منطق برای زندگی – 30

 

داستان "لباس جدید پادشاه" نوشته هانس کریستین اندرسون احتمالاً داستانی آشنا برای بسیاری از ماست. این نویسنده دانمارکی داستان دو شیاد را روایت می‏کند که وارد سرزمینی می‏شوند و به پادشاه آن کشور پیشنهاد می‏کنند برایش لباسی بسیار فاخر و باشکوه بدوزند که تارش از طلا و پودش از نقره خواهد بود.

این لباس اما یک ویژگی منحصر به فرد دارد: فقط حلال‏زادگان و انسانهای شریف می‏توانند آن را ببینند. پادشاه می‏پذیرد و آنچه از طلا و جواهر و پارچه‏های گرانقیمت که این دو طلب می‏کنند در اختیارشان می‏گذارد. روز موعود فرا می‏رسد و دو خیاط لباس باشکوه را می‏آوردند تا در جشنی باشکوهتر بر تن پادشاه کنند.

پادشاه اما در سینی طلای حامل لباس بی‏همتایش چیزی نمی‏بیند و بر حرام‏زادگی خود واقف می‏شود، بی‏آنکه به آن دو خیاط شک کند. وی برای پنهان کردن حرام‏زادگی خود، سکوت می‏کند و با تمام وجود از لباس جدید خود ابراز شگفتی می‏کند. لباس باشکوه بر تن پادشاه پوشانده می‏شود تا تنها با همان لباس زیر و تاج پادشاهی که دیده می‏شد در میان مردمی حاضر شود که ساعتها در انتظار دیدن آن لباس باشکوه و شگفت‏انگیز بودند.

مردمان که هیچ یک چیزی بر تن پادشاه نمی‏دیدند، گمان کردند که حرام‏زاده‏اند؛ پس هیچ کدام دم بر نیاوردند تا آنکه کودکی از میان جمعیت رو به مادرش کرد و گفت: چرا پادشاه ما لخت است؟

جمعیت به نشانه خشم و نفرت از وجود زنی خیانتکار و کودکی حرامزاده در میان خود، آنها را به باد دشنام و ناسزا گرفتند که ناگاه کودکی دیگر نیز فریاد زد: چرا پادشاه ما لخت است؟ باز نگاههای نفرت‏انگیز مردم متوجه آن کودک حرامزاده و مادرش شد. پس از لحظاتی اما اندک اندک زمزمه‏ای در میان جمعیت درگرفت که اندکی بعد به فریادی بلند تبدیل شد که چرا پادشاه ما لخت است؟

در واقع آنچه آن دو خیاط شیاد برای فریب پادشاه، درباریان و مردمان آن سرزمین به کار بردند چیزی جز مغالطه زهرآلودکردن چاه نبود که در آن فرد ادعایی می‏کند و برای جلوگیری از اعتراض و مخالفت دیگران، صفتی مذموم را به مخالفان آن ادعا نسبت می‏دهد و به این ترتیب همگی این مخالفان را پیش از آنکه سخنی بر زبان آورند در جای خود می‏نشاند. بنابراین اگر کسی هم جسارت اعتراض داشته باشد پیشاپیش متصف به صفتی مذموم شده است.

فرد مدعی در چنین مواردی ممکن است از عباراتی نظیر "فقط یک فرد احمق قائل به این می‏شود که..."، "ممکن نیست کسی معتقد باشد که..." یا "برخی افراد ساده‏لوح معتقدند که..." استفاده کند، هر چند این افراد همیشه هم  صریحاً از صفات مذموم استفاده نمی‏کند و گاه این دام با ظاهری آراسته و با تار و پودی چشم‏نواز مورد استفاده قرار می‏گیرد.

بنابراین اینکه "فقط یک دزد با اعدام دزدها مخالفت می‏کند" یا "کسی جز یک دیوانه را پیش روانشناس نمی‏برند" نمونه‏هایی از این مغالطه‏اند. در واقع در این نوع از مغالطه، فرد مدعی خود را بی‏نیاز از ارائه استدلال یا شواهدی در تأیید مدعای خود می‏داند و به جای آن دست به دامان بی‏احترامی و توهین و تحقیر مخالفان احتمالی می‏شود تا از این رهگذر مخالفان ادعای مذکور از ابراز مخالفت واهمه داشته باشند و در نتیجه سکوت کنند.

در مواجه با چنین مغالطه‏ای بهتر است مخافان صریحاً مخالفت خود را اعلام کرده و در ادامه دلایل خود را برای این مخالفت بیان کنند یا دست‏کم از فرد مدعی بخواهند درباره مدعای خود توضیح بیشتری داده و بگوید چرا اعتقاد دارد که تنها یک دزد با اعدام دزدها مخالف است یا تنها دیوانگان را باید پیش روانشناسها برد.

داستان "لباس جدید پادشاه" اندرسون اما نکته‏ای مهم نیز در خود داشت؛ کودکانی که بدون نگرانی از قضاوت دیگران، آنچه را که می‏دیدند، گفتند. برای آنها بیان آنچه می‏دیدند، مهمتر از قضاوتهایی بود که آدم بزرگها درباره آنها می‏کردند؛ قضاوتهایی ناشی از زهری که آن دو خیاط شیاد در کامشان ریخته بودند.

منبع: خبرگزاری مهر