زندگی در یک فضای فرهنگی غالبا چنان فرد را در قالب خاص خود تعریف می کند و چنان هویت فکری و چارچوب‌های کلی اندیشه او را تعیین می‌کند که فرد به ندرت می‌تواند نگاهی مستقل به این فضا داشته باشد و  حتی زمانی که رابطه خود را به شکلی واگرا و در صورتی پرتنش با این چارچوب تعریف می‌کند، باز هم در غالب امکانات موجود در این فضاست که آن را مورد نقد و انتقاد قرار می‌دهد. در این میان آن‌چه که می‌تواند پرتوی تازه‌ای بر هر تامل فکری در باب یک فضای فرهنگی بیافکند، فاصله‌گیری مقطعی با این فضا و تعریف دوباره آن در افق و متنی تازه است.

مسافرتی که برای ادامه تحصیل به اروپا داشته‌ام، به طور موقتی این امکان فاصله‌گیری با خاستگاه فرهنگی‌ام را فراهم آورده و من هم براساس پیشنهاد و به دعوت دو سه تن از دوستان خواهم کوشید از این امکان مهیا شده استفاده کنم و تجربه درونی (یا به زبان پدیدارشناسی زیسته‌ام از) این فاصله و تفاوت فرهنگی را به موضوعی برای بحث و تبادل نظر بدل کنم. قبل از پرداختن به اولین طرح مسأله، شاید گفتن چند نکته بی‌اهمیت نباشد. از آن‌جا که این نوشته‌ها ذاتا و در وهله اول به موضوعاتی انضمامی و موردی خواهند پرداخت، خواهم کوشید زبان روایی ساده را در طرح مسائل حفظ کنم تا استفاده از اصطلاحات فلسفی موجب سنگینی بحث و به تبع توقف آن نشوند. نکته قابل توجه دیگر اینکه این مطالب که بدون هیچ نظم و جهت‌گیری خاص قبلی طرح می‌شوند، می‌توانند زمینه‌ساز بحث‌هایی چند جانبه و یک هم‌اندیشی ساده در باب مسایلی باشند که برای تمام ما معنا و اهمیتی مشترک دارند. بدین جهت مخاطبان خودم را در این نوشته‌ها مستقیما در گفت‌وگو شرکت خواهم داد و از تمام خوانندگان می‌خواهم که نظر و نقد خود را بدون در نظر گرفتن واسطه‌های معمول، به طور مستقیم مطرح کنند، بلکه ابعاد نهفته این مطالب مطرح شده در معرض تحلیل بیشتری قرار بگیرند.

 

 

نظام آموزشی فلسفه

دوره آموزشی من با یک دوره کلاس‌های فشرده در لوگزامبورگ شروع شد. این کلاس‌ها در قالب درس‌گفتارهای فلسفی و توسط دو استاد از دانشگاه‌های فرانسه و دو استاد از دانشگاه‌های ایتالیا و با محوریت فلسفه فیشته برگزار شدند. قبل از آن‌که به موضوع این درس گفتارها و چگونگی توجه آن‌ها به فلسفه فیشته بپردازم، لازم است کمی درباره نظام آموزشی فلسفه در آلمان و فرانسه توضیح دهم.

کلاس های فلسفه در نظام آموزشی آلمان و فرانسه معمولا در دو غالب کلی ارایه می‌شوند:

1.  درس گفتار (به آلمانی Vorlesung و به فرانسوی cours magistral)؛ این شیوه تدریس بیشتر نوعی تک‌گویی استاد براساس متنی است که در رابطه با موضوع درس آماده کرده است. استاد در طول مدت دو ساعت (با یک فرصت ده دقیقه‌ای تنفس) درس گفتار خود را براساس الگویی شخصی ارایه می‌کند و دانشجویان می‌توانند تقریبا در هر بخش از درس‌گفتار با طرح پرسش یا نظر خود، وقفه‌ای کوتاه (و گاه خیلی بلند!) در تک‌گویی استاد به وجود آورند. اما چارچوب اصلی  درس‌گفتار همچنان تک‌گویی استاد بر اساس متن آماده شده است. این متون که تقریبا همگی حاصل مطالعات متمرکز و تاملات شخصی استاد هستند، نقش ستون فقرات مباحث کلاس درس را بازی می‌کنند. به این شکل که هر چقدر استاد در تک‌گویی خود از موضوع اصلی فاصله بگیرد و هر چقدر بحث و تحلیل‌های زنده‌ی کلاس از محور اصلی دور شود، همواره امکان بازگشت به مبحث اصلی وجود دارد. از طرف دیگر چون تفکر و تحلیل فلسفی مکتوب تبدیل به یک سنت دانشگاهی شده و کمتر استادی بدون دستنوشته‌های منظم خود تدریس می‌کند، متون پایه درس گفتارها غالبا زمینه‌ساز تألیف مقاله‌های علمی و گاه کتاب‌های فلسفی می‌شوند. به همین دلیل تقریبا تمام استادهایی که تا به حال به نحو مستقیم یا غیرمستقیم شناخته‌ام، فارغ از سن و سوابق تدریس خود، تعداد قابل توجهی مقاله و کتاب منتشر کرده‌اند.

2. سمینار (به آلمانی Seminar و به فرانسه séminaire) که بیشتر بر پایه نوعی گفت‌وگوی بین استاد و دانشجوها صورت می‌پذیرد. در اکثر سمینارها استاد یا یکی از دانشجوها مطلبی را در قالب توضیحاتی کوتاه طرح می‌کنند و هنگامی که مباحثه میان دانشجویان شکل گرفت، استاد نقش ناظر و گاه حتی یک از طرفین در بحث را بازی می‌کند. در فرانسه معمولا درس‌گفتارها صورت اصلی کلاس‌های درس فلسفه را تشکیل می‌دهند و سمینارها معمولا در گردهمایی‌های علمی برگزار می‌شود.

چیزی که در هر دو شکل تدریس فلسفه برای دانشجویان خارجی قابل توجه است، تسلط استاد به مطلب مورد تدریس و مهمتر از آن زمانی است که برای آماده کردن یادداشت‌های خود گذاشته است. به نحوی که به ندرت می‌توانم از جلسه تدریسی یاد کنم که در طول آن، هیچ نکته جدید و جالب توجهی نیافته باشم. تمرکز مدرس بر موضوع مورد تدریسش و آمادگی بالا برای ارائه مطلب، به شکلی بدیع امکان تماس دانشجو با آن موضوع را فراهم می‌کند؛ در فضایی که به تبع این آمادگی و تمرکز فکری مهیا شده، گویی مسأله برای اولین بار مطرح می‌شود. برایم کم پیش نیامده که در زمان تنفس بین دو جلسه شاهد چهره بهت‌زده دانشجویانی باشم که گره پیشانی‌شان نشان از سنگینی موضوع مورد بحث و درگیری فکری با آن داشته است.

درس‌گفتارهای لوگزامبورگ هم در چنین فضایی ارایه شدند. تلاشی که برای طرح دوباره فلسفه فیشته در قالب نوعی استعلاگرایی در این درس‌گفتارها صورت پذیرفت، مسیر پژوهش بسیاری از دانشجویان را به شکل تعیین‌کننده‌ای تغییر داد. در یادداشت بعدی در باره این درس‌گفتارها بیشتر توضیح خواهم داد.