دینداری در حدود تاریخمندی
جناب حجتالاسلام و المسلمين سيد محمد خاتمي در سمينار «دين
در دنياي معاصر» تلاش کرد تا سخنرانی خود را با پرسش اساسی؛ مراد از دنياي معاصر كدام است؟، دين
چيست؟ به انجام رساند. دریافتن تلقی ایشان از طرح این پرسشها که به حق اساسی نیز هستند
و علاوه بر این، پاسخی که ایشان داده اند در خور توجه و تامل است. تامل در سخن
ایشان ارتباطی به شخصیت وی ندارد و بیش از این به گذشته ایشان به عنوان رییس جمهور
سابق نیز ارتباطی ندارد. آنچه اهمیت دارد دیدگاهی است که کمابیش طیف گسترده ای از
روشنفکرانی را در بر می گیرد که از گذشته تا کنون به عنوان روشنفکران دینی، در پی
مطرح کردن آن هستند و ادعاهایی را مطرح می کنند که قرابت به سخنان آقای خاتمی
دارد.
قبل از هر چیز باید اذعان کرد که طرح این پرسش به جا است، اما
باید منظور از دنیای معاصر و چیستی دین معلوم شود. به عبارت روشنتر، موضوع بر سر
آن تلقی و دیدگاهی است که بر اساس آن دنیای معاصر و دین نگریسته می شوند و پرسشی
در مورد آنها مطرح می شود. رابطه دیدگاه و پرسش چنان نقشی دارد که تعیین کننده
ماهیت پرسش شده و مشخص می کند آیا پرسش واجد ماهیت کاوشگری است یا به دور از چنین
ماهیتی، تنها نقشی تاییدی دارد. اگر پرسش در جهت شناخت و بسط آگاهی به کار رود با
داشتن ماهیت کاوشگری است که می توان چنین کاری را از آن انتظار داشت والا به قول
اهل ادب پرسش دیگر استفهامی نبوده و نمی توان انتظار برآورد کردن شناختی را از آن
انتظار داشت.
در بخش نخست سخنرانی آقای خاتمی به دنیای معاصر پرداخته شده
که به روشنی تلقی ایشان دیده می شود. اولین نکته قابل توجه این است که در این
دیدگاه دنیای معاصر به دنیای غرب تقلیل یافته است و غیر آن در جنب غرب به عنوان
توالی آن مطرح شده است. تصویری که از غرب ارایه داده شده نیز اکنون برای بسیاری
کاملا آشنا است. دنیایی رها از دینداری و امر قدسی که «توجه به انسان و عقل
خودبنياد او است كه بيمدد هيچ امر ماورايي، تنها منبع شناخت و منشا راهبردن و
تدبير زندگي به حساب ميآيد.» دنیایی این چنین برساخته از اندیشه متفکران قرون 18 و
19، اکنون آن غرور رسیدن به کمال خود را از دست داده و تنها با تردیدها و تهدیدها
روبرو است.
تصویر دنیای معاصر با تقلیل به غرب و با نقشی از فقدان معنویت
و حضور امر قدسی در حیات آدمی، تصویری آشنا است که با پرسش از دنیای معاصر تایید
شده به جای آن که مورد کاوشگری قرار بگیرد. در حقیقت، نه تنها در گفتار آقای خاتمی
بلکه در بستر اندیشه روشنفکری دینی کمابیش چنین تصویری از غرب به چشم می خورد که
اوج آن را می توان با اسطوره سازی در مفهوم «غربزدگی» جست. البته روشنفکری دینی که
دامن خود را از آن اسطوره سازی مبرا می کند و در گمان تصحیح تصویر غرب است نیز
چندان دور از چنین تصویری از غرب نبوده و در اساس آن را در خود دارد. گویا در این
تصویرسازی بیش از اراده فردی، قصدی در آگاهی تاریخی ما دست به کار است که همواره
تلاش داشته تا با تحریف تصویری از غرب را نشان داده و به آن ایمان داشته باشد.
پرسش از دین پرسشی اساسی تر است و توجه بیشتری را طلب می کند.
اولین موضوع در توجه به مدعای وحدت همه ادیان است که لازم است تا بین اعتقاد شخصی
به دین و اصل ادعا به عنوان امری که مورد پرسش قرار گرفته تفکیکی ایجاد شود. آنچه
که در این تفکیک نقش اساسی بازی می کند توجه به معرفتی است که می توان از دین به
دست آورد و ملاکها و ضوابط آن است به گونه ای که معلوم شود بنابر چه معیاری می
توان اصولا از معرفت دینی سخن گفت و رابطه آن با معرفت انسانی چگونه است و در
نتیجه، چه عاقبتی از آن قابل انتظار است.
مسائل فوق مسائلی هستند که دایره و حدود معرفت دینی را مشخص
می کنند تا بنابر آن بتوان به تعین چنین معرفتی دست یافت. البته روشن است که این
بحث چنان مفصل است که از حد و اندازه گفتار حاضر خارج است و در اینجا باید با
انتخاب راهی به حدود آن نزدیک شد. تفکیکی که آقای خاتمی بین «وجهه ی تاریخی دین» و
«حقیقت دین» قائل شده است به پیدا کردن این راه کمک می کند. این تفکیک همانند
موضوع قبل یکی دیگر از مواردی است که روشنفکری دینی به آن تکیه کرده و با آن
اعتماد به نفس خود را کسب می کند.
تفکیک بین این دو آن قدر واضح به نظر می رسد که کسی را به
پرسش از آن ترغیب نمی کند تا معلوم شود که تفکیک بیش از آن که حقیقتی را نشان دهد
به دنبال مخفی کردن حقیقتی است که تنها با به پرسش کشاندن آن می توان پرده از راز
برداشت. در حقیقت، این تفکیک بر اساس فرض دو سویه ای از دین به وجود آمده که از یک
سو، فرض شده در تاریخ دین تحققی داشته است که مربوط به اعتقادات، اعمال و کردار
دینداران می شود و از سوی دیگر، حقیقتی وجود دارد که فراسوی تاریخ قرار گرفته که
به آن امر ماورایی گفته می شود. با توجه به این دو سوی فرض از دین است که مسئله
چیستی از دین خود به خود به سوی دوم کشیده می شود و تصور می شود که می توان
امیدوار بود تا با رفع سوی نخست و وضع سوی اول معرفتی از دین به دست بیاید.
امیدواری دست یابی به معرفت دینی از این طریق با دو پرسش
اساسی روبرو است. اول، چنین تفکیکی با چه ملاک معرفت شناسانه ای انجام گرفته است؟،
دوم، چه تضمینی برای وجود معرفت دینی بر اساس این تفکیک وجود دارد؟ در حقیقت، پرسش
نخست به وجه روشنی امیدواری دست یابی به چنان معرفتی را نقادی می کند و پرسش دوم
که مرتبط به پرسش قبلی است به دنبال به دست آوردن تضمینی است تا بنابر آن حدود
تفکیک انجام شده زیر پا گذاشته نشود و به عبارت دیگر، خلطی در مبحث نشود.
پرسش نخست به شناخت و امکان آن توجه دارد و در این موضوع نکته
مهم توجه به افق زمانمند بودن شناخت انسانی است. شناخت انسان در امکان خود بسته به
افق زمان است که بنابه آن موجودیت می یابد و پیش می رود. زمان در شناخت تنها جهت
آن را نشان نمی دهد به این معنا که پیش از جهت یافتن شناخت و به عبارت دیگر پیش از
زمانمند بودن آن شناخت ممکن باشد. البته اندیشیدن بی زمانمند بودن ممکن است اما
چنین اندیشیدنی و اندیشه برخاسته از آن امری تهی است که تعینی ندارد و تنها به
ایده آن هم به صورتی محض و بی هیچ تعینی توجه دارد. از این رو، اگر ادعای شناختی
بشود که بتواند تعینی داشته باشد تنها در حدود این افق قابل طرح شدن است. با توجه
به این موضوع، معرفت دینی نیز اگر بتواند معرفتی باشد متعین تنها در افق زمان امری
شناختی خواهد بود که در خود متعین باشد و الا معلوم نخواهد شد که از چه چیزی سخن
گفته می شود. در افق زمان بودن معرفت دین تضمین اعتبار عینی آن است که ملاکی برای تحقق و تعین معرفت دینی را به دست می دهد.
حد زمانمندی و بنابر آن در حد تاریخمندی اعتبار عینی معرفت
دینی را به دست آوردن ملاک و معیاری را به دست می دهد که با این ملاک تفکیک مذکور
را می توان نقادی کرد. ادعای وجود معرفتی فراسوی معرفت تاریخی از دین، یعنی معرفت
دینی فراسوی حدود تاریخمندی، احتیاج ضروری به ملاکی دارد تا مشروعیت خود را بتواند اثبات کند و بنابر آن
بتوان اعتبار عینی آن را سنجید. این مسئله آن وقت به درستی فهمیده می شود که بدون
چنین ملاکی همواره امکان طفره رفتن از مسئولیت در برابر انجام چنین تفکیکی وجود
دارد. به بیان روشنتر، بدون داشتن ملاک همیشه این امکان وجود دارد که هر بینشی که
به نظر می رسد به حقیقت دین مربوط می شود
به وجهه ی تاریخی دین احاله شود و هیچ وقت معلوم نشود بالاخره بر چه اساسی و به چه
هدفی چنان تفکیکی انجام شد و در عمل نیز همیشه امکان طفره رفتن از مسئولیت پذیری
وجود داشته باشد.
گذشته از مطالب فوق، تفکیک ادعایی آن قدر سطحی است که تاریخ
را به صورتی ساده و ابتدایی تصور کرده و توجهی به رابطه عمیق و اساسی بین دو سوی
تفکیک ندارد و گمان بدوی در جدایی بین این دو را راه حلی برای معضل مورد ادعا در
دنیای معاصر دانسته است. آیا به راحتی می توان با چنین تفکیکی خیال خود را آسوده
کرد و گمان به باور دینی مصون از هر وجهه ی تاریخی دانست؟ مسئله به این سادگی
نیست. هیچ مسیحی در باورهای فعلی مسیحیت نمی تواند بدون به اعتقاد تجسد خداوند در
تاریخ، یعنی موجودیت عیسی مسیح، خود را مسیحی بنامد و هیچ شیعه ای نیز نمی تواند
بدون باورهای خود به ائمه اطهار که امری است در حدود تاریخمندی خود را شیعه بنامد.
به بیان روشن، معرفت دینی در ورای حد تاریخمندی آن تنها می تواند در حد ایده محض
به بیان آید که درخود حاوی معرفتی نبوده و البته به معرفتی نیز منتج نمی شود.