اعم از آن‌که شکل‌گیری قدرت را حاصل نوعی توافق پنهان تابعین با حاکمان یا نوعی تحکم برخلاف میل بر گروه اول بدانیم، می‌توان تمایلی ذاتی مبنی بر حفظ یکدستی و تلاشی پیگیر برای بسط سلطه را در ساختار قدرت تشخیص داد. این تمایل درونی اگرچه به هیچ وجه به قدرت سیاسی محدود نمی‌شود، در شکل سیاسی عینی‌ترین صورت خود را می‌یابد. قدرت سیاسی در چهره انضمامی‌اش (حتی اگر برآمده از آرمانی‌ترین جنبش‌های انقلابی باشد)، پس از درک ثبات خود در صورتی نهادینه و وابستگیِ بنیادینِ خود به یکدستی توده‌ی بی‌شکل به عنوان نقطه‌ی تکیه1، تمام توان خود را برای حفظ بی‌شکلی توده تحت تبعیت‌اش در پناه وضعیت موجود به کار می‌گیرد. از این نظر قدرت منسجم، در استعاره بدن سالمی منعکس می‌شود که تمام اعضای آن در هماهنگی کامل با یکدیگراند. و گاه تاکید بر یکدستی ساختاری قدرت تا بدان حد پیش می‌رود که معنای حقیقی عضویت اعضا و فردیت افراد در گرو میزان مشارکت منفعل در بدنه این ساختار است؛ به این معنا که فرد نه تنها با نفی اراده خود، بلکه با انکار زمینه‌ی اراده‌مندی خود به عنوان سوژه صاحب رای، به جسمی جیوه‌مانند تبدیل می‌شود که هم تابعیت بی‌حد و حصر قدرت حاکم را صورت خودآگاهی خود می‌داند و هم قابلیت ابزاری انعطاف خود را به محل برآورده شدن اهداف مقطعی قدرت تبدیل می‌کند. البته مشارکت منفعل افراد ذوب شده در یکدستی ساختار قدرت به معنای بی‌کنشی آن‌ها نیست. چه بسا که این مشارکت منفعلانه به خشن‌ترین و افسار‌گسیخته‌ترین صورت‌ موجود نیز خود را بیان کند. و بر این مبنا فرد درگیر در این مشارکت، به شکل فعالی در انکار من مستقل خود می‌کوشد و گاه کوشش در مسیر حذف فردیت چهره خود‌آگاه خود را در پناه تلاش پیگیر قدرت برای بسط سلطه، با تکان‌دهنده‌ترین شکل کنش‌های اعتراضی، انضباطی و انتظامی پیوند می‌زند. چهره‌ها و لباس‌های یک‌شکل، هجوم تصاویری که بر در و دیوار، توده‌ی حل‌شده در بدن یک من بزرگ و متحد را نشان می‌دهند، ترکیب‌های کلیشه‌ای زبانی و استعاری که گویای ذوب و حل شدن اتم‌های انسانی در ارگانیسم‌های کلان‌ترند، این‌ها نمودهای بیرونی تمایل ذاتی قدرت و بی‌ارادگی تابعین حل‌ شده در آنهاست، که گرچه محتوای درونی را به صورتی آشکار نشان می‌دهند ولی به خودی خود و فارغ از دلالت‌شان، نشانه‌هایی جزیی و فاقد انسجامند.

قدرت بنابراین تمایل ذاتی، نوعی همسانی چهره و همگرایی فکری را از تابعین خود طلب می‌کند؛ به نحوی که کوچکترین تفاوت و واگرایی در میان آن‌ها می‌تواند برای قدرتِ مستقر، منشاء بزرگترین تعارض‌ها باشد. لذا مبنای این تفاوت‌ها و تعارض‌ها معمولا به عنصری بیگانه نسبت داده می‌شود که در تمامیت خود خارج از نظام خودی قرار گرفته و تمام هم و غم خود را مصروف طرح‌اندازی توطئه‌هایی برای براندازی این خودِ نظام‌یافته – یا به زبان بند قبل، برهم زدن یکدستی محتوایی قدرت- می‌کند.

در مقابل،آگاهی بنابر حرکت پیگیر خود همواره متوجه غیر و نوعی درونی‌سازی این غیریت در وحدتی درونی است. در این فرایند، بیش از آنکه غیریت دیگری مغلوب وحدت منِ آگاه شود، حدود منیت این آگاهی گسترش می‌یابد. تاریخچه تطور فکری هر فرد گواهی بر این گسترش حدود است که براساس آن، لایه‌های آگاهی شخصی در یک سیر تصاعدی، همواره حرکتی از درون به بیرون را تجربه کرده و هر لایه‌ی آگاهیِ نو همچون یک رویداد-آگاهی، تغییر مبنا و لحنی بنیادین را در تمام لایه‌ها ایجاد کرده است. تغییر لحن و مبنای بنیادین که طبق ساختاری زمانی در زندگی خودآگاه فرد صورت می‌پذیرد، هربار فرد را وادار به باز تعریف تمامیت خود می‌کند و این بازتعریفِ خود، که از ابتدا ماهیتی تفسیری دارد هرچقدر هم که در حرکتی مورچه‌وار و نامنظم طی طریق کند، فرد را در بزنگاه‌های زمانی به مراتب دور از ایستگاه‌های اولیه او نشان می‌دهد. اما حرکت واگرای آگاهی به سمت وحدتی درونی که گاه اصولا صورت نهایی به خود نمی‌گیرد (و فرد را در چرخشی تفسیری به تحلیل می‌برد)، اگرچه بالقوه می‌تواند به عنوان آنتی‌تز قدرت عمل کند، در نهایت به خودی خود قادر نیست نقش اهرم بازدارنده را بازی کند. چراکه اجتناب اولیه آن از واکنش عملی(به سبب جزمیت ذاتی این واکنش)، عدم عینیت خود به خودی آگاهی(دست‌کم در سطوح اولیه خود)و فردیت مستتر در آن (که نتیجه مستقیم جهت‌گیری به سمت غیریت و درک و از آن خود کردن آن در غیریت خود است)، چهره واکنشی و گاه حتی هنجارین آگاهی را از آن می‌گیرد.

 آگاهی با تبلور خود در قالب حق، می‌تواند به خود عینیت ببخشد و در عین حال گرایش‌های درونی خود(مانند فردیت و جهت‌گیری به سمت غیریت) را به مکانیسم‌هایی نهادینه شده در متن جامعه تبدیل کند که به سبب قدرت اجرایی خود و استنادپذیری حقوقی‌شان، قدرت را در پایه‌ای‌ترین تمایلات ذاتی خود، یعنی یکدستی و سلطه‌خواهی، دچار ضعف کند. فرد حقوقی، رعیت بی‌چهره‌ی تابع یک قدرت مطلقه نیست، بلکه فردیت آن با تبلوری عینی در سلسله‌مراتبِ نظامی حقوقا استنادپذیر، تفاوت و شخصیت خود را به عنوان یک امر واقع، به قدرت تحمیل می‌کند. البته جهت‌گیری متفاوتِ حق، تنها معطوف به قدرت نیست، بلکه با استحاله آگاهیِ صوری در نوعی کنش اجتماعی-سیاسیِ حق-آگاهی، دگراندیشی درونی آگاهی را به نوعی مطالبه عملی در متن جامعه بدل می‌کند. و دقیقا به همین دلیل، پرسش از نسبت میان دانش و آگاهی و قدرت، پرسش ماست. چراکه تعلق یک پرسش به یک فرهنگ یا وضعیت اجتماعی، در نسبت مستقیم با زمینه تاریخی طرح پرسش قرار نمی‌گیرد. بلکه آنچه یک پرسش را از آن گروه یا نسلی می‌کند، ضرورت واکنش به یک وضعیت یا دست‌آویزی به دریچه‌ای برای فهم آن شرایطی است که خود را فهم‌ناپذیر نشان می‌دهد. ما که آگاهی فردی‌مان به ندرت پا را از توهمات گذشته‌ و آینده‌ی ساختگی فراتر گذاشته و فردیت آگاهانه را در حیات شخصی خود تا به حد خود-سانسوری از محتوا خالی کرده‌ایم، امروز نیازمند تامل درباب حق‌ایم؛ تا  از یک طرف، در برابر قدرت غریزی فردانیت سر درگممان(که همواره خود را در رابطه‌ای تنازعی با دیگری تعریف می‌کند)ایمن شویم و بتوانیم زمینه درک خود و دیگری به مثابه «ما» را فراهم آوریم. و از طرف دیگر در سد غرایز قدرت، که جریان خودآگاهی و استقلال فردی را به نفع تمایل خود به یکدستی و حفظ سلطه مانع می‌شود، رخنه ایجاد کنیم.


1. Point d’appuie