تبليغاتX
اینک فلسفه
ارسال مطلب به اینک فلسفه

:: خبر
:: مقاله
:: گزارش
:: عکس و کاریکاتور
:: ترجمه
:: گفت‌وگو
:: یادداشت
:: فیلم و عكس
:: گزین‌گویه
:: کتاب و نشریات
:: پرونده
:: پرونده‌ی خودکشی
:: فلسفه هنر و زیبایی‌شناسی
:: هرمنوتیک
:: در باب علوم‌انسانی
:: پرونده‌ی قدرت، حقوق و دانش
:: تجربه‌هاي ديگر
:: يونان
:: پرونده‌ي فلسفه از نگاه فيلسوفان
:: فلسفه تحليلي
:: ايده‌آليسم آلماني
:: سنجشگرانه‌اندیشی
:: گاهشمار فيلسوفان
:: پرونده‌ي شهر
:: جك‌هاي فلسفي
:: فلسفه به چه دردي مي‌خورد؟
:: پرونده‌ي يگانه شايگان
:: فلسفه‌ي شرق

آخرين اخبار

:: معرفي تازه‌هاي نشر حكمت در نمايشگاه 22

:: يك صد هزار دلار براي «ابن‌سينا»

:: دهباشی از ملاصدرا و وایتهد می‌نويسد

:: «فلسفه مرگ» در انتشارات کمبریج

:: «فلسفه مارتین اسکورسیزی» بر صفحات كتاب

:: ديباج با 3 كتاب جديد در راه است

:: مقالات فلسفی و چیز‌های دیگر در سایت ديويد چالمرز و ديويد برجت

:: کلاس‌ها و سخنرانی‌های دانشگاه‌های مهم در آی‌تونز شما

:: روان‌شناسي فلسفي؛ درآمدي به حيات نفس انسان

:: سايت اينترنتي موسسه انتشارات حكمت راه اندازي شد




صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس

خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربه‌هاي ديگر



موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

 

پرونده‌ي خودكشي - مهر 1387


سخن نخست

    » بهانه‌ای به قدر کافی موجه برای خودکشی


تأملات

» بودن یا نبودن؛ مقدمه‌ای بر امکان‌های بحث فلسفی پیرامون «خودکشی» / محسن آزموده

» شکلاتی برای همه / سمیرا الیاسی

» خودکشی به مثابه روش! / میثم پورافضل

» فرآیندی نه چندان آرام به سوی مرگ / مصطفی سیرم

» براي تمام لحظاتي كه خيالش مرا فريفته كرده! / شاهد طباطبايي

» در باب اين‌كه چرا خودكشي نكنيم / شاهد طباطبايي
» خودکشي و انتخاب نيستي / دکتر سید نعمت‌الله عبدالرحیم‌زاده
» سه پارادوکسِ "خودکشی به مثابه تحقق خود-ویرانگریِ سوژه" / عابد کانور
» زندگی بهنگام / محمد نجفی
» آن‌چه از خودکشی عاید می‌گردد / مصطفی یاوری آیین

 

 


نمای بیرونی

ّ

» كلمه «مرگ» / علي ثابتي‌پور

» خودكشي / علي ثابتي‌پور
» به همين راحتي... / فاطمه حيدري

» مرد شاعر... / سید هانی رضوی

» شاید هزار سال پیش این‌جا می‌زیسته‌ام / علی صادق‌آبادی
» فراموشی لذت مرگ آن‌گاه که مرده‌ایم / شهرزاد میر‌ابراهیمی

» پيرمرد / داوود خزائي

» همين امروز يا فردا / بابك مينا

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

خودکشی احتمالاً برای بسیاری از آدم‌هایی که دور و بر ما می‌زیند و چه بسا برای یکایک ما هنوز امری ناپسند و ناخوشایند باشد. امری سراسر رازآلود که هرچه بیشتر از آن گریزان باشی بال‌هایش را بیشتر بر فراز زندگی‌ات می‌گستراند. رخدادی که همواره در زندگی آدمی حضور داشته است و تنها چهره‌های گوناگونی را از خود به نمایش گذاشته است. احتمالاً کمتر کسی را بتوان یافت که دست‌کم یک بار به عمل خودکشی نیندیشیده باشد و میل خودکشی نفریفته باشدش. از دیگر سو بزرگان بسیاری را می‌توان در طول تاریخ سراغ گرفت که حتا اگر پایان زندگی خویش را با خودکشی رقم نزده‌اند بسیار به آن اندیشیده‌اند و تجربه‌ی ناموفق خودکشی را نیز از سر گذرانده‌اند. و البته خودکشی برای بسیاری از همین بزرگان موضوعی و مسأله‌ای جدی بوده است که یا به آن اندیشیده‌اند و یا در آثار هنری، ادبی و مانند آن لحاظ کرده‌اند.

همین چند خط و داشتن تجربیاتی مشابه برای ما و آدم‌های این حوالی بهانه‌ای به قدر کافی موجه بود تا پرونده‌ای کوچک درباره‌ی خودکشی گردآوری و منتشر کنیم و امیدواریم انتقادات، پیشنهادات، تأملات و مطالب شما بتواند سبب هر چه پربارتر شدن این پرونده و پرونده‌‌های بعدی ما گردد.

محمد نجفی

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

علی ثابتی‌پور

 

امروز شنبه است،

آغاز هفته.

 

تو نیستی.

 

هیچ صدایی نیست.

 

خودکار مشکیِ من حتّی نیست تا این دقیقه‌های سیاهِ انتظار را ثبت کند.

 

در حلقه‌های موّاج دودهای پی‌درپی،

صدای خیالِ کلیدِ سلام تو در قفلِ سکوت من می‌پیچد

و زنگِ خنده‌های آبی تو

از ته‌توی دالانِ سبز خانة ما سر می‌رسد.

 

خوش آمدی ای عزیزِ سفر رفته!

 

نزدیک بود روز به انتهای صبر خود برسد

و لیوانِ چایِ نخورده سرد شود،

سرد مثلِ ...

من

که

مرده‌ام.

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

علی ثابتی‌پور

 

نمی‌دونم، شاید یه چیزایی داشته باشم براتون بفرستم. حتماً دارم. خوشبختانه تا به حال اونقدر به این کار دست زده‌م که شرمنده شما نشم. هر باری هم که تصمیم به این کار گرفته‌م، اونقدر –به قول شما– تأمل و اندیشه کرده‌م که حالا حاصلش دست کم حول و حوش هزار کلمه‌ای شده باشد که قابل باشه برای شما فرستاد.

نه، باور کنید چیزایی که من نوشته‌م از این مزخرفات همیشگی در باب فشارهای زندگی و بحران‌های روحی و یأس‌های فلسفی و سرخوردگی‌های اجتماعی و تنهایی و انزجار و کوفت و زهر مار و از این دست چیزهای بنجلِ نخ‌نمای هرزه و هرجایی نیست. راستش من هیچ وقت با زندگی و جامعه و مردمش مشکلی نداشته‌م. یعنی فکر می‌کنم که نداشته‌م. من همیشه حق رو به اون‌ها داده‌م. این زندگیِ اون‌هاست. این جامعه هم مال اون‌هاست. اون‌ها حق دارند هر طوری که دلشون می‌خواهد، هر طوری که عشقشون می‌کشه، زندگی کنند. اون‌ها حق دارند برن، بیان، بریزن، بپاشن، بخورن، بشاشن، بزنن، بشکنن، بخندن، بخندن، بخندن و «زندگی»‌شونو بکنن. حالا اگه یه جلنبری مثل من پیداش شد که صبح تا شب یه چشمش اشک بود و یه چشمش خون، نه می‌تونست درست بخوره، نه درست بخوابه، نه درست حرف بزنه ـ اونجوری  که بقیه می‌خورن و می‌خوابن و حرف می‌زنن،ـ باورش هم شده بود که "‌بهر گریه آمد آدم بر زمین / تا بود گریان و نالان و حزین"[1] و " چون حق تعالی بنده‌ای را دوست دارد اندوهش بسیار دهد"[2] و "هر کس روزنه‌ای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود"[3] و از این دست خزعبلاتی که تو دکّون هیچ عطّار عاقلی پیدا نمی‌شه و خلاصه پذیرفته بود که اینجا جای اون نیست و عاشق کلمه آخر، کلمه «مرگ»، شده بود، چه غلطی باید بکنه؟

بله آقاجون، من هر چی گفته‌م و نوشته‌م و هنوز چاپ نکرده‌م، تلاش‌های یه محکوم به نمردن در یافتن جواب به این سؤالِ خانمان براندازه که اگه یکی شاشش تند بود و پیش از موعد عاشق مرگ شد و تصمیم گرفت به جای رفتن و آمدن و ریختن و پاشیدن و خوردن و شاشیدن و زدن و شکستن و خندیدن و خندیدن و خندیدن و «زندگی» کردن بمیره، آره، فقط «بمیره»، تکلیفش چیه؟ آخه چرا اینقدر تو ذقّش می‌زنید؟ چرا این‌قدر چرت و پرت بارش می‌کنید؟ چرا این‌قدر کاسه داغ‌تر از آش می‌شید و و راجع به چیزی که سر سوزنی ازش خبر ندارید، وِر می‌زنید؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ اصلاً به شما چه مربوط؟ بابا بذارید طرف کارشو بکنه. بذارید «زندگی»‌شو بکنه. من خودم چند باری کرده‌م، باور کنید، شوخیِ قشنگیه.

بگذریم. قرار بود یکی از نوشته‌هامو راجع به این کارـ‌ی که نمی‌خوام اسمشو ببرم مبادا افسرده بشید‌ـ براتون بفرستم. راستش هر چی می‌گردم، هر چی این هفت هشت دفتری رو که طّیِ این سال‌ها سیاه شده‌ند زیر و رو می‌کنم، مطلبی پیدا نمی‌کنم که از هزار کلمه بیشتر نشه. هر چی هم سر و ته مطالب رو می‌زنم باز می‌بینم ‌ـ دست کمـ حول و حوش ده هزار، صد هزار، شاید هم هزار هزار کلمه است. راستش اونقدر زیاد که نه می‌تونم کلمه‌ها رو بشمرم، نه دقایقی که صرفِ نوشتنشون شده و نه حتّی تعداد دفعاتی که دست به اون کار زدم تا یک کلمه، کلمه «مرگ»، رو بنویسم. برای همین، عجالتاً، و البته جسارتاً، برای خالی نبودن عریضه یکی از مطالبِ کوتاهِ دیگه‌م رو با عنوان "یادداشتهای پریشان دلبستگیهای یک محکوم به نمردن" براتون می‌فرستم:

همه اینها برای این است که من دلزده شوم، دلزده‌تر؛ دلزده‌تر از خانه و شهر و کشور و دنیا و مرد و زن و بچّه و دوست و همسایه و سر و همسر؛ دلزده‌تر از ... خودم.

همه این دردها که مدتّی است با حلقه‌های دود به این حلق وامانده مانده از نفس می‌فرستم، همه این فشارهای روح که گویی کاملاً برنامه‌ریزی شده و با حساب و کتاب می‌کوشد تا هوای تازه را از من بگیرد و من را از نفس کشیدن بیندازد، برای این است که من دل ببرّم از این کثافت‌آبادی که اسمش را زندگی گذاشته‌ایم و مثل کِرم، مثل زالو، مثل خرچنگ، مثل افعی، مثل آدمهای اصلاح‌کرده اتوکشیده شیک‌پوشِ موذی، بوزینه‌وار درش می‌لولیم و ... می‌لولیم.

بشر از وقتی یاد گرفت گرانقیمت‌ترین سنگ‌ها را روی چاه مستراح بگذارد و شیک‌ترین کاشی‌ها را به اَن‌دانی خود بچسباند و پر زرق و برق‌ترین آیینه‌ها را از دیوار متعفّن‌ترین سوراخ خانه خود آویزان کند، حرمت و قداست خود و خانه‌اش را به گند کشید و عادت کرد در پس رنگ و بوی عطرها و ادکلن‌های قلّابی کثیف‌ترین زوایای وجودش را پنهان کند و با حماقتِ محض خریدار دروغ و نفاق و دورویی و پست‌فطرتیِ همدیگر شود.

راستی هم که چه‌قدر دوست‌داشتنی است خلسه توالت‌های لوکسی که با فریبکاریِ تمام، فرصتِ خلاصیِ تو را از فشار پس‌آب‌ها و گازها و تفاله‌های آت و آشغال‌هایی که به اسم موّاد غذاییِ تاریخ نگذشته بهداشتی به خیکت بسته‌ای، فراهم می‌آورد و اندکی بعد... فشار آبِ یک سیفون همه آن درونیّاتت را به گلوییِ چاه مستراح می‌فرستد؛ درست همان‌گونه که تو با باد گلوی متصاعد شده از مصرف نوشابه‌های گازدارِ بی‌خطر آن‌ها را به حلق خود فرو کرده بودی.

نوش جان!

این است زندگی، این است زندگی، این است زندگی.

باور کنید خودم هم اوّلین باره که دارم اینها رو می‌خونم. باورم نمی‌شه که من این‌ها رو نوشته باشم. چه غلط کردن‌ها! یعنی می‌شه کار کسِ دیگه‌ای باشه؟ چی بگم؟ آدم که عاشق شد، حتّی عاشقِ ...

 

(خوانندگان محترم: نویسنده ارجمند این داستان در ادامه مطلب ارسالیِ ناتمام خودشان، برایمان حول و حوش هزار ورقه سفید فرستاده‌اند که احتمالاً نشان می‌دهد ایشان از نوشتن این داستان قصدی جز شوخی نداشته‌اند. لطفاً شما هم خیلی جدّی نگیرید.)

 

  

 
پي‌نوشت‌ها:

  1.  از "دفتر اوّل مثنوی" حضرت مولانا

  2.  از "تذکرة الاولیاء" شیخ عطّار

  3.  از "روی ماه خداوند را ببوس" مصطفی مستور

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

بابك مينا

همین امروز یا فردا
گلوله ای در تپانچه خواهم گذاشت
و پایان خواهم داد به این صدای ممتد
و جیغ جیغ افکار
و تصاویر
و شعرها و آدم ها
شادم که پس از جسمم ادامه نمی‌یابم
هرچه هست شرشر گندیده خون از خلال گوشت است
و تپش لزج آن عضو بی‌کار
و نفخ گازدار روده‌های پیچیده در خود
وغژغژ استخوان‌ها و مفاصل
و رعشه کیف در جسمی دیگر

شادم که پس از من
چیزی ادامه نمی‌یابد
همین امروز یا فردا...

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

داوود خزائي

 

يك متر طناب

و

فا

صله

اي

 

اندك

از زمين

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  


سمیرا الیاسی

 

تأمل فلسفي در باب هر مسأله، پرسشي مقدم را مي‌طلبد و آن اين‌که "اساساً آيا اين مسأله را مي‌توان انديشيد يا خير". پاسخ به عقيده‌ی من، در مورد مسائل عميق انساني منفي خواهد بود و اين البته، نه از سر نقصان يا کم‌مايگي تأمل، که به سبب تفاوت ماهوي ميان اين دو حوزه است. تأمل در پي مفهوم‌سازي و تعريف است، و اين تنها با بيرون کشيدن اشتراکات کلي چيزهاي منفرد و بعد، دسته‌بندي آن‌ها تحت همين اشتراکات ميسر مي‌شود. تجارب انساني اما، در نهايت فردي و تعميم ناپذيرند و هرگز نمي‌توان مدعي شد که في‌المثل، احساساتي چون عشق يا شرم، براي تمام آدميان و در تمام شرايط زماني، دلالت معنایی واحدي دارند و شاید در نهایت،  تنها چيزي که مي‌شود به اشتراک درباره اين‌ها گفت، اين است که مثلاً عشق، لذت‌بخش است و شرم، کهربایی. گرچه فکر می‌کنم که اين داوري‌هاي مشترک هم دست آخر، تلاش‌هاي نه چندان موفقي‌ست براي غلبه بر تنهايي آزارنده آدميان يا دست کم، انکار آن.

در مورد مسأله خودکشي، وضعيت باز هم دشوارتر ست، چرا که آن‌چه در اين‌جا مخاطب تأمل ماست، نه تجربه‌اي هر روز زيسته و ظاهراً مشترک، که تنها وضعيتي دور، مبهم و انتزاعي‌ست و حتي اگر مدت‌ها با فکر يا وسوسه آن درگير بوده باشيم، باز هم تجربه‌ی کاملي که ما را در بطن مسأله قرار دهد، نداشته‌ايم و از اين رو تعريف يا ارزيابي آن در هر سطحي، احتياط و تواضع بيشتري مي‌طلبد.

چيزي که اين ارزيابي را باز هم دشوارتر مي‌کند، ماهيت رفتار آدمي‌ست. هر کنش انساني، نه فرآورده‌ی نهايي يک پروسه‌ی حسابگرانه و منطقي، که ملغمه‌ی پيچيده‌اي‌ست از واکنش‌هايي گنگ، به عوامل احصاناپذيري که بخش اعظم آن‌ها دروني و حتي ناخودآگاهند. گرچه، عوامل بيروني و ظاهراً مشترک نيز، هرگز به صورتي ناب و برهنه به فرد عرضه نمي‌شوند و بسته به شرايط زيستي و رواني آدميان و ميزان حساسيت‌هاي منحصر به فرد آن‌ها، تأثيرات کاملاً متفاوتي بر هر يک مي‌گذارند، و در نهايت هم تعين‌بخش واکنش‌هاي يگانه‌اي مي‌شوند. چنان‌که در بسياري از موارد خودکشي هم، آن چه ماشه را مي‌چکاند، شايد نه تصميمي رضايتمند و مأيوس، که خشمي دفعي باشد نسبت به چيزي چون صداي گريه‌ی يک نوزاد، درگيري لفظي با يک همسايه بر سر چيزي کم اهيت و يا حتي تغييرات يکباره‌ی آب و هوايي.

تمام اين‌ها در نتیجه، نه فقط ارائه‌ی تعريفي جامع از خودکشي و عوامل آن، که هر گونه داوري اخلاقي و ارزشي را نيز درباره‌ي درستي يا نادرستي آن ناممکن مي‌سازد. ميل به خودکشي، حرکت به جانب يک آستانه‌ی غريب است و فردي که از آستانه مي‌گذرد، ديگر نه احکام ارزشي متوليان باور برايش موضوعيتي خواهد داشت و نه چيزهايي چون تقيدات عاطفي يا مسئوليت‌هاي انساني در قبال کساني که از نبود اين گونه‌ی او، لطمه خواهند ديد. به فردي که خودکشي مي‌کند، فقط مي‌شود نگاه کرد، و آن هم نه با دهان باز يا چشماني پر از تأسف يا  حتي اميدي براي شاید و هنوز. تنها بايد نگاه کرد و ايمان داشت که هر آن‌چه در اين نگاه هست، تنها نگره‌اي است موقت، شخصي، تعميم‌ناپذير و از همين رو عيني و ارزشمند، که ارزش بيان شدن و شنيده شدن را دارد، و چه بسا که همين گفت‌وگوها، مرهمي باشد بر بسياري از نارضايتي‌هاي کاهنده.

از ديدگاه شخصي و البته غير فلسفي من، مرگ هم‌چون شکلاتي مرموز است که در جيب داري و مي‌تواني هر گاه که خواستي، از روي شلوارت آن را لمس کني تا باورت شود که هنوز راهي هست، و حقي که گرچه باز هم به مساوات تقسيم نشده و در ذهن و قاموس برخي از آدميان، موانع کشنده‌تري دارد، اما در نهايت از آن توست و هيچ باور و تقيدي نمي‌تواند آن را براي هميشه از تو بگیرد.

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

 عابد کانور

abbedkanoor@yahoo.com

 

‌1. گذشته‌ی سیالِ سوژه

ما به عنوان سوژههای زمان‌مند و مکان‌مند، از خود درکی سیال و شناور داریم؛ چراکه حتی اگر تصوری جوهری از سوژه به دست توان داد، این تصور برای خود سوژه همیشه امری پسینی است و فقط هنگامی بر او روشن می‌شود که از نقطه‌ی زمانی خاصی به سلسله‌ی خاطرات و ادراکات درونی و بیرونی خود متمرکز شود و بکوشد در پرتو ثباتِ نسبی که این مبداءِ موقتی بر او حاکم کرده، تصویری تام با عناصری ثابت به عنوان "منِ شخصی" خود فراهم آورد. اما این تصور موقتی که به مدد ثباتی آنی به دست آمده را تنها به تسامح می‌توان "منِ شخصی" یک سوژه خاص دانست، چون ثبات موقتی که اکنون بر سوژه نمودار شده خود فرایندی زمانی است که در طی آن ممکن است نسبت‌های سوژه با امکاناتی که او را فراگرفته‌اند( و از آن جمله امکان بازیابی زمان از دست رفته و تفسیر کل گرایانه آن)، دچار تغییراتی چشمگیر شوند، لذا هر نوع تصلب و ایستایی در تفسیر تاریخِ شخصی که بر سوژه گذشته، امکان فهم همه جانبه این تاریخ و کشف جهت‌مندی‌های خاص آن را محدود کرده و به عبارتی دقیق‌تر ماهیت واقعی آن – که همان ویژگی سیالیت و گشودگی به امکان‌های نامتناهی است- را پوشیده نگاه می‌دارد.

 

2. سوژه به مثابه مبداء نسبت‌های زمانی و مکانی

نوع ارتباطی که سوژه به شکل عام با پیرامون مکانی و زمانی خود برقرار می‌کند و تفسیر منحصر به فردی که از آن در غالب‌های مفهومی به دست می‌دهد، تابعی است از نوع نگاه شناختی و زیستی سوژه که اطراف خود را بر اساس محور مرکز به پیرامون درمی‌یابد؛ این محور آشکارا در کاربرد متغیرِ واژه‌های "اینجا" و "اکنون"- و نقشی که سوژه به عنوان مرکز و مبداء در کاربرد آن‌ها بازی می‌کند- نمود یافته است. بدین نحو می‌توان مبداء نهفته در پشت عبارت‌هایی چون "زمانه ما" یا "سیاره ما" را در نهایت، بسطِ "منی" فردی دانست که با بدل شدن به یک x جمعی قابلیت بازنمایی "من"‌های فردی بیشتری را می‌یابد.تلقی که سوژه از خود به عنوان مبداء نسبت‌های زمانی و مکانی دارد، علاوه بر طرح‌ریزی سلسله مراتبی از ارزشها و اولویت‌های غایت‌شناختی، تنها نقطه‌ی ارتباطی شهودی او با جهانی است که از او استعلا می‌جوید و در عین حال تنها دریچه دریافت ناب جهانی است که به نحو درون‌ماندگار در شبکه عواطف و احساسات درونی خود می‌یابد. بدین معنا حالِ زمانی و مکانی سوژه، دایره نوری متحرک است که پرتو و وضوح خود را تنها به نحو شهودی به ابژه‌هایی می‌بخشد که در مکان و زمان حال، در نسبتی بی‌واسطه با سوژه قرار گرفته‌اند. براین اساس معنای رویدادهای گذشته نیز دستخوش تغییری می‌شوند که برآمده از همین ویژگی محوریت مکانی و زمانی سوژه است.

 

3. "آینده‌ی از پیش مفروض" در پیش‌روی سوژه

حرکت سیال سوژه به سمتی در پیش‌روست که گرچه هنوز واقع نشده، اما هر رویدادِ در حال وقوعی به آن اشاره می‌کند. نسبت سوژه به امر واقع نشده، نوعی حالت آماده‌باش است که تنها صورت این امر را- که نشان از حتمیت آن دارد- از قبل مفروض می‌داند و تصور روشنی از محتوا و چگونگی وقوع آن ندارد. ارتباط سوژه با گذشته خود بر مبنایی شهودی شکل گرفته و هر چه معنای محتوای رویدادهای گذشته دچار تغییر شود و وضوح یقین‌آور محتوای شهود شده با فاصله‌گیری از حالِ زمانی - مکانیِ سوژه‌ی مبداء دچار ابهام شود، بازهم مبنای شهودی این ارتباط پابرجاست و دستمایه‌ای تجربی را در اختیار کنش‌های بازسازنده سوژه قرار می‌دهد. کنش‌های روانی ناظر به گذشته (افسوس، نوستالژی، پشیمانی و ...) نیز به سبب همین دستمایه‌ی تجربی، محتوایی متعین را قصد کرده یا نفی می‌کنند. اما نگاه معطوف به پیش‌روی سوژه، به سبب فقدان تکیه‌گاهِ تجربی، در وهله اول با اموری نامتعین روبروست که تلاش همه جانبه‌اش برای تعین بخشیدن به این امور قبل از وقوع آن‌ها، هرچقدر هم که در پیش‌بینی خود موفق باشد، در نهایت تلاشی نظری و فرضی است و به سبب ویژگی صوری خود، از پرشدگی شهودی و بی‌واسطگی تجربی، حتی در اولین مبانی خود عاری است؛ بنابراین، برقراری این نسبت با آینده برای سوژه اصولا امری اضطراب‌آور است و نوعی ترس و هراس را به‌طور بالقوه به همراه دارد.

 

4. پارادوکسِ خودکشی

خودکشی به معنای واقعی آن، باید به عنوان" امری که هنوز واقع نشده" در نظر گرفته شود. از این نظر، خودکشی به سبب عدم برخورداری از تکیه‌گاه و محتوای شهودی، خود را همواره به عنوان امری صوری و نامتعین مطرح می‌کند و در دسته کنش‌هایی قرار می‌گیرد که بر مبنای نگاه معطوف به پیشِ‌ ‌روی سوژه تحقق می‌یابند. اما مجموع این کنش‌ها چارچوبی (هرچند صوری) را به عنوان آینده‌ی محتمل، از پیش مفروض می‌گیرند که در بردارنده تحقق خود این کنش‌ها به عنوان یکی از رویدادهایی است که در آینده وقوع می‌یابد؛ و فرض بقای سوژه محوری ترین شرط امکان چنین تحققی است. در حالیکه خودکشی، علی‌رغم تبعیت از دیگر کنش‌های معطوف به پیش‌ِ‌رو در پیش‌فرض گرفتن چارچوبِ آینده‌ی محتمل، محوری‌ترین شرط تحقق خود را نفی می‌کند. سوژه در خودکشی بقای خود را زایل و حذف می‌کند، اما تحققِ حقیقی این ازاله و حذف به عنوان یک کنش مختارانه، به شکلی پارادوکسیکال در گرو بقای سوژه است. بی سبب نیست که فردی که می‌خواهد خود را بکشد، معمولا مرتکب اقداماتی پارادوکسیکال می‌شود که حکایت از دور‌اندیشی او نسبت به آینده‌ی پس از مرگش دارند. فرد آینده‌ای را فرض می‌کند که نه تصوری شهودی از آن دارد و نه امکان به دست‌آوردن چنین تصوری برای او مهیاست. روی دیگر کنش پارادوکسیکال خودکشی، معطوف به حذف خود به مثابه مبداء نسبت‌های زمانی- مکانی است. در خودکشی محور مرکز به پیرامون دچار بحران می‌شود و به تبع این بحران  نظمی که مقدمه‌سازتعریف سوژه از خودش و مبنای کنش‌های مختارانه‌اش (و از آن جمله کنش خودکشی) بوده متلاشی می‌شود؛  به این معنا دیگر حتی نمی‌توان گفت کنش خودکشی موفقیت‌آموز بوده و واقعا متحقق شده‌ است. علاوه براین، خودکشی با ایجاد تصلب در فرایند فهم و تفسیر گذشته‌ی سوژه، امکان تحقق" من شخصی" سوژه در تمامیت خود را سلب می‌کند، و به این معنا در خودکشی، خود کشته نمی‌شود بلکه تنها زمینه تحقق آن انکار می‌شود.

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

محمد نجفی

 

1. می‌توانم ساعت‌ها و روزها «به» خودکشی فکر کنم اما آن‌گاه که بخواهم «درباره»‌ی خودکشی بیندیشم و بنویسم کمتر راه به جایی خواهم برد. اگر چه احتمالاً خود عمل خودکشی نیز بس‌بسیار ساده‌تر از اندیشیدن و نوشتن درباره‌ی آن است. انگاری که این خودکشی‌ست که مرا با خود می‌برد به عوالمی خوشایند برای رهایی از زندانی که نام‌اش را زندگی گذاشته‌اند و آزادم می‌کند از تمامی قید‌ها و غل و زنجیر‌هایی که بر دست و پای‌ام زده‌اند. اما به راستی چه چیز خودکشی استو چگونه می‌توان از آن سخن گفت؟ و چه می‌توان گفت از چیزی که وقتی به تمامی ره دهد دیگر نمی‌توانی چیزی از آن بگویی و وقتی به سرانجام نرسیده است باز هم آن‌چه از آن می‌گویی کوچک‌ترین ربطی به آن نخواهد داشت. با این حال باز این جسارت را به خود می‌إهم تا درباره‌ی آن چیزی بگویم حتا اگر بافته و ساخته‌ی ذهن و خیال من باشد.

2. خودکشی به گمانم چیزی نیست جز مرگی خودخواسته؛ اما نه از سر بزدلی و ترس، بل مواجهه‌ای آگاهانه و شجاعانه در انتخابی برای یک پایان. پایان تمامی «امکان»های پیش‌روی و انتخاب آن لحظه‌ای که پس از آن دیگر هیچ انتخابی و امکانی در کار نیست؛ نه انتخابی، نه امکانی و نه حتا خود تو.

3. خودکشی، مرگی است خودخواسته. اما چگونه چنین مرگی ممکن است آن‌گاه که زندگی خودخواسته‌ای را تجربه نکرده باشی. گیرم که به اراده و خواست خود پای بر عرصه‌ی هستی نگذاشته باشیم اما پس از آن ما خود کم کم و آن به آن زندگی خود را ساخته‌ایم، با انتخاب‌هامان، با راه‌هایی که رفته‌ایم و راه‌هایی که گشوده‌ایم. آن‌که به تمامی زندگی نکرده باشد و انتخاب‌هایش اصیل نبوده باشد و آن‌کس که خود را به سمت و سویی سپرده باشد که امواج می‌برده‌آندش، چگونه می‌تواند از مرگی خودخواسته، از خودکشی چیزی بگوید؟

4. بسیاری از ما و شاید تمامی ما هر کاری که در توان‌مان باشد می‌کنیم و به هرچه که در دسترس‌مان، چنگ می‌زنیم تا کمی دیرتر بمیریم. چند سالی، چند ماهی، چند روزی و حتا چند ثانیه‌ای دیرتر. به جاودانگی می‌اندیشیم و غافل‌ایم که با جاودانگی تمامی آن‌چیزهایی که در پی آن‌ةاییم رنگ می‌بازند. این نیز از ساده‌اندیشی ماست شاید. در پی دیرتر مردن‌ایم و «بهنگام مردن» را وانهاده‌ایم. اما چگونه می‌توان بهنگام مرد اگر بهنگام نزیسته باشی؟

5. به گمانم مرگ و خودکشی ]= بهنگام مردن[ را باید به حال خود واگذاشت و به «زندگی بهنگام» و تمام‌عیاری چسبید که با انتخاب‌های آگاهانه و اصیل‌مان از میان امکان‌های گوناگون پیش‌روی‌مان سر بر می‌آورد. این دومی اگر محقق شود اولی نیز خود بهنگام به سراغمان خواهد آمد.

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

فاطمه حیدری

 

«مگه می‌شه؟ به‌همین راحتی... حالا یه موتور ارزششو داشت که این‌طوری جوونی‌شو ببازه و خودشو؟ دیروز مادر قبل از برگشت از مدرسه این‌جملات را با همسایه‌ی رو‌به‌رویی رد و بدل کرده بودند در مورد پسر ِ ...، و امروز این جملات هی توی ذهنش می‌چرخید و مثل یه فیلم که به آخر می‌رسید و دستگاه پخش بر‌می‌گشت از اول و دوباره تکرار و تکرار و تکرار...

شاید برای اون پسر ِ...یه موتور ارزشش رو نداشته ولی این بازی برای من ارزش سفر به سرزمین رؤیاها، سفر به خوشبختی، آزادی، رهایی از بند پدرو مادر رو داره... تا کی باید به جرم تک فرزند بودن و خون خانوادگی اسیر این خاک باشم؟ فقط راهش مهمه، باید طوری باشه که خیلی واقعی به نظر برسه و مامان رو حسابی بترسونه.»

به سمت زیرزمین رفت. انگار همه‌چیز آماده بود: طناب، میله‌ای که از سقف رد می‌شد و چهارپایه. ده دقیقه‌ای به اومدن مادر از مدرسه باقی مونده و همه‌چیز برای نمایش آماده‌ست. طناب رو شل بست ولی فکر کرد بد نیست امتحانش کنه... رفتن، رها شدن، آزادی، خوشبختی، ثروت، شهرت و چشمانی که به سیاهی می‌رفت و رقص در فضای نسبتاً تاریک زیرزمین بر فراز چهارپایه‌ی چوبی و میله‌ای که از سقف رد می‌شد و طنابی که شل بسته شده بود.

هنوز چند دقیقه‌آی به بازگشت مادر از مدرسه باقی مانده بود و لحظه‌های دست و پا زدن پر بود از فکر این‌که: «مگه می‌شه؟ به همین راحتی... خارج رفتن این‌قدر ارزششو داشت که...»

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

شهرزاد میر‌ابراهیمی

گورستان

طنین ساده‌ی این روزهایی است که می‌گذرد.

 

گورستان

همین شهری است که هر روز در آن راه می‌رویم و

ما مردگان نسیان‌زده، مرگ خویشتن را از یاد برده‌ایم.

 

فراموشی تقدیر ماست و ما فراموش‌شده‌گان

هر روز خویش را از ریسمان فراموشی می‌آویزیم و

روز دیگر بر فراز کوه‌های قفقاز چشم می‌گشاییم

تا شاید باز عقابی چشمانش را به ما بدوزد.

 

ما جدا افتادگان

دیگر صدای خونی که از رگ‌های دخترکان بیرون می‌زند را نمی‌شنویم

و سیاهی چشمان پسرکان به دار آویخته را نمی‌بینیم.

 

ما دیگر از مردن‌مان هم لذتی نمی‌بریم...

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

میثم پورافضل

 

 

شاید برای طفلی کوچک

مردن و زاده شدن

به یک میزان دردناک است

ف. بیکن

 

اختلالات روانی، رنج، شکست در عشق، استرس، غم، انگیزه‌ها و آموزه‌های اعتقادی و دینی، ترس از مجازات، ورشکستگی مالی، گناه یا شرم، از خود گذشتگی، عملیات انتحاری، بدبینی و پوچ‌انگاری، تنهایی، اعاده حیثیت، مرگ نزدیکان، کنجکاوی نسبت به حیات پس از مرگ، عوارض دارویی، ترس از پیری، برآورده نشدن نیاز جنسی و... عمده علت‌های «مرگ‌خواهی» است. آیا هر «مرگ خود کرده» خودکشی است؟

 

خودکشی انتخابی است برای فراموش شدن و فراموش کردن. خودکشی آخرین واکنش به کمبودها و از دست رفته‌هاست، رهایی از آرزوها یا بی‌آرزویی‌ها. اما گاهی خودکشی برای مردن و فراموشی نیست بلکه وسیله ای است برای در خاطر دیگران ماندن یا بیان آرزوی رهایی. اما ضرورتاً حاصل استیصال نیست بلکه ابتدایی‌ترین تصمیم‌هاست؛ کشتن یا نکشتن خویش. پس این‌جا سخن از تصمیمی تدریجی و عملی آگاهانه است، نه کشتن دفعی خویش در لحظه‌های بی‌خودی. صحبت از مرگ نیست بلکه از مرگ «خودخواسته» است و البته بحث در این نیست که مجوز اخلاقی و یا حق چنین انتخابی را داریم یا نه.

پدیداری همچون خودکشی را توصیف و در رد یا تایید آن گفت‌وگو می‌کنیم اما کشتن یا نکشتن خود آن چنان در پیچ و تاب امور شخصی تنیده می‌شود که پیدا کردن راه خروج و به اشتراک گذاشتن آن با دیگری دشوار می‌نماید. اغلب اصل بر زندگی است پس مرگ خواهی توجیه می‌طلبد. تا می‌شنویم خودکشی، می‌پرسیم: چرا؟ گاهی از سر تعجب‌ و گاهی غم. توصیف صرف آن دشوار است. هر چه بگویی گونه‌ای ارزش‌داوری همراه دارد و از آسیب ذوق‌زدگی‌های فکری در امان نخواهد بود. به سختی می‌توان جدای از منظر شخصی از آن سخن گفت و این خطر هست که دیالوگ درباره خودکشی جای خود را به چند سخنرانی بی‌تماشاچی بدهد.

جدای از درک لحظه‌ای که برای شخص و معمولاً در یک آن روی می‌دهد، سخن از خودکشی یا پوچ و بی‌روح می‌شود یا به یک استعاره زیبا فروکاسته می‌گردد. این جمله ابتدای متن را دوباره بخوانید: «خودکشی آخرین واکنش به کمبودها و از دست رفته‌ها، رهایی از آرزوها یا بی‌آرزویی‌هاست». زیبا می‌نماید اما شاید توصیف خوبی نباشد. استقرائی است که در بهترین حالت، بیان ادبی آمارهای اجتماعی است! (سازمان بهداشت جهانی تخمین زده است، سالانه حدود یک میلیون نفر خودکشی می‌کنند) ماهیت خودکشی همچون خود انسان، در آمار گم است.

شایسته نیست که مرگ خواهی را فقط نتیجه «به تنگ آمدن از زندگی» یا «ایثار برای دیگری» بدانیم. قبل از اینکه علتی خارجی برای خودکشی بیابیم باید بدانیم خودکشی «راهی» است که می‌توان آن را شناخت، فارغ از انتخاب. انتخاب آن معلول بسیاری چیزهاست؛ زندگی محنت‌بار، از دست دادن عزیزان، ایثار یا هرچه شما بخواهید... انسانِ در تکاپوی زندگی می‌تواند این افق مرگ‌آور را در مقابل خود ببیند. افقی که حد نهایی به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌هاست. صحبت از مرگ آگاهی نیست، پندِ «چونان زندگی کن که گویی فردا روز مرگت است» نمی‌دهیم. درک خودکشی درک یک توانایی است؛ خوب یا بد، می‌توان مرد.

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

مصطفی سیرم

 

1.  در نگاه اول خودکشی انتخاب و امکانی دور از نظر و غریب است و صرفاً گاهی برای ما مطرح مي‌شود. زمانی‌که امکان‌های اساسی زندگی به کلی از دست رفته باشند و در محاسبه‌ای روشن دریابیم که نبودن – دست‌کم در محدوده بدن مادی و طبیعی - احتمالاً قابل تحمل‌تر از بودن است. اما اغلب اوقات ما در چنین شرایطی قرار نداریم. اصالت با ادامه دادن و زندگی است، پس به مرگ نمی‌اندیشیم تا زمانی‌که ما را مجبور به اندیشیدن درباره‌ی خود کند. در چنین زمانی نیز به مرگ می‌اندیشیم نه به خودکشی. بسیاری از انسان‌ها حتی با پذیرش این‌که فرصت‌های اساسی زندگی‌شان پایان یافته است،باز هم هیچ‌گاه به خودکشی فکر نمی‌کنند.

2.  آن‌ها که به طور جدی و نظری به خودکشی فکر می‌کنند، لزوماً آن‌را به یکی از امکان‌های زندگی خویش بدل نکرده‌اند. در مقابل بسیاری آدم‌ها که اندیشه‌ای در این خصوص ندارند ممکن است یکباره حتی اقدام به خودکشی کنند. زیرا خودکشی امکانی است که ظاهراً غریب و دور از نظر است اما ناگهان و به ضرورت می‌تواند خود را به ما عرضه کند و ما آن را جزو انتخاب‌های خود لحاظ می‌کنیم. این مسأله بستگی زیادی به فرهنگ و پیشینه شخصیتی، مذهبی و تربیتی افراد نیز دارد. مثلاً آن‌هایی که دنیاهای کوچکی دارند- یعنی راه‌های مختلف کمتری برای زندگی دارند- گاه به راحتی خودکشی می‌کنند مثل دختران هندی که به دلیل نداشتن جهیزیه و در نتیجه عدم امکان ازدواج، به راحتی خود را می‌سوزانند و یا برخی تاجران و سیاستمداران مشهور که پس از ورشکستگی مالی یا سیاسی اقدام می‌کنند برای خودکشی. ظاهراً مذهبی‌ها کمتر و بی‌مذهب‌ها راحت‌تر به خودکشی فکر می‌کنند. گاهی نیز روشنفکران و فیلسوفان به دلیل بی‌معنایی و پوچی زندگی  بحث خودکشی را مطرح می‌کنند اما خودشان کمتر به نتایج مباحث‌شان عمل می‌کنند زیرا اقدام به خودکشی معلول از دست رفتن فرصت‌ها و امکانات اساسی زندگی است و نه زاییده‌ی تفکر راجع به بی‌معنا بودن و پوچی زندگی. به همین سبب یک نیهیلیست تمام عیار ممکن است تا 90 سالگی هم به زندگی پوچش ادامه دهد و ککش هم نگزد اما یک جوان عاشق که فکر می‌کند با از دست رفتن عشقش دیگر کاری در این دنیا ندارد به راحتی زندگی را کنار می‌گذارد. بنا بر این خودکشی بیشتر مسأله‌ی عمل است نه نظر و صرفاً زمانی به طور جدی مطرح می‌شود که انسان در عمل زندگی به بن بست خورده باشد.

3.  در نگاهی عمیق‌تر خودکشی معنایی گسترده و به قول فیلسوفان مشکک می‌یابد و بسیاری از آن‌ها که به ظاهر عمل‌شان خودکشی تلقی نمی‌شود در واقع این کار را انجام داده‌اند و هر روز دارند به نوعی خودکشی می‌کنند. نمونه‌های شایع: مادری که از سوگ فرزند دق می‌کند. سربازی که با آگاهی از خطر مرگ به میدان جنگ می‌رود. معتادی که اوردوز می‌کند. حتی ورزشکاری که ریسک بالای حرکت نمایشی خود را می‌داند و آن‌را انجام می‌دهد. کسی که برای سفر هواپیما را انتخاب می‌کند- مخصوصاً اگر سوار یکی از هواپیماهای شرکت‌های ایرانی شود که احتمال سقوط خیلی بیشتر می‌شود- و نمونه آشکارتر آن همه ما ایرانی‌ها که با آگاهی از تلفات 28000 نفری جاده‌هامان در سال، باز هم به راحتی وارد جاده‌های غیر استاندارد با راننده‌های غیر استاندارد‌تر می‌شویم و سرعت و سبقت غیر مجاز را هم امری عادی و بلکه لازم می‌شماریم. خود کشی راه‌ها و بیان‌های متنوعی دارد و تنها در یک شکل حاد مثل خودسوزی یا پریدن از ارتفاع نمود نمی‌یابد.

4.  ما نمی‌دانیم چرا زندگی را ادامه می‌دهیم لااقل به نحو کافی توجیه نشده‌ایم که چرا باید زندگی این‌قدر سخت و ملال‌آور باشد. البته در شرایط قابل تحمل آن را ادامه می‌دهیم. ادامه‌اش می‌دهیم اما می‌دانیم که چندان هم بدون سختی نخواهد بود. لذا اغلب ما خطوط مشخص عقلانیت و احتیاط ورزی را در تمام تاریخ زندگی‌مان رعایت  نمی‌کنیم و بالاخره بعضی مراحل را با خطر عبور می‌کنیم و هر چه بادا باد. این‌جاست که مرگ را بخشی از زندگی تلقی می‌کنیم. هرچند از رویارویی نهایی با مرگ هراسانیم اما پذیرش معنای زندگی ما را به تسلیم و نوعی تقدیرگرایی در زندگی می‌کشاند. نمی‌شود همه عمر از ترس این‌که مرگ نهایتاً کی می‌آید زندگی را در احتیاط کامل به سر برد. مرگ هر وقت رسید، خوب رسیده است.

5.  تلفات در زندگی جنبندگان زیاد است. این را واقعیت نامطمئن، بی‌رحم و نامعقول زندگی اثبات می‌کند. ما هم می‌پذیریم و لذا خود را به مرگ تدریجی یعنی زندگی می‌سپاریم. مرگ از درون زندگی سر بر می‌آورد. ما همچون یک خود کشنده می‌میریم. همه به نحوی دارند خودکشی می‌کنند و این امری پذیرفته و عمومی و اقدامی مشترک میان همه انسان‌ها می‌تواند تلقی شود. تنها شکل فجیع آن‌که در قالب اقدام ناگهانی در قطع رگ حیات از سوی شخص است  مذموم شمرده شده است. در حالی‌که زندگی مخصوصاً در شرایط جدید، طی کردن فرآیندی نه چندان آرام به سوی مرگ است.

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

علی صادق آبادی

 

27 سالگی مقدس بود، شاید هنوز هم باشد

درست مثل 7 یا 107 که هر کدام داستانی دارد به تلخی عمر

 

"مردی که دنیا را فروخت" تمام دنیا را

 

در ایام بلوغی صورتی و نارس، شاید از درون دود و موسیقی ناب... شاید

یا وقتی که "دیوانه خندید" و رفت...

نمی‌دانم از کجا شروع شد

شاید حسی درونی بود یا عکس العملی بیرونی در واکنش به محیط

در تضاد با آرزوهای دم دست و دوردست!

 

هزاران بار از آن زمان با خود مرور کرده‌ام

حتی این روزها که با یادآوری آن لبخندی تیره چهره‌ام را در پریشانی و دودلی غرق می‌کند

 

اما می‌دانم که هیچ‌گاه مانند آن روزها جدی نبود

می‌خواستم اما نمی‌توانستم

ترس...

ترس از بدتر از بد...

ترس از شکستی دوباره در دنیا‌ی بالا! شاید هم پایین!

حتی یک‌بار که دوستی در آخرین لحظات فرار دستم را گرفت و صورتم از برخورد انسانی‌اش سرخ شد،

نمی‌دانستم چه کسی اشتباه کرده  است، من ناکام شدم یا او

 

...

 

امروز که در این جادوی 27 ایستاده‌ام

دیگر آن جذابیت قبل را برایم ندارد، از ترس هم می‌ترسم

نزدیک‌ترین راه، بهترین گزینه است؟؟؟!

نمی‌دانم

 

"شاید هزار سال پیش این‌جا می‌زیسته‌ام"

...

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  


مصطفی یاوری آیین

 

اگر بنا باشد که مطلبی در مورد خودکشی نوشته شود، بی‌شک در این روزگار نوشتن در مورد این که آیا خودکشی مجاز است یا نه امری بیهوده است. زیرا که بزرگان بسیاری (1) در مورد آن نوشته‌اند و به ضعف استدلال‌های مخالفان خودکشی بسیار اشاره کرده‌اند. و مخالفان هم تماماً به گونه‌ای کوته‌فکرانه این سخنان را نشنیده گرفته‌اند و با لجبازی کودکانه بر حرف خود پافشاری می‌کنند.

اما اگر بخواهم سخنی بگویم که تنها بر حجم نوشتارهای بشری اضافه نکرده باشم و بلکه سخنی سودمند نیز باشد بهترین موضوع را در این دیده‌ام که به صورت موجز به فوایدی که از خودکشی عاید می‌گردد اشاراتی داشته باشم. هرچند که پیشاپیش معترفم که آنچه می‌گویم تمام و کمال نیست و می‌توان به این فهرست اندک‌، موارد بی‌شمار دیگری را نیز اضافه کرد.

الف) ماجرای جاودانگی‌: "‌میل به جاودانگی اولین و فطری‌ترین میل در انسان است که به راحتی می‌توان نشان داد که تمامی اعمال بشری از آن سرچشمه می گیرد." سخنانی نظیر این جمله بسیار گفته شده است و بسیار هم شنیده شده است. هیچ یک از کسانی که این گونه جملات را به کار می‌برند استدلالی در مورد آن ندارند و آن را از روی تواتر نقل می‌کنند.(2) اصلاً میل به جاودانگی انسان‌ها قابل بررسی نیست.

بیشترین استدلالی که در این مورد آورده شده است مراجعه به رفتار گذشتگان ماست که مثلاً مردگان را مومیایی می کردند و یا ترسی که انسان از مرگ دارد و امثالهم که فکر نکنم نیازی باشد در مورد بی‌منطق‌بودن و سفسطه‌بودن این جملات صحبتی بکنم.

انسانی که در رابطه‌اش با دنیا بعد از صد سال زندگی کردن به غایتی دلخواه دست نیافته است آن‌قدر فهیم شده است که بداند اگر این زمان به هزار سال هم برسد باز تفاوت زیادی ایجاد نمی‌شود. و اگر هم که به آن‌چه دلخواهش بوده رسیده است که دیگر نیازی به جاودانگی ندارد.

اما اتفاقا در نظر مذاهب سامی(3)  که انسان پس از مرگ و با دیدن آخرت به جواب تمامی سؤال‌هایش دست می‌یابد و به هدف و غایت آفرینش دست پیدا می‌کند، پس بسیار عاقلانه است که انسان هرچه سریع‌تر خود را از این بی‌خبری و پا در هوا بودن برهاند و به آن‌چه که انسان می‌خواهد با جاودانگی به‌دست آورد، بپیوندد.
هر چند که بنا بر گفته‌ی ویتگنشتاین: "آیا با باقی ماندنم تا ابد معمایی حل می شود؟ آیا خود حیات ابدی همان قدر معما نیست که حیات فعلی ما؟ "(4) پس اساساً چیزی به اسم میل به جاودانگی در انسان وجود ندارد که خودکشی بخواهد در تعارض با آن قرار گیرد. و در مورد کسانی هم که اعتقاد به دنیای پس از مرگ دارند شدیداً در تعجبم که چرا تاکنون زنده مانده‌اند!

ب) مرگ به هنگام: مسلماً هر کسی خواهد مرد، پس این‌که انسان بتواند در زمان و مکان مناسب بمیرد نه تنها معصیت نیست، بلکه امری است بسیار نیکو و پسندیده. (5) اساساً چیزی آرامش‌بخش‌تر از این نخواهد بود که انسان پس از آن‌که به گونه‌ای شایسته زندگی کرد و سپس در دوران سالخوردگی نتیجه‌ی زندگی اش را دید، تصمیم بگیرد که به صورتی آبرومندانه دنیا را ترک کند و خودش فعالانه در این امر سهیم باشد، نه این‌که تا آخر در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ و ترس از آن و در حالی اسفناک بمیرد.
مرگ خودخواسته‌ای که در بهترین زمان صورت پذیرد یکی از بزرگترین موهبت‌هایی است که میتواند در زندگی نصیب یک شخص شود.

ج) رویارویی با مصائب و رنج ها: یکی از سفسطه‌هایی که مخالفین خودکشی در مورد آن می‌آورند این است که خودکشی نشانه‌ای است از حقارت فرد در رویارویی با مسائل و مشکلات زندگی.

اگر بنا باشد زندگی سراسر رنج و مشکلات باشد و فرد دم نزند و همچنان با آن‌ها زندگی کند، این خود نشان از حقارت و نوع زندگی حقیرانه دارد. و گرنه روح آزاده، و بلندمردان هرگز راضی به زندگی با مشکلات و زندگی حقیرانه نیستند و مرگ را به چنین زندگی حقیرانه‌ای ترجیح می دهند. زیرا که خودکشی نشان از جرأتی بسیار و قدرتی والاتر از این زندگی حقیرانه دارد.

همان گونه که بسیاری از افراد تنها دلیلی که برای خودکشی نکردن دارند همین ترس از مرگ است که البته با هزاران توجیه سعی می‌کنند آن را به گونه‌ای دیگر نشان دهند. پس خودکشی نه تنها حقیرانه و از روی ترس نیست بلکه هر کسی می‌داند که جرأت بسیار و زهره‌ی شیر می‌خواهد.

د) آیا دنیا به من نیاز دارد یا من به دنیا؟ بر روی تی‌شرت‌های تبلیغاتی که بریتانیایی‌های محافظه‌کار برای جلوگیری از خودکشی در بین جوانان‌شان پخش می‌کنند جمله‌ای نوشته شده است با این مضمون: آیا دنیا بدون تو جای قشنگ‌تری است؟ یکی از آن جمله‌های احمقانه‌ای که تنها به درد پانویس تقویم‌ها و یا مجریان تلویزیونی می‌خورد. در جواب چنین سؤال بی‌ربطی بایستی گفته شود که آیا من به دنیا نیاز دارم یا دنیا به من؟(6)

ه) سؤال اساسی هستی: امیدوارم که این مورد با مورد الف خلط نشود، همان‌گونه که دیده‌ام در بسیاری موارد بسیاری از کسان این دو مورد را با هم اشتباه گرفته‌اند.برای این‌که مطلب به خوبی روشن شود ابتدا دو موضوع مورد نیاز این بحث را به صورت خلاصه بیان می‌کنم:

ه – الف) آن‌چه انسان از طبیعت می‌آموزد از راه حواسش است، و آن‌چه که قابل تکرار برای بشر است آزمایش نامیده می‌شود.(7)  انسان تا دست به آزمایش نزند نمی‌تواند در مورد چیزی اطلاعاتی کسب کند، یا اگر دانشی نسبت به چیزی داشته باشد تا آن مرحله که نسبت به آن علم تمام و کمال داشته باشد راه زیادی مانده است.(8)

اطلاعات انسان در مورد مرگ تماماً مربوط به اندام‌های حرکتی و جسم اوست، و کمتر آگاهی در مورد این‌که با مرگ چه بلایی بر سر شعور او می‌آید وجود ندارد.(9) اگر دانشی در این زمینه موجود باشد یا از طریق ادیان به دست ما رسیده است یا از طریق شیادانی که به اسم متافیزیک دنیای فیزیکی خود را سر و سامانی بخشیده‌اند. در هر دو حالت این که مرگ با ما چه می‌کند همچنان مسأله‌ای حل نشده است، خاصه آن‌که در ادیان نیز گفتار در این مورد به صورت ضمنی و اشاراتی رازگونه است. پس برای آن‌که در این مورد اطلاعاتی درست به‌دست آید بایستی دست به آزمایش زد. این‌که ما پس از مرگ بتوانیم اطلاعاتی در مورد هستی خود به‌دست آوریم از این قبیل‌که: آیا حرف ادیان درست بوده است و پس از مرگ روح ما در آخرت باقی می‌ماند و یا این که اساساً بعد از مرگ همه چیز تمام می‌شود را من آزمایش هستی می‌نامم، آزمایشی که فردی است و هر کسی باید به تنهایی آن را انجام دهد و جوابش را بیابد.

ه – ب) سؤال از هستی، تنها می‌تواند توسط موجودی که در هستی است (10) پرسیده شود. این‌که چیزی در هستی نباشد حتی اگر به قول عده‌ای متافیزیک‌باز فراتر از هستی هم باشد نمی‌تواند اطلاعی در مورد هستی خود به‌دست آورد. زیرا که خود هستی ندارد و فراهستی می‌باشد. در هر صورت (چه بعد از مرگ شعور ما به کلی از بین رود و چه روح ما به پرواز در آید و در ملکوت بچرخد) نمی‌توانیم اطلاعاتی راجع به هستی خود به‌دست آوریم. زیرا شعور ما در هستی قرار ندارد. ( یا کاملاً از بین رفته است و یا در فراهستی است.) پس یعنی بعد از آزمایش هستی خود ما در هستی نیستیم و نمی‌توانیم در مورد در هستی بودن خودمان، حتی قبل از آزمایش نیز، اطلاعی داشته باشیم و نظر بدهیم. یعنی حتی مرگ هم در هیچ صورتی نمی‌تواند به سؤال اساسی ما از هستی پاسخی بدهد.

با توجه به دو موردی که در بالا ذکر شد و این که اساساً در زندگی هرگز نمی‌توان به این سؤال که ما چه رابطه‌ای با هستی داریم دست یافت به این نتیجه منتهی می‌شود که خودکشی کردن و نکردن ما تفاوتی نمی‌کند. پس انسان عاقل دچار آشفتگی فکری شدیدی می‌شود که او را به سمت خودکشی سوق می‌دهد. به عبارت دقیق‌تر برای او تفاوتی بین خودکشی کردن و نکردن وجود ندارد. او نه به مانند کودکانی که والدی را از دست داده‌اند یا نوجوانانی که شکست در عشق خورده‌اند عجله‌ای برای خودکشی دارد و نه به مانند پیرزنان متمول می‌خواهد تا ابد زندگی سرشار با شادی داشته باشد. هر زمان که مناسب ببیند خود را برای بیدار شدن از این کابوس آماده می کند.

تجریش
5 مهر 87

پانوشت ها:
1- به عنوان مثال رساله‌ی دیوید هیوم در باب خودکشی؛ که تنها پس از مرگ او چاپ شد و یا رساله‌ی شوپنهاور در باب خودکشی که با ترجمه ای از رضا ولی‌یاری توسط نشر مرکز در کتابی تحت عنوان جهان و تأملات فیلسوف به چاپ رسیده است.
2- از این قبیل متواترات می‌توان به آن‌چه در مورد لحظات قبل از مرگ دردناک نیز گفته می‌شود اشاره کرد که بسیار شنیده‌ایم: در هنگام غرق شدن در دریا هر انسانی، حتی کافرترین آن‌ها نیز به یاد خدا می‌افتد. که این قبیل گفتار از فرط تکرار برای همه‌ی ما حکم اصل کاملاً درست را پیدا کرده‌اند.
3- و یا دیگر ادیانی که به زندگی پس از مرگ اعتقاد دارند.
4- لودویگ ویتگنشتاین - بند 6/4312 رساله‌ی منطقی
5- به عنوان مثال در نظر هندوها خودکشی در رود گنگ امری است بسیار پسندیده و نیکو
6- به حماقت بیش از حد این جمله دقت کردید؟ در جواب چنین سوال احمقانه‌ای بایستی این سؤال احمقانه‌تر را مطرح کرد. اصولاً انسانی که تمام شعورش در مورد دوری از خودکشی در همان جمله خلاصه می‌شود نمی‌تواند جوابی برای این سؤال بیابد و می‌رود پی کارش! در کل معتقدم که کسانی که با یک جمله به طور ناگهانی مسیر زندگی‌شان عوض می‌شود را بایستی گذاشت به حال خودشان تا مسیر زندگی‌شان عوض شود. همان بهترین چیزی است که نصیبشان می‌شود. این‌گونه انسان‌ها نمی‌توانند نصیب بهتری از زندگی ببرند!
7- این قسمت را به صورت مختصر نوشتم با علم به این که خواننده خود اطلاعات لازم را در مورد تفاوت آزمایش و استقرا دارد و... و همین تعریف مختصر را در این‌جا کافی دانستم و گرنه به خوبی می‌دانم که می‌توان در مورد هریک چندین رساله نوشت. در صورت نیاز به کتاب‌های فلسفه‌ی علم مراجعه کنید.
8-  احتمالاً واضح است که منظورم در این‌جا از دانش معادلی فارسی برای واژه‌ی knowledge است.
9-  اگر شعور را به عنوان یکی از قابلیت‌های مغز مادی بدانیم و حتی اگر به شعور فرا جسمی و روحی اعتقاد داشته باشیم.
10- دازاین –Dasein  منظور از هستنده همان چیزی است که هیدگر در هستی و زمان می‌نویسد،
هستنده‌ای که نه تنها در هستی است بلکه از وجود خود در هستی نیز و خود هستی مطلع است.
لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

دکتر سید نعمت الله عبدالرحیم زاده

 

بحث از خودکشي با وجود وسوسه انگيز بودنش چندان بحثي راحت و آسوده نيست. قبل از هر چيز، احتمال پيش داوريها به صورت جدي وجود دارد. پيش داوريها از قبل بحث را به سوي سلب و ايجابي سوق مي دهند که هنوز ميزان صحت و سقم آنها در بحث مشخص نشده، حال آن که بحثي در اين باب بايد فارغ از چنين جهت گيرهيايي راه خود را بيابد تا بتواند به درک مسئله خودکشي دست يابد و رابطه درستي را با آن برقرار کند.

روشن است که ارزشگذاريهاي راه يافته از سوي تعليمات ديني به چنان جهت گيريهايي شتاب مي بخشد چرا که حکم سلبي آن از پيش راه و نتيجه آن را مشخص کرده است. نگرش ديني با تلقي مافوق الطبيعي خود نسبت به انسان موضع و موقعيت او نسبت به موجودات ديگر را در تعالي خاص ترسيم مي کند. اين تعالي در بيان تورات با ذکر؛ «خدا انسان را شبيه خود آفريد»، و در بيان قرآن با ذکر انسان به عنوان «مسجود ملائکه» توصيف شده است. درست است که تعالي بيني تعليم دين در مورد انسان اشاره به معنايي ژرف در مورد موجوديت انسان دارد که به حق لايه هاي عميقي از وجود انسان را نشان مي دهد که در خود حکم سلبي نسبت به خودکشي را دارا است، اما براي بحث و نظر داشتن ضرورت دارد تا حتي در صورت درستي هر سلب و ايجابي با پا پس کشيدن از آنها، خود مسئله مورد بررسي قرار گيرد.

 

خودکشي و آيين سلحشوري

خودکشي دايره وسيعي از اقدام آدمي عليه جان خود را در برمي گيرد که از عمل برآمده از شور و احساسات آني تا آخرين چاره در نجات يافتن از درد علاج ناپذير را دربرمي گيرد که امروزه يکي از مباحث جدي اخلاق پزشکي را شامل مي شود. به دليل وسعت دايره موضوع، به نظر مي رسد که بايد دست به انتخاب زد و قسم خاصي از خودکشي يعني خودکشي در آيين سلحشوري را مد نظر قرار داد.

آيين سلحشوري حدود و ثغوري براي سلحشور تعيين مي کند که رزم و جنگجويي وي در همين حدود و ثغور معنا مي يابد. اين نکته اي در خور توجه است که سلحشور از سر زياده خواهي يا قدرت طلبي نمي رزمد، بلکه اين آيين است که جنگجويي او را متعين مي کند و از اين رو، سلحشور به شدت وابسته به آيين و مطيع آن است. آيين از يک سو مشخص مي کند که ويژگي هاي جسمي، آموزش و تمرين رزم و پرورش تواناييهاي مربوط به آن چگونه باشد و از سوي ديگر، فضايل و خصايص متناسب با آن ويژگي ها را نيز معين مي کند. به اين دليل، آيين سلحشور اساس تربيت سلحشور بوده و در مقابل سلحشور نيز با گفتار و کردار خود از آن پاسداري مي کند چرا که تمامي موجوديت وي بسته به آن است.

يکي از تعاليم اساسي آيين سلحشوري مربوط به مرگ سلحشور است. به يک تعبير و البته کاملا خلاصه مي توان گفت، آيين سلحشوري نظامي است که سلحشور را براي مرگ تربيت مي کند و به اين جهت تمام آيين رو به سوي مرگ دارد و سلحشور با تعليم از آيين همواره رو به مرگ خود دارد و پي جوي آن است. اگر چه به نظر مي رسد که اين مرگ به معناي کشته شدن در ميدان رزم و به دست دشمن است، اما موضوع تنها اين نيست. گونه ديگري که آيين به سلحشور مي آموزد مردن به دست خود وي است.

نمونه بارز چنين مرگي را در آيين سلحشوري ژاپني مي توان يافت که به آن سپوکو (seppuku) گفته مي شود. سلحشور با اين اقدام آخرين و والاترين فضيليتي را که آيين به او آموخته به جا مي آورد تا آن که مرگ او نيز با تعليم از آيين انجام گيرد. آنچه در اين نوع مرگ نقش اساسي دارد موضوع حرمت است. سلحشور موقعي دست به اين اقدام مي زند که جز مرگ راه ديگر براي اعاده حرمت خود ندارد و تنها اقدام به مرگ است که مي تواند با اثبات شهامت خود، حرمتي که خدشه دار شده  را اعاده کند.

حرمت که در خودکشي سلحشوري نقش اساسي دارد تنها صفت يا ويژگي سلحشور نيست و حتي آن را نمي توان از افتخارات وي دانست، بلکه حرمت از اساس به هستي وي مرتبط است. حرمت داشتن يا نداشتن براي سلحشور به معناي بودن يا نبودن وي است. اگر حرمت از سوي بيگانگان خدشه دار شود، سلحشور دست به سلاح برده و مي رزمد اما اگر از سوي محرمان خدشه دار شود که طبق آيين نتواند با آنان به مبارزه برخيزد، وجود وي منتفي شده که تنها با مرگ آن هم به دست خودش، مي تواند مثبت حرمت خود باشد.

آيا خودکشي آژاکس که در نمايشنامه سوفوکلوس تشريح شده، از الگو تبعيت مي کند؟ ورنر يگر به اختصار پاسخ مثبت داده است. به نظر وي، عکس العمل نسبت به بي حرمتي در فرهنگ اشرافي يوناني را مي توان در دو نمونه يافت؛ آخيلوس و آژاکس(پايديا، ج اول، اشرافيت و فضيلت، ص 50-49).

 

خودکشي و انتخاب نيستي

يگر خودکشي آژاکس را در فرهنگ اشرافي و بنابر آيين سلحشوري تفسير مي کند. بنابر تفسير وي، آژاکس از آن رو خودکشي مي کند که حرمت وي يا ارجگذاري از سوي هم رزمان خدشه دار شده است و خودکشي وي واکنشي است به آن بي حرمتي. سواي اين که چنين تحليلي بنابر فرهنگ اشرافي همري درست باشد يا نه، بايد ديد بنابر نمايشنامه سوفوکلوس که اين واقعه به صورت مستقل تشريح شده، مسئله به چه صورتي مي تواند باشد.

موضوع نخست در ماهيت خودکشي بر طبق آيين سلحشوري است. به طور کلي مي توان گفت عمل بر طبق آيين حاوي عنصر اساسي تبعيت از آيين است. تبعيت عنصر اجرايي يا راهبردي اين گونه عمل را تشکيل نمي دهد بلکه بنيادي است که عمل آييني بر اساس آن معنا مي يابد. اين موضوع که تعبيت آگاهانه انجام مي گيرد يا نه چندان نقشي در ماهيت عمل ندارد به صورتي که حتي مي توان فرقي بين اين دو وجه نيز قائل نشد. به اين دليل، عمل ناآگاهانه همان قدر بر طبق آيين انجام مي گيرد که عمل آگاهانه و واجد همان ارزش و اعتبار است. دليل اين موضوع نيز روشن است. در عمل بر طبق آيين چيزي که اهميت دارد تبعيت است و نه انتخاب.

خودکشي آژکس به معناي تبعيت از آيين است يا انتخابي آگاهانه؟ سوفوکلوس در نمايشنامه خود پاسخ را داده است. آژاکس در ابتداي نمايشنامه ديوانه اي است که آتنا عقل از او ربوده و از اين رو گوسفندان را با کساني که قصد انتقام از آنها را دارد اشتباه مي گيرد. آژاکس با هوشياري است که متوجه خطاي خود مي شود و آنگاه اقدام به خودکشي مي کند. در حقيقت، خودکشي آژاکس مبتني بر بازيابي عقل يا به عبارت ديگر بر اساس آگاهي و انتخاب آن است. بنابر اين، خودکشي آژاکس از آن گونه که بر طبق آيين سلحشوري باشد نبوده و صورت ديگر دارد.

خودکشي در اقدام آژاکس به معناي اقدامي است که فرد در ترجيح نيستي بر هستي انجام مي دهد. در اين اقدام، آژاکس نه از سر شور يا احساسات آني و يا درماندگي و عجز دست به خودکشي مي زند، بلکه او در جامعه اي با افول حرمتها و ارزشها تنها موجوديت براي خود را در انتخاب نيستي بر هستي مي بيند تا به اين وسيله حداقل حرمت خود را براي خود حفظ کرده باشد. با وجود لزوم بحثي مفصل تر در اين باب، اما به نظر مي رسد که مفاهيم اساسي حرمت، آگاهي و انتخاب بنيان عمل آژاکس در انتخاب نيستي بر هستي را تشکيل مي دهند و در اين زمينه قابل تامل و توجه هستند.

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

شاهد طباطبایی

 

براي من درباره‌ي خودكشي نوشتن يك جورهايي سخت است چون خودكشي مانند خيلي چيزهاي ديگر تا تجربه نشود، قابل نوشتن نيست و اگر تجربه شود كه . . . . اما نكته‌اي كه من را به نوشتن درباره‌اش واداشته تمايزي است كه در ميان انواع خوكشي مي شود قائل شد و همين هم برايم زيبا و نوشتني‌اش مي‌كند.

معمولاً تصور مي‌شود خودكشي به خاطر حس ناكامي و ناخشنودي‌اي انجام مي‌شود كه شخص نسبت به زندگي خود و نحوه‌ي بودنش دارد به عنوان مثال اين كه هيچ كاري را نمي‌تواند درست انجام دهد يا در موقعيتي قرار دارد كه نمي خواهد در آن باشد و از اين جور چيزهايي كه به وضع فعلي و خاصّ ِفرد، مربوط است و با عوض شدن آن ممكن است ميل‌اش به خودكشي هم از بين برود. ناگفته پيداست كه با كمي وررفتن و گير دادن ِزيادي به همين مسايل، بسياري از زمانهاي فرد به فكر كردن درباره ي خودكشي خواهد گذشت و اگر تهورـ در معناي ارسطويي‌اش ـ فراهم باشد چه بسا كه اين فكر به عمل هم در آيد. چيزي كه در اين گونه از خودكشي بيشتر خود را نشان مي دهد ناخشنودي فرد از وضع موجودش است و همانطور كه گفتم مي‌تواند دلايل گوناگوني داشته باشد. مثل اين كه من خود را نابود مي‌كنم چون از اين گونه بودن خسته‌ام، بيزارم و ديگر توان ادامه دادن آن را ندارم. اگر به زبان فلسفي بخواهم بگويم فرد در اين حالت با وضع ماهوي خود مشكل دارد و از آنجا كه نمي‌تواند آن را تغيير دهد، نابودش مي كند تا به خود ثابت كند كه دست ِكم اين يك كار را مي‌تواند بي نقص انجام دهد. در چنين حالتي گرچه فرد آن قدر فعال نيست كه بر مشكل‌اش غلبه كند و تغيير ماهيت بدهد و به دنبال آن چه مي‌خواهد برود اما در هر صورت هروقت پاي خودكشي در ميان باشد ما با كنشي بسيار فعال از طرف كسي كه انجامش مي‌دهد روبرو هستيم؛ اراده‌اي كه به جاي تغيير ماهيت به نابودي آن تعلق مي‌گيرد و بدين سان اعتراض خود از نحوه‌ي بودنش را نشان مي‌دهد.

اما گاهي هم وضع به اين صورت نيست و ما با فردي روبرو هستيم كه انگار با نفس ِبودنش مشكل دارد، در واقع اين بودن و وجودش است كه آزارش مي‌دهد. شايد به اين خاطر كه هيچ وضعيت ماهوي‌اي او را راضي نمي‌كند؛ انگار در هر قالبي كه قرار مي‌گيرد تنگ‌اش است و دايماً در طول زندگي‌اش تلاش مي‌كند و اميد دارد كه در قالب بعدي احساس آرامش كند اما هيچ وقت اين اتفاق نمي‌افتد تا جايي كه احساس مي‌كند ديگر قالبي نمانده كه آزمايش كند. گويا عمري در پي از بين بردن ابهامي بوده كه همواره وجودش را در خود گرفته بوده اما به هر راهي رفته كمتر توانسته از آن فرا رود و به قلبش نفوذ كند. ناتواني‌اش در پاسخ به پرسش‌هايي از قبيل "كه هستم؟" "چرا هستم؟" و مهم تر از همه، پرسشِ "كه چي؟" به هر طرفي كشانده‌اش اما در پايان دريافته كه هيچ گاه جوابي نخواهد گرفت و با درد خود تنها بايد كنار بيايد و در نهايت بايد خود را به فراموشي هم بزند. درد اين فرد از اين نيست كه چرا الان وضعيت‌اش خوب نيست بلكه دردش از اين است كه چرا هيچ وقت خوب نيست.

به اين ترتيب اگر در حالت اول ناخشنودي ِفرد از نحوه‌ي بودنش است و اين شايد با اندكي تغييرات و تجربه‌هاي جديد حل شود اما در حالت دوم ناخشنودي ِفرد از نفس ِبودن‌اش است و اين كه نتوانسته در هيچ قالبي آرام بگيرد. در اين حالت معمولا با افرادي روبرو مي‌شويم كه با آرامش بسيار بيشتري خودكشي مي كنند و در انجام آن از روش‌هاي آني و دفعي استفاده نمي‌كنند زيرا از نابودن ِخود بسيار خوشنودترند تا بودنشان و در ذهن خود نيز راه ديگري براي ادامه دادن تصور نمي‌كنند تا بلكه پشيمان شوند. اما در حالت اول چون فرد هنوز راه‌هاي بسياري را در پيش روي خود مي‌تواند تصور كند و در ضمن، نفس ِبودن هم رنجش نمي‌دهد، امكان پشيمان شدن و بازگشت بسيار بيشتر است.(بهانه‌هايي مانند طعم گيلاس)

نكته‌ي تلخي كه از اين تمايز نصيب‌مان مي‌شود شايد اين باشد كه تا زماني كه با نفس ِبودن‌مان مشكلي نداريم هنوز اميدي براي ادامه هست اما اگر با آن، مشكل داشته باشيم يا بايد گمان كنيم كه اين مشكل در واقع از نوع اول است و با تغيير شرايط، ممكن است از بين برود، يا اين كه حداقل، فكرِ خودكشي هميشه همراهمان خواهد بود حتي اگر تهور انجامش را نداشته باشيم.

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

شاهد طباطبایی

در روزگاري كه من زندگي مي‌كنم دلايل زيادي براي خودكشي وجود دارد، به همين خاطر اگر روزي ويرم بگيرد و بخواهم خودم را درجايي حلق‌آويز كنم يا بالاخره به نحوي كمكي به سراينده‌ي غزل خداحافظي‌ام بكنم، كسي كه جلودارم نمي‌شود هيچ، به سادگي هم از كنارم خواهند گذشت كه خب اين هم يكي ديگر. بنابراين در چنين شرايطي، چون كه هميشه ناسازخوان بوده‌ام، به جستجوي راه‌هايي خواهم گشت كه به خاطر آن‌ها دست از اين ضرورت نادلخواه بكشم تا چندگاهي دي‌اكسيدكربن بيشتري توليد كنم و خيرم نرسيده، شرم را حواله‌ي اين مرز و بوم بكنم.

اما راستش را بخواهيد پيداكردن آن چه وعده داده‌ام به اين آساني‌ها هم نيست. چون اگر كمي در خوش‌بيني و اميدبخشي مبالغه كنم به دام سانتي‌مانتاليسم مي‌افتم و اگر هم بدون برانگيختن احساسات و عواطف بخواهم كاري بكنم، همان بهتر كه چيزي نگويم. به مرور اين قدرها برايم روشن شده كه دلايل عقلي در هنگام عمل نه ما را به انجام كاري وامي‌دارند نه از آن بازمي‌دارند.

حاشيه‌ي خوبي است، واقعاً جاي پرسش هميشگي من است كه تا چه حدّ اختلاف در مباني و مواضع عقلي ـ نظري نسبت به جهان، ميان دو آدم كه در يك عرف فرهنگي بارآمده‌اند در نحوه‌ي عمل آن‌ها تاثير مي‌گذارد و در آن تفاوت ايجاد مي‌كند و از آن طرف تا چه حد نزديكي در اين مباني و مواضع بين دو آدم از دو عرف فرهنگي متفاوت مي‌تواند عمل آن‌ها را به هم نزديك كند. آيا ضرورت‌هاي عملي كه هنگام گذراندن هر لحظه‌ي زندگي‌مان با آن‌ها روبروييم، اين مجال را به ما مي‌دهند كه اندكي بايستيم، تامل كنيم و در واقع هيچ كاري نكنيم تا به دنبال دليلي مكفي براي فعل يا ترك آن‌چه در پيش رو داريم يا نه بهتر بگويم آن‌چه درونش هستيم، بگرديم؟ آيا هيچ وقت مي‌توانيم خود را آن‌چنان از مقتضيات زندگي عملي‌مان رها كنيم كه بتوانيم بي‌نسبت به هر اقتضايي، دلايل عقلي محكمه‌پسند و بي‌طرفانه براي عمل خود بيابيم؟ راستي چطور مي‌‌توانيم با توجه به حقايق ِعقلي ِازلي‌ـ‌ابدي ِنازمانمند، راهي به رهايي از مقتضيات زماني‌اي بيايم كه بستر بودن مايند؟

مي‌دانم كه با اين پرسيدن‌ها به هيچ جايي نخواهم رسيد همان‌طور كه پيشينيانم هم نرسيده‌اند اما خب چه كنم تا دست به قلم مي‌برم بنا به عادت هميشگي يا همين مقتضيات زماني‌ـ‌مكاني و عادت‌هاي فرهنگي‌ام شروع به لرزيدن مي‌كنم البته نه در دست و بدن كه در فكر و دل.

قرار بود چيزي درباره‌ي راه‌هاي رهايي از خودكشي بنويسم اما نمي‌دانم چرا اين‌همه روده‌درازي كردم. به هر حال فلسفه‌بافي درست به درد همين مواقع مي‌خورد كه چيزي براي گفتن نداري، فلج شده‌اي، گير افتاده‌اي ولي خودت را از تك و تا هم نمي‌خواهي بيندازي، چه مي‌شود كرد؟

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  


محسن آزموده


«موتو قبل ان تموتوا»

درباره‌ی خودکشی به طور عام یا در مورد خودکشی‌های تکین و جزئی روان‌شناسان و جامعه‌شناسان صفحه‌ها نگاشته‌اند. در حالی که روان‌شناسان در بررسی خودکشی بر عارضه‌های شخصیتی و آسیب‌های روانی فرد تاکید می‌کنند، جامعه‌شناسان(و در صدر ایشان امیل دورکهیم در اثر مفصل و مشهورش به نام «خودکشی») خودکشی را در بستری اجتماعی و حاصل پیامدهای نابسامان اجتماعی از جمله گسیختگی اجتماعی، تنهایی و … تفسیر کرده‌اند. اما آیا می‌شود این پدیده را موضوع بحثی فلسفی قرار داد؟

پیش از پاسخ به این پرسش لازم است توضیحی برای مدلول واژه‌ی خودکشی ارائه کنیم. به نظر می‌رسد در میان انواع گوناگون خودکشی اعم از آگاهانه یا ناآگاهانه، با هدف یا بی‌هدف، فردی یا دسته‌جمعی و … یک اتفاق مشترک رخ می دهد: قتل نفس سوژه توسط خودش. سوژه را نیز در اینجا فراتر از فاعل شناسایی(چنانکه رایج است) در نظر می‌گیریم. مراد هستنده‌ی آگاهی و با اراده‌ای است که با فعلش حیات را از خود سلب می‌کند، هر چند حین خودکشی آگاهی یا اراده یا هر دوی آن ها را به دلایل مختلف نداشته باشد. باز ممکن است در این که خودکشی را امری سلبی تعریف کردیم مناقشه تردید وارد آید که سقراط، نیای فیلسوفان، با نوشیدن شوکران(با اراده و آگاهی تام) از منظر خودش نه تنها حیات را سلب نکرد که حیاتی والاتر را اختیار کرد.

در هر صورت با این تعریف اجمالی و ناقص از خودکشی چند امکان برای صورت دادن بحثی فلسفی در مورد آن خودنمایی می‌کنند:

نخست بحثی است که از بستر تحلیل مفهومی «خودکشی» و تحقق آن بر می‌خیزد. بدین معنا که وقتی سخن از خودکشی می‌گوییم، «خود»(self, sui ,ego) به چه معناست؟ آیا فاعل خودکشی با کشتن خود همزمان سوژه و ابژه‌ی یک فعل است؟ یا با خودکشی گونه‌ای غیریت در فاعل پدید می‌آید که شرط امکان خودکشی است؟ مرگ چه نسبتی با عدم دارد و کشتن آیا به معنای معدوم شدن است؟ در صورت پاسخ مثبت به این پرسش(به هر معنایی) آیا خودکشی تمنای عدم و لاجرم آرزوی محال نیست؟ بر این اساس آیا خودکشی به لحاظ مفهومی امکان‌پذیر است؟ خودکشی تا کجا از آگاهی‌های سوژه و تا کجا از اراده‌ی او نشأت می‌گیرد؟

به عقیده‌ی نگارنده این بحث‌ها علی‌رغم دقت بالایی که در توضیح مفهوم و معنای خودکشی صرف می‌کند، فاقد شورمندی لازم به ویژه در پرداختن به بحثی داغ چون خودکشی است.

دسته‌ی دیگر مباحث پیرامون خودکشی در حوزه‌ی فلسفه را می‌توان در حیطه‌ی فلسفه‌ی حقوق یافت، یعنی تبیین این بحث که آیا انسان حق خودکشی دارد یا نه؟ این بحث لاجرم به حدود اختیارات انسان و مرزهای خودمختاری او می‌انجامد و بسته به مبنای انسان‌شناختی فلسفی که فرد اختیار می‌کند(البته به ضرورت بحث فلسفی باید بتواند از این مبنا دفاع کند) ‌‌پاسخ‌های متفاوتی دریافت می‌کند. همین‌طور است بحث از خودکشی در فلسفه‌‌ی اخلاق به ویژه شاخه‌ی پرمخاطب امروزین آن یعنی اخلاق پزشکی که در آن مباحثی چون اتانازی را از دیدگاه فلسفی مورد بحث قرار می‌دهند.

اما دسته‌ی دیگر مباحث در مورد خودکشی را می‌توان در میان فیلسوفان اگزیستانسیالیست یافت. آن‌جا که این فیلسوفان در مورد هستی هستنده‌ای به نام انسان سخن می‌گویند و امکان‌های فراروی این هستنده را به روش‌های گوناگون(از جمله پدیدارشناختی) می‌کاوند. خودکشی یکی از امکان‌های هستنده‌ی زمان‌مندی به نام انسان است. انسان از معدود جان‌دارانی است که به اختیار خویش می‌تواند از خود سلب حیات کند و شاید تنها جانداری باشد که آگاهانه چنین می‌کند. آیا این امکان اصیل است یا خیر؟ اصالت به چه معناست؟

پرسش اخیر ما را به گونه‌ای دیگر از مباحث پیرامون خودکشی رهنمون می‌شود. بحث پیرامون خودکشی در این بستر با بحث معنای زندگی پیوند می‌خورد. به طور افواهی رایج است که یکی از دلایل خودکشی (که خودکشی فلسفی نیز شاید خوانده شود) به دلیل یأس فلسفی است. یأس فلسفی را در این‌جا به معنای بی‌معنایی و فقدان معنا در نظر بگیرید. یعنی خودکشی در این‌گونه موارد پیامد فقدان معنای محصل یا غایتنمند فلسفی برای زندگی است. اگرچه نگارنده معتقد است که کم‌تر کسی جز جوان‌هایی که راسکلنیکف‌وار زندگی می‌کنند به این دلیل اخیر دست به خودکشی بزند.

به هر حال به نظر نگارنده می‌رسد که همه‌ی افراد بشری در طول حیات خود به مراتب مختلف به خودکشی اندیشیده‌اند. اما آن‌چه ایشان را از دست زدن به چنین اقدامی باز می‌دارد را به راستی بهتر از هر کسی ویلیام شیکسپیر در گفتار مشهور To be or not to be,… etc. بیان کرده‌است که با ترجمه‌ی دشوار و زیبای دکتر میر شمس الدین ادیب سلطانی چنین می‌شود:

 

بودن یا نبودن، این است پُرسمان:

آیا والاتر است رنج بردن

از فلاخنها و تیرهای بخت دُژآهنگ،

یا جنگ‌افزار برگرفتن در برابر دریایی از آشوبها،

و با رویاروی رزمیدن، آنها را پایان بخشیدن؟ مردن - خفتن،

نه بیش؛ و با خوابی توانیم گفت که پایان می‌بخشیم

درد دل، و هزاران تکانه‌ی طبیعی را

که تنْ‌ مرده‌ریگْ‌برِ آنها است؟: این فرجامی است

که به تخشایی[جدیت، کوشایی] باید آرزو شود. مردن، خفتن؛

خفتن، شاید هم رؤیا دیدن، هان! گره در همینجا است:

زیرا اینکه در آن خواب مرگ، چه رؤیاهایی فراتوانند رسیدن،

به هنگامی که فروهشته باشیم این چنبره‌ی میرنده را،

می‌باید ما را به درنگ وادارد، - اینجا است آن پروا

که آسیبی می‌آفریند به زیستی چنین دراز.

زیرا چه کسی خواستی کشیدن: تازیانه‌ها و کهداشتهای[تحقیرهای] زمانه،

بیداد ستمگر، دشنام مردِ نخوت‌کیش،

شکنجه‌های عشق خوار داشته شده، سر دواندن قانون،

گستاخی‌ی دیوانیان، و لگدهایی را

که ارزنده‌ی شکیبا از فرومایگان همی خورد،

هنگامی که خود توانستی پاک‌کردن حساب خویشتن را،

با دژینه‌ای[بیرحمی‌ای] تنها/ برهنه؟ چه کسی خواستی این بارها را بردن:

نالیدن و خِوی[عرق] ریختن زیر یک زندگی‌ی فرساینده؟

ولی هراس از چیزی پس از مرگ،

آن کشور کشف ناشده، که از ویمند اش[مرزش، حدش]،

هیچ کاروانیک بازنمی‌گردد، اراده را گیج می‌کند،

و ما را وا می‌دارد که بهتر دانیم آن بلاهایی که بدانها دچاریم، را بِکِشیم،

تا آنکه به بلاهایی دیگر پناه بریم کهم از آنها چیزی نمی‌دانیم؟

بدینسان وجدان و آگاهی، ما همگی را آدمهایی ترسو همی‌گرداند،

و بدینسان فام نژاده‌ی عزم

نمای‌ اش سراسر بیمارگون می‌شود با ته‌رنگِِ نزار اندیشه و خیال،

و طرح-انداختهایی[برنامه‌ی متهورانه، نقشه‌ی مایه‌ور] به بلندا و گرانمایگی‌ی بسیار،

با این نگرانی روندهای‌شان کژ راه می‌گردند،

و نام کنش را می‌بازند. آرام باید، شما، اکنون!

(هملت، ؤیلیام شیکسپیر، پارسی از م.ش. ادیب سلطانی، موسسه‌ی انتشارات نگاه، تهران 1385، صفحه‌ی 168)

 

شهریورماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی

تهران

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark

موضوع: پرونده‌ی خودکشی |  

سید هانی رضوی

از تنم بوی گند می‌آید!
بوی بد...
-هی! نخند!-
...می‌آید

بوی قهوه و آخرین حمام
شیر جوشانده... قند... می‌آید

تیغ برداشت...
نه!
          تفنگ و تیر!
و صدایی بلند می‌آید

بعد از این بیت
           «خون و خونابه ست که به هم می‌رسند»
                                                             می آید

مُرد شاعر... و خون مغزش هم
آخر ِ شعر، بند می‌آید!

http://khoonaabeh.persianblog.com

 

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark



آخرین مطالب
:: چرا لمپنیسم ماندگار است؟؛ تحلیلی تاریخی- منطقی از شکل گیری و تاثیر گذاری لمپنیسم
:: تأملات ایرانی درباب هنر و زیبایی در افلاطون
:: خوانش‌هاي گوناگون از افلاطون
:: فلسفه می‌تواند راهگشا باشد
:: آشنایی با مبانی فکری هنر ضروری است
:: خودماني كردن انديشه‌هاي فيلسوف
:: فلسفه به زبان ساده
:: روايتي تاريخي از فلسفه‌اي اصيل
:: فلسفه در ایران چگونه ممکن است؟
:: کارگاه اسطوره‌شناسی و نقد اسطوره‌ای
:: برنامه كلاس‌هاي ترم تابستان مـؤسسه معرفت و پژوهش
:: اوج و فرود مدرنيسم بررسي مي‌شود
:: نكوداشت عبدالله انوار؛ پير نسخه شناسي ايران
:: فانتزی انتخابات
:: تاريخ فلسفه اسلامي نقد مي‌شود
:: گزارشي از نشست نقد و بررسي كتاب «در باب حكومت لاك»
:: مجموعه‌ای برای سنت‌گرایان در گفت‌وگو با دبير اين مجموعه
:: از صدق تا معنا
:: تأثیر دلوز: کلر کولبروک
:: رساله های افلاطون، قوانین، کتاب سوم
:: تازه‌ترين آثار مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران
:: عصر حکمت در نمایشگاه بیست و دوم
:: دستور عام مقاله‌نویسی
:: فلسفه تحليلي به زبان ساده
:: فيلسوفان يهودي و رابطه عقل و دين
:: راهنماي فلسفه ذهن
:: واژه‌نامه‌ی گفتار امپراتوری - 2
:: واژه‌نامه‌ی گفتار امپراتوری - 1
:: «تجديد حيات» فلسفه؛ نياز جامعه امروز ما
:: در اين عرصه تقليد جايز نيست


 


 


پرونده

شماره سوم، آذر 1387
فلسفه از نگاه فيلسوفان


پرونده‌هاي قبلي

سایت‌های مرتبط



از سایت‌های دیگر

:: گفت‌و‌گو با حمید طالب‌زاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران

:: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم

:: در ستایش زباله‌گردی

:: غبارزدایی از چهره‌ سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب

:: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟

:: ما روشنفکر بومی نیستیم

:: اهمیت رواج فلسفه در مدرسه‌های ایران

:: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی

:: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال

:: همنشینی با افلاطون و دریدا

:: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ

:: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکامل‌گرایی

:: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان

عضویت در خبرنامه





دعوت از دوستان















all rights reserved © 2008 Isphilosophy
استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است
نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست