن است که در معناي اويدايمونيا موجوديت انساني خود را تحقق بخشيده‌اند و اين تعالي فرد به موجوديت انساني است و همان چيزي است که ارسطو به عنوان خير اعلاء بيان مي‌کند. اويدايمونيا تعيين‌بخش موجوديت انساني به عنوان فردي مسئوليت‌پذير در جامعه است که کنش خود را آگاهانه در جهت تحقق موجوديت انساني خويش انجام مي‌دهد.