درباره نسبت دانش و قدرت با بهره گیری از مفهوم "خواستِ قدرت"

مصطفي سيرم


1. جوهر موجودات

اگر بپذيريم گفتار نتيجه را که جوهر و ذات همه موجودات و همه هستی، خواست قدرت است، دانش و آگاهی نيز همچون کنش يا حالتی از هستی، نوعی ظهور اين  خواست درونی تلقی خواهد شد.

نيچه "هر چه هست" را حيات زندگی می­نامد، هر چه هست خواستی درونی به سوی "بيش­ترشدن" و "خود افزونی" Self-enhancement) ) است. نه اين‌که خواست و ميلی به بيش­تر شدن دارد، خودش، اين خواست درونی است و اگر نبود "هست" نبود، و در قلمرو زندگی و حيات (هر آن‌چه هست، حيات است) قرار نمی­گرفت.

 

2.  حقیقت جهان

باز هم بنابر گفتار نيچه جهان و هر چه هست صرفاً تفسيری است از آن‌چه هست. اين ديدگاه مختص نيچه نيست و ميراث ايده­آليسم آلمانی است اما در نيچه تفسير خاص او را از جهان داريم: جهان خواست قدرت است. يک گام از شوپنهاور پيش آمده است و جهان چونان تصور و چونان خواست را دارای يک ويژگی بنيادين دانسته است که همان قدرت است، هستی از آن رو هستی است که قدرت است اگر نه "هست" نمی­­شد. هر چه هست نمودی از قدرت است که خواسته است باشد. امّا پس از ظهور نيز اين ويژگی درونی، همچنان ذات موجود است - نه ذاتی بلکه ذات- پس هم‌چنان موجود را به پيش می­برد و به "بيش­تر شدن" يا همان قدرت سوق می­دهد. زندگی يا حيات بر خلاف نظريه‌ي زيست‌شناسان و روان‌شناسان صرفاً نوعی حفاظت از نفس (self-preservation) نيست بلکه "خود افزونی" و خود گری است. موجود روی خود کار می­کند تا بيش­تر شود. دانش تمهید کننده  چنين کنشی است، دانش، کنشی با درون و کنشی با بيرون یا محیط است که زمینه‌ساز انتخاب‌گری ذات موجود در فعلیت بخشیدن به اراده قدرت است.

 

3. ماهیت آگاهی و دانش

 کنش نسبت به درون و بيرون، مقتضی توجه و رويارويی است که نتيجه­اش همان آگاهی يا دانش است. به هر چه توجه کنيم، آگاهی­ای از آن پيدا می­کنيم فقط کافی است روی به سوی چيزها بگردانيم، آن‌گاه چيزی ازآن‌ها خواهيم دانست، اين توجه منشأ تمام دانش­های قديم و جديد است، تعريف افلاطون که دانش را يادآوری می­دانست مؤيد اين تعريف است، يادآوری يعنی چيزی از ما پوشيده نبوده است بلکه تنها روی به سوی آن نداشته­ايم، به صرف توجه، آن چيز، شناخته (يادآوری) می­شود.

اگر آگاهی موجودات همان تفسيرو تأويل آنها از محیط بيرونی و درون خودشان باشد، خواستِ درونی موجود- که خواستِ معطوف به قدرت است- در قالب خواستِ دانش نمود می­يابد. خواست قدرت، خواست آگاهی را در مقام يک پيش شرط طلب می­کند. موجود، تا نشناسد، نمی­داند چه چيزرا؟ و چگونه؟ طلب کند. امّا دانش، مطلوب فی نفسه  و بذاته نيست، دانش برای قدرت است اگر خواستنی است، چرا که ذات موجود، در پی قدرت است و نه در پی دانش.

 

4. ماهیت یا چگونگی حصول قدرت

 قدرت در کنه ذات خودش همان هستی است، هر چيز که هست، بهره­ای از قدرت است وهر چه بيشتر باشد، قدرت بزرگ‌­تری است. قدرت جمع شدن هستی­ها و يکی شدن و وحدت آن‌هاست. ذات موجود که معطوف به قدرت است به این معناست که خواست او به" هستی ِ بيشتر" است. هستی بيشتر يعنی تجمع بيشتر هستی دريک کانون. هستی از جايي نمي‌آيد، هستی "هست"، پس خواست هستی بيشتر به معنای اين است که يک هستی خود را با هستی‌های ديگر پيوند دهد و به وحدت با آن‌ها برسد. موجود با خواست قدرت (خواست هستی بيشتر) بيش از آن‌که هستی‌های ديگر را از آن خود کند ، خود را به آن‌ها ملحق کرده است. البته همه اين‌ها در آگاهی شکل مي‌گيرد که صرفا تفسير موجودات از جهان و هستی است. خواست قدرت از اين زاويه يک فرايند آگاهي و دانش است که در موجود رخ مي‌دهد. موجود همان است که بوده است اما در آگاهی خود مي‌پندارد که بيشتر شده است و قدرت یافته است.

 

5. قانون قدرت

 قدرت مطلوبی نامحدود است، خواست نيز امری نامحدود است، امور خواستنی و مطلوب نيز نامحدودند. اما دانش و آگاهی موجودات محدود است. اين کاستی و محدوديت شايد از ناحيه‌ي خواست باشد، موجود اگر کنش آگاهی خود را نسبت به درون و بيرون محدود نکند، به دانش و آگاهی بيشتری دست می­يابد. امّا برای موجودی که در ساحت زمين و ماده به سرمی­برد و چشم­انداز (perspective) اوليه او را دیوار بلندی از خاک و سنگ و چيزهای سفت و سخت (ماده) محدود کرده­اند، خواست قدرت، او را به چه سويی و چه چشم­اندازی سوق می­دهد جز امور زمينی؟ اين‌جاست که نقش دانش يا کنش آگاهی در روند پيشروی و گسترش حيات موجود، تعيين کننده است. درست است که دانش، مطلوب نهايی موجود نيست، امّا در تعيين حد و مرز مطلوب و نهايی موجود- يعنی قدرت- نقش اساسی دارد. چشم­انداز همان چيزی است که دانش به ما می­دهد چشم انداز هرچه وسيع­تر و دورتر و زيباتر باشد، خواست موجود، بزرگ­تر و قدرتمندتر است.

 

6. چگونگی ظهور قدرت های زمینی

اين قانون در گستره‌ي زمينی خود نيز صادق است. در فيزيک و ماده نیز تمرکز، تجمع ، ارتباط و تراکم به معنای قدرت است. انواع قدرت (قدرت عضلانی، قدرت ذهنی وعلمی، قدرت فرهنگی و قدرت سیاسی) همه نتيجه‌ي تجمع هستی‌های مختلف‌اند، رشته‌ي زنجيرها و رابطه‌های مادی و روانی که بخش‌هایي از وجود مادی يا اجتماعی را به هم پيوند مي‌زند، به شکل‌گيری قدرت در زمينه‌های مختلف مي‌انجامد.(قدرت سياسی يا اجتماعی همان نفوذ يا اقتدار يک شخص یا یک طرز آگاهی در ميان بخش‌های ديگری از یک جامعه است که با رشته‌هايي از مسائل روانی و ذهنی به هم مربوط اند. قدرت علمی نیز مجموعه‌ای از آگاهی‌هاست که با پیوندهای مناسب در یک جامعه، یک فرهنگ، یک سازمان و یا یک فرد جمع شده‌اند).

 

7. خواست نامحدود قدرت در ساحت زمینی مجال تحقق نمي‌یابد

مشکل از جايي آغاز می‌شود که خواست قدرت گستره و زمينه‌ای در خورعظمت  خود نمی‌یابد تا در آن اعمال شود. گستره‌ي زمین و چیزهای سفت و سخت مجالی برای تحقق نامحدود ذات موجود انسانی نیست. حیات و خود افزونی که همان خواست قدرت است در حيات زمينی به خواست قدرت در حدود زمين و عالم فناپذير تقليل می­­يابد. موجود انسانی به واسطه‌ي کنش­ با پيرامون خود دريافته است که هيچ­گونه بقايی در ساحت زمينی برای هيچ موجودی قطعی نيست، هيچ خوشی و لذتی، هيچ امن و آسايشی، هيچ قدرت و نيرويی همیشگی نيست. دانش و آگاهی در اين‌جا محرکی است برای آن‌که موجود را به تکاپو وادارد و در پی کسب بيشترين قدرت و ماندگارترين چيزها به حرکت در­آورد، امّا تا زمانی که چشم‌انداز قدرت زمينی باشد، خواست قدرت صرفاً معطوف به قدرت در محدوده‌ي زمينی خواهد بود و هر قدر هم اين قدرتِ زمينی بزرگ باشد، باز محدود به ساحت ماده و امر فناپذير است. تاريخ انسان و زمين شواهد بسياری از ظهور و افول قدرت­های زمينی به ما نشان می­دهد- پيدايش و پراکندگی همه موجودات زنده و غيرزنده، ظهور و افول انواع حيوانی و گياهی و انسانی گذشته، ظهور و افول انواع قدرت­های فرهنگی و سیاسی در قالب تمدنهای تاريخی، ظهور و افول زمين و ماه و خورشيد و کرات ديگر، همه چيز از منظری زمينی(مادی) با نابودی روبرو است زيرا زمين در ساحت امور فناپذير واقع شده است. پس تلاش موجود برای کسب قدرت­های زمينی، تلاشی کور است. خواست قدرت در ساحت زمين، خواستی پوچ و ميان تهی است و به هیچ می­خورد.

 

8. امن ِعیش

مطلوبِ موجود انسانی در زمینه‌ای  که همه چيز در آن از دست می­رود چه چيز می­تواند باشد جز اَمنِِِِ ِ عيش یا سعادت؟ بودنی همراه با خوشی هميشگی. قدرت برای موجودی که فناپذير است مگر جز امن عيش مطلوبی می‌تواند داشته باشد؟ اگرچه سعادت امری زمينی نيست، امری مطلق است که موجودات بنا به خواست درونی­شان- یعنی خواست قدرت- والاترين امکان خود برای دستيابی می­دانند، امّا دانش انسان نمی­تواند به هيچ روی تحقق چنين امکانی را نه در ساحت زمينی و نه پس از آن برای هيچ موجودی، تضمين کند، پس دانش و آگاهی که تعالی‌دهنده و جهت‌دهنده خواست قدرت است، در اين‌جا صرفاً می­تواند به پيش­گويی و آرزومندی در طلب آن‌چه موجود در پی آن است روی آورد و خيال‌پردازی کند. علم به معنای science که بخشی از آگاهی ماست، به کلی از چنين خيال‌پردازی­هايی به دوراست اما بخشی از کنش آگاهی که به امور انتزاعی­تر می­پردازد، همواره به پيش­گويی­ و گمانه- پردازی درباره‌ي آينده‌ي موجودات و هستی پرداخته است و مفاهيمی چون هستی، سعادت، بهشت، بقاء، خدا و ... را پيش روی آورده است. چنين مفاهيمی گذشته از اين‌که حقيقت داشته باشند يا نه، کارکردشان اين است که کنش موجود در پی قدرت را تعالی بخشند و دست کم از زياده‌روی انسان در کسب قدرت در ساحت زمينی پيش‌گيری کنند. انسان نمی­تواند با کنش آگاهی از سوی خود به يقين در خصوص مفاهيم فوق زمينی (supraterrestrial) دست يابد چون او در ساحت  فوق زمینی به سر نمی­برد. دست کم تا زماني‌که ساحت زمينی بر او غلبه دارد، آگاهی از هستی­های فوق زمينی برای او گمانی و ظنی است نه یقینی وعينی.

 

9. نقد هایدگر بر نیچه

هايدگر، نيچه را متهم می­کند که پس از واژگون کردن تمامی ارزش‌های کهن و باز- ارزش گذاری تمامی ارزش‌ها مبنای چنين ارزشگذاری را، خواست قدرت دانسته است که جوهر همه موجودات است و در نتيجه به بردگی قدرت تن داده است. اگر معيار همه ارزش‌های انسانی خواست قدرت باشد آن‌گاه تمامی افراط ­ها و زياده­روی­های گذشته و آينده بشريت توجيه‌پذير خواهند بود.

 اما اگر کنش آگاهی و حقيقت‌جويی، نيچه را به درک و فهم جوهر موجودات راهنمايی کرده باشد چه؟ اگر نيچه در کنش آگاهی بی‌رحمانه و صريح خود با هستی و حقيقت موجودات، به اراده‌ي قدرت رسيده باشد چنين دريافتی از حقيقت ارزشمند و محترم است و به عنوان يک نظريه‌ي فلسفی صرفاً قابل نقد و بررسی است و نه قابل نکوهش. پس هايدگر به چه دليل نتيجه را سرزنش می­کند؟ شايد به اين دليل که نيچه خواست قدرت را منشأ تمامی ارزشگذاری­های جديد دانسته است و نه برای کشف  نیچه در اين خصوص که جوهر و ذات همه موجودات خواست قدرت است.

اگر حقيقت مورد نظر نيچه را بپذيريم آنگاه شايد مجالی برای طفره رفتن از نتيجه­ای که در پي اين پذيرش لازم می­آيد نيابيم. اگر خواست قدرت جوهره و ذات موجودات است، پس کنش موجودات چرا نبايد به مبنای این ذات باشد؟  گذشته از اين اگر تاريخ هستی و هستندگان بر مبنای خواست قدرت، قابل تبيين و تحليل باشد چه؟ يعنی همان کاری که نيچه در دوره فکری قبل از ایده‌ي خواست قدرت در آثار اوليه‌اش در خصوص رفتار و ارزش‌های انسانی به انجام رسانده بود و سرانجام او را به حقيقت و مبنای اين تحليل و انتقادها که همان خواست قدرت باشد رسانيد. به نظر می­رسد نيچه راهی جز پذيرش خواست قدرت به عنوان مبنا و منشأ تمامی ارزش­های جديد انسانی نداشته است. امّا تن دادن نيچه به اين مبنای ارزشگذاری هم‌چنان قابل تحليل است.

 

10. یکی انگاشتن ساحت زمینی و ساحت فوق‌زمینی

شايد نيچه با خلط کردن ساحت خاکی و زمينی يا همان ساحت انسانی با ساحت فوق زمينی، خواست قدرت را در هر دو زمينه قابل اِعمال دانسته است. طرح مفهوم ابرانسان از سوی او که موجودی فراانسانی- يعنی فرازمينی، فراخاکی- است، اين گمان را افزايش می­دهد. ضمن اینکه راهی نیز برای توجیه مطرح کردن ایده‌ي خواست قدرت در اختیار او می گذارد. ابرانسان اگر چه انسان است امّا هنوز نيامده است و نمی­دانيم چگونه موجودی است. چون جايگاهش طبق تعریف فوق‌انسانی و فوق‌خاکی است. پس ابرانسان در اين‌جا به وجود نمی­آيد. خواست قدرت اگر چه بی­نهايت و نامحدود است امّا رها کردن چنين نيرويی عظيمی در ساحت زمينی به انفجار و فاجعه منتهی می­شود، فجايعی چون اسکندر، چنگيز، هیتلر، ]...[ و آمریکا - آمریکا خود یک فاجعه است- صرفاً به علت اعمال نامحدودِ خواست قدرت در عرصه‌ي محدود زمين رخ داده­اند. خواست قدرت حتی در همين ساحت مادی و فيزيکی اگر در کوچک‌ترين و نهانی­ترين موجودات نيز به حرکت درآيد، بزرگترين قدرت­ها و نيروها را به حرکت در می­آورد - نيروی عظيم اتم­ها بزرگترين تأييد بر وجود چنين ذاتی در موجودات است-  چه برسد به انسان که با اِعمال اراده­اش، مسير تاريخ را دگرگون کرده است.

 لذا این ابرانسان است که می­تواند زمينه تحقق کامل خواست قدرت باشد و نه انسان خاکی که رها کردن اراده‌ي او در اين زمينه محدود به ويرانی و خونريزی و انهدام همه چيز خواهد انجاميد. با این تبیین مفهوم ابرانسان را می­توانيم به عنوان مکمل و تصحيح کننده مفهوم خواست قدرت در نظر آوريم. پس خواست قدرت منشأ ارزشگذاری اعمال ابرانسان خواهد بود و نه انسان ظهور یافته ومحقق در تاریخ. با آگاهی از چنين محدوديتی، معقول­ترين راه برای انسان شايد پذيرش خواست قدرت به عنوان يک حقيقت هستی شناختی و مهار کردن اين خواست در عرصه حيات زمينی به عنوان يک ضرورت عقلانی و يک ارزش عملگرايانه باشد.

 

11. نتیجه

با اين تلقی انسان می­داند که تا کجا توان خود افزونی دارد (باوری هستی شناختی) اما شرايط و زمينه‌ای مناسبِ این توان نمی­يابد (انتخابی عقلانی و عمل گرایانه). صبر می­کند و منتظر تحولی وجودی در خود و هستی می­شود تا برسد آن مجالی  که انسان را عبور دهد از انسانيت فعلی و انسانی ديگر در هستی­ای ديگر ظهور کند. بنابراين نقش دانش و آگاهی در حيات و زندگی انسانی نقش مهار کننده و در عين حال اميد‌دهنده است. اگر ذات ما خواست قدرت باشد تنها دانش و آگاهی است که مانع از افراط در اِعمال اراده­های نامحدود انسانی خواهد بود.

عنصر آگاهی و تحليل تجربه شکست­های بزرگ موجود انسانی دربه کارگیری نامحدود خواست قدرت، باید به رفتاری  معقول­تر و سنجيده­تر منجر شود امّا به نظر نمی­رسد که موجود انسانی از اندرزهای آگاهی او چندان حرف شنوی داشته باشد. تجربه تاريخی که بخشی از آگاهی انسان است به کرات ناديده گرفته شده است و ظهور خشونت و جنايت در رفتارهای انسانی که د ر جهان معاصر بيشتر نيز شده است، حاکی از غلبه خواست قدرت به عنوان منشأ ارزش­گذاری­های انسان  دوره جديد بر اندرزهای آگاهی و تجربه تاریخ بشری است. انسان نتوانسته است خود را مهار کند و دانش هم‌چنان مقهور قدرت است. قدرت همچنان حرف اول و آخر را می زند و دانش و آگاهی ما را نیز شکل می‌دهد تا مؤید نتایج خسارت بار خودافزونی مضاعف قدرت باشیم. نیچه تن به بردگی قدرت نداده بود بل می‌خواست تا مهار قدرت را به کلی به کناری افکند تا این هیولای مهیب در آسمان خودش غرش کند نه در منجلابی به نام زمین که هر جنبنده‌ای را نهایتاً به افسردگی و زبونی و تن‌دادن به ارزش‌های زمینی مجبور می‌کند.

شايد مشکل از دانش معاصر ما باشد که چشم­اندزهای فوق زمينی را به کلی از پيش چشم انسان برداشته است و ميل درونی به قدرت را عنان گسيخته و پوچ به سوی تنها چشم انداز خود که همان ساحت خاکی و زمينی است رها کرده است. البته می­توانيم گناه را به گردن آگاهی و دانش مدرن نيندازيم، آن‌گاه به کلی از قابليت دانش و آگاهی برای اصلاح و مهار ذات موجود انسانی، نا اميد می‌شويم و به درماندگی مطلق از اصلاح امور انسانی تن در خواهيم داد.