براي تمام لحظاتي كه خيالش مرا فريفته!
شاهد
طباطبایی
براي
من دربارهي خودكشي نوشتن يك جورهايي سخت است چون خودكشي مانند خيلي چيزهاي ديگر
تا تجربه نشود، قابل نوشتن نيست و اگر تجربه شود كه . . . . اما نكتهاي كه من را به نوشتن دربارهاش
واداشته تمايزي است كه در ميان انواع خوكشي مي شود قائل شد و همين هم برايم زيبا و
نوشتنياش ميكند.
معمولاً
تصور ميشود خودكشي به خاطر حس ناكامي و ناخشنودياي انجام ميشود كه شخص نسبت به
زندگي خود و نحوهي بودنش دارد به عنوان مثال اين كه هيچ كاري را نميتواند درست
انجام دهد يا در موقعيتي قرار دارد كه نمي خواهد در آن باشد و از اين جور چيزهايي
كه به وضع فعلي و خاصّ ِفرد، مربوط است و با عوض شدن آن ممكن است ميلاش به خودكشي
هم از بين برود. ناگفته پيداست كه با كمي وررفتن و گير دادن ِزيادي به همين مسايل،
بسياري از زمانهاي فرد به فكر كردن درباره ي خودكشي خواهد گذشت و اگر تهورـ در
معناي ارسطويياش ـ فراهم باشد چه بسا كه اين فكر به عمل هم در آيد. چيزي كه در
اين گونه از خودكشي بيشتر خود را نشان مي دهد ناخشنودي فرد از وضع موجودش است و
همانطور كه گفتم ميتواند دلايل گوناگوني داشته باشد. مثل اين كه من خود را نابود
ميكنم چون از اين گونه بودن خستهام، بيزارم و ديگر توان ادامه دادن آن را ندارم.
اگر به زبان فلسفي بخواهم بگويم فرد در اين حالت با وضع ماهوي خود مشكل دارد و از
آنجا كه نميتواند آن را تغيير دهد، نابودش مي كند تا به خود ثابت كند كه دست ِكم
اين يك كار را ميتواند بي نقص انجام دهد. در چنين حالتي گرچه فرد آن قدر فعال
نيست كه بر مشكلاش غلبه كند و تغيير ماهيت بدهد و به دنبال آن چه ميخواهد برود
اما در هر صورت هروقت پاي خودكشي در ميان باشد ما با كنشي بسيار فعال از طرف كسي
كه انجامش ميدهد روبرو هستيم؛ ارادهاي كه به جاي تغيير ماهيت به نابودي آن تعلق
ميگيرد و بدين سان اعتراض خود از نحوهي بودنش را نشان ميدهد.
اما
گاهي هم وضع به اين صورت نيست و ما با فردي روبرو هستيم كه انگار با نفس ِبودنش
مشكل دارد، در واقع اين بودن و وجودش است كه آزارش ميدهد. شايد به اين خاطر كه
هيچ وضعيت ماهوياي او را راضي نميكند؛ انگار در هر قالبي كه قرار ميگيرد تنگاش
است و دايماً در طول زندگياش تلاش ميكند و اميد دارد كه در قالب بعدي احساس
آرامش كند اما هيچ وقت اين اتفاق نميافتد تا جايي كه احساس ميكند ديگر قالبي
نمانده كه آزمايش كند. گويا عمري در پي از بين بردن ابهامي بوده كه همواره وجودش
را در خود گرفته بوده اما به هر راهي رفته كمتر توانسته از آن فرا رود و به
قلبش نفوذ كند. ناتوانياش در پاسخ به
پرسشهايي از قبيل "كه هستم؟" "چرا هستم؟" و مهم تر از همه،
پرسشِ "كه چي؟" به هر طرفي كشاندهاش اما در پايان دريافته كه هيچ گاه
جوابي نخواهد گرفت و با درد خود تنها بايد كنار بيايد و در نهايت بايد خود را به
فراموشي هم بزند. درد اين فرد از اين نيست كه چرا الان وضعيتاش خوب نيست
بلكه دردش از اين است كه چرا هيچ وقت خوب نيست.
به
اين ترتيب اگر در حالت اول ناخشنودي ِفرد از نحوهي بودنش است و اين شايد با اندكي
تغييرات و تجربههاي جديد حل شود اما در حالت دوم ناخشنودي ِفرد از نفس ِبودناش
است و اين كه نتوانسته در هيچ قالبي آرام بگيرد. در اين حالت معمولا با افرادي
روبرو ميشويم كه با آرامش بسيار بيشتري خودكشي مي كنند و در انجام آن از روشهاي
آني و دفعي استفاده نميكنند زيرا از نابودن ِخود بسيار خوشنودترند تا بودنشان و
در ذهن خود نيز راه ديگري براي ادامه دادن تصور نميكنند تا بلكه پشيمان شوند. اما
در حالت اول چون فرد هنوز راههاي بسياري را در پيش روي خود ميتواند تصور كند و
در ضمن، نفس ِبودن هم رنجش نميدهد، امكان پشيمان شدن و بازگشت بسيار بيشتر
است.(بهانههايي مانند طعم گيلاس)
نكتهي
تلخي كه از اين تمايز نصيبمان ميشود شايد اين باشد كه تا زماني كه با نفس ِبودنمان
مشكلي نداريم هنوز اميدي براي ادامه هست اما اگر با آن، مشكل داشته باشيم يا بايد
گمان كنيم كه اين مشكل در واقع از نوع اول است و با تغيير شرايط، ممكن است از بين
برود، يا اين كه حداقل، فكرِ خودكشي هميشه همراهمان خواهد بود حتي اگر تهور انجامش
را نداشته باشيم.