داوود رشيدي

داوود رشيديدوستي من با داريوش غشايگانف در اروپا شروع شد. ما هر دو جوان بوديم و پس از مدتي طبيعتاً با خانواده هاي يکديگر نيز برخورد داشتيم و بنابراين با يگانه هم آشنا شدم. من و داريوش به واسطه يگانه با استاد وي کينيازوف آشنا شديم و سفر چهار نفره فراموش نشدني هم از ژنو به ونيز داشتيم. استاد در ونيز از ما جدا شد و پس از آن ما در مسير رودخانه راين از آلمان به طرف ژنو بازگشتيم. يکي از خاطراتي که هيچ وقت فراموش نمي کنم مربوط به اتريش است که دنبال اتاق يا هتلي مي گشتيم اما جايي پيدا نکرديم و در نهايت مسافرخانه يي را يافتيم. متصدي مسافرخانه ما را از ميان راه پله يي که صداي قچ و قچ از آن درمي آمد راهنمايي کرد. در بخشي از مسير مجسمه مسيحي بود که بيشتر از آنکه آرامش بخش باشد ترسناک بود. بالاخره به اتاقي بزرگ با تخت هايي که از بالا تا پايين پوشيده بودند رسيديم. اما فضا به گونه يي بود که ما ترجيح داديم از آنجا بيرون بياييم و مجبور شديم در ميان علف هاي بزرگ مزرعه يي شب را صبح کنيم.بايد بگويم که رابطه من با يگانه مثل رابطه يک برادر بزرگ تر با خواهر کوچک تر بود و در بسياري از موارد نيز با من مشورت مي کرد.خاطرم هست که مرحوم جمالزاده در ژنو زندگي مي کردند و در مهماني هاي رسمي شرکت و به زبان فرانسه براي ما نطق مي کرد. من معمولاً در تولدهاي يگانه به سبک و سياق جمالزاده به او تبريک مي گفتم. يک بار من نوشته يي را که سال قبل هم از روي آن تولد 18 سالگي يگانه را تبريک گفته بودم با خودم برده بودم. اما ديدم که روي کيک تولد باز هم 18 شمع گذاشته است که وقتي اين نکته را به او گفتم از دست من عصباني شد که چرا اين مطلب را گفته ام. اما متاسفانه پس از آن زمان ما از هم دور شديم. هر چند در مدتي که تهران بود تلفني با هم حرف مي زديم اما فکر مي کرديم فرصت براي ديدار وجود خواهد داشت. ما فکر مي کرديم وقت هست و متاسفانه نتوانستيم همديگر را ملاقات کنيم.