به همین راحتی...
فاطمه
حیدری
«مگه میشه؟ بههمین راحتی... حالا یه
موتور ارزششو داشت که اینطوری جوونیشو ببازه و خودشو؟ دیروز مادر قبل از برگشت
از مدرسه اینجملات را با همسایهی روبهرویی رد و بدل کرده بودند در مورد پسر ِ ...، و امروز این جملات هی توی ذهنش میچرخید
و مثل یه فیلم که به آخر میرسید و دستگاه پخش برمیگشت از اول و دوباره تکرار و
تکرار و تکرار...
شاید برای اون پسر ِ...یه موتور ارزشش
رو نداشته ولی این بازی برای من ارزش سفر به سرزمین رؤیاها، سفر به خوشبختی،
آزادی، رهایی از بند پدرو مادر رو داره... تا کی باید به جرم تک فرزند بودن و خون
خانوادگی اسیر این خاک باشم؟ فقط راهش مهمه، باید طوری باشه که خیلی واقعی به نظر
برسه و مامان رو حسابی بترسونه.»
به سمت زیرزمین رفت. انگار همهچیز
آماده بود: طناب، میلهای که از سقف رد میشد و چهارپایه. ده دقیقهای به اومدن
مادر از مدرسه باقی مونده و همهچیز برای نمایش آمادهست. طناب رو شل بست ولی فکر
کرد بد نیست امتحانش کنه... رفتن، رها شدن، آزادی، خوشبختی، ثروت، شهرت و چشمانی
که به سیاهی میرفت و رقص در فضای نسبتاً تاریک زیرزمین بر فراز چهارپایهی چوبی و
میلهای که از سقف رد میشد و طنابی که شل بسته شده بود.
هنوز چند دقیقهآی به بازگشت مادر از
مدرسه باقی مانده بود و لحظههای دست و پا زدن پر بود از فکر اینکه: «مگه میشه؟
به همین راحتی... خارج رفتن اینقدر ارزششو داشت که...»