| ارسال مطلب به اینک فلسفه |
| آخرين اخبار |
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربههاي ديگر |
| موضوع: پروندهی خودکشی | |
علی ثابتیپور
نمیدونم،
شاید یه چیزایی داشته باشم براتون بفرستم. حتماً دارم. خوشبختانه تا به حال اونقدر
به این کار دست زدهم که شرمنده شما نشم. هر باری هم که تصمیم به این کار گرفتهم،
اونقدر –به قول شما– تأمل و اندیشه کردهم که حالا حاصلش دست کم حول و حوش هزار
کلمهای شده باشد که قابل باشه برای شما فرستاد.
نه،
باور کنید چیزایی که من نوشتهم از این مزخرفات همیشگی در باب فشارهای زندگی و
بحرانهای روحی و یأسهای فلسفی و سرخوردگیهای اجتماعی و تنهایی و انزجار و کوفت
و زهر مار و از این دست چیزهای بنجلِ نخنمای هرزه و هرجایی نیست. راستش من هیچ
وقت با زندگی و جامعه و مردمش مشکلی نداشتهم. یعنی فکر میکنم که نداشتهم. من
همیشه حق رو به اونها دادهم. این زندگیِ اونهاست. این جامعه هم مال اونهاست.
اونها حق دارند هر طوری که دلشون میخواهد، هر طوری که عشقشون میکشه، زندگی کنند.
اونها حق دارند برن، بیان، بریزن، بپاشن، بخورن، بشاشن، بزنن، بشکنن، بخندن،
بخندن، بخندن و «زندگی»شونو بکنن. حالا اگه یه جلنبری مثل من پیداش شد که صبح تا
شب یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون، نه میتونست درست بخوره، نه درست بخوابه، نه
درست حرف بزنه ـ اونجوری که بقیه میخورن
و میخوابن و حرف میزنن،ـ باورش هم شده بود که "بهر گریه آمد آدم بر زمین /
تا بود گریان و نالان و حزین"[1] و
" چون حق تعالی بندهای را دوست دارد اندوهش بسیار دهد"[2] و "هر
کس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود"[3] و از
این دست خزعبلاتی که تو دکّون هیچ عطّار عاقلی پیدا نمیشه و خلاصه پذیرفته بود که
اینجا جای اون نیست و عاشق کلمه آخر، کلمه «مرگ»، شده بود، چه غلطی باید بکنه؟
بله
آقاجون، من هر چی گفتهم و نوشتهم و هنوز چاپ نکردهم، تلاشهای یه محکوم به
نمردن در یافتن جواب به این سؤالِ خانمان براندازه که اگه یکی شاشش تند بود و پیش
از موعد عاشق مرگ شد و تصمیم گرفت به جای رفتن و آمدن و ریختن و پاشیدن و خوردن و
شاشیدن و زدن و شکستن و خندیدن و خندیدن و خندیدن و «زندگی» کردن بمیره، آره، فقط
«بمیره»، تکلیفش چیه؟ آخه چرا اینقدر تو ذقّش میزنید؟ چرا اینقدر چرت و پرت بارش
میکنید؟ چرا اینقدر کاسه داغتر از آش میشید و و راجع به چیزی که سر سوزنی ازش
خبر ندارید، وِر میزنید؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ اصلاً به شما چه مربوط؟ بابا بذارید طرف
کارشو بکنه. بذارید «زندگی»شو بکنه. من خودم چند باری کردهم، باور کنید، شوخیِ
قشنگیه.
بگذریم.
قرار بود یکی از نوشتههامو راجع به این کارـی که نمیخوام اسمشو ببرم مبادا
افسرده بشیدـ براتون بفرستم. راستش هر چی میگردم، هر چی این هفت هشت دفتری رو که
طّیِ این سالها سیاه شدهند زیر و رو میکنم، مطلبی پیدا نمیکنم که از هزار کلمه
بیشتر نشه. هر چی هم سر و ته مطالب رو میزنم باز میبینم ـ دست کمـ حول و حوش ده
هزار، صد هزار، شاید هم هزار هزار کلمه است. راستش اونقدر زیاد که نه میتونم کلمهها
رو بشمرم، نه دقایقی که صرفِ نوشتنشون شده و نه حتّی تعداد دفعاتی که دست به اون
کار زدم تا یک کلمه، کلمه «مرگ»، رو بنویسم. برای همین، عجالتاً، و البته جسارتاً،
برای خالی نبودن عریضه یکی از مطالبِ کوتاهِ دیگهم رو با عنوان "یادداشتهای
پریشان دلبستگیهای یک محکوم به نمردن" براتون میفرستم:
همه اینها برای این است که من دلزده شوم،
دلزدهتر؛ دلزدهتر از خانه و شهر و کشور و دنیا و مرد و زن و بچّه و دوست و
همسایه و سر و همسر؛ دلزدهتر از ... خودم.
همه این دردها که مدتّی است با حلقههای
دود به این حلق وامانده مانده از نفس میفرستم، همه این فشارهای روح که گویی
کاملاً برنامهریزی شده و با حساب و کتاب میکوشد تا هوای تازه را از من بگیرد و
من را از نفس کشیدن بیندازد، برای این است که من دل ببرّم از این کثافتآبادی که
اسمش را زندگی گذاشتهایم و مثل کِرم، مثل زالو، مثل خرچنگ، مثل افعی، مثل آدمهای
اصلاحکرده اتوکشیده شیکپوشِ موذی، بوزینهوار درش میلولیم و ... میلولیم.
بشر از وقتی یاد گرفت گرانقیمتترین سنگها
را روی چاه مستراح بگذارد و شیکترین کاشیها را به اَندانی خود بچسباند و پر زرق
و برقترین آیینهها را از دیوار متعفّنترین سوراخ خانه خود آویزان کند، حرمت و
قداست خود و خانهاش را به گند کشید و عادت کرد در پس رنگ و بوی عطرها و ادکلنهای
قلّابی کثیفترین زوایای وجودش را پنهان کند و با حماقتِ محض خریدار دروغ و نفاق و
دورویی و پستفطرتیِ همدیگر شود.
راستی هم که چهقدر دوستداشتنی است خلسه
توالتهای لوکسی که با فریبکاریِ تمام، فرصتِ خلاصیِ تو را از فشار پسآبها و
گازها و تفالههای آت و آشغالهایی که به اسم موّاد غذاییِ تاریخ نگذشته بهداشتی
به خیکت بستهای، فراهم میآورد و اندکی بعد... فشار آبِ یک سیفون همه آن
درونیّاتت را به گلوییِ چاه مستراح میفرستد؛ درست همانگونه که تو با باد گلوی متصاعد
شده از مصرف نوشابههای گازدارِ بیخطر آنها را به حلق خود فرو کرده بودی.
نوش جان!
این است زندگی، این است زندگی، این است زندگی.
باور کنید خودم هم اوّلین باره که دارم
اینها رو میخونم. باورم نمیشه که من اینها رو نوشته باشم. چه غلط کردنها! یعنی
میشه کار کسِ دیگهای باشه؟ چی بگم؟ آدم که عاشق شد، حتّی عاشقِ ...
(خوانندگان محترم: نویسنده ارجمند این داستان
در ادامه مطلب ارسالیِ ناتمام خودشان، برایمان حول و حوش هزار ورقه سفید فرستادهاند
که احتمالاً نشان میدهد ایشان از نوشتن این داستان قصدی جز شوخی نداشتهاند.
لطفاً شما هم خیلی جدّی نگیرید.)
1. از
"دفتر اوّل مثنوی" حضرت مولانا
2. از
"تذکرة الاولیاء" شیخ عطّار
3. از
"روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور
|
لینک مستقیم به مطلب
|
| سایتهای مرتبط |
![]() |
| جستوجو در اينك فلسفه |
|
|
| از سایتهای دیگر |
|
:: گفتوگو با حمید طالبزاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران :: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم :: در ستایش زبالهگردی :: غبارزدایی از چهره سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب :: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟ :: ما روشنفکر بومی نیستیم :: اهمیت رواج فلسفه در مدرسههای ایران :: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی :: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال :: همنشینی با افلاطون و دریدا :: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ :: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکاملگرایی :: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
all rights reserved © 2008 Isphilosophy استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست |