منطق برای زندگی – 34

 

در هر گفتگو، همواره واژگانی کلیدی وجود دارند که می‏توانند بسته به درک و فهم مخاطبان، معانی و مفاهیمی متفاوت و گاه حتی متناقض را به ذهن متبادر کنند. در چنین مواردی ضروری است که مراد گوینده از بیان آن واژگان به وضوح مشخص شود.

به بیان دیگر تعاریف را می‏توان از جمله امور قراردادی دانست که حاصل تصمیمات آگاهانه و صریح درباره این موضوع هستند که یک واژه یا عبارت باید چگونه به کار رود. این نوع تعاریف با آنچه می‏توان تعریف واژه‏نامه‏ای نامید متفاوت است زیرا در این گونه موارد نمی‏توان صرفاً و ضرورتاً با مراجعه به یک فرهنگ واژگان به معنایی که در تعاریف قراردادی به کار می‏رود، دست یافت.

بنابراین گوینده پیش از هر چیز باید مراد خود از واژگان کلیدی سخنش را، به ویژه اگر آنها را به نحو غیر متعارفی به کار می‏برد، بیان کند و به عنوان مثال بگوید: "من این واژه یا عبارت را این چنین به کار می‏برم، حتی اگر واژه یا عبارت مذکور گاه به معنایی نسبتاً متفاوت به کار رود".

البته نیازی نیست که این تعریف واژگان کلیدی، به تمامی واژگان سخن گوینده تسری پیدا کند، چرا که در این صورت احتمال فهم ممکن است منتفی و حتی راه گفتگو سد شود. همان طور که گادامر، فیلسوف آلمانی، در چارچوب تئوری هرمنوتیکی خود به درستی تأکید می‏کند، وجود پیش‏انگاشته‏ها و به تعبیری انگاشته‏ها درباره دانشها، به ویژه دانش زبانی مشترک میان انسانها در فرآیند فهم، به یک معنا ضروری و مفید هم هست.

مسأله اصلی در اینجا گلوگاههای زبانی یا همان تعاریف قراردادی واژگان کلیدی است، یعنی آن مواردی که می‏توانند کلیت مفاهمه را مختل و احتمال خلط و بدفهمی یا سوءفهم را افزایش دهند. 

به عنوان مثال می‏توان به مناقشه‏ای که در باب واژگانی کلیدی چون فقر، بیکاری، تورم، رشد صنعتی، توسعه فرهنگی و مانند آن در عالم سیاست و اقتصاد وجود دارد، اشاره کرد.

واژگانی چون "فقر" و "بیکاری"، واژگانی بسیار عاطفی‏اند که با کلیت وجود و زندگی افراد نسبت دارند. فقر حاکی از احتیاج زیاد و نبود ضروریات اولیه مثل غذا، سرپناه و پوشاک است و بیکار نبودن تنها بهمعنای داشتن شغل به این معنا نیست که "افراد شاغل" را شامل "تمام افراد ده ساله و بیشتر بدانیم که درطول هفته مرجع، طبق تعریف کار، حداقل یک ساعت کار کرده و یا بنا به دلایلی به‌طور موقت کارشان را ترک کرده باشند.

فقر و بیکاری، یک "موقعیت" و "وضعیت" هستند که افراد در آنها گرفتار می‏شوند و می‏توانند آنها را تا مرز نیستی و مرگ پیش برند. این مفاهیم تنها واژگانی نیستند که بی هیچ معنا به کار روند و با تغییر تعریف آنها بتوان توجیه‏گر چیزهایی بود که ادعای آنها پیشتر طرح شده اما محقق نشده‏اند.

در چنین مواردی جامعه‏شناسان در حوزه کاری خود گریز و گزیری ندارند جز آنکه این واژگان را به طور مشخص تعریف کنند و سپس درباره آنها سخن بگویند. آنها قرارداد می‏کنند که وقتی از فقر یا بیکاری حرف می‏زنند، از چه چیز حرف می‏زنند. آنها تأکید می‏کنند که فقر همواره به شرایط کلی جامعه‏ای که فقر در آن بررسی می‏شود، و نیز به نیازهای متعارف آن جامعه بستگی دارد.

بنابراین خط فقر در کشورهای مختلف و یا حتی شهرها و روستاهای مختلف، می‏تواند متفاوت باشد. ممکن است نتیجه تعاریف قراردادی فقر به این نتیجه ختم شود که در کشوری چون آلمان، اگر شهروندی توان مالی برای خرید یک سینمای خانگی نداشته باشد، فقیر خواهد بود، اما در پاکستان اگر فردی سرپناهی برای خوابیدن نداشته باشد، فقیر محسوب می‏شود.

درست در چنین شرایطی است که احتمال بروز آفتی دیگر افزایش می‏یابد. به این معنا که گوینده ممکن است با تکیه بر همین قراردادی بودن تعاریف، مرتکب مغالطه تغییر تعریف گردد. در این گونه موارد گوینده برای توجیه اظهارات اولیه خود هنگام برخورد با موارد نقض و خلاف، معنای کلمات را تغییر می‏دهد و در نتیجه با چنین تغییری در واقع گوینده فحوای کلام خویش را نیز دگرگون کرده است.

همان گونه که اشاره شد، زبان در کاربرد، معنا می‏یابد. یا آن گونه که ویتگنشتاین در دوره دوم حیات فلسفی خود می‏گوید، کاربرد کلمات ما را یاری می‏کند تا به شناختی از معنای آنها دست یابیم: "معنی کلمه، کاربرد آن در زبان است". بنابراین افراد در مواجهه با واژگان گوناگون عموماً معنایی خاص را که در کاربرد هر روزه آن واژه با آن مواجه شده‏اند، فهم می‏کنند.

حال اگر سیاستمداری با شعار کاهش فقر و افزایش رفاه عمومی پیروز انتخابات شود، بی آنکه دقیقاً مشخص کند که مقصود وی از "کاهش فقر" و "افزایش رفاه عمومی" چیست، آنگاه در صورتی که نتواند انتظارات مردم را با توجه به فهمی که آنها از این عبارات دارند، بر آورده کند، ممکن است دست به دامان مغالطه تغییر تعریف شود.

آن سیاستمدار ممکن است ادعا کند که در این مدت تعداد مرگ و میر ناشی از گرسنگی مثلاً به نصف کاهش پیدا کرده است، و بنابراین "چنین کاهشی بی شک نشانه کاهش فقر و افزایش رفاه عمومی است".

وی اما به این نکته اشاره نمی‏کند که در این مدت قدرت خرید عموم مردم تا چه اندازه کاهش یافته یا تورم چه میزان افزایش داشته است. یعنی سیاستمدار مذکور به جای آنکه به خط فقر اشاره کند و بگوید چند در صد افراد در جامعه، زیر این خط فقر قرار دارند یا به زیر این خط فقر سقوط کرده‏اند، کاهش مرگ و میر ناشی از گرسنگی را به عنوان ملاک ارزیابی خود فرض می‏گیرد.

باید توجه داشت که چنین مغالطه‏ای می‏تواند در تمامی موارد مشابه مثل نرخ تورم، بیکاری، رشد اقتصادی، توسعه فرهنگی و نظایر آنها نیز وجود داشته باشد. آنچه در اینجا می‏تواند مفید فایده باشد، بررسی تعاریف قراردادی در مدعای گوینده است تا مبادا وی با تغییر آنها در صدد فریب مخاطبان خود برآمده باشد.

منبع: خبرگزاری مهر